صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
3
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
مهربان...آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 707
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال پنجشنبه 18 آبان 1385، ساعت 3:49
 2 سال پيش
#121
 
بعضي چيزها بي بهانه ميآيند و بي بهانه راهشان را باز ميكنند ...

و اين زندگي ادامه خواهد داشت ... بارها نوشته ام ، بارها و بارها ... زندگي بدون هر يك از ما هم خواهد گذشت ، بدون دغدغه هاي ما ... بدون اشكها و لبخندهاي پايان ناپذيري كه تمام نخواهند شد...
زندگي چيزهاي عجيبي دارد ... اتفاقاتي كه ما در افتادنشان نقشي نداشته ايم و جبر و اختياري كه قرار است ايمان بياوريم به بودنشان ... انگار كسي نوشته بود ، ما در انتظار تمام اتفاقاتي هستيم كه بايد بيفتند و نميافتند ... زندگي هم شايد همين باشد ، همين فرداهايي كه قرار نيست باور كنيم ، درست مثل امروزها و ديروزهايند ...

زندگي يعني همين ، من و ما و هزاران من ها و ماهاي ديگر در پي چيزي هستيم كه قرار نيست ، جز به گذر زمان بيابيمش ...
چند بار از طلوع خورشيد لذت برده اي ... زندگي همين است ، همين كه در خاطره ي آدمي چون من اين لذت بارها و بارها تكرار شده است ... اين حقيقت اين زندگيست ...

اين روزها دارم زندگي را مينويسم ، دارم از خلال روزمرگيها ، به آبي اين آسمانها لبخند ميزنم ..
ما فرصت اندكي داريم ، به دنيا ميآييم ، زندگي ميكنيم و خواهيم مرد... امانمان نخواهد داد ...براي يافتن ، براي جستجو در گذشته و آينده ... قرار نيست در انتظارمان بايستد تا ما ميان لحظات تاب بخوريم ...

_________________
سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رايکاآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385
مجموع ارسالها: 616
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: دراعماق درياي عشق ....
سن: 21
جنسيت: زن
ارسال شنبه 20 آبان 1385، ساعت 2:55
 2 سال پيش
#122
 
چه قدر خوب مي شد كه تو باشي

چه قدر خوب مي شد كه تو باشي
و با من باشي
چه قدر خوب مي شد كه تو را اندازه مي كردم
حتي بر روي بخار شيشه
در دست هاي به جا مانده
وروي پنجره هايي كه هيچ وقت باز نشدند
حتي به روي تو
پنجره ها را بي معنا مي كردي
وقتي هميشه گشوده بودي به روي آسمان
چه قدر خوب مي شد كه هميشه چشم هايم را مي بستم كه...
هيچ آسماني تو را از من نگيرد
چه قدر خوب مي شد كه تو باشي
.....
خاطرت , خاطر خواهي را خاطره كرد...
خاطره ي من!!!

_________________
هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رايکاآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385
مجموع ارسالها: 616
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: دراعماق درياي عشق ....
سن: 21
جنسيت: زن
ارسال شنبه 04 آذر 1385، ساعت 1:26
 2 سال پيش
#123
 
واسه اين که مدتي در تالار نبوده و نوشته هاي را بر جربده ي عالم به ثبت نرسانده ايم Sad ...
مسلسل وار همه ي نوشته هاي اين مدتمون رو به ترتيب نگارششون اين جا مياريم Wink ...
چي کار کنيم ؟!؟! Think
شما که نمي خوايد يه آينده ساز ممملکت عقده اي بار بياد؟! Shame on you

_________________
هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رايکاآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385
مجموع ارسالها: 616
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: دراعماق درياي عشق ....
سن: 21
جنسيت: زن
ارسال شنبه 04 آذر 1385، ساعت 1:28
 2 سال پيش
#124
 
في البداهه

چند ساعت قبل تر
از ضلع شمال غربي آسمان
مورچه ها خورشيد را جويده اند
و...
حالا از آن بالا
ماه
في البداهه مي تابد...

_________________
هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رايکاآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385
مجموع ارسالها: 616
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: دراعماق درياي عشق ....
سن: 21
جنسيت: زن
ارسال شنبه 04 آذر 1385، ساعت 1:29
 2 سال پيش
#125
 
روز باروني

وقتي هوا ابري مي شه ، دلم آروم مي گيره.گاهي آدم ياد خاطرات گذشته اش ميوفته و به فكر فرو ميره. بغض آسمون مي تركه و صداي نم نم بارئ=ون از پشت پنجره به گوش مي رسه و اون وقته كه ميري لب پنجره و به آسمون نگاه مي كني ، هر چي مي گردي خورشيد گرم و سوزان رو پيدا نمي كني و ناخود آگاه يه كم سردت مي شه و ياد روزهاي گرم تابستون مي افتي .باورت نمي شه كه توي حياط با بچه ها آب بازي مي كردي و از گرما كلافهشده بودي . مدتي مي گذره و بارون قطع مي شه . ابرها از تو آسمون مي رن و هوا كمي روشن تر مي شه و زمين كه خيس شده بود ؛ كم كم خشك مي شه . خورشيد از گوشه ي يه ابر كوچولو يواش يواش بيرون مياد و هوا گرم تر مي شه.
انگار چراغي تو دلت روشن كردن . بلند مي شي و لباساتو مي پوشي و مي ري تو حياط . از گلبرگ گل ها آب مي چكه و همه جا بوي تازگي مي ده و ادابي و نشاط موج مي زنه در "صميميت سيال هوا". نيروي تازه اي مي گيري و تا سرت روبند مي كني كه از خداي بزرگ و مهربون تشكر كني ، چشمت به رنگين كمون زيبايي مي افته و با ديدن اون لبخند روي لب هات مي شينه ، به همين راحتي!!!

_________________
هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رايکاآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385
مجموع ارسالها: 616
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: دراعماق درياي عشق ....
سن: 21
جنسيت: زن
ارسال شنبه 04 آذر 1385، ساعت 1:30
 2 سال پيش
#126
 
تا زندگي هست زندگي بايد كرد

در عبور شاد لحظه هاي سبز ، در تكاپوي يك پروانه براي آزادي از پيله ي تن ، در حس غريبانه غربت اشياء ، در تكرار موج ها ، در حرمت سفيدي كاغذ ، در انديشه ي پاك يك گل ارز تلالؤ آب ، هميشه چيزي وجود دارد و آن نبض زندگي است كه در رگ هاي تو مي زند...
پس تا زندگي هست ، زندگي بايد كرد....

_________________
هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رايکاآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385
مجموع ارسالها: 616
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: دراعماق درياي عشق ....
سن: 21
جنسيت: زن
ارسال شنبه 04 آذر 1385، ساعت 1:33
 2 سال پيش
#127
 
نگاه

با نگاهش گفت : " مي خواهم تو را به ابديت پيوند بزنم !"
اما...
آنچنان در پرده ي زمان محوم كرد كه ديگر نشاني از خود نيافتم!!!..

_________________
هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رايکاآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385
مجموع ارسالها: 616
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: دراعماق درياي عشق ....
سن: 21
جنسيت: زن
ارسال شنبه 04 آذر 1385، ساعت 1:37
 2 سال پيش
#128
 
من آمدم......

وای ؛ اومدی ...
چه زود ...
چه دیر ...
آره ترنم صداته ، توی کوچه ی ساکت گوشم ...
برق نگات ، از گوشه ی شکسته ی عینکم ...
لبخند سردت ، روی گونه های خیسم ...
عجب بویی ؛ به گمونم مال پیرهنت باشه ...
وای اینم موجای موی سیات ، درست عین همون روز که باد میومد ، منم اومدم ...
خیلی وقت بود بغضت کرده بودم ...
خوب کردی اومدی ...
نیگا کن ، گلای باغچه هم چشم انتظارت بودن ...
ماهیا رو ، هنوزم دارن اسمتو زمزمه میکنن ...
گنجشکا از بس زجه زدن از خستگی غش کردن ...
میشه بمونی ؟؟؟
کاش اونقدر بارون بیاد که همه ی بالات خیس بشن ؛ اونوقت میری زیر صندلی قایم میشی و وقتی ازت میپرسم:" میخوای بری یا باشی ؟"، بگی :"باشی ، باشی...".منم بغلت کنم و اجاق بوسمو داغ داغ کنم ، نکنه سرما بخوری ...
به جون رد پاهای گلیت ...
به جون بخار دهنت ...
به جون چلیپ چلیپ کفشای خیست ...
به جون جونم...
بگو که میمونی ... .

_________________
هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
گلابتونآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

تاريخ عضويت: چهارشنبه 14 تير 1385
مجموع ارسالها: 180
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال شنبه 04 آذر 1385، ساعت 13:56
 2 سال پيش
#129
 
و ببین چه کودکانه می روم به سوی
سرنوشت خویش
و کاش کودک درون من سواد داشت ،
تا دوباره می نگاشتم سرنوشت خویش را ،
آنچنان که کودکانه ای نبود ،
بلکه عاشقانه بود رفتنم !!!

_________________
حتي ديگه حال و حوصله ي نوشتنم ندارم
باورت ميشه ؟؟؟
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رايکاآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385
مجموع ارسالها: 616
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: دراعماق درياي عشق ....
سن: 21
جنسيت: زن
ارسال يکشنبه 05 آذر 1385، ساعت 20:56
 2 سال پيش
#130
 
گلابتون نوشته بود:
و ببین چه کودکانه می روم به سوی
سرنوشت خویش
و کاش کودک درون من سواد داشت ،
تا دوباره می نگاشتم سرنوشت خویش را ،
آنچنان که کودکانه ای نبود ،
بلکه عاشقانه بود رفتنم !!!

دلم نيومد هيچي در تشويقت نگم...
ممنون... Applause Applause Applause
خيلي قشنگ بود...
در انتظار نوشته هاي قشنگ ترت مي مانم....

_________________
هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رايکاآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385
مجموع ارسالها: 616
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: دراعماق درياي عشق ....
سن: 21
جنسيت: زن
ارسال يکشنبه 05 آذر 1385، ساعت 20:57
 2 سال پيش
#131
 
فکر کن آدم تمام شب اشک بريزه و به اين فکر کنه که تنها دلش آغوش يه نفر رو می خواد و فقط يه نفر هست که ميشه آروم گرفت تو بغلش و ميشه تمام غم های عالمو رو روی شونه هاش باريد و سبک سر بلند کرد...

.

.

.


برای یک نفر که همیشه دلتنگش هستم حتی اگر هر روز بیاید و بشود همان همیشگیه همیشگی... هم او که می شود تمام غم های عالم را...

ممنونم که هستی...

ممنونم که دیوانگی های گاه و بیگاهم را... می بخشی...

_________________
هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mhajiآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 3421
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: Montreal
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 05 آذر 1385، ساعت 22:34
 2 سال پيش
#132
 
رايکا نوشته بود:
في البداهه

چند ساعت قبل تر
از ضلع شمال غربي آسمان
مورچه ها خورشيد را جويده اند
و...
حالا از آن بالا
ماه
في البداهه مي تابد...


بذار کمکت کنم رايکا


حالا نوبت ماه است
که با همان لباسهاي پوچ و مکرر
با قداست خاکستري نانها فال بگيرد
و بر ساحل پرنعره پروانه ها بيرحمانه بتابد
مثل رود که آخرين چکه اش توطئه کوه است
مثل آقاي دانايي که با کامپيوتر تله پاتي ميکند
از پشت مانيتورهاي خاموش...
مثل پنک منحوسي که بي دليل بر سندان ميزند
چهار زانو مثل جوکيان هندي در کوچه هاي قاهره
و مثل من که همه رقمهاي اعشارم را دور ريخته ام و حالا صحيح صحيحم!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهربان...آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 707
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال يکشنبه 05 آذر 1385، ساعت 23:59
 2 سال پيش
#133
 
نقل قول:
و مثل من که همه رقمهاي اعشارم را دور ريخته ام و حالا صحيح صحيحم!

Applause

ما را به هزار درد ، درمان کردند ...

_________________
سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
panteaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 1269
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
سن: 25
جنسيت: زن
ارسال دوشنبه 06 آذر 1385، ساعت 22:31
 2 سال پيش
#134
 
زندگي سخت نيست ما سختش ميکنيم،
عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم،
دل ما تنگ نيست ما تنگش ميکنيم،
دل هيچ کس از سنگ نيست ما سنگش ميکنيم...

_________________
مه اديان و بيش‏ترِ آيين‏ها به شيشه‏ي پنجره مي‏مانند : راستي را از پسِ آن‏ها مي‏بينيم، ولي ميان ما و راستي حائل مي‏شوند و ما را از آن دور مي‏دارند. جبران‏خليل‏جبران
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رايکاآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385
مجموع ارسالها: 616
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: دراعماق درياي عشق ....
سن: 21
جنسيت: زن
ارسال سه‌شنبه 07 آذر 1385، ساعت 2:04
 2 سال پيش
#135
 
شعر می‌شوی

بخوانم تو را بالای دار؟

شير می‌شوی بنوشم تو را

در کودکی‌ام

راه بيفتم کوچه به کوچه نشانت دهم؟

دستم را بگير

گم نشوم...

نترسم!!!...

_________________
هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است کاش مي شد پرشين از سر نوشت!!
1
پاسخها: 1 بیننده: 305 نویسنده: mammad
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است خوب ... بد ... زشت ... سرنوشت
1
پاسخها: 28 بیننده: 1202 نویسنده: Yaghma
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است کاش...
1
پاسخها: 38 بیننده: 820 نویسنده: nazanin340
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است صلح و آرامش
1
پاسخها: 1 بیننده: 284 نویسنده: Tahereh

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و تاریخها بر حسب 4.5+ ساعت گرینویچ می‌باشند
تبليغات: