| نویسنده |
پیغام |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 23 اسفند 1385، ساعت 2:18 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#226
|
| |
...بگذار اين ديوار با همه ي دلواپسي هايش.. آشفتگي هايش آوار شود در همين حوالي خيس.....
نگران من نباش...من...مي گذرد...
چرا دلم گرفته است؟
صداي ماشینها دیوانه ام کرده...
کجایي رفیق تنهایي هایم؟
....
به شانه ام زدي
که تنهايي ام را تکانده باشي...
....
نگرانم نشو...باور کن مي گذرد..مي گذرد...
" هنوزم با تو نشستن به همه دنيا مي ارزه..."
باش... |
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
Bayas Gool  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 19 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 2169 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Tehran جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 23 اسفند 1385، ساعت 22:52 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#227
|
| |
|
|
|
|
 |
Omid  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 11 آذر 1384 مجموع ارسالها: 3175 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Florida سن: 36 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 23 اسفند 1385، ساعت 23:12 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#228
|
| |
|
|
_________________ بهترين زن دنيا زني است که کسي او را نديده باشد.
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 01 فروردين 1386، ساعت 4:12 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#229
|
| |
غصه نخور..فداي سرت...
دنيامون ميگذره...ميگذريم از دنيامون...
.
.
نذار..
نذار.... تنها بمونيم
فقط همين
مريم تو
- خداي من و تو هم بزرگه...يه روز بالاخره ميشکنه خواب زمونه............
- پايان |
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 03 فروردين 1386، ساعت 1:52 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#230
|
| |
اين بار مي خوام حرف خزان رو بنويسم...
خزاني که همه کس اون حالا فابين شده....
و اين براش خيلي خوبه...
حرفي براي همه روزهاي گذشته اي که از اون گذشت...
حرفي که نوشت خطاب به آدم روزهاي گذشته اش...
.
.
- گاهی دلم تنگ می شود.....برای چیزی که نمی دانم چیست....
می خواهم گذشته ای برگردد؟....نه......
می خواهم چیزی تغییر کند؟....شاید.....
می دانی که مدتهاست تبدیل شده ای به دردی که چسبیده به همه دردهای دیگر و هرکدام که نوبتشان شود، از سرما خوردگی بگیر تا تنهایی و غربت،تو هم همراهش می آیی....یادم می اندازی که چقدر دوستت داشتم و چقدر حالا ندارم....یادم می اندازی که چقدر سخت است آدم سیلی از دست عزیزش بخورد. یادم می اندازی که چقدر دلم میخواست آنهمه اتفاق نمی افتاد....همه اش را تو نساختی اما....در همه اش شریکی....چقدر بد.... و اینکه چرا حالا ،روز اول فروردین باید یاد اینها بیافتم....شاید برای اینکه حتی وقتی کنار هفت سین به خلاف رسم سالهای پیش،کنارمان نمی نشینی....به یادت می افتم....که با درد کنده شدی....که جایت هنوز درد می کند....که چقدر بد است وقتی می تواند خوب باشد و نیست.....که تو برای همیشه درد شدی.....حتی اگر من هزار ها کیلومتر دور تر از تو.....پای سفره هفت سینی بنشینم که لپ تاپ و وب کم هم کنار سینهایش می نشینند....و یک ساعت زل بزنم به نوروزی که ....در سرزمینم....جاریست.....به نارنجی شاد لباس مادر...به عروسک بزرگ تینا.....به طاهای خواب آلود.....به ساعت مچی پدر....
امروز روز اول فروردین است.
روز اول عید.
آسمان پاریس امروز مهربان است.....بهاری است.....ابر است و آفتابی می شود و تاریک می شود و می بارد و آفتابی می شود....بهار است......
اینجا تعطیل نیست اما من تعطیلم.....
ساعت 10 صبح هنوز خواب بودم که با صدای تو بیدار شدم.....خوب است اولین تبریک سال نو را از دوستی بشنوی که روز اول،دقیقا روز اول سال نو به یاد توست.....
راستی چقدر امروز یاد کفش ورنی میافتم....دلم از همان کفشهای ورنی سورمه ای می خواهد که فروشنده اش قسم می خورد که ترک نمی خورد.....
دلم از همان اسکناسهای تا نخورده با شماره سریال ردیف می خواهد....
دلم تنگ است.......
برای چیزی که نمی دانم چیست...... |
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
کلاغ سفيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 20 آبان 1385 مجموع ارسالها: 621 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آخر قصه... سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 08 فروردين 1386، ساعت 19:06 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#231
|
| |
خدايا...
خداي مهربونم...
منم همون بنده ي ناچيز قدر ناشناست...
همون که درست وقتي کاملا تورو فراموش کرده بود اون به جايي دعوت کردي که جاي خوبان هست...
نميدونم چرا منو بردي به اونجا اما به من ثابت کردي منو هم دوست داري...
من اونجا تورو شناختم . عظمتت رو به چشم ديدم. تورو باور کردم تو تمام سلولاي بدنم...
بعد از اون سعي کردم ديگه از تو دور نشم...اما...
و حالا دوباره به من نعمت بزرگي دادي که نميدونم چه طور شکرگذاري کنم...
ديشب بعد از 10 روز دوري باز باهاش صحبت کردم و فهميدم...
هميشه با تو ميگفتم خدايا تو که ميدوني من چه قدر دوستش دارم کاري کن اونم منو دوست داشته باشه...
و حالا...
ميگم خدايا کاري کن من بتونم اين همه دوست داشتنشو جبران کنم...
وقتي ميبينم اون منو بيشتر از اوني که من اونو دوست دارم,دوست داره دلم ميخواد پرواز کنم...
خدايا بي نهايت دوست دارم.... |
|
_________________ باور کردني نيست....
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1997 اعتبار کسب شده: 8692 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 08 فروردين 1386، ساعت 19:47 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#232
|
| |
بچه بودم! نه خيلي زياد! اون قدر که هنوز هم يادم مياد.
يادم مياد که اون موقع ها هميشه منتظر بودم که يه روز وحي بهم برسه و پيامبر بشم!!!!!! بچه بودم و پاک و ساده .....
و حالا چندين سال از اون موقع ها گذشته و يه نگاه کوچيک که ميندازم مي بينم که واي!!!!! کجا مي خواستم برم و حالا کجا هستم..... |
|
_________________ برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!
"فلفلو"
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3370 اعتبار کسب شده: 3715 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 21 فروردين 1386، ساعت 6:45 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#233
|
| |
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 24 فروردين 1386، ساعت 15:45 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#234
|
| |
آدما ميان و ميرن و قصه ها هيچوقت پير نميشن ،همينطور كه تو،همينطور كه....
این حضور های ناگهانی رو دوست دارم. این که من میام و آسمون و ريسمون رو به هم ميبافم و همه چیز رو به هم میریزم و تو میمونی با یه عالمه فکر تازه و من میرم با یه عالمه بغض مث همیشه! عوضش تو هر روز چیزی واسه خوندن داری و من هر روز چیزی واسه نوشتن و تخلیه همه اون حسهام روی دکمه های کیبورد
يه روز گفتيم بچگی كرديم يه روز جوونی كرديم..يه روز عجله...و هر دفعه هم قول ميديم كه دفعه بعد بهتر باشيم و ميدونی كه نميشيم،كوچيك و بزرگ و كافر و مسلمون هم نداره،آره ديگه به حكم انسان بودنمونه كه اينقدر بی معرفتيم.
...بی معرفتيم.روزهامون شده همش اما و اگر و ...هايی که به این راحتی نمیشه ازشون خلاص شد. خسته هم نمیشیم نمیدونم چرا! از این همه ناله کردن و خود رو به در و دیواری زدن که جز زخمهای عمیق تر هیچ چیز دیگه ای توش نیست. پس بذار یه راه تازه پیدا کنیم. یه چیزی که حس پرواز توش باشه..
بقيه رو ميبينم كه با چه بی خيالی دارن خودشون رو با روزاشون گول ميزنن و چه زود راضی و قانع ميشن اونم به قيمت خراب كردن همه اطرافشون به قيمت نديدن آدمای اطرافشون...و من نميتونم.
افتادیم روی زندگی کی و جای کی رو گرفتیم نميدونم که هر کی از راه میرسه بی مهابا سعی میکنه جامون رو بگیره و آخرش یه لبخند تحویل میده،تقديرمون گاهی اينه انگار كه با همه ی آدما بجنگيم و اخرش همون تحمل و تحمل و صبوريهای منی كه همه چيزو ميبينم و با يه لبخند مثه هميشه به روی خودم نميخوام بيارم
وقتي آبتين رو ميبينم كه با اين سن و سالش چيا توی اين زندگی كشيده و بهتر از من داره دووم مياره پر از شرمندگی ميشه اين چشام...خيلي خوب بلدم ناشكری كنم و بازم آخرش تويی كه با هر ايما و اشاره و نشونه يه دفعه ميای و ميخوای بگی ببين مريم! چه جوری چوب حراج ميزنی به روزات ..
چه قدر بايد اين بغضو خورد تا بفهمم چی مينويسم،چی ميگم،چی ميبينم،تا نشكنم،تا نبرم..........
نمي دونستيم و نميدونستم و ميدونستی كه زندگی به جز دستای خودمون با دستا ی ديگه ای هم رقم ميخوره ناخواسته...ميدونی كه بيشتر نگرونی ها و داغون شدنا ی من به خاطر كسايی هست كه خيلی دوسشون دارم، اين كه همش دلواپس دلواپسی هاشون ميشم و هيچ رقمه هم نميخوام و نميتونم و طاقت نميارم كه اينطوری پر از غصه ببينمشون و بی خيال بشم...
خدا...گوشت با منه؟مگه نه؟
نذار...نذار بگيره اين زندگی...كه من....
ميدونم تو اينو نميگی و ميگن كه نبايد هر جا همه ی حرفاتو و درددلاتو بريز ی بيرون تا غريبه نخونه ولی مگه چه اتفاقی ميفته كه نخوام بگم آخه؟
ميدونی و ميدونم كه هيچ كس مثه تو نيست كه مقصد منو بدونه...همه ميان و ميرن و نگاه ميكنن و شونه بالا ميندازن و اين ميون فقط تويی كه پير نميشی برام.
من هنوزم...هنوزم..
Still feels like the first time
To stand here by your side
Together regardless
We'll walk through the darkness
Still feels like the first day of my life...
مگه نه؟
بگو آره كه آروم بگيره اين دل مثه هميشه...
خدا...پناه باش و بمون...يكی بايد باشه تا سر خستگياتو به سينه بگيره...چشماتو بفهمه و خسته نشه...
- خدای من و تو هم بزرگه ... یه روز آخر میشکنه خواب زمونه... |
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
siyagiso  پرچونه!!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 518 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 25 فروردين 1386، ساعت 12:31 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#235
|
| |
خسته ام . امشب با تمام نفرتی که از خودم و زندگی دارم ؛
بالاپوشی که به حد خستگیم سیاه است بر می دارم و به سمت تو راهی می شوم .
بدون توشه و کاسه ی آب ، به سمت ابدیت ... .
آه خدای من ...! بگذار برگردم . این التماسی عاجزانه است به درگاه تو .
بگذار بر گردم ! |
|
_________________ من به آغاز زمين نزديکم
نبض گلها را ميگيرم
آشنا هستم با ،سرنوشت تر آب ،عادت سبز درخت
سهراب سپهري
|
|
|
|
|
 |
siyagiso  پرچونه!!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 518 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 25 فروردين 1386، ساعت 12:34 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#236
|
| |
یا ستارالعیوب ؛
گناهانم را بپوشان وگرنه من با این کوله بار آلوده به کجا راه خواهم داشت ؟
یا ستارالعیوب . . . !
ببخش |
|
_________________ من به آغاز زمين نزديکم
نبض گلها را ميگيرم
آشنا هستم با ،سرنوشت تر آب ،عادت سبز درخت
سهراب سپهري
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3421 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 26 فروردين 1386، ساعت 0:49 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#237
|
| |
به صداي خسته استاد ايرج گوش ميکنم! با اين تصنيفش خيلي حال ميکنم. در نهايت صميميت و سادگي با خداي خودش درد دل ميکنه. حيفم اومد با شما تقسيمش نکنم:
خدايا دلبرم نارو به من زد شرمسارش کن
ز شهر آواره اش کن سوي غربت خوار و مارش کن
تقاص ما رو از او پس بگير و در همين تهرون
مثال من دچار اخم و تخم صاب کارش کن
صفا کردم باهاش اما رو دست خوردم بد آوردم
تو هم اين پر جفاي بي صفت را بد بيارش کن
به سازش هر چه رقصيدم به ساز من نميرقصه
(و در اينجا يکي از حضار ميگه: خدا نعلتش کنه)
خدايا يا بکش اين دلبر و يا سازگارش کن... |
|
_________________ گنجشک ها خوبند
گنجشک ها نازند
بر دامنم آنها
در حال پروازند...
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط mhaji در تاريخ يکشنبه 26 فروردين 1386، ساعت 6:24 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2299 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 26 فروردين 1386، ساعت 1:34 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#238
|
| |
نمي دونم چي بگم چي بخوام فقط مي تونم بگم
خدا جونم مرا آن ده که آن به |
_________________ 
|
|
|
|
|
 |
حيف!  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 658 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 28 فروردين 1386، ساعت 0:28 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#239
|
| |
|
انقدر از تو رنجيده ام که جايي حتي براي اسمت پيدا نمي کنم......فراموش کن که بنده اي داشتي.....ديدار به قيامت..... |
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط حيف! در تاريخ يکشنبه 30 ارديبهشت 1386، ساعت 19:56 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
سهشنبه 04 ارديبهشت 1386، ساعت 22:07 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#240
|
| |
|
|
|
|
 |
|
|