صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
1
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
mhajiآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 3421
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: Montreal
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 15 خرداد 1385، ساعت 22:54
 2 سال و 6 ماه پيش
#16
 
غريب آشنا نوشته بود:

...
وقتي داشتم از لاي پرده هاي اتوبوس از داخل اتوبوس عکس مي گرفتم، mhaji که در پست ديده باني بود، بهم زنگ زد و گفت پسره با دو نفر دارن ميان و بهتره فرار کنم. من هم به علي گفتم فرار کنه و هردومون از اونجا به سرعت دور شديم. وقتي به بچه ها رسيديم ديديم دارن بهمون مي خندن! d'oh! Brick wall
...


اولش ميخواستم بهت بگم که پسره داره با ساتور (يا قمه) به سمتتون ميدوه! اما بعد دلم سوخت (يعني راستش گفتم شايد باور نکني!) به همين دليل گفتم با دو نفر داره مياد؛ سريع اونجا رو ترک کنيد.
و انصافا وقتي ديدم در چشم به هم زدني از اتوبوس 100 متر فاصله گرفتيد خيلي بهم چسبيد! و خستگي دو ساعت توي آفتاب ظهر سرپا ايستادن از تنم بيرون رفت Smile
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
sedayedelآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384
مجموع ارسالها: 3370
اعتبار کسب شده: 3715
محل سکونت: oonvar e donya
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 15 خرداد 1385، ساعت 23:07
 2 سال و 6 ماه پيش
#17
 
غريب آشنا نوشته بود:
در حاشيه تحقيقات روز دوم

......
- وقتي داشتم از لاي پرده هاي اتوبوس از داخل اتوبوس عکس مي گرفتم، mhaji که در پست ديده باني بود، بهم زنگ زد و گفت پسره با دو نفر دارن ميان و بهتره فرار کنم. من هم به علي گفتم فرار کنه و هردومون از اونجا به سرعت دور شديم. وقتي به بچه ها رسيديم ديديم دارن بهمون مي خندن! d'oh! Brick wall
......................
o فقط مي موند علي هيکل! Applause


هنوزم مثل زمان بچگی گول ميخوريم d'oh!
ما رو باش که چقدر غصه اينها رو خورديم
ولی خودمونيم از گزارش روز دومتون کلی خنديدم تلافی غصه ها در اومد Razz
شما و mhaji بد نيست برای هاليوود کانديدای نقش 007 بشيد
خيلی با مزه بود جای من خالی Applause

_________________
Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it Angel .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mhajiآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 3421
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: Montreal
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 15 خرداد 1385، ساعت 23:48
 2 سال و 6 ماه پيش
#18
 
غريب آشنا نوشته بود:
تحقيقات روز دوم

امروز صبح هم حدود ساعت 11 به اتفاق mhaji، علي بازيار و دو تا از دخترهاي بخش که از من خواستن اسمشون رو فاش نکنم، رفتيم محل قبلي. همون اول کار ديديم پسر بزرگ خونواده که ظاهراً دبيرستاني به نظر مي رسيد، مشغول بستن دريچه جلوي اتوبوسه. بعدش هم با نگاه هاي خيره و در حالي که يه قابلمه بزرگ تو دستش بود از کنار ما رد شد و رفت و ما ديگه نديديمش. قرار شد دخترها برن و با اونهايي که تو اتوبوس هستن صحبت کنن؛ اما ظاهراً کسي تو اتوبوس نبود. درهاي ورودي اتوبوس هم از داخل با وسايل مختلف مسدود شده بود. ما هم براي اين که بتونيم رد پايي ازشون به دست بياريم و اطلاعاتي جمع کنيم رفتيم امامزاده علي بن حمزه يا همون شاه مير حمزه که در همون نزديکي بود. از خادمين اونجا و چندين نفر زن و مرد ديگه در موردشون سؤال کرديم. اطلاعات مختلف و بعضاً ضد و نقيضي به ما دادن؛ اما در مجموع به اين نتيجه رسيديم که قضيه به اون سادگي که ما تصور مي کرديم نيست. ظاهراً پدرخانواده معتاده که راننده دانشگاه شيراز بوده و دو تا اتوبوس داشته و روشون کار مي کرده. هر دوشون خراب مي شن و از کار مي افتن. يکيشون هموني هست که خانواده اش توش زندگي مي کنن. الان هم روي اتوبوس ديگران رانندگي مي کنه. پسر بزرگ خانواده هم معتاده و يه بار هم به جرم داشتن مواد و دزدي از يه گردشگر توي حرم شاه مير حمزه دستگيرش کردن. در مورد بچه هاي معلول خانواده هم يکي مي گفت يه پسر کند ذهن دارن که حتي مدرسه هم مي ره. پشت سر دخترها و مادر خانواده هم کم و بيش حرفهاي ناجوري مي زدن. مهمترين مطلبي که امروز متوجه شده بوديم اين بود که از جندين نفر و به اقوال مختلف شنيديم که اين خانواده خونه دارن و اينجا زندگي نمي کنن و فقط هر از گاهي به اينجا سر مي زنن و حتي شب همه اعضاي خانواده اينجا نيستن. پيرزن خادم حرم مي گفت يه خونه توي خيابون تيموري دارن و حتي يه بار مادر خانواده رفته از اونجا براش يه چيزي آورده. يه نفر ديگه هم مي گفت شنيده که يه خونه داشتن که رهن دادن؛ اما چون پول رهن رو ندارن که پس بدن، نمي تونن از مستأجر تحويل بگيرن. براي بار آخر به کنار اتوبوس برگشتيم؛ اما باز هم کسي توي اون نبود. البته علي که جلوتر رفته بود مي گفت يه نفر رو ديده که توي اتوبوي رد شده؛ اما نتونست حرفش رو اثبات کنه. در آخر چند تا عکس از اونجا گرفتيم و برگشتيم خونه.
متأسفانه هنوز در مورد اين قضيه به نتيجه قطعي نرسيديم؛ اما به نظر مي رسه اوضاع اون جوري که در ظاهر نشون مي ده و در اخبار ذکر شده بود نباشه. قطعاً به تحقيقات بيشتري احتياجه که سعي مي کنيم در حد توانمون انجام بديم.


من جريان امروز رو اينطوري در دفتر خاطراتم نوشتم (البته با کمي تغيير). مسلما بايد تفاوتهايي جزئي با توصيف"غريب آشنا" داشته باشه و بعضي از نکاتي رو که او يادش رفته يا مهم نديده من نوشته باشم. فکر ميکنم مقايسه اونچه که من و "غريب آشنا" ديديم و حس کرديم جالب باشه:

امروز پنج نفر بوديم. حدود ساعت يازده، کنار در امامزاده، داشتيم براي تهيه گزارش آماده ميشديم که پسر جواني که ديروز هم ديده بوديمش از اتوبوس خارج شد و اومد اين طرف خيابون و با نگاهي نفرت آلود از کنارمون رد شد و از روي پل گذشت و رفت. کمي ترسيديم و آرزو کرديم که برنگرده تا بتونيم با خيال راحت درباره اتوبوس مسکوني و ساکنينش تحقيق کنيم. ديگه وقت رو هدر نداديم. سه نفر از بچه ها سريع به سمت اتوبوس رفتند. من و "غريب آشنا" همين طرف خيابون ايستاده بوديم و حواسمون به اطراف بود که اگه پسره برگرده به بچه ها اطلاع بديم. يک دقيقه بعد ديديم اونها دارند دست خالي برميگردند. گفتيم حتما ساکنين اتوبوس بهشون اجازه ورود ندادند. اما بر خلاف تصور ما، بچه ها گفتند هيچ کس داخل اتوبوس نبوده! يا اگه بوده طوري وانمود کردند که هيچکس نيست. خيلي عجيب بود، آخه ديروز همين موقع ها بود که زن و دو دخترش و همين پسره رو در حال ورود و خروج از اتوبوس ديده و صداي تعدادي کودک رو از داخل اتوبوس شنيده بوديم. اما امروز هيچ اثري ازشون نبود. به نظرم مشکوک ميومد. ما ديروز دو سه ساعت اون حوالي بوديم شايد به همين دليل ترسيده بودند و امروز اتوبوس رو ترک کرده بودند. اگه اينطوري باشه احتمالا اشکالي توي کارشونه. به هر حال ايستادن اونجا ديگه دليلي نداشت. به مسجد رفتيم تا احيانا بتونيم از مردم درباره اين خانواده تحقيق کنيم. با پنج شش نفر صحبت کرديم که هيچ کدوم دل خوشي از اين خانواده نداشتند. يکي از خادمين مسجد - شايد با بدبيني - گفت اتوبوس شده "لونه فساد" و يک نفر ديگه با ترديد در اين باره سخن گفت! عجيب اين بود که همگي ميگفتند که اونها خونه دارند. پيرزني که مسجد رو جارو ميکشيد گفت از زنه شنيده که خونشون تو خيابون تيموريه و يکبار رفته از خونه دارويي براي درد پاش آورده. دو مرد ديگه اي که باهاشون صحبت کرديم گفتند که شوهره راننده است و حالا معتاده و مطمئن نبودند که در حال حاضر کار ميکنه يا نه و هيچ کس دقيقا نميدوست منبع درآمد اين خانواده کجاست. يکي گفت مامورها يکبار پسره رو به جرم حمل ترياک و يکبار هم چونکه دست کرده بوده توي جيب يک توريست دستگير کردند. خادم امامزاده اي که دقيقا روبروي اتوبوس قرار داره گفت شبها يکي دو نفر توي اتوبوس ميخوابند (نه يک خانواده!) و اضافه کرد که اينها خونه اشون رو دادند رهن اما حالا پول مستاجر رو ندارند که بهش پس بدند و خونه رو پس بگيرند. "غريب آشنا" ميگه قضيه به اون سادگي نيست که در ابتدا به نظر ميرسيد. نياز به تحقيقات بيشتر داريم. چند نفر به ما توصيه کردند که با خود زنه صحبت کنيم. به نظر مياد اين کار لازمه ولي ما هنوز تصميمي نگرفتيم...


به نظر شما چيکار کنيم؟ Neutral
خواهش ميکنم راه حل هاي هنري و فانتزي ارائه نديد. مثلا اين به عقل خودمون رسيد که گاز اشک آور بندازيم تو تا اگه کسي پنهان شده مجبور بشه خودش رو تسليم کنه...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مخملآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 08 خرداد 1385
مجموع ارسالها: 372
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال سه‌شنبه 16 خرداد 1385، ساعت 0:11
 2 سال و 6 ماه پيش
#19
 
من كه موندم Neutral ولي مواظب باشيد وارد كارهاي "CIA" يا "كا گ ب" نشيد Very Happy
من كه از وقتي مطلبو خوندم تا همين الان دقيقا سه پنجم از قلبم دود شد Liar فكر كنم از الان به بعد دو پنجم ديگه اش به خاطر سادگي خودمو شما كباب بشه Liar
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
احسانآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 4997
اعتبار کسب شده: 6466
محل سکونت: شيراز
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 16 خرداد 1385، ساعت 0:13
 2 سال و 6 ماه پيش
#20
 
معما چو حل گشت آسان شود. نميخوام الان ادعا کنم که من از اولش ميدونستم، چون ميدونم نه تنها باور نميکنيد، بلکه فکر ميکنيد که من يه آدم خالي بند هستم! ولي واقعيت اينه که من ميخواستم هشدار بدم که ... ولش کنيد. هيچي نگم، هيچ فکري هم نميکنيد!... Neutral

_________________
» تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفره‌اش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mhajiآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 3421
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: Montreal
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 16 خرداد 1385، ساعت 0:25
 2 سال و 6 ماه پيش
#21
 
احسان نوشته بود:
...ولي واقعيت اينه که من ميخواستم هشدار بدم که ... ولش کنيد. هيچي نگم، هيچ فکري هم نميکنيد!... Neutral


خواهش ميکنم اينقدر بي رحمانه با قضيه برخورد نکن! اصلا هيچ فکر کردي که اگه مساله رو حل شده فرض کنيم، من و "غريب آشنا" فردا بايد چه جوري خودمون رو سرگرم کنيم؟ Brick wall "غريب آشنا" تازه ميخواست از استادها و دانشجوها پول جمع کنه. تازه فکر ميکرديم که "صداي دل" هم حاضر ميشه کمک مالي کنه و ... Crying or Very sad
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mammadآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 25 بهمن 1384
مجموع ارسالها: 315
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 28
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 16 خرداد 1385، ساعت 11:06
 2 سال و 6 ماه پيش
#22
 
mhaji نوشته بود:
...خواهش ميکنم راه حل هاي هنري و فانتزي ارائه نديد...

و من حتما به توصيه او عمل خواهم کرد: Liar

"ابوالمراد جوزجاني" در کتاب "مفتاح الابواب" ! به مشکلي مشابه اشاره مي کند. وي نزد شيخ رفته و حل مشکل نموده :
« ... روزي در حلقه مريدان وي درآمدم و عريضه بر وي نهادم.
شيخ چندي تامل نمود و سپس فراگفت آمد:
«زنهار تا انگشت ِ فشارت بر اف.اف ِ ايشان ننهيد که ايشان را مر آيفنهاي بصري بود و بازشناسندتان!
و زنهار تا به بلندگوي دستي، اين قوم را نهيب ندهيد که شما را بالگردي چند طلبند بعلاوه پولهاي مستعمل و گروگانها ! کشند و خينها ريزند و نشايد که اساس ملک و مملکت ويران کردن و دل ِ بي.بي.سي و امثالهم شاد کردن!»
گفتم: يا شيخ پس تدبير چگونه بود که مر "حاجيان" و "غريبان" اين کوي بر راه چاره درمانده اند؟
گفت: « مرا دو چاره بود که از مرشدانم آموختم و آخرين تير ترکش بوَد:
نخست آنکه خوش تيپ ترينتان (ان شاء الله که موجود بوَد ) ، اعلي ترين قباهاي خويشتن پوشد و ادکلني مليح زند و بر سر راه ايشان ايستد و مر مادر را که مرور کند گويد :
به خدا من فقير و مسکين نيم. مرا درجه دکتراست و پولها بسيار. ليکن مسافرم و سامسونت مرا راهزنان برربودند. اگر مرا پاره اي پول دهيد و امشب در سراي خويش جاي دهيد ، چون به شهر خويشتن روم برايتان تراولها جهت جبران فرستم.
راه ثاني آن باشد که بر ديوار مقابل ، آنجا که محل گذر ايشان بود ، تکيه زند و سر بر زانو نهد و دستها فراصورت آورد آنچنان که چهره پوشيده بود. و آن قولها که در راه نخست گفتيم بر کاغذي بزرگ (به همراه چند غلط املايي از روي تعمد ) نويسد و پيش پاي نهند و بر چهارگوشه آن چهار پاره سنگ نهد. في الحال دلهاي ايشان بر وي بريان بود و ديده ها گريان و وي را در سراي جاي دهند.
و ياد داريد که پلاستيکي چند همراه وي کنيد تا آن زمان که بر وي رحمت آرند و پولها بر وي ريزند ، دامني پر کند هديه اصحاب را! »
سروروي شيخ بوسيدن گرفتم و زمين خدمت ببوسيدم و برفتم.
حالي که به آستانه در شدم مرا فراخواند.
لبهاي مبارک فراگوش من آورد و گفت :
« اگر بر دو دختر ايشان ( حفظهن الله الي يوم القيامه ) ، دست يازيدي از حسنات و کرامات و مال و جمال من بر ايشان حکايتي چند مي گوي. و ايشان را به پيش من دلالت کن. مگر چندين جلسه کلاس خصوصي بر ايشان نهم! »
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مسافر کويرآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383
مجموع ارسالها: 1892
اعتبار کسب شده: 4886
محل سکونت: خودمم نميدونم!
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 16 خرداد 1385، ساعت 12:51
 2 سال و 6 ماه پيش
#23
 
نقل قول:
به نظر شما چيکار کنيم؟


به نظر من بايد اول با خودشون صحبت کرد تا قضيه روشن بشه.
فکر کنم روانشناسيمون اوقدر ها خوب باشه که بفهميم راست ميگن يا نه.

_________________
نه بسته ام به کس دل, نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج , رها, رها, رها من!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 16 خرداد 1385، ساعت 13:37
 2 سال و 6 ماه پيش
#24
 
عکسهاي اختصاصي PersianBB، بخش دوم

خانه (!) از نماي جلو

Image


سرويس بهداشتي (!) نزديک خانه (!)

Image

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2877
اعتبار کسب شده: 3970
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 16 خرداد 1385، ساعت 14:17
 2 سال و 6 ماه پيش
#25
 
ناشناس نوشته بود:
ديشب با يکي از مسئولين شيراز
صحبت کردم و
ايشان هم لطف کردند
وفرمودند پيگيري مي کنند
مساله به گمانم حل شده است Wink

Image
خانواده درون اتوبوس در شيراز اسكان موقت داده شدند

خبرگزاري فارس: فرماندار شيراز صبح امروز در بازديد از زن و هفت فرزندش كه يك‌سال ونيم است درون اتوبوس زندگي مي‌كنند، دستور اسكان موقت آن‌ها را صادر كرد.
به گزارش خبرگزاري فارس از شيراز،ابراهيم عزيزي در اولين ساعت‌هاي صبح امروز با حضور در محل زندگي اين خانواده سريعاً دستور پي‌گيري معيشت آنان را صادر كرد.
عزيزي به خبرنگار ما گفت: اين خانواده فعلاً در مكان مناسبي در قصردشت اسكان داده مي‌شوند تا از طريق بنياد مسكن پيگير احداث يك واحد مسكوني برايشان باشيم.
وي با ابراز تأسف از اينكه طي اين سال‌ها اقدامي اساسي براي اين خانواده صورت نگرفته است افزود:بي شك جمهوري اسلامي متعلق به تمام مردم است و مسئولان
دولت نهم خدمت گذاران واقعي آنان هستند.
اين مقام مسئول كه يك ساعت با مادر خانواده گفت‌و‌گو مي‌كرد ادامه داد: بدون توجه به اينكه شرايط گذشته چه بوده است اولين وظيفه ما تغيير وضعيت تأسف بار كنوني است.

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mhajiآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 3421
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: Montreal
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 16 خرداد 1385، ساعت 14:17
 2 سال و 6 ماه پيش
#26
 
mammad نوشته بود:

...
لبهاي مبارک فراگوش من آورد و گفت :
« اگر بر دو دختر ايشان ( حفظهن الله الي يوم القيامه ) ، دست يازيدي از حسنات و کرامات و مال و جمال من بر ايشان حکايتي چند مي گوي. و ايشان را به پيش من دلالت کن. مگر چندين جلسه کلاس خصوصي بر ايشان نهم! »


Applause
اتفاقا من در همون ماموريت اول، به "غريب آشنا" گفتم اگه خيلي دلت به حالشون ميسوزه، بيا با يکي از دختراش ازدواج کن! و "غريب آشنا" در حاليکه به وجد اومده بود گفت: ازدواج موقت؟ و ديگه منتظر جواب من نشد و بلند بلند خنديد! d'oh! Sad
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 16 خرداد 1385، ساعت 14:30
 2 سال و 6 ماه پيش
#27
 
mhaji نوشته بود:
mammad نوشته بود:

...
لبهاي مبارک فراگوش من آورد و گفت :
« اگر بر دو دختر ايشان ( حفظهن الله الي يوم القيامه ) ، دست يازيدي از حسنات و کرامات و مال و جمال من بر ايشان حکايتي چند مي گوي. و ايشان را به پيش من دلالت کن. مگر چندين جلسه کلاس خصوصي بر ايشان نهم! »


Applause
اتفاقا من در همون ماموريت اول، به "غريب آشنا" گفتم اگه خيلي دلت به حالشون ميسوزه، بيا با يکي از دختراش ازدواج کن! و "غريب آشنا" در حاليکه به وجد اومده بود گفت: ازدواج موقت؟ و ديگه منتظر جواب من نشد و بلند بلند خنديد! d'oh! Sad

تو که مي دوني من شوخي کردم. بر عليه من جو سازي نکن! sedayedel ديگه خوندن و جواب دادن پيغامهاي من رو هم تحريم مي کنه ها! Sad

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
احسانآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 4997
اعتبار کسب شده: 6466
محل سکونت: شيراز
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 16 خرداد 1385، ساعت 14:47
 2 سال و 6 ماه پيش
#28
 
غريب آشنا نوشته بود:

تو که مي دوني من شوخي کردم. بر عليه من جو سازي نکن! sedayedel ديگه خوندن و جواب دادن پيغامهاي من رو هم تحريم مي کنه ها! Sad

ميکنه؟ مرحله بعد قراره اکانتت بلاک بشه! Wink

_________________
» تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفره‌اش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
حافظ
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

آواتار

مجموع ارسالها: 124
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: فعلا اين دنيا
جنسيت: نامشخص
ارسال سه‌شنبه 16 خرداد 1385، ساعت 16:37
 2 سال و 6 ماه پيش
#29
 
siasefid نوشته بود:
ناشناس نوشته بود:
ديشب با يکي از مسئولين شيراز
صحبت کردم و
ايشان هم لطف کردند
وفرمودند پيگيري مي کنند
مساله به گمانم حل شده است Wink

Image
خانواده درون اتوبوس در شيراز اسكان موقت داده شدند

خبرگزاري فارس: فرماندار شيراز صبح امروز در بازديد از زن و هفت فرزندش كه يك‌سال ونيم است درون اتوبوس زندگي مي‌كنند، دستور اسكان موقت آن‌ها را صادر كرد.
به گزارش خبرگزاري فارس از شيراز،ابراهيم عزيزي در اولين ساعت‌هاي صبح امروز با حضور در محل زندگي اين خانواده سريعاً دستور پي‌گيري معيشت آنان را صادر كرد.
عزيزي به خبرنگار ما گفت: اين خانواده فعلاً در مكان مناسبي در قصردشت اسكان داده مي‌شوند تا از طريق بنياد مسكن پيگير احداث يك واحد مسكوني برايشان باشيم.
وي با ابراز تأسف از اينكه طي اين سال‌ها اقدامي اساسي براي اين خانواده صورت نگرفته است افزود:بي شك جمهوري اسلامي متعلق به تمام مردم است و مسئولان
دولت نهم خدمت گذاران واقعي آنان هستند.
اين مقام مسئول كه يك ساعت با مادر خانواده گفت‌و‌گو مي‌كرد ادامه داد: بدون توجه به اينكه شرايط گذشته چه بوده است اولين وظيفه ما تغيير وضعيت تأسف بار كنوني است.


من به سهم خودم به
1) غريب آشنا
2) mhaji
3) علي هيکل
تبريک مي گم

و همچنين به دو نفر از خواهرا که پيگير بودن

که زحماتشون نتيجه داد Dancing Dancing Dancing Dancing Dancing

_________________
به تو از تو مي نويسم، به تو اي هميشه در ياد
اي هميشه از تو زنده لحظه هاي رفته بر باد ...

----------------------
عشق يعني صداقت
---------------------------
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 16 خرداد 1385، ساعت 19:34
 2 سال و 6 ماه پيش
#30
 
حافظ نوشته بود:
siasefid نوشته بود:
ناشناس نوشته بود:
ديشب با يکي از مسئولين شيراز
صحبت کردم و
ايشان هم لطف کردند
وفرمودند پيگيري مي کنند
مساله به گمانم حل شده است Wink

Image
خانواده درون اتوبوس در شيراز اسكان موقت داده شدند ...


من به سهم خودم به
1) غريب آشنا
2) mhaji
3) علي هيکل
تبريک مي گم

و همچنين به دو نفر از خواهرا که پيگير بودن

که زحماتشون نتيجه داد Dancing Dancing Dancing Dancing Dancing

اولاً اين قضيه خوشبختانه يا متأسفانه هيچ ارتباطي به تلاشهاي ما نداشت. در ضمن فکر مي کنم اگه فرماندار محترم شيراز در مورد اين قضيه به اندازه ما چند تا دانشجوي هيچ کاره بي تجربه از خودش فراست به خرج داده بود، اول بايد يه مقدار در مورد اين قضيه تحقيق مي کرد و بعد وارد عمل مي شد. با اين اقدام ضرب العجلي به نظر نمي رسه تحقيقاتي در اين زمينه انجام شده باشه. در هر صورت تحقيقات ناقص چند ساعته ما که بيشتر منفي بود تا مثبت. خدا عالمه.

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است جملات قصار
6
پاسخها: 676 بیننده: 17084 نویسنده: احسان
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است ارزشمندترين چيز در زندگي</