| نویسنده |
پیغام |
hadi  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 19 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 955 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شهر ري سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 25 ارديبهشت 1385، ساعت 12:12 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#1
|
| |
سلام
يه پيشنهاد داشتم . مي خواستم تو اين قسمت هر کي توي زندگي اش سوتي داده اينجا بنويسه
فکر کنم چيز جالبي بشه |
|
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 25 ارديبهشت 1385، ساعت 16:34 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#2
|
| |
|
|
|
|
 |
hadi  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 19 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 955 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شهر ري سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 25 ارديبهشت 1385، ساعت 17:54 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#3
|
| |
|
|
|
|
 |
hadi  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 19 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 955 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شهر ري سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 26 ارديبهشت 1385، ساعت 9:46 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#4
|
| |
اولين سوتي رو هم خودم تعريف مي کنم :
يه روز مادرم رو برده بودم دکتر تو راه برگشت و قتي از خيابان رد شديم سرعت مادرم زياد شد هرچي من سرعتم رو زياد مي کردم مادرم هم سرعتش رو زياد تر مي کرد . باورم نميشد که مادرم بتونه اينقدر تند بره ديگه راه نمي رفت داشت مي دويد . يک مقدار که با هم رفتيم يک دفعه روش رو برگردون طرف من . اقا ما رو بگي خشکمون زد . اخه مادر من نبود . رو کرد طرف من با ساکش گذاشت توي صورتم گفت : مرتيکه مگه خودت خواهر مادر نداري . اين رو گفت و با سرعت گذاشت رفت . ما هم که وسط خيابان خشکمون زده بود و رنگمون هم مثل گچ سرخ شده بود . برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم ديدم مادرم اروم اروم و خندون داره مياد وقتي رسيد به من گفت از خيابون که مي خواستيم رد بشيم نمي دونم چرا تو يه دفعه دنبال اين خانومه رفتي منم هر چي صدات زدم بر نگشتي مثل باد داشتي مي رفتي .
اقا ما که تعريف کرديم شما هر چي شده بگيد به کسي نميگيم |
|
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 26 ارديبهشت 1385، ساعت 11:14 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#5
|
| |
يک بار با دوچرخه رفتم نانوايي بعد پياده برگشتم هفته بعد وقتي مامانم گفت برو نان بخر هر چي خانه را زير و رو کردم دوچرخه اي پيدا نکردم اونوقت بود که يادم اومد آخرين بار با دوچرخه رفتم نانوايي بقال کنار نانوايي ميگفت دوچرخه تا ديروز اونجا بوده و يکي از همسايه ها اون را برده رفتيم دم خانه اون همسايه هه و دوچرخه را گرفتيم .
اين نمونه کوچکي از هوش و حواس سرشار منه |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6466 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 26 ارديبهشت 1385، ساعت 11:34 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#6
|
| |
|
|
|
|
 |
hadi  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 19 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 955 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شهر ري سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 26 ارديبهشت 1385، ساعت 19:17 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#7
|
| |
يکي از همکار هاي براردم خيلي سوتي اصلا توي سوتي اش زندگي مي کنه
يه روز اومد توي جمع خيلي جدي گفت : ديگه مي خوام سوتي ندم
ازش پرسيدند : از کي
گفت : از هر کي |
|
|
|
|
|
|
 |
amonamarth  زبون بسته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 2 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: کرج جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 11 خرداد 1385، ساعت 14:56 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#8
|
| |
|
|
|
|
 |
سراب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 22 مهر 1385 مجموع ارسالها: 2368 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 20 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 02 تير 1386، ساعت 19:53 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#9
|
| |
|
|
|
|
 |
moji  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 13 مهر 1385 مجموع ارسالها: 148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: shiraz جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 04 تير 1386، ساعت 0:15 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#10
|
| |
|
يکي از پيرمردهاي آشناي ما رفته بود مکه تو مراسم اسقبال ازش پرسيدن چطور بود حاجي گفت خدا نصيب ما کرد ايشالله نصيب شما نکنه، خيلي شلوغ بود. |
|
_________________ با آوايي بر خاستم ماه را نگريستم و تيري کز چشم ستاره گذشت،
ديدم که ظلمت و نور تيغ بر کشيدند تا براي پيروزي روشنايي، پليدي و ظلمت را از آسمان جهان بزدايند.
|
|
|
|
|
 |
majidjon13  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 آذر 1384 مجموع ارسالها: 2181 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: پرشيا جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 04 تير 1386، ساعت 7:22 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#11
|
| |
هواي گرم تابستون....سر ظهر.
داشتيم تويه خيابون با رفيقام ميرفتيم.... داغ داغ....خيس عرق....
يکي از بچه ها گفت....من هوس بستني کردم....بستني با من.
از دور يک مغازه ديده ميشد که جلوش يخچال سفيد گذاشته بودند..
وقتي رسيديم...سريع رفتش تو و گفت اقا 4 تا بستني بدين.........
يه دفعه ديديم چند نفري که توي مغازه بودند....هر هر و کر کر دارند ميخندند...
مغازه لوازم منزل بود و تا چشم کار ميکرد يخچال و فريزر... |
|
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 04 تير 1386، ساعت 18:21 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#12
|
| |
|
موضوع به علت تکراري بودن قفل شد. براي ادامه مطلب به موضوع "سوتي!" مراجعه کنيد. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
|
|