| نویسنده |
پیغام |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 18 آبان 1385، ساعت 3:49 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#121
|
| |
بعضي چيزها بي بهانه ميآيند و بي بهانه راهشان را باز ميكنند ...
و اين زندگي ادامه خواهد داشت ... بارها نوشته ام ، بارها و بارها ... زندگي بدون هر يك از ما هم خواهد گذشت ، بدون دغدغه هاي ما ... بدون اشكها و لبخندهاي پايان ناپذيري كه تمام نخواهند شد...
زندگي چيزهاي عجيبي دارد ... اتفاقاتي كه ما در افتادنشان نقشي نداشته ايم و جبر و اختياري كه قرار است ايمان بياوريم به بودنشان ... انگار كسي نوشته بود ، ما در انتظار تمام اتفاقاتي هستيم كه بايد بيفتند و نميافتند ... زندگي هم شايد همين باشد ، همين فرداهايي كه قرار نيست باور كنيم ، درست مثل امروزها و ديروزهايند ...
زندگي يعني همين ، من و ما و هزاران من ها و ماهاي ديگر در پي چيزي هستيم كه قرار نيست ، جز به گذر زمان بيابيمش ...
چند بار از طلوع خورشيد لذت برده اي ... زندگي همين است ، همين كه در خاطره ي آدمي چون من اين لذت بارها و بارها تكرار شده است ... اين حقيقت اين زندگيست ...
اين روزها دارم زندگي را مينويسم ، دارم از خلال روزمرگيها ، به آبي اين آسمانها لبخند ميزنم ..
ما فرصت اندكي داريم ، به دنيا ميآييم ، زندگي ميكنيم و خواهيم مرد... امانمان نخواهد داد ...براي يافتن ، براي جستجو در گذشته و آينده ... قرار نيست در انتظارمان بايستد تا ما ميان لحظات تاب بخوريم ... |
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
شنبه 20 آبان 1385، ساعت 2:55 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#122
|
| |
چه قدر خوب مي شد كه تو باشي
چه قدر خوب مي شد كه تو باشي
و با من باشي
چه قدر خوب مي شد كه تو را اندازه مي كردم
حتي بر روي بخار شيشه
در دست هاي به جا مانده
وروي پنجره هايي كه هيچ وقت باز نشدند
حتي به روي تو
پنجره ها را بي معنا مي كردي
وقتي هميشه گشوده بودي به روي آسمان
چه قدر خوب مي شد كه هميشه چشم هايم را مي بستم كه...
هيچ آسماني تو را از من نگيرد
چه قدر خوب مي شد كه تو باشي
.....
خاطرت , خاطر خواهي را خاطره كرد...
خاطره ي من!!! |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
شنبه 04 آذر 1385، ساعت 1:26 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#123
|
| |
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
شنبه 04 آذر 1385، ساعت 1:28 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#124
|
| |
في البداهه
چند ساعت قبل تر
از ضلع شمال غربي آسمان
مورچه ها خورشيد را جويده اند
و...
حالا از آن بالا
ماه
في البداهه مي تابد... |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
شنبه 04 آذر 1385، ساعت 1:29 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#125
|
| |
روز باروني
وقتي هوا ابري مي شه ، دلم آروم مي گيره.گاهي آدم ياد خاطرات گذشته اش ميوفته و به فكر فرو ميره. بغض آسمون مي تركه و صداي نم نم بارئ=ون از پشت پنجره به گوش مي رسه و اون وقته كه ميري لب پنجره و به آسمون نگاه مي كني ، هر چي مي گردي خورشيد گرم و سوزان رو پيدا نمي كني و ناخود آگاه يه كم سردت مي شه و ياد روزهاي گرم تابستون مي افتي .باورت نمي شه كه توي حياط با بچه ها آب بازي مي كردي و از گرما كلافهشده بودي . مدتي مي گذره و بارون قطع مي شه . ابرها از تو آسمون مي رن و هوا كمي روشن تر مي شه و زمين كه خيس شده بود ؛ كم كم خشك مي شه . خورشيد از گوشه ي يه ابر كوچولو يواش يواش بيرون مياد و هوا گرم تر مي شه.
انگار چراغي تو دلت روشن كردن . بلند مي شي و لباساتو مي پوشي و مي ري تو حياط . از گلبرگ گل ها آب مي چكه و همه جا بوي تازگي مي ده و ادابي و نشاط موج مي زنه در "صميميت سيال هوا". نيروي تازه اي مي گيري و تا سرت روبند مي كني كه از خداي بزرگ و مهربون تشكر كني ، چشمت به رنگين كمون زيبايي مي افته و با ديدن اون لبخند روي لب هات مي شينه ، به همين راحتي!!! |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
شنبه 04 آذر 1385، ساعت 1:30 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#126
|
| |
تا زندگي هست زندگي بايد كرد
در عبور شاد لحظه هاي سبز ، در تكاپوي يك پروانه براي آزادي از پيله ي تن ، در حس غريبانه غربت اشياء ، در تكرار موج ها ، در حرمت سفيدي كاغذ ، در انديشه ي پاك يك گل ارز تلالؤ آب ، هميشه چيزي وجود دارد و آن نبض زندگي است كه در رگ هاي تو مي زند...
پس تا زندگي هست ، زندگي بايد كرد.... |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
شنبه 04 آذر 1385، ساعت 1:33 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#127
|
| |
نگاه
با نگاهش گفت : " مي خواهم تو را به ابديت پيوند بزنم !"
اما...
آنچنان در پرده ي زمان محوم كرد كه ديگر نشاني از خود نيافتم!!!.. |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
شنبه 04 آذر 1385، ساعت 1:37 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#128
|
| |
من آمدم......
وای ؛ اومدی ...
چه زود ...
چه دیر ...
آره ترنم صداته ، توی کوچه ی ساکت گوشم ...
برق نگات ، از گوشه ی شکسته ی عینکم ...
لبخند سردت ، روی گونه های خیسم ...
عجب بویی ؛ به گمونم مال پیرهنت باشه ...
وای اینم موجای موی سیات ، درست عین همون روز که باد میومد ، منم اومدم ...
خیلی وقت بود بغضت کرده بودم ...
خوب کردی اومدی ...
نیگا کن ، گلای باغچه هم چشم انتظارت بودن ...
ماهیا رو ، هنوزم دارن اسمتو زمزمه میکنن ...
گنجشکا از بس زجه زدن از خستگی غش کردن ...
میشه بمونی ؟؟؟
کاش اونقدر بارون بیاد که همه ی بالات خیس بشن ؛ اونوقت میری زیر صندلی قایم میشی و وقتی ازت میپرسم:" میخوای بری یا باشی ؟"، بگی :"باشی ، باشی...".منم بغلت کنم و اجاق بوسمو داغ داغ کنم ، نکنه سرما بخوری ...
به جون رد پاهای گلیت ...
به جون بخار دهنت ...
به جون چلیپ چلیپ کفشای خیست ...
به جون جونم...
بگو که میمونی ... . |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
گلابتون  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 14 تير 1385 مجموع ارسالها: 180 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 04 آذر 1385، ساعت 13:56 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#129
|
| |
و ببین چه کودکانه می روم به سوی
سرنوشت خویش
و کاش کودک درون من سواد داشت ،
تا دوباره می نگاشتم سرنوشت خویش را ،
آنچنان که کودکانه ای نبود ،
بلکه عاشقانه بود رفتنم !!! |
|
_________________ حتي ديگه حال و حوصله ي نوشتنم ندارم
باورت ميشه ؟؟؟
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 05 آذر 1385، ساعت 20:56 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#130
|
| |
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 05 آذر 1385، ساعت 20:57 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#131
|
| |
فکر کن آدم تمام شب اشک بريزه و به اين فکر کنه که تنها دلش آغوش يه نفر رو می خواد و فقط يه نفر هست که ميشه آروم گرفت تو بغلش و ميشه تمام غم های عالمو رو روی شونه هاش باريد و سبک سر بلند کرد...
.
.
.
برای یک نفر که همیشه دلتنگش هستم حتی اگر هر روز بیاید و بشود همان همیشگیه همیشگی... هم او که می شود تمام غم های عالم را...
ممنونم که هستی...
ممنونم که دیوانگی های گاه و بیگاهم را... می بخشی... |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3421 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 05 آذر 1385، ساعت 22:34 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#132
|
| |
| رايکا نوشته بود: |
في البداهه
چند ساعت قبل تر
از ضلع شمال غربي آسمان
مورچه ها خورشيد را جويده اند
و...
حالا از آن بالا
ماه
في البداهه مي تابد... |
بذار کمکت کنم رايکا
حالا نوبت ماه است
که با همان لباسهاي پوچ و مکرر
با قداست خاکستري نانها فال بگيرد
و بر ساحل پرنعره پروانه ها بيرحمانه بتابد
مثل رود که آخرين چکه اش توطئه کوه است
مثل آقاي دانايي که با کامپيوتر تله پاتي ميکند
از پشت مانيتورهاي خاموش...
مثل پنک منحوسي که بي دليل بر سندان ميزند
چهار زانو مثل جوکيان هندي در کوچه هاي قاهره
و مثل من که همه رقمهاي اعشارم را دور ريخته ام و حالا صحيح صحيحم! |
|
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 05 آذر 1385، ساعت 23:59 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#133
|
| |
| نقل قول: |
| و مثل من که همه رقمهاي اعشارم را دور ريخته ام و حالا صحيح صحيحم! |
ما را به هزار درد ، درمان کردند ... |
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
pantea  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 1269 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 25 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 06 آذر 1385، ساعت 22:31 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#134
|
| |
زندگي سخت نيست ما سختش ميکنيم،
عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم،
دل ما تنگ نيست ما تنگش ميکنيم،
دل هيچ کس از سنگ نيست ما سنگش ميکنيم... |
|
_________________ مه اديان و بيشترِ آيينها به شيشهي پنجره ميمانند : راستي را از پسِ آنها ميبينيم، ولي ميان ما و راستي حائل ميشوند و ما را از آن دور ميدارند. جبرانخليلجبران
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 07 آذر 1385، ساعت 2:04 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#135
|
| |
شعر میشوی
بخوانم تو را بالای دار؟
شير میشوی بنوشم تو را
در کودکیام
راه بيفتم کوچه به کوچه نشانت دهم؟
دستم را بگير
گم نشوم...
نترسم!!!... |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
|
|