| نویسنده |
پیغام |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 25 تير 1385، ساعت 2:53 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#61
|
| |
دستانشان مشت....
بازي كودكان كاهگلي مي شود
قطره قطره باران
ميهمان شانه هايم.
دستي حسرت خواسته ها را مي چيند.
اگر خواستي...تو هم بيا
با ما گل بازي كن!
پنجره را باز مي كنم
مهمان كوچه مان
روي سيم برق؛
نمي دانم براي چه كس دعا مي كرد...
شايد پرستو...يكي دو پله
به خدا نزديك تر باشد.... |
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1199 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 25 تير 1385، ساعت 15:39 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#62
|
| |
دلم تنگ است
دلم تنگ است
دلم می سوزد از آهی که می سوزد
نه دیداری، نه دیداری
نه دستی از سر یاری
مرا آشفته می دارد چنین آشفته بازاری
هیچ تا حالا شده از صبح تا شب مدام یه دلتنگی همراهتون باشه و فقط عذابتون بده؟ اونقدر دلتنگی بهتون فشار بیاره که نفسم نتونین بکشین؟ تازه از اون بدتر اینکه نتونید حتی حدس بزنید که این دلتنگی از کجا ناشی می شه و علتش چیه؟
یا شده به تمنای یه قطره اشک، که از برکه چشماتون جاری بشه برسین؟ شده آرزو کنین کاش اشکم در می اومد . کاش دوباره نمی شد بغض. شده حسرت اونایی رو بخورین که قدرت دارن بلند بلند گریه کنن؟
تو یه همچین حال و هوایی آدم بیشتر از هر چیز سردرگم و مدام دور خودش می چرخه. به نظر من هیچ حسی بدتر از دلتنگی وجود نداره. و هیچ آهی سنگین تر از اونی که از دل تنگ بلند می شه. راستی چی می شه دل آدم می گیره؟
چی می شه که چنین احساسی پیدا می کنیم؟شاید تجربه نکرده باشین اما همه چیز آدم رو در هم می ریزه و اگه ادامه پیدا کنه، بنیاد آدم رو هم بر باد می ده . |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
سياسفيد  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 2877 اعتبار کسب شده: 3970 محل سکونت: شيراز سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 25 تير 1385، ساعت 16:23 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#63
|
| |
به نظر من زماني دل آدم مي گيره که آدم يادش بره خدايي هم هست
و زندگي فقط مال اين دنيا نيست و همه ما رفتني هستيم
و اين جا محل راحتي وآرامش ما نيست
همون چيزي که هرروز دنبالش مي گرديم
که بهش نمي رسيم
يا اگر هم برسيم
براي بيشترش
تلاش ميکنيم |
|
_________________
|
|
|
|
|
 |
sadegh  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 05 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 155 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 25 تير 1385، ساعت 16:37 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#64
|
| |
آره ...
این یه حس غریبه که خیلی وقتا گریبان آدمو می گیره!
گاهی وقتا اونقدر دلت می کیره که دلت می خواد تا میتونی گریه کنی ...
و گاهی وقتا با اینکه آدم های زیادی کنارتن اما احساس می کنی با همه شون غریبه ای و اونقدر احساس تنهایی می کنی که انگار توی دنیا غیر از تو هیچ کس دیگه ای نیست ....
آدمی چه موجود عجیبیه!
ما حتی نمی دونیم واسه چی دلمون می گیره و واسه چی گاهی وقتا خوشحال می شیم.
منم خیلی وقتا که با خودم مشکل دارم بدجوری دلم می گیره.دلم می خواد یه جا باشم دور از این هیاهو و دور از این آدما. جایی که از کوچکی توی ذهنم بوده و تعریفشو واسه خیلی از دوستام کردم.
یه دره ی پر از درخت که چشمات هیچ جا رو نبینه و صدای باد و آب اونقدر بلند باشه که هر چی فریاد بزنی کسی فریادتو نشنوه . بدون این نور های ساختگی ....
شبا وقتی از پنجره ی اتاق ماه رو میبینم آرزو می کنم که تمام این نورهای ساختگی این لامپ ها و چراغ ها خاموش بشن و من باشم و ماه و تنهایی. به قول شاعر "شب و ماه و بهار و نوجوانی" ....
اما یغمای عزیز!
به نظر من این حس و همه ی آدما دارن. حالا یکی کمتر و یکی بیشتر ....
سعی کن وقتی دلت می گیره با خوت خلوت کنی و به چیزهایی بیاندیش که دوست داری. به زیبایی های زندگی. به گل.به دریا و .... |
_________________ Everything is an Object!
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 09 مرداد 1385، ساعت 4:53 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#65
|
| |
هر روز
شيطان لعنتي
خط هاي ذهن مرا
اشغال مي كند
هي با شماره هاي غلط ، زنگ مي زند، آن وقت
من اشتباه مي كنم و او
با اشتباه هاي دلم
حال مي كند.
ديروز يك فرشته به من مي گفت:
تو گوشي دل خود را
بد گذاشتي
آن وقت ها كه خدا به تو مي زد زنگ
آخر چرا جواب ندادي
چرا بر نداشتي؟!
يادش به خير
آن روزها
مكالمه با خورشيد
دفترچه هاي ذهن كوچك من را
سرشار خاطره مي كرد
امروز پاره است
آن سيم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره مي كرد.
با من تماس بگير ، خدايا
حتي هزار بار
وقتي كه نيستم
لطفا پيام خودت را
روي پيام گير دلم بگذار.
....... |
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1199 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 09 مرداد 1385، ساعت 6:01 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#66
|
| |
نمیدونم حکمت این همه دلتنگی همیشگی چیه؟
خواستم بنویسم دوباره دلم تنگ شده! خنده ام گرفت.
گفتم کی تو کدوم لحظه از دستش خلاص شده بودی که حالا دوباره اومده سراغت؟ می بینم پر بیراهم نگفتم. حسی که همیشگی «همیشه با من است». اصلا راستش رو بخوای انگار «طوفان درد پایون نداره».
اونقدر که گاهی با خودم می گم شاید اشکم تمام شده که دیگه سرازیر نمی شه و میشه بغض. نمیدونم . هوای غریبی. دلتنگی، دل تنگ، دلم تنگ است...
چه احساس کاهنده ای! قلب آدم به درد میاد. وای از وقتی که دلتنگی ات از دست اطرافیانت باشه... اونایی که هرگز نه شدن و نه دیدن اونی رو که تو میخواستی اونی رو که تو می دیدی.
پس دیگه با این اوصاف نباید گفت دوباره دلم تنگه. باید بگم هنوز دلم تنگه. هنوز... هنوز... شاید تا... شاید تا... هم این حس با من باشه. دلم واسه خودم می سوزه. هیچ جای امنی نیست. هیچ جا. این هیچ ها هم بد آدم رو تهی می کنند. از همه چیز . از همه چیز. و این همه ها هم بد آدم رو هراسناک می کنند. کاش... کاش...
بازم نمیدونم کاش چی... خیلی وقته دلم ای کاشی نگفته و ای کاشی نخواسته. واقعا نمیدونم کدوم کاش، بهترینه. اما حداقل کاش اینجوری نبود زندگی. هنوزم دلم میخواد گریه کنم ... بازم... |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 09 مرداد 1385، ساعت 11:56 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#67
|
| |
با من بگو که کدامين حديث باد
جز ميله هاي قفس
اين بار غصه را به قناري سپرده است! |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
شنبه 14 مرداد 1385، ساعت 12:14 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#68
|
| |
از خدا يك كمي وقت خواست
واي , اي داد بيداد
ديدي آخر خدا مهلتش داد!
***
آمدو توي قلبت قدم زد
هر كجا پا گذاشت
تكه اي از جهنم رقم زد
***
او قسم خورد و گفت:
آبروي تو را مي برد
توي بازار دنيا
مفت , قلب تو را مي خرد
***
آمد و دور روح تو پيچيد
بعد با قيچي تيز نامرئي اش
بال هاي تو را چيد
***
آمد با خودش
كيسه اي سنگ داشت
توي يك چشم بر هم زدن
جاي قلبت
قلوه سنگي گذاشت
قلوه سنگي به اسم غرور
بعد از آن ريخت پرهاي نور
و شدي از زمين دور و دور
***
برد شيطان دلت راكجا ,كو؟
قلب تو آن كليد خدا ,كو؟
***
اي عزيز خداوند
پيش از آن كه در آسمان را ببندند
پيش از آن كه بماني
تا ابد در زميني به اين دور و ديري
كاش برخيزي و با دليري
قلب خود را از او پس بگيري ... |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
سهشنبه 17 مرداد 1385، ساعت 17:34 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#69
|
| |
پروردگارم , مهربان من
از دوزخ اين بهشت رهاييم بخش !
در اينجا هر درختي مرا قامت دشنامي است
و هر زمزمه اي بانگ عزايي
و هر چشم اندازي سكوت گنگ و بي حاصلي |
|
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
سهشنبه 17 مرداد 1385، ساعت 17:38 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#70
|
| |
من و تو
تويي تولدِ عصيان ِعشق ِ آيينه منم جواب ِ سوالات ِ گنگ ِ ديرينـه
تو بغض سخت درشتی چپيده در سينه من اشتباه کريه غرور يک کينه
من و تو زنده به گور هواي ِ مسموميم
به چشم ِ دور و بري ها، حكايتي شوميم
***
تو حجم سرخ ِ نبودت ، فضاي سنگيني ست هواي بي تو سياه و شديد، نفريني ست
سكوت ِ چشم ِ كبودت ، سرود ِ رِنگيني ست مُدام ، پيش ِ تو بودن، خيال ِ شيريني ست
من و تو بال و پر ِ عشق ، هديه مان دادند
و قول ِ رفتنمان را به آسمان دادند
***
گمان نكن كه من از رفتن ِ تو دلتنگم قسم كه بي تو هواخواه ِ حضرت ِ مرگم
كر است گوش ِ دل از گريه ي بدآهنگم بدون ِ رنگ ِ نگاهت ، عجيب بي رنگم
من و تو بی هم و تنها نبودمان بهتر!
اگر گسسته شود تار و پودمان، بهتر! |
|
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3421 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 17 مرداد 1385، ساعت 22:05 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#71
|
| |
| قصه خدا روي زمين نوشته بود: |
...
من و تو بی هم و تنها نبودمان بهتر!
اگر گسسته شود تار و پودمان، بهتر! |
عالي بود
اين رو هم من ميذارم آخرش: تار و پود گيسوانت قالي ميخانه ام |
|
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3421 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 0:25 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#72
|
| |
امشب ز غمت ميان خون خواهم خفت
وز بستر عافيت برون خواهم خفت
باور نکني خيال خود را بفرست
تا در نگري که بي تو چون خواهم خفت --- حافظ |
|
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 0:44 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#73
|
| |
| mhaji نوشته بود: |
امشب ز غمت ميان خون خواهم خفت
وز بستر عافيت برون خواهم خفت
باور نکني خيال خود را بفرست
تا در نگري که بي تو چون خواهم خفت --- حافظ  |
فكر مي كنم درستش اين باشه:
"تا درنگرد كه بي تو چون خواهم خفت"
فعل "درنگرد" به فاعل "خيال" در جمله قبل بر مي گرده. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 0:57 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#74
|
| |
| mhaji نوشته بود: |
امشب ز غمت ميان خون خواهم خفت
وز بستر عافيت برون خواهم خفت
باور نکني خيال خود را بفرست
تا در نگري که بي تو چون خواهم خفت --- حافظ  |
به حشرم وعده ي ديدار اگر دادي نمي رنجم
وصال چون تويي را صبر اين مقدار مي بايد |
|
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 3:24 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#75
|
| |
ما همه از يك قبيله ي بي چتريم
فقط لهجه هايمان ، ما را به غربت جاده ها برده است
تو را صدا مي زنم كه نمي دانم
مرا صدا مي زنم كه كجايم
اي ساده روسري كه در ايستگاه و پچ پچه ها
اي ساده چتر رها كه در بغض ها و چشم ها
تو هر شب از روزهاي سكوت
رو به ديوار به خوابي مي روي
تو هر شب از نوارهاي خالي كه گوش مي دهي
باز مي گردي
ما همه از يك آواز
كلمات را به دهان و كتابخانه آورديم
شايد آوازهايمان ، ما را به غربت لهجه ها برده است
اي بغض پراكنده در غربت اين همه گلوي تر
اي تو را كه نمي دانم
اي مرا كه كجايم
كسي بايد از نوارهاي خالي به دنيا بيايد
كسي بايد امشب آواز بخواند
كسي بايد امشب
با غربت جاده ها و لهجه ها
به قبيله ي بي چتر برگردد
ما همه از يك گلوي پر از ترانه رها شده ايم
فقط سكوت هايمان ، ما را به غربت چشم ها برده است
كسي بايد امشب
نخستين ترانه را به ياد آورد .... |
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
|
|