| نویسنده |
پیغام |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 524 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 15 مرداد 1386، ساعت 12:54 |
|
 |
11 ماه و 3 روز پيش |
|
#241
|
| |
| کلاغ سفيد نوشته بود: |
| رايکا نوشته بود: |
اين دفعه ديگه نمي خوام اختيارمو به دست سرنوشت بدم...
مي خوام هر جور که شده خودمو نشون بدم...
بگم که مي تونم اون چيزي باشم که هم تو مي خواي وهم خودم...
امااميدوارم که سرنوشت نخواد شمشير رو از رو ببنده...
من هميشه خواستم که تو زندگي همه چيز رو با صلح و صفا فيصله بدم ، اما اين دفعه ظاهرا بايد زره پوش به مبارزه ي سرنوشت برم...
تو که تنهام نمي ذاري ، تنها زره آهنينم ؟! |
عزيزم سرنوشت هميشه در مقابل اونايي که ميخوان باهاش مبارزه کنن شمشيرشو از رو ميبنده...
اما وقت مبارزه بايد ديد تو چي در اختيار داري.امکاناتت چيه؟!
من که به قول خودت فقط يک زره آهنينم و فقط ميتونم شدت ضربه هارو کم کنم...
بايد با سرنوشت بازي کرد و دنبال راه گريزي گشت.حتما ميتوني.دوره شمشير و دعوا تموم شده.با پنبه بايد سر بريد.اگه بازم فکر کني ميبيني راه هاي زيادي براي شکست دادن سرنوشت داري که از دست تو بر مياد.فردا اينو بهت ثابت ميکنه...
اما روي من بيشتر از يک زره حساب کن... |
خيلي دوست دارم هر چه زودتر اين "چه جوري رو " دريابم...
از الان دل تو دلم نيست و از کنجکاوي دارم خفه مي شم...
فقط مي تونم بگم به اميد فردا... |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 524 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
شنبه 20 مرداد 1386، ساعت 18:49 |
|
 |
10 ماه و 28 روز پيش |
|
#242
|
| |
|
چهارشنبه وقتي تويِ لباس کار ديدمت ، انگار يکي دلم رو قلقلک داد....شايد باورت نشه ، ولي يک دفعه احساس غرور کردم...احساس کردم اونقدر بزرگ شدي که بتونم بهت تکيه کنم...احساس کردم اونقدر قوي هستي که اطمينان داشته باشم که هر کاري بخواي بکني ازت برمي ياد....احساس کردم که به قول بابام "مرد عملي ، نه مرد سياست "(!)...احساس کردم که تنها کسي هستي که مي تونم در کنارت احساس آرامش کنم...و احساس کردم که چقدر دلم برات تنگ شده... |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
yekta  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: جمعه 19 مرداد 1386 مجموع ارسالها: 135 اعتبار کسب شده: 949 محل سکونت: جايي نزديک خزر سن: 21 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 21 مرداد 1386، ساعت 0:56 |
|
 |
10 ماه و 28 روز پيش |
|
#243
|
| |
ديوانه وار فرياد ميکشم
هيچ صدايي نيست
مرا در به در کوچه ها و خيابان ها مکن!!
هر گاه صدايت ميکنم
صدايم را بشنو... |
|
|
|
|
|
|
 |
کلاغ سفيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 20 آبان 1385 مجموع ارسالها: 621 اعتبار کسب شده: 852 محل سکونت: آخر قصه... سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 21 مرداد 1386، ساعت 20:10 |
|
 |
10 ماه و 27 روز پيش |
|
#244
|
| |
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 524 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 24 مرداد 1386، ساعت 18:43 |
|
 |
10 ماه و 24 روز پيش |
|
#245
|
| |
|
نمي دانم چرا تازگي ها از زندگي هيچ چيزي نمي فهمم. روزها آن قدر سريع مي گذرند که ثانيه ها به نظر نمي آيند . حتي دقيقه ها و ساعت ها هم کم کم رو به فراموشي مي روند. تقصير زمين هم نيست ، شايد شهاب سنگي به سرش خورده و سرگيجه گرفته که اين چنين تند و تد به دور خود مي چرخد ، شايد هم فراموشي مضمن گرفته و کارهايش را فراموش کرده ، شايد هم عاشق و بيقرار شده و مي خواهد روز ها و ساعت ها و دقيقه ها و ثانيه ها را بگذراند تا زودتر لحظه ي ديدار برسد ، شايد... |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
کلاغ سفيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 20 آبان 1385 مجموع ارسالها: 621 اعتبار کسب شده: 852 محل سکونت: آخر قصه... سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 27 مرداد 1386، ساعت 22:11 |
|
 |
10 ماه و 21 روز پيش |
|
#246
|
| |
چه قدر نشستم تا اينو ارسال کنم...
آخرش هم...
شيداي فردا
در انتظار فردا
وجودم از شعف پُر
سرم پُر است رؤيا
که باز بينم او را
همان دقيقهاي که
در آستان درآيد
گل از رخَش شکوفد
کشد دو ديده هورا
چگونه پنهان کنم
ميان جمع مردم
شرارة محبت
شعلة روبرو را؟
تصورم چنين است
ز دامنت بچينم
لطافت بهاري
صدا کنم سبو را
من از جهان گذشتم
که دست تو بگيرم
نخواهم از تو جز تو
نه نام و آبرو را |
|
_________________ باور کردني نيست....
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 2230 اعتبار کسب شده: 4505 جنسيت: زن |
 |
شنبه 27 مرداد 1386، ساعت 23:28 |
|
 |
10 ماه و 21 روز پيش |
|
#247
|
| |
هيچ وقت آرزو نکردم به عقب برگردم.هيچ وقت نگفتم کاش ميشد پشت سرم رو نگاه کنم.ميدوني چرا ؟چون هميشه از بچگي عادت کردم که عاقلانه تصميم بگيرم. افسوس چيزاي که داشتم يا اون چه رو که نداشتم نخوردم.دوست ندارم که باز از اول شروع کنم.شايد مثل الان طاقت اون چيزايي که بر من گذشته يا مي خواستم که بگذره رو ندارم. |
|
_________________ ازم نخوا با تو بمونم
تو هيچي از من نمي دوني
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمي موني
|
|
|
|
|
 |
جواد  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: جمعه 26 آبان 1385 مجموع ارسالها: 318 اعتبار کسب شده: 1150 محل سکونت: سکون معنا ندارد سن: 19 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 29 مرداد 1386، ساعت 0:16 |
|
 |
10 ماه و 20 روز پيش |
|
#248
|
| |
|
امروز غريبانه ترين لحظه ها و آشناترين يادها در خاطر مي نشيند و من در رؤيا، در رقص با تو ، با صداي نفسهاي تو، نفس تازه مي کنم. آري من، چشم در چشمان تو، گويا چشم در چشمان آسمان گشوده ام و با پيچيدن صداي تو انگار گوشهايم زيباترين موسيقي خلقت را مي شنوند. دستان من در آرزوي فشردن دستان تو در انتظاري کشنده روزگار مي گذرانند و روح من در عطش معاشقه با حضور تو، چونان آسماني آبي، فراخ و بي انتها، صبور و استوار تا آمدنت، آرام مي ماند و سرآخر قلب پر از مهرت وجودم را آنچنان مي گدازد که قلبم را نزد تو، در دستان تو، تا هميشه، از ارتفاع بلند مهر، گرم و تفته حس مي کنم. |
|
_________________ من منم،هيچکس به جاي من نيست و من به جاي هيچکس نيستم،پس آنگونه زندگي ميکنم که ميانديشم.
هميشه راهي براي نفوذ است و هيچ سيستمي به طور مطلق امن نيست. بلکه بايستي آن راه نفوذ را کشف کرد .هنر هک هم در همين نکته متبلور ميشود
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 524 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 01 شهريور 1386، ساعت 20:42 |
|
 |
10 ماه و 16 روز پيش |
|
#249
|
| |
عين
شين
قاف
سه حرفي که تمام کلمات را با جادوي خود تسخير کرده است...
که تمام حرف من است براي تويي که هيچ نمي داني از حروف گمگشته ي زندگي ام..
با اين سه حرف هيچ کلمه اي نمي توان ساخت جز...عشق...
من ساختم ؛ تو اگر نمي سازي ، خراب هم نکن... |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
کلاغ سفيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 20 آبان 1385 مجموع ارسالها: 621 اعتبار کسب شده: 852 محل سکونت: آخر قصه... سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 14 شهريور 1386، ساعت 15:07 |
|
 |
10 ماه و 3 روز پيش |
|
#250
|
| |
کمکَمَک پا باز کرد
راهي منزل شديم
در کنار سبزهها
از سر تنها پل شهر فرنگ
خوشخوشک آغاز کرد
صحبتي از عمق دل
ماوراي آرزوها
تا گذشتيم از خياباني قشنگ
باحيا بس ناز کرد
چون به ميدان آمديم،
کلبة خاموش من
از براي آنهمه کملطفياش بسيار تنگ
ماجرا ها ساز کرد
عشق با ولگرد عقل
تا سرانجام آمد آن
پاي چوبينش به سنگ
خفت و او همراز کرد
گوش با رؤياي من،
فکر را شايسته نيست
لحظهاي بي او درنگ |
|
_________________ باور کردني نيست....
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 524 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 15 شهريور 1386، ساعت 0:59 |
|
 |
10 ماه و 3 روز پيش |
|
#251
|
| |
امشب مي خوام مست بشم...
عاشق يک دست بشم......
3
2
1
حالا...
دستانم را بالا مي برم و به دور کمرت حلقه مي زنم...
دستانم را بي محابا تو هوا مي چرخونم و در پي اون پيچ و تابي به کمر و بعد به پاهام مي دم...
عقب عقب پاهام رو جفت مي کنم و يه چرخش بي محابا تر...
يه شوري اي رو روي لبهايم احساس مي کنم و بعدش يه خيسي...
بي اعتنا يه لبخند عميق با تمام وجود تحويلت مي دم...
احساس مي کنم تمام اجزاي صورتم دارن اين شادي رو فرياد مي زنند...
زنگ موبايلم به صدا در مي آيد ...
ـ"سلام..."
ـ" علو سلام عزيزم ،تويي ؟!"
يعني... |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
جواد  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: جمعه 26 آبان 1385 مجموع ارسالها: 318 اعتبار کسب شده: 1150 محل سکونت: سکون معنا ندارد سن: 19 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 15 شهريور 1386، ساعت 2:19 |
|
 |
10 ماه و 2 روز پيش |
|
#252
|
| |
و اما مرگ، پايان نيست
آغاز دويدن هاست
در اين سو ، پاي ما آماده ميگردد، با رنج و فشار و درد
در آن سو ، سخت ميتازيم
تا آن مقصد بي مرز |
|
_________________ من منم،هيچکس به جاي من نيست و من به جاي هيچکس نيستم،پس آنگونه زندگي ميکنم که ميانديشم.
هميشه راهي براي نفوذ است و هيچ سيستمي به طور مطلق امن نيست. بلکه بايستي آن راه نفوذ را کشف کرد .هنر هک هم در همين نکته متبلور ميشود
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 524 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 03 مهر 1386، ساعت 18:11 |
|
 |
9 ماه و 13 روز پيش |
|
#253
|
| |
من اينجا بس دلم تنگ است...
و هر سازي که مي بينم براي من بد آهنگ است...
بيا ره توشه بر گيريم...
قدم در راه بي برگشت بگذاريم...
ببينيم آيا آسمان هر جا همين رنگ است...؟! |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
جواد  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: جمعه 26 آبان 1385 مجموع ارسالها: 318 اعتبار کسب شده: 1150 محل سکونت: سکون معنا ندارد سن: 19 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 03 مهر 1386، ساعت 21:41 |
|
 |
9 ماه و 13 روز پيش |
|
#254
|
| |
خدايا التماس ميکنم
من تنها مانده ام
تنهاي تنهاي تنها ....
خسته خسته خسته ام ...
ازين سنگدلان ناسپاس
از اينان که کلام عشق نميدانند |
|
_________________ من منم،هيچکس به جاي من نيست و من به جاي هيچکس نيستم،پس آنگونه زندگي ميکنم که ميانديشم.
هميشه راهي براي نفوذ است و هيچ سيستمي به طور مطلق امن نيست. بلکه بايستي آن راه نفوذ را کشف کرد .هنر هک هم در همين نکته متبلور ميشود
|
|
|
|
|
 |
کلاغ سفيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 20 آبان 1385 مجموع ارسالها: 621 اعتبار کسب شده: 852 محل سکونت: آخر قصه... سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 15 آذر 1386، ساعت 15:15 |
|
 |
7 ماه و 1 روز پيش |
|
#255
|
| |
باور نمي کنم!
لحظات لخت و سنگين مي گذرند٬
آچنان که گاه از خود مي پرسم٬
به راستي آيا فردا را خواهم ديد؟
هيچ نمي دانم چرا؟
اما مي دانم کس ديگري به درون من پا گذاشته است.
و اوست که مرا چنين بي طاقت کرده است.
احساس مي کنم ديگر نمي توانم در خود بگنجم٬
در خود بيارامم٬
جامه تن بر من تنگي مي کند٬
زيرا که٬
تو به درونم پا نهاده اي.
و من٬
باور نمي کنم٬
هرگز باور نمي کنم٬
که تو از مني٬
اما اين چنين٬
دور از من.
آه ...
لحظه ها سخت و سنگين مي گذرند٬
به راستي آيا فردا را خواهم ديد؟ |
|
_________________ باور کردني نيست....
|
|
|
|
|
 |
|
|