| نویسنده |
پیغام |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3421 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 15 خرداد 1385، ساعت 22:54 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#16
|
| |
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3370 اعتبار کسب شده: 3715 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 15 خرداد 1385، ساعت 23:07 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#17
|
| |
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3421 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 15 خرداد 1385، ساعت 23:48 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#18
|
| |
| غريب آشنا نوشته بود: |
تحقيقات روز دوم
امروز صبح هم حدود ساعت 11 به اتفاق mhaji، علي بازيار و دو تا از دخترهاي بخش که از من خواستن اسمشون رو فاش نکنم، رفتيم محل قبلي. همون اول کار ديديم پسر بزرگ خونواده که ظاهراً دبيرستاني به نظر مي رسيد، مشغول بستن دريچه جلوي اتوبوسه. بعدش هم با نگاه هاي خيره و در حالي که يه قابلمه بزرگ تو دستش بود از کنار ما رد شد و رفت و ما ديگه نديديمش. قرار شد دخترها برن و با اونهايي که تو اتوبوس هستن صحبت کنن؛ اما ظاهراً کسي تو اتوبوس نبود. درهاي ورودي اتوبوس هم از داخل با وسايل مختلف مسدود شده بود. ما هم براي اين که بتونيم رد پايي ازشون به دست بياريم و اطلاعاتي جمع کنيم رفتيم امامزاده علي بن حمزه يا همون شاه مير حمزه که در همون نزديکي بود. از خادمين اونجا و چندين نفر زن و مرد ديگه در موردشون سؤال کرديم. اطلاعات مختلف و بعضاً ضد و نقيضي به ما دادن؛ اما در مجموع به اين نتيجه رسيديم که قضيه به اون سادگي که ما تصور مي کرديم نيست. ظاهراً پدرخانواده معتاده که راننده دانشگاه شيراز بوده و دو تا اتوبوس داشته و روشون کار مي کرده. هر دوشون خراب مي شن و از کار مي افتن. يکيشون هموني هست که خانواده اش توش زندگي مي کنن. الان هم روي اتوبوس ديگران رانندگي مي کنه. پسر بزرگ خانواده هم معتاده و يه بار هم به جرم داشتن مواد و دزدي از يه گردشگر توي حرم شاه مير حمزه دستگيرش کردن. در مورد بچه هاي معلول خانواده هم يکي مي گفت يه پسر کند ذهن دارن که حتي مدرسه هم مي ره. پشت سر دخترها و مادر خانواده هم کم و بيش حرفهاي ناجوري مي زدن. مهمترين مطلبي که امروز متوجه شده بوديم اين بود که از جندين نفر و به اقوال مختلف شنيديم که اين خانواده خونه دارن و اينجا زندگي نمي کنن و فقط هر از گاهي به اينجا سر مي زنن و حتي شب همه اعضاي خانواده اينجا نيستن. پيرزن خادم حرم مي گفت يه خونه توي خيابون تيموري دارن و حتي يه بار مادر خانواده رفته از اونجا براش يه چيزي آورده. يه نفر ديگه هم مي گفت شنيده که يه خونه داشتن که رهن دادن؛ اما چون پول رهن رو ندارن که پس بدن، نمي تونن از مستأجر تحويل بگيرن. براي بار آخر به کنار اتوبوس برگشتيم؛ اما باز هم کسي توي اون نبود. البته علي که جلوتر رفته بود مي گفت يه نفر رو ديده که توي اتوبوي رد شده؛ اما نتونست حرفش رو اثبات کنه. در آخر چند تا عکس از اونجا گرفتيم و برگشتيم خونه.
متأسفانه هنوز در مورد اين قضيه به نتيجه قطعي نرسيديم؛ اما به نظر مي رسه اوضاع اون جوري که در ظاهر نشون مي ده و در اخبار ذکر شده بود نباشه. قطعاً به تحقيقات بيشتري احتياجه که سعي مي کنيم در حد توانمون انجام بديم. |
من جريان امروز رو اينطوري در دفتر خاطراتم نوشتم (البته با کمي تغيير). مسلما بايد تفاوتهايي جزئي با توصيف"غريب آشنا" داشته باشه و بعضي از نکاتي رو که او يادش رفته يا مهم نديده من نوشته باشم. فکر ميکنم مقايسه اونچه که من و "غريب آشنا" ديديم و حس کرديم جالب باشه:
امروز پنج نفر بوديم. حدود ساعت يازده، کنار در امامزاده، داشتيم براي تهيه گزارش آماده ميشديم که پسر جواني که ديروز هم ديده بوديمش از اتوبوس خارج شد و اومد اين طرف خيابون و با نگاهي نفرت آلود از کنارمون رد شد و از روي پل گذشت و رفت. کمي ترسيديم و آرزو کرديم که برنگرده تا بتونيم با خيال راحت درباره اتوبوس مسکوني و ساکنينش تحقيق کنيم. ديگه وقت رو هدر نداديم. سه نفر از بچه ها سريع به سمت اتوبوس رفتند. من و "غريب آشنا" همين طرف خيابون ايستاده بوديم و حواسمون به اطراف بود که اگه پسره برگرده به بچه ها اطلاع بديم. يک دقيقه بعد ديديم اونها دارند دست خالي برميگردند. گفتيم حتما ساکنين اتوبوس بهشون اجازه ورود ندادند. اما بر خلاف تصور ما، بچه ها گفتند هيچ کس داخل اتوبوس نبوده! يا اگه بوده طوري وانمود کردند که هيچکس نيست. خيلي عجيب بود، آخه ديروز همين موقع ها بود که زن و دو دخترش و همين پسره رو در حال ورود و خروج از اتوبوس ديده و صداي تعدادي کودک رو از داخل اتوبوس شنيده بوديم. اما امروز هيچ اثري ازشون نبود. به نظرم مشکوک ميومد. ما ديروز دو سه ساعت اون حوالي بوديم شايد به همين دليل ترسيده بودند و امروز اتوبوس رو ترک کرده بودند. اگه اينطوري باشه احتمالا اشکالي توي کارشونه. به هر حال ايستادن اونجا ديگه دليلي نداشت. به مسجد رفتيم تا احيانا بتونيم از مردم درباره اين خانواده تحقيق کنيم. با پنج شش نفر صحبت کرديم که هيچ کدوم دل خوشي از اين خانواده نداشتند. يکي از خادمين مسجد - شايد با بدبيني - گفت اتوبوس شده "لونه فساد" و يک نفر ديگه با ترديد در اين باره سخن گفت! عجيب اين بود که همگي ميگفتند که اونها خونه دارند. پيرزني که مسجد رو جارو ميکشيد گفت از زنه شنيده که خونشون تو خيابون تيموريه و يکبار رفته از خونه دارويي براي درد پاش آورده. دو مرد ديگه اي که باهاشون صحبت کرديم گفتند که شوهره راننده است و حالا معتاده و مطمئن نبودند که در حال حاضر کار ميکنه يا نه و هيچ کس دقيقا نميدوست منبع درآمد اين خانواده کجاست. يکي گفت مامورها يکبار پسره رو به جرم حمل ترياک و يکبار هم چونکه دست کرده بوده توي جيب يک توريست دستگير کردند. خادم امامزاده اي که دقيقا روبروي اتوبوس قرار داره گفت شبها يکي دو نفر توي اتوبوس ميخوابند (نه يک خانواده!) و اضافه کرد که اينها خونه اشون رو دادند رهن اما حالا پول مستاجر رو ندارند که بهش پس بدند و خونه رو پس بگيرند. "غريب آشنا" ميگه قضيه به اون سادگي نيست که در ابتدا به نظر ميرسيد. نياز به تحقيقات بيشتر داريم. چند نفر به ما توصيه کردند که با خود زنه صحبت کنيم. به نظر مياد اين کار لازمه ولي ما هنوز تصميمي نگرفتيم...
به نظر شما چيکار کنيم؟
خواهش ميکنم راه حل هاي هنري و فانتزي ارائه نديد. مثلا اين به عقل خودمون رسيد که گاز اشک آور بندازيم تو تا اگه کسي پنهان شده مجبور بشه خودش رو تسليم کنه... |
|
|
|
|
|
|
 |
مخمل  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 08 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 372 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 16 خرداد 1385، ساعت 0:11 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#19
|
| |
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6466 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 16 خرداد 1385، ساعت 0:13 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#20
|
| |
معما چو حل گشت آسان شود. نميخوام الان ادعا کنم که من از اولش ميدونستم، چون ميدونم نه تنها باور نميکنيد، بلکه فکر ميکنيد که من يه آدم خالي بند هستم! ولي واقعيت اينه که من ميخواستم هشدار بدم که ... ولش کنيد. هيچي نگم، هيچ فکري هم نميکنيد!... |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3421 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 16 خرداد 1385، ساعت 0:25 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#21
|
| |
|
|
|
|
 |
mammad  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 25 بهمن 1384 مجموع ارسالها: 315 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 28 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 16 خرداد 1385، ساعت 11:06 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#22
|
| |
mhaji نوشته بود:
...خواهش ميکنم راه حل هاي هنري و فانتزي ارائه نديد...
و من حتما به توصيه او عمل خواهم کرد:
"ابوالمراد جوزجاني" در کتاب "مفتاح الابواب" ! به مشکلي مشابه اشاره مي کند. وي نزد شيخ رفته و حل مشکل نموده :
« ... روزي در حلقه مريدان وي درآمدم و عريضه بر وي نهادم.
شيخ چندي تامل نمود و سپس فراگفت آمد:
«زنهار تا انگشت ِ فشارت بر اف.اف ِ ايشان ننهيد که ايشان را مر آيفنهاي بصري بود و بازشناسندتان!
و زنهار تا به بلندگوي دستي، اين قوم را نهيب ندهيد که شما را بالگردي چند طلبند بعلاوه پولهاي مستعمل و گروگانها ! کشند و خينها ريزند و نشايد که اساس ملک و مملکت ويران کردن و دل ِ بي.بي.سي و امثالهم شاد کردن!»
گفتم: يا شيخ پس تدبير چگونه بود که مر "حاجيان" و "غريبان" اين کوي بر راه چاره درمانده اند؟
گفت: « مرا دو چاره بود که از مرشدانم آموختم و آخرين تير ترکش بوَد:
نخست آنکه خوش تيپ ترينتان (ان شاء الله که موجود بوَد ) ، اعلي ترين قباهاي خويشتن پوشد و ادکلني مليح زند و بر سر راه ايشان ايستد و مر مادر را که مرور کند گويد :
به خدا من فقير و مسکين نيم. مرا درجه دکتراست و پولها بسيار. ليکن مسافرم و سامسونت مرا راهزنان برربودند. اگر مرا پاره اي پول دهيد و امشب در سراي خويش جاي دهيد ، چون به شهر خويشتن روم برايتان تراولها جهت جبران فرستم.
راه ثاني آن باشد که بر ديوار مقابل ، آنجا که محل گذر ايشان بود ، تکيه زند و سر بر زانو نهد و دستها فراصورت آورد آنچنان که چهره پوشيده بود. و آن قولها که در راه نخست گفتيم بر کاغذي بزرگ (به همراه چند غلط املايي از روي تعمد ) نويسد و پيش پاي نهند و بر چهارگوشه آن چهار پاره سنگ نهد. في الحال دلهاي ايشان بر وي بريان بود و ديده ها گريان و وي را در سراي جاي دهند.
و ياد داريد که پلاستيکي چند همراه وي کنيد تا آن زمان که بر وي رحمت آرند و پولها بر وي ريزند ، دامني پر کند هديه اصحاب را! »
سروروي شيخ بوسيدن گرفتم و زمين خدمت ببوسيدم و برفتم.
حالي که به آستانه در شدم مرا فراخواند.
لبهاي مبارک فراگوش من آورد و گفت :
« اگر بر دو دختر ايشان ( حفظهن الله الي يوم القيامه ) ، دست يازيدي از حسنات و کرامات و مال و جمال من بر ايشان حکايتي چند مي گوي. و ايشان را به پيش من دلالت کن. مگر چندين جلسه کلاس خصوصي بر ايشان نهم! » |
|
|
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1892 اعتبار کسب شده: 4886 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 16 خرداد 1385، ساعت 12:51 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#23
|
| |
| نقل قول: |
| به نظر شما چيکار کنيم؟ |
به نظر من بايد اول با خودشون صحبت کرد تا قضيه روشن بشه.
فکر کنم روانشناسيمون اوقدر ها خوب باشه که بفهميم راست ميگن يا نه. |
|
_________________ نه بسته ام به کس دل, نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج , رها, رها, رها من!
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 16 خرداد 1385، ساعت 13:37 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#24
|
| |
عکسهاي اختصاصي PersianBB، بخش دوم
خانه (!) از نماي جلو
سرويس بهداشتي (!) نزديک خانه (!)
|
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
سياسفيد  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 2877 اعتبار کسب شده: 3970 محل سکونت: شيراز سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 16 خرداد 1385، ساعت 14:17 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#25
|
| |
| ناشناس نوشته بود: |
ديشب با يکي از مسئولين شيراز
صحبت کردم و
ايشان هم لطف کردند
وفرمودند پيگيري مي کنند
مساله به گمانم حل شده است
|
خانواده درون اتوبوس در شيراز اسكان موقت داده شدند
خبرگزاري فارس: فرماندار شيراز صبح امروز در بازديد از زن و هفت فرزندش كه يكسال ونيم است درون اتوبوس زندگي ميكنند، دستور اسكان موقت آنها را صادر كرد.
به گزارش خبرگزاري فارس از شيراز،ابراهيم عزيزي در اولين ساعتهاي صبح امروز با حضور در محل زندگي اين خانواده سريعاً دستور پيگيري معيشت آنان را صادر كرد.
عزيزي به خبرنگار ما گفت: اين خانواده فعلاً در مكان مناسبي در قصردشت اسكان داده ميشوند تا از طريق بنياد مسكن پيگير احداث يك واحد مسكوني برايشان باشيم.
وي با ابراز تأسف از اينكه طي اين سالها اقدامي اساسي براي اين خانواده صورت نگرفته است افزود:بي شك جمهوري اسلامي متعلق به تمام مردم است و مسئولان
دولت نهم خدمت گذاران واقعي آنان هستند.
اين مقام مسئول كه يك ساعت با مادر خانواده گفتوگو ميكرد ادامه داد: بدون توجه به اينكه شرايط گذشته چه بوده است اولين وظيفه ما تغيير وضعيت تأسف بار كنوني است. |
|
_________________
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3421 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 16 خرداد 1385، ساعت 14:17 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#26
|
| |
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 16 خرداد 1385، ساعت 14:30 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#27
|
| |
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6466 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 16 خرداد 1385، ساعت 14:47 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#28
|
| |
| غريب آشنا نوشته بود: |
تو که مي دوني من شوخي کردم. بر عليه من جو سازي نکن! sedayedel ديگه خوندن و جواب دادن پيغامهاي من رو هم تحريم مي کنه ها!  |
ميکنه؟ مرحله بعد قراره اکانتت بلاک بشه! |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
حافظ بزنم به تخته!
مجموع ارسالها: 124 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: فعلا اين دنيا جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 16 خرداد 1385، ساعت 16:37 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#29
|
| |
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 16 خرداد 1385، ساعت 19:34 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#30
|
| |
|
|
|
|
 |
|
|