صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
4
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
اشکبوسآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 01 مهر 1385
مجموع ارسالها: 157
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: حيات کوچک پاييز در زندان...
جنسيت: نامشخص
ارسال سه‌شنبه 08 اسفند 1385، ساعت 22:15
 1 سال و 10 ماه پيش
#331
 
دلتنگم از براي خدا يک شکر بخند ...

_________________
و با شتاب آبدزدک از خواب برکه بوسه ميدزديد.
تو داشت او ميشد
که دست من از قصه ها تو را دزديد...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
گلابتونآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

تاريخ عضويت: چهارشنبه 14 تير 1385
مجموع ارسالها: 180
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 09 اسفند 1385، ساعت 14:13
 1 سال و 10 ماه پيش
#332
 
سادگی حرفهایم را مجال صحبت نیست ،
شعر های دهان پر کن عاری از معنی ، سادگی کلامم را به خنده رفته اند
و صدای بی امان خنده هایشان ،
در آیینه ی دلم
تا بینهایت ̗ دور تکرار می شوند !

_________________
حتي ديگه حال و حوصله ي نوشتنم ندارم
باورت ميشه ؟؟؟
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
TITANآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 23 دي 1385
مجموع ارسالها: 1159
اعتبار کسب شده: 3991
محل سکونت: بين هيچ کجا و خداحافظ
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 15 اسفند 1385، ساعت 1:55
 1 سال و 10 ماه پيش
#333
 
چه روزهایی خوب

---- که در من و تو گل آفتاب می روئید

به شهر شهره ی شعر و شراب می رفتیم

------ به کهکشان پر از آفتاب می رفتیم

----------- و چشمهای تو همیشه با من می گفتند:

------ « رها شو از تن خاکی، از این خیال که در خیل خوابها داری

مرا به خواب مبین،,,,,,بیا به خانه من

ــ خوب من ــ

به بیداری ! »

و زین فسانه شیرین به خواب می رفتیم .

و چشمهای سیاهت سکوت می آموخت

ز چشمهای سیاهت همیشه می خواندم

تو مثل ریگ بیابان دروغ می گوئی

درون آن برهوت،

این من و تو «ما» مبهوت

فریب خورده به سوی سراب می رفتیم.

_________________
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم‌

در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخن گوي توام
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
TITANآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 23 دي 1385
مجموع ارسالها: 1159
اعتبار کسب شده: 3991
محل سکونت: بين هيچ کجا و خداحافظ
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 15 اسفند 1385، ساعت 1:56
 1 سال و 10 ماه پيش
#334
 
چه درونم تنهاست..

_________________
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم‌

در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخن گوي توام
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
TITANآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 23 دي 1385
مجموع ارسالها: 1159
اعتبار کسب شده: 3991
محل سکونت: بين هيچ کجا و خداحافظ
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 16 اسفند 1385، ساعت 10:42
 1 سال و 10 ماه پيش
#335
 
و عشق صداي فاصله هاست
صداي فاصله هاي در ابهام
نه صداي فاصله هايي که چون نقره تمييزاند
صداي فاصله هايي که با شنيدن يک هيچ
کدر ميشود

_________________
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم‌

در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخن گوي توام
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهربان...آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 706
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال يکشنبه 20 اسفند 1385، ساعت 2:53
 1 سال و 10 ماه پيش
#336
 
" باران عفونت می بارد،

و هزار مسیح گریان

به صلیب خانه های کوچک شان

باز می گردند...

............................

............................

............................

در من هنوز

نفس می کشد زنی،

در من هنوز

رمه های احساس را

شبانی هست...

یَکُلیا*،

خواهر خونی من،

- برهنه،

سرگردان،

در دشت های اورشلیم -

به دیدار تو می آیم؛

به زنگوله ی زرین رسوایی هام

گوش بسپار...

آنکه رگ های اعتماد مرا جوید

نه خدا بود

نه پدرم

نه شبان بی قرار گلّه های بی شمارش؛

به معبد وجدان مَنگ انسان

من،

گردن به مسلخ قضاوت سردی سپرده ام...

یکلیا،

خواهر دشت های آوارگی م،

آنکه جامه بر تنم درید،

آنکه زنگوله ی رسوایی به قوزکم آویخت،

کودکی بیش نبود،

که بی قرار از جاده های اکتشاف بلوغ تازه رس تنش

باز می گشت...

دریغا،

درد من از حقارت سلاخانی ست

که ستمگرانه مرا ذبح می کنند...
یکلیا،

یکلیا،

اما هنوز زنی در من است،

زنده

از آن رو که رنج می کشد،

و مغرور

بدان سبب که بار زیستن اش را

کسی بر دوش نمی برد..."

نوشته اي از تارا



*
یَکُلیا(YAKOLIYAA) "یکلیا و تنهایی او" نوشته ی "تقی مدرسی" سال 1333

دختر شاه اورشلیم که به فرمان پدر به جرم هماغوشی با چوپانی آواره ی دشت ها شد؛

جامه بر تنش دریدند، زنگوله ای به پایش نهادند تا نگاه هیچ مومنی بر وی نیفتد.

_________________
سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهربان...آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 706
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 21 اسفند 1385، ساعت 3:29
 1 سال و 10 ماه پيش
#337
 
همین است که هست
مرا ری‏رای رفته بازنهاد و
تو را ترانه خوانی
که خواب از دو دیده‏ی بامداد گرفته بود
هی دختر هفت دریای پری‏پوش
سرانجام دیدی
...
مساوی شدیم


"سید علی صالحی"

_________________
سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهربان...آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 706
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال جمعه 25 اسفند 1385، ساعت 3:29
 1 سال و 9 ماه پيش
#338
 
و اين شرقي‌ترين گوشه‌ي چشمِ راستم

كه مي‌پرد از پنجِ صبح

خوابم را كه گرفته هيچ

به اعصابِ كلمه‌هاي زمستان طوري چسبيده

كه اين روزنامه هم سفيد‍ِ سفيد به دستم مي‌رسد.

و خواندن كه ندارد هيچ

آينه‌هاي مِه گرفته‌ي اين گربه‌ي عيارِ جغرافيا را

حتا

تميز نمي‌كند.



كفش‌هاي روي هم افتاده‌ام را

"سين"

جفت مي كند:

كه اين همه رفتن و آمدنت

به جايي نمي‌رسد.

ماهيِ اين تُنگ خانه‌گي هم

بي‌قرار مثلِ من

بالا و پايين مي‌پرد

و از اين همه ابرِ روي سرم

يك قطره باران

بر جاي پاي مسافري چكه نمي‌كند.



ناهيد کبيري

_________________
سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
کوير
زبون بسته!
زبون بسته!

مجموع ارسالها: 4
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: در همين نزديکي لاي آن شب بو ها
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 28 اسفند 1385، ساعت 16:07
 1 سال و 9 ماه پيش
#339
 
تصنيف سراب آرزو از آلبوم ( خزان و آرزو ) اثر زنده ياد ايرج بسطامي


را تقديم به همه ي کساني مي کنم که : مي دانند گل ها زود مي ميرند


آندره ژ يد: اي جان ناپايدار ، شتاب کن ! بدان که زيباترين گل زود تر از همه پژمرده خواهد شد.


زود خم شو و عطر ش را ببوي . گل جاوداني عطري ندارد .


___________________________________

خوابي که نخواهد آمد انتظار کشيدن...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
اشکبوسآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 01 مهر 1385
مجموع ارسالها: 157
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: حيات کوچک پاييز در زندان...
جنسيت: نامشخص
ارسال سه‌شنبه 07 فروردين 1386، ساعت 21:21
 1 سال و 9 ماه پيش
#340
 
دستان من هرگز نمي تواند
نه ،
هرگز نمي تواند
اين سيب را عادلانه قسمت کند
تو به سهم خودت فکر ميکني
من به سهم تو .
"..."

_________________
و با شتاب آبدزدک از خواب برکه بوسه ميدزديد.
تو داشت او ميشد
که دست من از قصه ها تو را دزديد...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
اشکبوسآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 01 مهر 1385
مجموع ارسالها: 157
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: حيات کوچک پاييز در زندان...
جنسيت: نامشخص
ارسال جمعه 10 فروردين 1386، ساعت 20:24
 1 سال و 9 ماه پيش
#341
 
گويي همراه من است
با صداي جرسش
باورم نيست هنوز
و شب از قهقه ي رعد به خود ميلرزد ،
" وازنا پيدا نيست " .
گويي همراه من است
و از ابهام تمام خوابم
سخت سنگين چو مهي ميگذرد .

بامداد از خم و پيچ نارنج
سطلي از نور به روياي شبم مي پاشد
و صداي نفس توست که گويي از دور
باد را ميخواند .

_________________
و با شتاب آبدزدک از خواب برکه بوسه ميدزديد.
تو داشت او ميشد
که دست من از قصه ها تو را دزديد...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
قصه خدا روي زمين
مجموع ارسالها: 5
اعتبار کسب شده: 0
محل سکونت: 
ارسال شنبه 25 فروردين 1386، ساعت 15:30
 1 سال و 8 ماه پيش
#342
 
یگانه باخویش می روم
و هدر نمی دهم نفرتم را
بی تفاوت به آنچه دیده ام
آزرده نمی کنم خاطرم را
برهنه نمی شوم از غرور
نمی خوانم دگر دعاهایم را
دیگر اهمیت نمی دهم
نمی خواهم ببخشند گناهانم را
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
کلاغ سفيدآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 20 آبان 1385
مجموع ارسالها: 621
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: آخر قصه...
سن: 23
جنسيت: مرد
ارسال شنبه 25 فروردين 1386، ساعت 20:07
 1 سال و 8 ماه پيش
#343
 
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

_________________
باور کردني نيست....
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهربان...آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 706
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 27 فروردين 1386، ساعت 21:44
 1 سال و 8 ماه پيش
#344
 
يه اميد بود.
بعدش ...
...
خط نخوردن
بدون پا...
اميد موندن...................
.
.
روز موعود می رسه!!!

همه خندانن !!! اما وقتی چشمشون به من میفته!

خنده از روی لبهاشون حذف میشه!!!

شادی ازدواج برادر!!!

تلخی وارد شدن دوباره ی تو به زندگیم!!!

گنگم !!!!

سفره ی عقد!!!

عاقد!!!

کله قندهایی که سابیده میشن!!!

خطبه ای که برای بار 3 خونده میشه!

چشمان تو !!!

نگاه تو!!!

زل زدی به چشمام!!!

برادر خشمگینِ!

خطبه ای که برای بار 8 خونده میشه!!!

پچ پچ هایی که فضا رو پر میکنه!!!

نفس هایی که به شماره میفته!!!

و بازهم زل زدن تو به چشمهام!!!

خاطرات میگذرن!!!

تلخ و شیرین باهم!!!

جای زخم ها دوباره به سوزش میفتن!!!

جای سیلی بازهم روی صورت سرخ میشه!!!

قلب بازهم به درد میاد!!!

و خطبه ای که برای بار 9 خونده میشه!!!

پچ پچ هایی که به صدای بلند تبدیل میشن!!!

نگاهایی که به سمت من دوخته میشن!!!

و تو هنوز هم زل زدی!!!

به دنبال چه میگردی دخترک؟؟؟

در آبی چشمانم غرق میشوی!!

نگاهت را بدزد!!!!

از اتاق خارج میشم!!

سنگینی نگاها رو حس میکنم!!

خطبه برای بار 10 خونده میشه!!!

صدای تو ! توی گوشام زنگ میزنه!!!

بـــــلــــه!!!!

برادر نفسی راحت میکشه!!!

نگاها نگران به دنبال من میگردند!!!

صدای دستها و مبارک بادها گوشهام رو آزار میده!!!

خیال برادر آسوده میشه!!!

تو هنوز هم به دنبال من میگردی!!!

تا جاییکه میشه خودم رو از دیدت پنهان میکنم!!!

حتی از عشق بازی نگاههایت هم بیزارم!!!

نفرت خفته بیدار میشه!!!

تمامی وجودم رو میگیره!!!

نگاههای اطرافیان هنوز هم سنگینی میکنه!!!

نگاه خشم برادر هم اضافه میشه!!!

لحظه های زجرم شروع میشن!!!!

و من هنوز هم امید هستم!!!!
.
.
.
.

پراکنده ام..........گنگم.......

ا ستوار نیستم

مــاندنی نیستم

یــاور نیستم!

دوست داشتنی هم نیستم!

اميد.پ

_________________
سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Bayas Goolآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 19 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 2169
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: Tehran
جنسيت: زن
ارسال سه‌شنبه 28 فروردين 1386، ساعت 10:12
 1 سال و 8 ماه پيش
#345
 
يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم

و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي

تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من

هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه

جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه

چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا

خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش

نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و

زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي

تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه

مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند

كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.

من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي

خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که

نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام

_________________
ياد آور اين باشيم که عشق معجزه مي کند Angel
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است لاف عشق!
1
پاسخها: 10 بیننده: 519 نویسنده: aram

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و تاریخها بر حسب 4.5+ ساعت گرینویچ می‌باشند
تبليغات: