| نویسنده |
پیغام |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 21 تير 1386، ساعت 18:59 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#226
|
| |
| کلاغ سفيد نوشته بود: |
ديوارهاي خالي اتاقم را
از تصويرهاي خيالي او پر مي کنم
..............
...............
.............
حالا
گاه گاهي که به هم خيره مي شويم
تشخيص خدا و بنده
چه سخت است |
کلاغ اخر قصه هم با ما سر ناسازگاري دارد.هميشه پيش از پايان قصه به خانه رسيده است و هر شب اين قصه لعنتي بي سرانجام ميماند! |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 21 تير 1386، ساعت 19:08 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#227
|
| |
من نشسته ام اين بالا نامه اعمال خدا را گرفته ام دستم با يک ماژيک نارنجي تک تک اشتباهاتش را خط ميزنم!نهايت بزرگواري هم به خرج دهم آخرش ميدانم سر از جهنم درمي آورد!
آخر ميداني. اشتباهات جبران ناپذير زياد دارد.
مثل آفريدن من
مثل آفريدن تو!
اينها را به هيچ قيمتي نميشود بخشيد!
گيرم جهنمي هم در کار نباشد! |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
کلاغ سفيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 20 آبان 1385 مجموع ارسالها: 621 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آخر قصه... سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 23 تير 1386، ساعت 23:47 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#228
|
| |
سرفصل سکوت
آنگاه که براي گفتن مجالي نيست
سرفصلي براي سکوت باز مي کنم
که در دل، حرف هايي عاشقانه دارد
حرفي از دوست
از آنکه با هر آنچه زيبايست سخن مي گويد
کلامش واژه ندارد
که کلامي ست سوار بر امواج نگاه
و يک نگاهش
بر سرفصل سکوتم کافي ست |
|
_________________ باور کردني نيست....
|
|
|
|
|
 |
کلاغ سفيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 20 آبان 1385 مجموع ارسالها: 621 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آخر قصه... سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 27 تير 1386، ساعت 12:28 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#229
|
| |
زمستان گذشته است
گل ها شکفته اند
باز زمان نغمه سرايي فرا رسيده است
و تو اي کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستي
بيرون بيا و بگذار صداي شيرين تو را بشنوم و صورت زيبايت را ببينم
زيرا اکنون ديگر زمستان به پايان رسيده است
.
تو را به جاي همه کساني که که نشناخته ام دوست مي دارم.
تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم.
براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي خاطر نخستين گلها.
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم.
تو را به جاي همه کساني که دوست نميدارم دوست مي دارم
سپيده که سر بزند در اين بيشه زار خزان زده شايد دوباره گلي برويد شبيه آنچه در بهار بوييديم
پس به نام زندگي هرگز مگو هرگز.... |
|
_________________ باور کردني نيست....
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 01 مرداد 1386، ساعت 10:15 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#230
|
| |
ديروز...
احساس مي کنم که از هر کسي توي اين دنيا به من نزديک تري..
چه رو حي ، چه جسمي...
احساس مي کنم که آنقدر دوستت دارم که ...
امروز...
احساس مي کني که من از هر کسي توي اين دنيا به تو نزديک ترم...
چه رو حي ، چه جسمي...
احساس مي کني که آنقدر دوستم داري که..
فردا...
احساس مي کنيم که از هر کسي توي اين دنيا بهم نزديک تريم...
چه روحي ، چه جسمي...
احساس مي کنيم که آنقدر همديگر را دوست داريم که...
و...
تو به عشق من بيشتر از چشمانت اعتماد داري... |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
کلاغ سفيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 20 آبان 1385 مجموع ارسالها: 621 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آخر قصه... سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 01 مرداد 1386، ساعت 10:36 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#231
|
| |
| رايکا نوشته بود: |
فردا...
احساس مي کنيم که از هر کسي توي اين دنيا بهم نزديک تريم...
چه روحي ، چه جسمي...
احساس مي کنيم که آنقدر همديگر را دوست داريم که...
و...
تو به عشق من بيشتر از چشمانت اعتماد داري... |
شببخير از من مخواه
صداي ضربانم را
مگر نميشنوي
که در لحظة تدارک تکرار است؟
اتکا به شانههايم کن
همه آينده از تو ميخواهم
تا تولدي دگر يابم
در بستري که هموار است
بگو که مرا چون گذشتهها
بر موج سينهات دو صد بوسه ميزني
تا باورَم شَوَد که لبَت
غنچه- غنچههاي اقرار است
|
|
_________________ باور کردني نيست....
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 07 مرداد 1386، ساعت 11:56 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#232
|
| |
سيب افتاد..
نگاه دخترک چرخيد..
زير لب گفت : " مي سپارمت به خدا ! "
و آرام آرام نگاهش را به جاي خالي سيب دوخت... |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 07 مرداد 1386، ساعت 11:59 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#233
|
| |
کاش مي شد سرنوشت از سر نوشت...
از اولين پستي که توي اين تاپيک گذاشتم هميشه اين فکر ذهنم رو مشغول کرده بود که واقعا مي شه؟!..واقعا مي شه چرخ زمونه رو به نفع خودت بچرخه...يا يه قول معروف "چرخ برهم زنم ار غير مرادم گردد !"... کم کم به اين باور رسيده بوده که اگه خودم بخوام و براش تلاش کنم ، چرا که نشه!!!...به قول امرسون : " هيچ چيز نمي تواند مايه ي آرامش بشر شود مگر خودش"
پس سعي کردم زندگي رو دوباره تجربه کنم ، دوباره بچشم...و سعي کردم اين بار راه هايي رو انتخاب کنم که بتونم از زندگي بيشترين استفاده رو ببرم ، بيشترين لذّت...اين دفعه سعي کردم با چشم بازتري و يا به قول معروف با بصيرت بيشتري به آدماي اطرافم نگاه کنم ، بشناسمشون...غافل از اينکه باز هم يه جاي کار مي لنگيد ، يه چيزي تو محاسباتم اشتباه در اومده بود...و هرچي توي اين فرآيند حل معادله زندگي ام دقت مي کردم ، کمتر جاگذاري با داده ي غلط رو پيدا مي کردم...امّا مي دونستم که اين کار تنها از خودم بر مي آيد و بس...حتّي نزديک ترين فردي که توي اين مدت تو زندگي ام وجود داشت هم نمي تونست کارِ قابل توجهي برام بکنه...سخت درموندم و حتّي احساس مي کنم اگه هر چه زودتر نتونم به نتيجه ي دلخواه برسم ، بي شک ديونه خواهم شد...و از اونجايي که مي گن ديونگيم عالم جالبي داره ، پس راضيم به رضاي خودش که مسلماَ صلاح منو از هر کسي تو اين ديا بيشتر مي دونه...ديگه حتي اين دفعه احساس مي کنم جنگ عقل و دل هم نيست...جنگ دل با دله...و حتماً اوني پيروز مي شه که زورش بيشتر مي چربه...وشايدم به قول تو اوني که تو دو کفه ي ترازو پاين تر مي آيد...اما اينکه اين وسط من چي کاره ام واقعاَ نمي دونم...کاش يه گوي سحرآميز و يا حداقل يه چوب جادو داشتم ، شايد تو اين وضعيت حداقل از اونا کاري بر مي يومد ، از من که نميآد...
خداجون فقط از خودت کمک مي خوام و بس...
بنده ي کوچکت يکتا |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 07 مرداد 1386، ساعت 13:25 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#234
|
| |
| رايکا نوشته بود: |
کاش مي شد سرنوشت از سر نوشت...
از اولين پستي که توي اين تاپيک گذاشتم هميشه اين فکر ذهنم رو مشغول کرده بود که واقعا مي شه؟!..واقعا مي شه چرخ زمونه رو به نفع خودت بچرخه...يا يه قول معروف "چرخ برهم زنم ار غير مرادم گردد !"... کم کم به اين باور رسيده بوده که اگه خودم بخوام و براش تلاش کنم ، چرا که نشه!!!...به قول امرسون : " هيچ چيز نمي تواند مايه ي آرامش بشر شود مگر خودش"
پس سعي کردم زندگي رو دوباره تجربه کنم ، دوباره بچشم...و سعي کردم اين بار راه هايي رو انتخاب کنم که بتونم از زندگي بيشترين استفاده رو ببرم ، بيشترين لذّت...اين دفعه سعي کردم با چشم بازتري و يا به قول معروف با بصيرت بيشتري به آدماي اطرافم نگاه کنم ، بشناسمشون...غافل از اينکه باز هم يه جاي کار مي لنگيد ، يه چيزي تو محاسباتم اشتباه در اومده بود...و هرچي توي اين فرآيند حل معادله زندگي ام دقت مي کردم ، کمتر جاگذاري با داده ي غلط رو پيدا مي کردم...امّا مي دونستم که اين کار تنها از خودم بر مي آيد و بس...حتّي نزديک ترين فردي که توي اين مدت تو زندگي ام وجود داشت هم نمي تونست کارِ قابل توجهي برام بکنه...سخت درموندم و حتّي احساس مي کنم اگه هر چه زودتر نتونم به نتيجه ي دلخواه برسم ، بي شک ديونه خواهم شد...و از اونجايي که مي گن ديونگيم عالم جالبي داره ، پس راضيم به رضاي خودش که مسلماَ صلاح منو از هر کسي تو اين ديا بيشتر مي دونه...ديگه حتي اين دفعه احساس مي کنم جنگ عقل و دل هم نيست...جنگ دل با دله...و حتماً اوني پيروز مي شه که زورش بيشتر مي چربه...وشايدم به قول تو اوني که تو دو کفه ي ترازو پاين تر مي آيد...اما اينکه اين وسط من چي کاره ام واقعاَ نمي دونم...کاش يه گوي سحرآميز و يا حداقل يه چوب جادو داشتم ، شايد تو اين وضعيت حداقل از اونا کاري بر مي يومد ، از من که نميآد...
خداجون فقط از خودت کمک مي خوام و بس...
بنده ي کوچکت يکتا |
با اجازه يه مطلب رو هم بنده اضافه کنم. به نظرم زندگي اين دنيا خوب يا بد، زشت يا زيبا، به کام يا ناکام، دير يا زود مي گذره و اگه بيش از حد بهش بها بديم و توجهمون رو بهش معطوف کنيم، بالاخره مي فهميم که همه اش يه بازي بوده و ما بازي خورديم. پس کلاً نبايد بيش از خد اون رو جدي گرفت. شايد بعضي وقتها بايد بذاريم خودش هر جور دلش خواست بگذره. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
No1 سال صفري!
مجموع ارسالها: 94 اعتبار کسب شده: 491 جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 07 مرداد 1386، ساعت 13:56 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#235
|
| |
جاده زندگي تنها جاده ايي که دور زدن توش ممنوعه..پس بياين هر لحظش که ميگزره رو قدر بدونين .
من هميشه وقتي مشکلي برام پيش مياد ياد مشکل هاي قبليم ميوفتم که به نحوي حل شدن و فقط اين وسط اعصاب و توان من بوده که به هدر رفته.و اينکه بجاي لذت بردن از بهترين لحظه هاي زندگيم غصه خوردن رو انتخاب کردم.
يه جمله اي جايي خوندم درست يادم نيست:
شاديتو به هيچ کس و هيچ چيز وابسته نکن تا اگه از دستش دادي شاديتم نابود بشه.
بنظرم گذشت زمان همه چيزو درست ميکنه و اين ماييم که بايد از لحظه لحظه زندگي استفاده کنيم بقيش درست ميشه ..من عقيده دارم خدايي که شاهد تلاش ما هست خودشم به موقعش کمک ميکنه فقط بايد چشمامونو باز کنيم تا کمک ها رو ببينيم و قدم بعدي رو با اميد بيشتري برداريم.
شايييييييييييييييد اگه اينجوري فکر کنم کمتر غصه گذشته رو بخورم..شايدد |
|
|
|
|
|
|
 |
کلاغ سفيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 20 آبان 1385 مجموع ارسالها: 621 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آخر قصه... سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 08 مرداد 1386، ساعت 21:19 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#236
|
| |
| رايکا نوشته بود: |
کاش مي شد سرنوشت از سر نوشت...
از اولين پستي که توي اين تاپيک گذاشتم هميشه اين فکر ذهنم رو مشغول کرده بود که واقعا مي شه؟!..واقعا مي شه چرخ زمونه رو به نفع خودت بچرخه...يا يه قول معروف "چرخ برهم زنم ار غير مرادم گردد !"... کم کم به اين باور رسيده بوده که اگه خودم بخوام و براش تلاش کنم ، چرا که نشه!!!...به قول امرسون : " هيچ چيز نمي تواند مايه ي آرامش بشر شود مگر خودش"
پس سعي کردم زندگي رو دوباره تجربه کنم ، دوباره بچشم...و سعي کردم اين بار راه هايي رو انتخاب کنم که بتونم از زندگي بيشترين استفاده رو ببرم ، بيشترين لذّت...اين دفعه سعي کردم با چشم بازتري و يا به قول معروف با بصيرت بيشتري به آدماي اطرافم نگاه کنم ، بشناسمشون...غافل از اينکه باز هم يه جاي کار مي لنگيد ، يه چيزي تو محاسباتم اشتباه در اومده بود...و هرچي توي اين فرآيند حل معادله زندگي ام دقت مي کردم ، کمتر جاگذاري با داده ي غلط رو پيدا مي کردم...امّا مي دونستم که اين کار تنها از خودم بر مي آيد و بس...حتّي نزديک ترين فردي که توي اين مدت تو زندگي ام وجود داشت هم نمي تونست کارِ قابل توجهي برام بکنه...سخت درموندم و حتّي احساس مي کنم اگه هر چه زودتر نتونم به نتيجه ي دلخواه برسم ، بي شک ديونه خواهم شد...و از اونجايي که مي گن ديونگيم عالم جالبي داره ، پس راضيم به رضاي خودش که مسلماَ صلاح منو از هر کسي تو اين ديا بيشتر مي دونه...ديگه حتي اين دفعه احساس مي کنم جنگ عقل و دل هم نيست...جنگ دل با دله...و حتماً اوني پيروز مي شه که زورش بيشتر مي چربه...وشايدم به قول تو اوني که تو دو کفه ي ترازو پاين تر مي آيد...اما اينکه اين وسط من چي کاره ام واقعاَ نمي دونم...کاش يه گوي سحرآميز و يا حداقل يه چوب جادو داشتم ، شايد تو اين وضعيت حداقل از اونا کاري بر مي يومد ، از من که نميآد...
خداجون فقط از خودت کمک مي خوام و بس...
بنده ي کوچکت يکتا |
کاش ميشد گفتگوي دل نوشت...
سرنوشت جزئي از زندگي است و نميشه نديده گرفتش اما همه چيز هم سرنوشت نيست.يعني همه چيز زندگي از قبل نوشته نشده.بسته به اعمال و نياتت سرنوشت راه هايي و گاهي چاه هايي سر راهت قرار ميده.اونوقت اين تويي که بايد سرنوشتت رو انتخاب کني.يا در مسير زندگيت سرنوشتت را اونجوري که دوست داري انتخاب مي کني يا با حسابگري سعي مي کني در مسير سرنوشتت زندگيتو بسازي انتخاب با شماست...
تو از يه جايي خواستي سرنوشتت را خودت هدايت کني و موفق بودي.تونستي اونجور که ميخواي از زندگي لذت ببري.به خودت گفتي تا حالا سرنوشت منو به اينجا کشونده از اينجا من سرنوشتمو به سمت دلخواهم ميکشونم.تو اونيو که مي خواستي شناختي.خوبم شناختي.باور داري که اشتباه نکردي...
اما يادت نره واسه هدايت سرنوشت نبايد حسابگري کرد بايد اعتماد کرد .مشکلت از اونجا شروع شد که خواستي حسابگري کني.خواستي همه چيزو با هم داشته باشي.دنبال داده گشتي بزاري تو معادله زندگي.يادت رفت که تو مي خواستي سرنوشتت را بسازي نه زندگيتو....
باز به خودت برگرد.با سرنوشتي که دنبالش مي گشتي واسه زندگي که داري لجبازي نکن...
سرنوشتت را انتخاب کن مطمئن باش زندگي همونجوري ميشه که ميخواي...
به اوني که سرنوشت سر راهت قرار داده اعتماد کن.بدون که تنهات نميزاره...
مي توني سرنوشت با اون بودنو انتخاب کني يا خودتو به سرنوشت بسپاري و زندگي بدون اونو انتخاب کني...
سرنوشت را مي شه نوشت اگه بخواي بنويسيش نه اينکه بخواي بخونيش...
دوستدار هميشگي ات صادق |
|
_________________ باور کردني نيست....
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 11 مرداد 1386، ساعت 23:05 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#237
|
| |
| کلاغ سفيد نوشته بود: |
| رايکا نوشته بود: |
کاش مي شد سرنوشت از سر نوشت...
از اولين پستي که توي اين تاپيک گذاشتم هميشه اين فکر ذهنم رو مشغول کرده بود که واقعا مي شه؟!..واقعا مي شه چرخ زمونه رو به نفع خودت بچرخه...يا يه قول معروف "چرخ برهم زنم ار غير مرادم گردد !"... کم کم به اين باور رسيده بوده که اگه خودم بخوام و براش تلاش کنم ، چرا که نشه!!!...به قول امرسون : " هيچ چيز نمي تواند مايه ي آرامش بشر شود مگر خودش"
پس سعي کردم زندگي رو دوباره تجربه کنم ، دوباره بچشم...و سعي کردم اين بار راه هايي رو انتخاب کنم که بتونم از زندگي بيشترين استفاده رو ببرم ، بيشترين لذّت...اين دفعه سعي کردم با چشم بازتري و يا به قول معروف با بصيرت بيشتري به آدماي اطرافم نگاه کنم ، بشناسمشون...غافل از اينکه باز هم يه جاي کار مي لنگيد ، يه چيزي تو محاسباتم اشتباه در اومده بود...و هرچي توي اين فرآيند حل معادله زندگي ام دقت مي کردم ، کمتر جاگذاري با داده ي غلط رو پيدا مي کردم...امّا مي دونستم که اين کار تنها از خودم بر مي آيد و بس...حتّي نزديک ترين فردي که توي اين مدت تو زندگي ام وجود داشت هم نمي تونست کارِ قابل توجهي برام بکنه...سخت درموندم و حتّي احساس مي کنم اگه هر چه زودتر نتونم به نتيجه ي دلخواه برسم ، بي شک ديونه خواهم شد...و از اونجايي که مي گن ديونگيم عالم جالبي داره ، پس راضيم به رضاي خودش که مسلماَ صلاح منو از هر کسي تو اين ديا بيشتر مي دونه...ديگه حتي اين دفعه احساس مي کنم جنگ عقل و دل هم نيست...جنگ دل با دله...و حتماً اوني پيروز مي شه که زورش بيشتر مي چربه...وشايدم به قول تو اوني که تو دو کفه ي ترازو پاين تر مي آيد...اما اينکه اين وسط من چي کاره ام واقعاَ نمي دونم...کاش يه گوي سحرآميز و يا حداقل يه چوب جادو داشتم ، شايد تو اين وضعيت حداقل از اونا کاري بر مي يومد ، از من که نميآد...
خداجون فقط از خودت کمک مي خوام و بس...
بنده ي کوچکت يکتا |
کاش ميشد گفتگوي دل نوشت...
سرنوشت جزئي از زندگي است و نميشه نديده گرفتش اما همه چيز هم سرنوشت نيست.يعني همه چيز زندگي از قبل نوشته نشده.بسته به اعمال و نياتت سرنوشت راه هايي و گاهي چاه هايي سر راهت قرار ميده.اونوقت اين تويي که بايد سرنوشتت رو انتخاب کني.يا در مسير زندگيت سرنوشتت را اونجوري که دوست داري انتخاب مي کني يا با حسابگري سعي مي کني در مسير سرنوشتت زندگيتو بسازي انتخاب با شماست...
تو از يه جايي خواستي سرنوشتت را خودت هدايت کني و موفق بودي.تونستي اونجور که ميخواي از زندگي لذت ببري.به خودت گفتي تا حالا سرنوشت منو به اينجا کشونده از اينجا من سرنوشتمو به سمت دلخواهم ميکشونم.تو اونيو که مي خواستي شناختي.خوبم شناختي.باور داري که اشتباه نکردي...
اما يادت نره واسه هدايت سرنوشت نبايد حسابگري کرد بايد اعتماد کرد .مشکلت از اونجا شروع شد که خواستي حسابگري کني.خواستي همه چيزو با هم داشته باشي.دنبال داده گشتي بزاري تو معادله زندگي.يادت رفت که تو مي خواستي سرنوشتت را بسازي نه زندگيتو....
باز به خودت برگرد.با سرنوشتي که دنبالش مي گشتي واسه زندگي که داري لجبازي نکن...
سرنوشتت را انتخاب کن مطمئن باش زندگي همونجوري ميشه که ميخواي...
به اوني که سرنوشت سر راهت قرار داده اعتماد کن.بدون که تنهات نميزاره...
مي توني سرنوشت با اون بودنو انتخاب کني يا خودتو به سرنوشت بسپاري و زندگي بدون اونو انتخاب کني...
سرنوشت را مي شه نوشت اگه بخواي بنويسيش نه اينکه بخواي بخونيش...
دوستدار هميشگي ات صادق |
کاش همه چيز بهمون سادگي اي ، بهمون راحتي ، بهمون ... بود که تو فکر مي کني..."
کاش مي تونستم واقعا مغزم رو از هر نوع فکري خالي کنم...مطمئناَون موقع خيلي راحت تر مي تونستم تصميم بگيرم ، اما...
بعضي سرنوشتا اونقدرا هم سرنوشت نيستن ، چون تا حدي مي دوني که چه بلايي قراره سرت بياد...
من هيچ وقت تو زندگي ام نه حسابگري کردم و نه بلد بودم که حسابگري کنم...
اتفاقاَ الان اولي باريه که مي خوام تو زندگي ام لجبازي نکنم...بهت قول داده بودم که بزرگ بشم و چون لجبازي کاره بچه هاست پس من لجبازي نخواهم کرد...
مي خوام يه بار ديگه به خودمو خودت فرصت زندگي کردن بدم...
نمي خوام تو رو مجبور به اومدن تو راهي بکنم که ممکنه حتي چند قدم جلوترش خاکي باشه...
مي خوام بهت اجازه بدم که بدون هيچ تحقير ، هيچ ترحم ، هيچ ... نفس بکشي ، جلو بري و به رشد وبالندگي برسي...
من نمي تونم يه عمر ملامت و سرزنش رو تحمل کنم...
من نمي تونم تحول کنم که به واسه ي گناهان نکرده بخوان تحقيرت کنن...
اما هميشه اينو به ياد داشته باش که يکي هست که هميشه بهترين آرزوهارو برات آرزو داره...
هميشه به يادت يکتا"
اينو همون روزي که نوشتتو خوندم به ذهنم رسيد...
ديگه الان هيچ کدوم از اون احساسا رو ندارم...
و
فقط احساس مي کنم
زندگي زيباست اي زيبا پسند
زنده انديشان به زيبايي رسند |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
اشکبوس  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: شنبه 01 مهر 1385 مجموع ارسالها: 157 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: حيات کوچک پاييز در زندان... جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 12 مرداد 1386، ساعت 1:03 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#238
|
| |
گريه نکن غزلک !
روز در کنارت درختي ،
خواهد روييد .
و درختي در شهرت
و بسيار درختاني در سرزمينت
و باد پيام هر درختي را به درختي ديگر خواهد رساند ...
و درختان از باد خواهند پرسيد ،
در راه که مي آمدي سحر را نديدي ...
گريه نکن غزلکم!
"..." |
|
_________________ و با شتاب آبدزدک از خواب برکه بوسه ميدزديد.
تو داشت او ميشد
که دست من از قصه ها تو را دزديد...
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 14 مرداد 1386، ساعت 12:50 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#239
|
| |
اين دفعه ديگه نمي خوام اختيارمو به دست سرنوشت بدم...
مي خوام هر جور که شده خودمو نشون بدم...
بگم که مي تونم اون چيزي باشم که هم تو مي خواي وهم خودم...
امااميدوارم که سرنوشت نخواد شمشير رو از رو ببنده...
من هميشه خواستم که تو زندگي همه چيز رو با صلح و صفا فيصله بدم ، اما اين دفعه ظاهرا بايد زره پوش به مبارزه ي سرنوشت برم...
تو که تنهام نمي ذاري ، تنها زره آهنينم ؟! |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
کلاغ سفيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 20 آبان 1385 مجموع ارسالها: 621 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آخر قصه... سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 15 مرداد 1386، ساعت 12:15 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#240
|
| |
| رايکا نوشته بود: |
اين دفعه ديگه نمي خوام اختيارمو به دست سرنوشت بدم...
مي خوام هر جور که شده خودمو نشون بدم...
بگم که مي تونم اون چيزي باشم که هم تو مي خواي وهم خودم...
امااميدوارم که سرنوشت نخواد شمشير رو از رو ببنده...
من هميشه خواستم که تو زندگي همه چيز رو با صلح و صفا فيصله بدم ، اما اين دفعه ظاهرا بايد زره پوش به مبارزه ي سرنوشت برم...
تو که تنهام نمي ذاري ، تنها زره آهنينم ؟! |
عزيزم سرنوشت هميشه در مقابل اونايي که ميخوان باهاش مبارزه کنن شمشيرشو از رو ميبنده...
اما وقت مبارزه بايد ديد تو چي در اختيار داري.امکاناتت چيه؟!
من که به قول خودت فقط يک زره آهنينم و فقط ميتونم شدت ضربه هارو کم کنم...
بايد با سرنوشت بازي کرد و دنبال راه گريزي گشت.حتما ميتوني.دوره شمشير و دعوا تموم شده.با پنبه بايد سر بريد.اگه بازم فکر کني ميبيني راه هاي زيادي براي شکست دادن سرنوشت داري که از دست تو بر مياد.فردا اينو بهت ثابت ميکنه...
اما روي من بيشتر از يک زره حساب کن... |
|
_________________ باور کردني نيست....
|
|
|
|
|
 |
|
|