| نویسنده |
پیغام |
سياسفيد  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 2877 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 18 دي 1385، ساعت 0:48 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#211
|
| |
سلام خداي خوبم
شايد کسي تا حالا به من نگفته باشه "خيلي نامردي "، اما بايد يک اعتراف کنم و اين که من براي تو خيلي نامردي کردم .
خدايا اگر کسي اشتباه کوچکي در حق من بکنه و بگه شرمنده ، من خيلي سخت مي بخشمش !
اما من چه اشتباه هايي که نمي کنم و مي گم شرمنده !
حتي بعضي وقتا ازيه شرمنده گفتن هم دريغ مي کنم !
اما مي دونم تو بزرگتر ازآني که نبخشي ، خدايا باز هم مي گويم "شرمنده !" |
|
_________________
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 706 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 18 دي 1385، ساعت 13:18 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#212
|
| |
خيلي عجيبه ها نه؟؟
همشون اين روزا توي حالت گرفتگيه وحشتناکي هستن
نامه هاي رامين به دستت مي رسه که؟شدي براش خداي نا مهربون و تند تند برات مي نويسه که ديگه نيستي!نه نيستي..نيستي براش
لاله هم که ديگه نيستش،خيلي چيزا براش تموم شده،دو سه دفعه ديدمش،مي گفت اميد هم خوبه ...خيلي وقته منم ديگه به اميد سر نزدم،هنوزم بايد اون صندلي آهني چرخ دار رو تحمل کنه؟؟؟؟؟؟؟؟به نظرت هنوز اون ع ش ق آتيشي رو دارن؟نمي دونم ولي فکر کنم هنوز خيلي مونده تا بفهمن" نه،اينم جواب نمي ده"
بهاره چي؟لاله گفت اونم خوبه،جالبه که اون موقع هيچ وقت نشناختمشون،با وجود اينکه به من نزديک بودن ولي من با اميد اونا رو شناختم...
پرديس... کدومشون؟؟پرديس نزديکه،اين روزا عجيب عوض شده،خودش هم فهميده،يه back زده به تمام روزاي قبل،نمي دونم اين شيراز لعنتي و آدماش دارن باهاش چيکار مي کنن؟عکساشو ديدي؟ديگه هيچ حال و هوايي نداره
پرديس دوره هم که...آخرين داستانکشو خوندي که...يه جورايي داره يه جوره ديگه ميشه
جيران رو که ديگه نگو،داري مي بينيش ديگه،نه؟ميبينيش،آره مي بينيش...
داغون،بريده،تموم،آشفته و آشفته و آشفته...فکر کن اين دفعه علي براش نوشته بود.اونم مثه من ...هيچ وقت نتونست مثه آيلار و نازلي و آريا باشه،نتونست هيچ وقت زن باشه...
سرکان،دو هفته قبل که آنتاليا بود،الان شايد امريکا،نه ولي فکر کنم هنوز ترکيه س،مواظبش باش.(روي دعاي من حساب کرده و من...)
مريم عارف...عجيب که چه قدر شبيه منه و منم شبيه اون..17 دي 85...واسم عجيب بود که اونم مثه من بود اون لحظه.
راستي نمي دونستم معصوم وقتي دو سالش بوده مامان و باباش طلاق گرفتن،عجب کوه صبريه...حال و هواي اين روزاي اونو هم که داري؟
خزان...فرانسه...فابين شده همه زندگي و ع ش ق اون...جالبه...گذاشت و رفت..خاطره هاش جا موند توي ايران،يعني جاشون گذاشت.اين خزان حسابي منو برگردوند به عقب ترا و حالا خودش اونقد رفته جلو که ديگه نه يوسفي و...نه ه...
راستي دو نفره ديگه هم مردن و من بازم با حماقت تمام فکر کردم هنوز حرفي واسه گفتن دارن،مي دوني کجا دفنشون کردم؟توي اون سلول هاي آخري...سمت راست،حالا حالا هم براشون فاتحه نخواهم خوند...مردن به همين راحتي!
و بنفشه که ديگه نيست...آخ بنفشه..بنفشه...پاترول..بدون گواهينامه...اون دبي لعنتي يادته؟just be with ....آخ بنفشه که نمي دوني من چه شکلي شدم توي اين يه سال...
و مليساي...مليسا مٌرد يعني ماموريتش تموم شد،اونم به همين سادگي!!!
by the way ...
اون سر دردا داره بر ميگرده
تقصير کيه؟؟!
خودت جوابمو بده خدا جون
جواب سوالا يادم رفته
تقلب هم که ميگي حرفشو نزن...
باشه
آهان يه چيزه ديگه...ميدوني سحر يه چيز جالب گفت،خودش هم مي خواست بياد بهت بگه ولي من ميگم...مي گفت اگه ع ش ق اينه من ديگه هيچ وقت به خدا نمي گم عاشقتم،چون احساس مي کنم بزرگترين خيانتو بهش کردم!
منم مي گم اگه ع ش ق اينه...من کافر ع ش ق هستم!
ما دوستت داريم،اين بهتره!
خوش بگذره |
|
|
|
|
|
|
 |
سکوت  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 15 آذر 1385 مجموع ارسالها: 270 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: زياد دور نيست جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 18 دي 1385، ساعت 14:52 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#213
|
| |
نجاتم بده
از ايني که هستم منو جدا کن |
|
_________________ با تمام بي کسي هايم کسي دارم هنوز
چشم مشتاق و دل دلواپسي دارم هنوز
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 2017 اعتبار کسب شده: 6635 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 18 دي 1385، ساعت 19:22 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#214
|
| |
آه خدای نيمه شب های تنهايی من!
چگونه می توان بود و هيچ نگفت؟ چگونه می توان درد کشيد و فريادی نکرد!
چگونه می توان لبريز از اندوه شد و آهی نکشيد! چگونه می توان زجر کشيد و اشکی نريخت! چگونه می توان ........
ديگری دليلی نيست! ديگر صدايی نيست! ديگر هوايی برای نفس کشيدن نيست! ديگر شانه ای برای گريستن نيست و ديگر حتی چشمی برای گريستن هم نيست! همه چيز تمام شده....
خورشيد در پشت کوه خواب مانده و شب از خستگی در پوستين ابری خويش جا خوش کرده است! سکوتی صدادار بر کوچه ها چيره شده!
دلم هوای تازه می خواهد! |
|
_________________ برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!
"فلفلو"
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 5 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
شنبه 23 دي 1385، ساعت 11:41 |
|
 |
1 سال و 12 ماه پيش |
|
#215
|
| |
خدايا
واسه خوشبخت شدنم توي اين هفته فقط به يه چيز کوچولو نياز دارم
يه معجزه
لطفا" درياب |
|
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 706 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 23 دي 1385، ساعت 23:16 |
|
 |
1 سال و 12 ماه پيش |
|
#216
|
| |
يک.
-الو..الو...خانم قانع..منزل تشريف داريد؟!فرهاد هستم...اگه هستين لطفا گوشيو بردارين..رامين مريضه...بوق--------
.
.
-الو ...خانم قانع...رامين بيمارستان نمازي بستريه،اگه تونستين حتما بياين..بوق--------
.
.
پيغام گير تلفن براي بار سوم..
-الو..الو..خانم قانع،اين مرتبه سوم هست که تماس ميگيرم..نيستين؟...رامين تموم کرد...فردا تشييع جنازه ست...حتما بياين...بوق-----------
.
.
.
-امروز مياي بريم باغ رامين؟
-نه مامان،حوصله ندارم...مي خوام درس بخونم...
-رامين...رامين...مرده..............
.
.
چشمامو مي بندمو همه چيزايي که بايد يادم يباد مثل يه فيلم از جلو چشام رد ميشه با دور تند...باور نمي کنم..نه،اين يکي ديگه نه...
پسر خوبي بود...تشييع جنازش حسابي شلوغ شده بود،حتي واسه ايستادن جا نبود...چه تيپ و قيافه اي هم داشت،حيف...خيلي با معرفت بود...درختاي باغ...چه جووني بود...مي خواست زن بگيره...خيلي زود رفت....همه املاکش ميرسه به خواهر و برادراش....
خدا بيامرزتش...
.
بغضمو مي خورم و سعي مي کنم گوشامو بگيرم تا حرفاشونو نشنوم...چرا بس نمي کنن خدااا....هر کدوم از يه چيزي ميگن و من يادم مي ياد که مي خواست توي باغش يه خونه بسازه،توي کوه يه ويلا...ديوونهء طبيعت بود و گاهي از حرفاي عجيب و غريب من،متحير مي موند...
رامين هم رفت...ديدي خدا؟؟؟؟
دو.
دارم سعي مي کنم حجم زياد اتفاقهاي اين چند مدت رو خوب توي ذهنم جا بدم..فقط يه کم همه چيز بايد آروم باشه که نيست ولي من آرومش مي کنم!
سه.
اون خواب بود؟رويا يا کابوس که من ديشب ديدم؟اولش همه چي خوب بود ولي بعد...خدا جون حتما بايد تو خواب هم بهم ثابت مي کردي که اشتباه بود؟؟خيلي دلم مي خواد يه روز خوابمو براش تعريف کنم،اين کار رو وقتي مي کنم که مطمئن بشم مي فهمه چي ميگم.
موسيقي متن:"خيلي چيزا ديگه مهم نيست خدا..." |
|
|
|
|
|
|
 |
honey  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 982 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 26 دي 1385، ساعت 13:11 |
|
 |
1 سال و 11 ماه پيش |
|
#217
|
| |
سلام خدا ..
ميدوني امروز چندمه؟ 26 دي
ميبيني چجوري داره ميره روزا ؟
چرا دور رو تند کردي خدا؟
من خيلي کارا دارم که هنوز انجان ندادم .. نميخوام انقدر زمان زود بگذره.. |
|
_________________ چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فکر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 706 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 01 بهمن 1385، ساعت 21:37 |
|
 |
1 سال و 11 ماه پيش |
|
#218
|
| |
..... و من میام تا بدونی یکی دیگه هم شاید کلافگی هاش رو با گل قالی نمیخواد قسمت کنه. شاید میخواد یکی دیگه باشه مثل خودش تا بفهمه و میدونم که جای من نیستی ولی میفهمی. من مخاطب ندارم. بهت گفتم که آدمها حتی سر حرفهای خودشون هم نمیتونن بمونن. چه برسه به پای کسی دیگه! چقدر راحته توی دنیامون دروغ بافتن و ساختن خیالاتی که هیچ چیز رو نه تنها بهتر نمیکنه و خیال خام ایجاد نمیکنه بلکه همه چیز رو بدتر به هم میریزه. مثل من رو. مثل تو رو. و شاید مثل خیلی های دیگه که از این زیر رد میشن و من انگشت اشاره ام رو میگیرم به سمتشون و بهت نشون میدم که چند نفر دارن زیر اون عینک های آفتابی و پشت اون همه نگاه و خنده های عصبی، شباشون رو به صبح میرسونن بدون یه قطره خواب
.....شباشون رو به صبح میرسونن بدون یه قطره خواب. من هنوزم کنار همون پنجره هام و تو میدونی که تا ابد من همون طور اون شیشه لعنتی رو باز میکنم و میرم پاهام رو از پنجره اویزون میکنم و میذارم همه بادهای شیراز بخوره توی صورتم و یخ کنم و بهت بگم ببین. اینجا کسی دستش به من نمیرسه.کسی نیست که قرمزهای زندگی رو پررنگ کنه ...نمیدونی چه لذتی داره از این بالا مردم رو تماشا کردن. ادمایی که تو میتونی زیر پاهات لهشون کنی. با یه لگد کوچولو. من هم؟ این افکار رو نمیدونم گاهی از کجا میارم. تو همه رو میشنوی. تک تک حرفام رو. این بار خیلی با دفعه های قبل فرق کرده.نه؟ میبنی و میدونی .. چقدر خاک گرفته این خاطره ها و روزا... شده مثل اتاق من توی روزهای اخر ترم که امتحان هست و همه چیز مثل زیرزمین های متروک با یه وجب خاک خالصه....
روزهای امتحان همه چیز پررنگ تر میشه. روزهایی که همه ذهنت باید بره واسه درس و ذهن من همیشه خدا یه گوشه رو پیدا کرده داره با ناخن خنج میزنه زمین رو که معلوم نیست از اون زیرمیرها چی دربیاره! تو میشنی و پشت میز قضاوتت نمی دونم چه جوری ولی... حکم میکنی و من لبخند میزنم به اینکه حداقل یکی هست که حکم میکنه هرچند...شاید... نمی دونم چه جوری
امروز،دیروز،پریروز...همش به خاطر تو بود..به خاطر تو،به قول سارا بعضی وقتا تو می خوای بعضی آدمات توی یه هوای دیگه نفس بکشن...دل مشغولی های ساده ای هم به آدمکات میدی..مثل اون پسرکوچولوی ساده دل مهربون که یادش هردفعه یه دنیا شادی واسه من و سحر میاره...مثل یاد کسایی که شاید یه جورایی یه وقتایی دلتو شکستن ولی بازم عزیزن...مثل همه اونايي که فکر مي کنن مي خواي بدزديشون و سعي مي کنن بهت رو ندن ولي بازم عزيزن.. این روزا فقط تو موندی این بین و اون دوتایی که منو همیشه به یاد تو میندازن..اون دوتایی که بهترین لحظه هام با اوناست...اون دوتایی که مثل منن..من که چیزی نمی تونم بهت بگم ولی به خاطر همش ممنون..مواظب شون باش...
مواظب خودت هم باش..خيلي زياد |
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
گلابتون  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 14 تير 1385 مجموع ارسالها: 180 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 13 بهمن 1385، ساعت 13:30 |
|
 |
1 سال و 11 ماه پيش |
|
#219
|
| |
سلام خدا جون
خوبی ؟
سلامتی؟
خداییش کلی شرمنده م
حتی نمی دونم چقدر وقته که سراغ این تاپیک نیومدم
ولی مطمئنا تو خودت خبر داری از تعداد روزا و ساعت ها و ثانیه هایی که چیزی واست ننوشتم یا بهتره بگم واسه خودم ننوشتم
ولی اینو بدون که تمام روزا و ساعت ها و ثانیه ها و لحظه هامو با تو بودم . با خود ̗ خودت .!
آخ دوباره اشتباه نوشتم .
بذار درسش کنم
ولی اینو بدون که تمام روزا و ساعت ها و ثانیه ها و لحظه ها مو با من بودی . با خود ̗ خودم .!
می تونم با همون 70 % آب ̗ بدنم حست کنم
از اینکه توی این چند روز بودنت رو نه به من ، که به دور و بری هام نشون دادی ، ممنون
به قول معروف گفتنی ، من که از خودم و نیازی نیست بهم نشون بدی که باهامی ، هر لحظه دارم می بینمت و فشار دستاتو روی دستام حس می کنم ( مث یه مامان مهربون که محکم دست بچه شو می گیره ) ولی از اینکه به بقیه هم نشون دادی که باهامی ، خیلی مرسی .
خداییش نقل ریاضی هم سنگ تموم گذاشتی ها !
خودتم می دونی که اگه عمرم به دنیا باشه ، جبران می کنم
بگذریم
راستی یه چیز دیگه
بذار واست تعریف کنم 4شنبه چی شد
داشتم می رفتم اردو ولی به جاش بردیم یه جای دیگه . دست مریزاد !
مدت ها بود می خواستم واسش برنامه بریزم و کارشو درست کنم ولی خودت زحمتشو از رو دوشم برداشتی .خودت به خودت خیر بدی ایشالله .
اون قدر سریع همه چیزو رو به راه کردی که حسابی غافلگیر شدم . مخصوصا از نرگست !!
نقل وام هم خیالت تخت . رفتم سراغش .
فقط مونده یکی دیگه . اگه اونم درست بشه که دیگه حسابی شرمنده ات میشم
ایشالله بتونم از خجالتت در بیام
خب کاری باری؟
به قول مینا : بوس بوس ، ماچ ماچ
خدافظی
سارایی |
|
_________________ حتي ديگه حال و حوصله ي نوشتنم ندارم
باورت ميشه ؟؟؟
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 706 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 16 بهمن 1385، ساعت 4:01 |
|
 |
1 سال و 11 ماه پيش |
|
#220
|
| |
1-
کارگردانی را تو برداشتی و سختی بازی را من...
سخت است بازیگری...
سخت ...
قبول کن سخت..
بیا زنگ خانه ما را بزن و فرار کن
حرف از همه چیز می زنيم...
زین پس..
2-
آن زن نجيب بود.
اما مساحت تريبون تزويز نگذاشت
خرس واره ها، خنکای نجابتش را بفهمند
به کدامين کوه يخ غبطه ميخورند ... |
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
بي ستاره  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 24 دي 1385 مجموع ارسالها: 250 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دزفول جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 16 بهمن 1385، ساعت 12:48 |
|
 |
1 سال و 11 ماه پيش |
|
#221
|
| |
آ کريم کمکم کن اين قدرتو داشته باشم که وقتي ميام پيشت واسه خودت بيام نه واسه خودم.
خداييش برين اطرافتونو خوب نگاه کنين ،ميبينين خيليا خدا رو واسه حل مشکلاتشون ميخوان.خدا اونقد مهربونه که ما متوجه نمي شيم ولي بنظرتون درسته که کسي فقط واسه درخواست بره در خونه کسي؟
چه حالي ميده که بري دم خونش و بگي من فقط واسه تو اومدم.هيچ کاري هم ندارم. |
_________________ حکمت خدا پيچيدست 
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 706 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 29 بهمن 1385، ساعت 21:36 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#222
|
| |
چه خدايي...
دوس مي دارم |
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
گلابتون  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 14 تير 1385 مجموع ارسالها: 180 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 04 اسفند 1385، ساعت 8:09 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#223
|
| |
گاهی اوقات که به این فکر می کنم که چقدر خدای به اون بزرگی رو کوچیک کردم تا توی قلب کوچیکم جا بشه ، تا توی ذهن کودکانه ام معنی بشه و توی روح نهیفم حسش کنم ، دلم می گیره !!
دلم می گیره از کوچیکی خودم و از بزرگی اون .
|
|
_________________ حتي ديگه حال و حوصله ي نوشتنم ندارم
باورت ميشه ؟؟؟
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 706 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 11 اسفند 1385، ساعت 14:29 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#224
|
| |
.
.
.
منم
مريم ...
شوريده سر و مست و خراب...
چه سخت است
این که تو دچار باشي
اما دريايي نباشد...
آبي نباشد
رودي نباشد
حتي تنگي كه تو را محصور كند...
و تو مجبور باشي
كه تن به تور بدهي
و در تور هم نگنجی!
.
.
.
اين پاييني از دست نوشته هاي يه هم سرشته...يه حرف دل..واسه خودم/ش/مون/شون....
...میدانم ...خوب هم می دانم که دیگر تکراری شده قصه من گمشده و این دلتنگی ها !اما گاهی آنقدر دلتنگی هایت زیاد می شوند که اختیارت را به باد می دهند و قلمت را به دست ...!حالا تو هم اگر نخواستی نخوان ...او هم که باید بخواند نخوانده می داند ...من هم اگر می نویسم ...چه کنم که محکوم دلم و معتاد نوشتن !
"می آمدم و می نشستم این جا _بی تاب_و صدایت می زدم می آمدی می نسشتی این جا...حرف ...حرف که نمی زدی فقط گوش می کردی ...و طپش های این قلب آرام و مطمئن میشد !
اما حالا اغلب شب ها که ساعتی مانده تا اذان _که نخوابیده ام تا سحر _رو به این آسمان که با بی خیالی _نگویم با بی شرمی _ماهش را به رخم می کشد نگاه می کنم انگار که بخواهم همه دلتنگی هایم را بر سرش فریاد بزنم... اما نه ...سکوت می کنم ...خودت که می دانی آدم گاهی موظف میشود به سکوت و رضا !
...و زود چشم هایم را می دزدم تا مبادا ماه عکسش را در چشمم تماشا کند ...و برمی گردم همین جا ...هنوز نیامده ای این جا ...نخواسته ام آیا؟
می خواهم این جا باشی ...کنار من... و من همه حرف هایی که این روز ها روی این دل تلمبار شده را به رویت فریاد بزنم ...آن قدر بلند که همه شان باورت بشود ....آنقدر بلند که باورم بشود باور کرده ای ....آنقدر بلند که فراموش کنم حسرت همه لحظه هایی که بی تو می گذرد ...!
می خواهم این جا باشی... کنار من...خودت بگو زیاده خواهی است ؟" |
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3392 اعتبار کسب شده: 3583 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 13 اسفند 1385، ساعت 12:13 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#225
|
| |
به زبون خودم تا حالا خيلی باهات حرف زدم
تو هم با همون زبون هميشه جوابم و دادی
خيلی چيزا رو تحمل کردم, خودتم ميدونی
خيلی چيزا رو دست خودت سپردم, اينم ميدونی
ولی ايندفعه
ترس
نگرانی
درد
درد
ديگه اين يکی رو نخواه
واقعاً نخواه |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
|
|