صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
2
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2877
اعتبار کسب شده: 3970
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 24 ارديبهشت 1385، ساعت 15:51
 2 سال و 6 ماه پيش
#1
 
شجاعت و غيرت بسيجي

در جبهه طاهري-ماهشهر نيروهاي ما دوازده نفر از بسيجي هاي شما را اسير كرده بودند. سن آنها بين 9 تا 13 سال بود. آنها را به موضع آوردند. فرمانده دستور داد آنها را به همه مواضع ببرند و نشان سربازان بدهند و بگويند كه اين اطفال به جنگ ما آمده اند وهمه آنها آتش پرست و كافرند. من هم به اتفاق ستوان يكم آمر كامل توفيق به ديدن اين بسيجي ها رفتيم و با آنها سلام و عليك كرديم. يكي از بسيجي ها از من پرسيد «تو شيعه هستي؟ گفتم « بله من شيعه هستم» سرش را تكان داد. از ستوان آمر هم پرسيد. او گفت: « من سني هستم» باز سرش را تكان داد. نمي دانم چه منظوري از اين سوال داشت ولي آنقدر برايش مهم بود كه در آن ساعات اول اسارت برايش پيش آمده بود.
آنها آرپي جي هفت داشتند و در جيب يكي از ايشان مقدار زيادي طناب بود كه براي اسارت سربازان ما به همراه داشت. چيزي كه من در چهره هاي معصوم و كودكانه بسيجي هاي اسير ديدم اين بود كه آنها اصلا اعتنايي به افراد ما نداشتند و ذره اي نشانه درخواست رحمت و ملاطفت در چهره آنها نبود. ما وقتي اسير شديم سراپا عجز بوديم و التماس مي كرديم، ولي آنها اصلا اين طور نبودند. يكي از بسيجي ها كه واقعا طفل بود، از ما آب خواست بچه بود و طاقت نداشت. برايش آب آوردند. به يكي ديگر كه بزرگتر بود آب دادند ولي نپذيرفت. اما باقيمانده آب ليوان آن بسيجي كوچك را گرفت و سركشيد. از سرسختي و غرور اين پسرك بسيجي، مبهوت شدم. بعد آنها به پشت جبهه منتقل شدند و من ديگر ايشان را نديدم.


جنگ تحميلي از زبان اسراي عراقي

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2877
اعتبار کسب شده: 3970
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 02 خرداد 1385، ساعت 21:51
 2 سال و 6 ماه پيش
#2
 
هر سه شهيد شدند

روز قبل از عمليات فتح المبين به اتفاق «سيد ابراهيم ميركاظمى » ، «اصغر ياورى » شهيدان و » رضا قانع «و به پيشنهاد ياورى براى غسل شهادت به سمت حمام دال پرى حركت كرديم، ولى حمام بسته بود با همان نيت به سوى رودخانه رفته در آن آب سرد غسل شهادت كرده و در ساحل رود دو ركعت نماز نيز به جا آورديم.
پس از آن ياورى و ميركاظمى با شيشه عطر خود همه را خوشبو و معطر كردند.
آن شب هر سه نفرشان به شهادت رسيدند.


به نقل از همرزم شهيدان


 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2877
اعتبار کسب شده: 3970
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 11 خرداد 1385، ساعت 15:48
 2 سال و 6 ماه پيش
#3
 
هنوز بايد تجربه كسب كنم

ساعت هفت صبح است و آغاز پست ديده باني من. در اين هواي نسبتا سرد صبحگاهي حفاظت جان هزاران رزمنده مستقر در اين اردوگاه به عهده من است. فرمانده گردان نيز چند روزي است كه اصرار دارد تا مسئوليت توپخانه را به عهده بگيرم. اما من خود را به محك آزمايش گذاشته و تا الان از پذيرفتن اين مسئوليت خودداري كرده ام.
چرا كه مقام چيزي است كه انسان را تهديد مي كند. به فرمانده هم گفته ام كه من هنوز بايد از قديمي ها تجربه كسب كنم و سپس مسئوليت بپذيرم البته او هم متقاعد شده است.
خدايا تو خود ميداني كه تنها هدفم اين بوده كه با قدرت و تواني كه به من مي دهي در جهت اهداف اسلام و انقلاب گام بردارم.


برگرفته از دفتر خاطرات شهيد «خدامراد چهارده ولي»

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2877
اعتبار کسب شده: 3970
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 26 خرداد 1385، ساعت 9:41
 2 سال و 5 ماه پيش
#4
 
خالص ترين زيارت

در يكي از روستاهاي اطراف شهر مشهد مقدس زندگي مي كرد. نزديك وضع حمل همسرش بود مادر خانمش عبدالحسين را به دنبال قابله فرستاد تا هرچه سريعتر او را به منزل بياورد.
عبدالحسين در راه با ديدن گنبد طلايي حرم ثامن الحجج علي بن موسي الرضا همه چيز را فراموش مي كند و به پابوس آقا مي رود. بعد از زيارت و نماز تازه يادش مي افتد كه براي چه كاري از منزل خارج شده است. هر چه گشت قابله مورد نظر را نيافت، نگران به خانه برگشت.
مادرخانمش در حالي كه نوزاد را در بغل گرفته بود رو به او كرد و گفت؛ عبدالحسين قابله را فرستادي، خودت كجا رفتي؟ او با تعجب پاسخ داد قابله؟! گفت بله، خانمي آمد گفت مرا عبدالحسين فرستاده است، بچه را به دنيا آورد و رفت و پولي نگرفت. شهيد «عبدالحسين برونسي» را دوستان و رفقايش به معنويت و ارشاد مي شناختند.


همسر شهيد

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2877
اعتبار کسب شده: 3970
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 26 خرداد 1385، ساعت 9:43
 2 سال و 5 ماه پيش
#5
 
شكلات شهادت

در جريان عمليات كربلاي 9 با بچه هاي گردان پاي كار نشسته بوديم. فرمانده دسته اي داشتيم به نام «محمد وفايي» ستوان دوم بود. بين دوستان چيزي تقسيم مي كرد. فكر كردم مهمات است، نارنجك، فشنگ و.... اما وقتي نوبت من رسيد ديدم دست كرد توي جيبش و يك شكلات درآورد و گفت: «شكلات شهادت است.» بعد دعا كرد كه بتوانيم هر كدام با يك گلوله مزدوري را از پاي درآوريم. مي گفت: «امشب قصرشيرين، فردا الله اكبر»
رمز عمليات كه «يامهدي ادركني» بود اعلام شد. سنگرهاي عراقي يكي پس از ديگري به تصرف رزمندگان درمي آمدند. در حين عمليات من از ناحيه سروگردن و كمر و پا و دهان و چشم مجروح شدم و به گوشه اي افتادم. بعدا از بچه ها شنيدم كه آن شب ستوان وفايي با گلوله آرپي جي به شهادت رسيد.
تازه فهميدم كه راستي راستي آن شكلات و شيريني شهادتش بوده است.


به نقل از همرزم شهيد

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2877
اعتبار کسب شده: 3970
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 26 خرداد 1385، ساعت 9:52
 2 سال و 5 ماه پيش
#6
 
بي خيالي نيست خونسردي است

يكي از موفق ترين فرماندهان عمليات خيبر شهيد «مجيد كبيرزاده» بود. صبح عمليات پشت خاكريز مستقر بوديم كه آقا مجيد از كوله پشتي كه قاعدتا بايستي لوازم ضروري در آن باشد يك كتاب بيرون آورد و شروع به مطالعه كرد. ديدن اين صحنه برايمان تعجب آور بود. پاتك از ساعتي قبل آغاز شده بود ولي هنوز دشمن پيشروي نكرده بود يك مرتبه بچه ها فرياد زدند كه عراقي ها دارند مي آيند ولي مجيد از جا تكان نخورد و همچنان كه مشغول مطالعه بود به صدا گوش كرد و گفت: نه هنوز تانك ها عقب هستند» بچه ها گفتند: بزنيم آقا مجيد؟ گفت: «نه صبر كنيد» مدتي گذشت بچه ها خيلي سروصدا كردند. به جنب و جوش افتادند كه عراقي ها رسيدند! اين بار مجيد كتاب را به دست گرفته بالاي خاكريز رفت و نگاهي كرد و برگشت سر كتابش. يكي از بچه ها با ناراحتي گفت: آقا مجيد خيلي بي خيالي، بازي درمي آوري؟ گفت: «نه بي خيالي نيست خونسردي است» و صبر كرد تا خوب كه تانك ها در تيررس قرار گرفتند گفت: «حالا هر چه مي خواهيد بزنيد» با اين تدبير ضربه محكمي به پيكره ارتش بعث وارد شد.

به نقل از همرزم شهيد

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2877
اعتبار کسب شده: 3970
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 26 خرداد 1385، ساعت 9:53
 2 سال و 5 ماه پيش
#7
 
مردم عراق معجزه امام خميني(ره) را ديدند!

در روز كارگر سال (1982ميلادي) مراسمي براي بزرگداشت اين روز در استاديوم ورزشي بغداد برپا بود. ازدحام جمعيت آنقدر زياد بود كه جايي براي نشستن نبود يكي از مراسم هايي كه بايد اجرا مي شد و همه منتظر آن بودند. سوزاندن عكس مقوايي انورسادات و امام خميني(ره) بود.
اين دو عكس مقوايي را وسط زمين چمن آوردند. ابتدا عكس سادات را جلوتر آوردند و يك بطري بنزين روي آن ريختند و به آتش كشيدند. استاديوم از غريو شادي و هياهو يكپارچه شور و هيجان شد.
بعد از اينكه عكس سادات در ميان هياهوي تماشاگران سوخت، عكس مقوايي امام خميني(ره) را آوردند و يك بطري بنزين روي آن ريختند. مامور آتش زدن عكس، كبريت را روشن كرد و زير عكس برد ولي عكس آتش نگرفت. دوباره كبريت ديگري را روشن كرد، باز هم آتش نگرفت. بار سوم كبريت را روشن كرد، ولي فايده اي نداشت.
چند نفر از بعثي ها باعجله دويدند و هر كدام فندك خودشان را روشن كردند. باز بي فايده بود. عكس آتش نمي گرفت. استاديوم در سكوت عجيبي فرورفته بود و هيچ كس از جايش تكان نمي خورد.
بعثي ها در وسط ميدان عجولانه سعي مي كردند هر طور شده عكس را به آتش بكشند ولي آتش نگرفت كه نگرفت و بالاخره، مغموم و مفتضح عكس سالم را از ميدان خارج كردند. جالب اينكه اين برنامه به طور مستقيم از تلويزيون بغداد پخش شد و اين معجزه امام خميني(ره) را همه مردم ديدند.


خاطره يك اسير عراقي

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2877
اعتبار کسب شده: 3970
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 07 تير 1385، ساعت 22:12
 2 سال و 5 ماه پيش
#8
 
نفس كشيدن در هواي فقرا

دكتر با فقرا نفس مي كشيد، با آنها مي خنديد، درد دل مي كرد و مي گريست.
با آنكه منزل او در شمال تهران بود، اما مطب خود را در جنوبي ترين نقطه تهران -تير دوقلو- داير كرده بود تا در هواي فقرا تنفس كند و همدم آنها باشد.
دكتر متخصص جراحي بود اما از بيماران در حد پزشك هاي عمومي، حق ويزيت مي گرفت. در مطب او بر روي يك تكه مقوا با خط زيباي خود نوشته بود: «حداكثر ويزيت 300 ريال اما شما نسبت به توان تان مي توانيد پرداخت كنيد!»
شبانه روز خود را وقف مردم مي كرد. گاهي شب ها خستگي مفرط را كه در چهره اش مي ديدم و براي اينكه استراحت كند، تلفن را قطع مي كردم اما وقتي دكتر از اين ماجرا باخبر مي شد به شدت گله مي كرد. يك بار گفت: «من قسم خورده ام در خدمت مردم باشم و آن موقع كه قسم ياد كردم، ساعتي را براي انجام اين كار تعيين نكردم.»
دكتر محمدعلي فياض بخش در 7 تير سال 1360 در حادثه انفجار پس از اينكه ساختمان حزب جمهوري اسلامي به شهادت رسيد، صاحب داروخانه اي، نزديك مطب وي بود به همراه صاحب مرغ فروشي محله، به منزل ما آمدند و هر كدام مقدار پولي آوردند و گفتند: اين پول ها متعلق به دكتر است. وقتي ماجرا را جويا شدم متوجه شدم وقتي دكتر پي به بي بضاعتي بيماران خود مي برد بالاي نسخه ها يك علامت مي زد كه معنايش تحويل رايگان دارو به شخص مراجعه كننده بود همچنين بعضي ها را هم معرفي كرده بود تا از مغازه مرغ فروشي محله، مرغ مجاني بگيرند.
... دكتر فياض بخش در آن موقع مسئوليت سازمان بهزيستي كشور را برعهده داشت.


همسر شهيد

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2877
اعتبار کسب شده: 3970
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 07 تير 1385، ساعت 22:28
 2 سال و 5 ماه پيش
#9
 
خيمه هاي گردان ،مدرسه عشق من است!

آرپي جي زن گردان حمزه سيدالشهداء بود. چهره اي شاداب، اراده اي مستحكم و قامتي رشيد داشت. پرچمدار گرداني بود كه دايي اش فرماندهي آن را بر عهده داشت. صياد تانك هاي جبهه خصم و موذن خيمه هاي جبهه دوست بود. از همين رو بچه هاي رزم او را «بلال» مي گفتند.
شهيد «علي اشرف سليماني» در سال 1348 در شهرستان سرپل ذهاب در خانواده اي متدين متولد شد. وي فرزند اول خانواده بود. دوران كودكي را به سرعت سپري كرد. يازده سالش بود كه تهاجم وحشيانه دشمن بعثي به مرزهاي كشور اسلاميمان آغاز شد. تحصيلات راهنمايي و دبيرستان را در كنار فعاليت هاي فرهنگي و تبليغي در شهرستان اسلام آباد غرب دنبال كرد اما زماني كه آواي جنگ برمي خاست و قافله هاي شهادت به راه مي افتاد و چاووش خوان عشق فرياد زيارت ديار عاشقان سر مي داد، روح توفنده و خروشان او به سوي جبهه ها پر مي كشيد و دلش هوايي سنگرها مي شد. گويا كه خدمت فرهنگي و تبليغي نمي توانست به روان او آرامش دهد. از آنجايي كه چنين خدماتي اغنايش نمي كرد با روح مصفا و حالات زيبايي كه داشت دليرانه در سنگر جهاد گام گذاشت.
به اين ترتيب نصايح والدين و بستگان نتوانست روح پرخروش او را ماندگار شهرها كند و يا در اراده پايدار و مقاوم او سستي ايجاد كند. او مي گفت: «جبهه هاي جنگ و خيمه هاي گردان زيباترين مدرسه عشق و پاكيزه ترين مكان براي ادامه تحصيل و ارتقاء معنويت و رشد و تعالي من است.»
با وجود اينكه سن و سال كمي داشت، عاشقانه در عمليات هاي متعددي شركت كرد تا اينكه در عمليات پيروزمندانه كربلاي پنج در 25/10/1365 هدف رگبار مسلسل نيروهاي كينه توز دشمن بعثي قرار گرفت و به قافله عظيم شهدا پيوست.
وقتي كه تو را به كوي ما آوردند
گفتي كه حضوري از خدا آوردند
با هودجي از سبز سخاوت رفتي
در هودجي از سرخ، تو را آوردند

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2877
اعتبار کسب شده: 3970
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 07 تير 1385، ساعت 22:29
 2 سال و 5 ماه پيش
#10
 
مصطفي، پيروز دو ميدان

به همكلاسي هايش رياضي ياد مي داد يكبار كه يكي از دوستانش در رياضي نمره نياورد و مردود شد چنان اشك مي ريخت كه گويا خود او مردود شده است! از همان نوجواني بيش از آنكه به خودش فكر كند به بندگان خدا مي انديشيد و با شناختن امام خميني(ره) بود كه اين حس در او تقويت شد آنچنان وسعت روحي پيدا كرد كه هيچگاه بين علم و دينش اصطكاكي بوجود نيامد و خشكي فيزيك و ترموديناميك حتي در آمريكا، خللي بر آن روح بلند وارد نكرد. همان كه رفت همان برگشت بلكه خالص تر و پاك تر شده بود كه مومن هميشه رو به كمال است. از آنجايي كه «سرلوحه مرام او اسلام عزيز» بود، پيروز جهاد اكبر و اصغر بود.br>خودسازي را مقدمه مي دانست براي ديگرسازي. به لبنان كه رفت هم سلاح در دست داشت هم قلم و به شاگردانش هم مبارزه با خصم را مي آموخت وهم مبارزه با نفس را مي گويند. ماهي يك بار شاگردانش را گردهم مي آورد و با هم زباله هاي شهر را جمع آوري مي كردند. مي گفت: هم شهر تميز مي شود و هم غرور بچه ها مي ريزد»
شهيد دكتر «مصطفي چمران» در نگاه امام امت، «سردار پرافتخار اسلام» بود ولي تمام افتخار خودش اين بود كه سرباز روح الله باشد. در جبهه و در كنار رزمندگان با آن كه آرامش دل سايرين بود مي گفت: «نفس اين بچه ها شفاست»
سياست بازي و بازي سياست، قدرت و وزارت مركب او براي خدمت به خلق الله بود. از امام آموخته بود كه رفاه طلبي با مبارزه سازگار نيست... آخرين حقوق ماهيانه از وزارت دفاع كه هنوز هم در حسابش موجود است تنها دارايي ناچيز باقي مانده او از دنياست.
... داشت وضعيت منطقه را به فرمانده جديد دهلاويه توضيح مي داد مثل هميشه راست قامت ايستاده بود كه خمپاره اي به سوي آنها شليك شد... و «مصطفي» اين چنين «به حق رسيد»

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2877
اعتبار کسب شده: 3970
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 07 تير 1385، ساعت 22:31
 2 سال و 5 ماه پيش
#11
 
شما هيچ فرقي با من نداريد

يك شب مانده به عمليات نصر هفت با فرمانده گردان و نيروهاي ادوات رفته بوديم براي سنگرسازي و مستقر كردن قبضه خمپاره و ساير وسايل.ساعت 11 شب برگشتيم داخل سنگر. وقت خواب بود، نفري يك پتو برداشتيم و فقط يك پتوي عراقي خاك آلود ماند. لحظه اي بعد فرمانده ما آمد همان پتو را برداشت و كنار من خوابيد دلم طاقت نياورد آهسته پتو را كشيدم به طرفش كه با پتوي او عوض كنم ولي قبول نكرد هر چه اصرار كردم فايده اي نداشت.
گفت: شما با من هيچ فرقي نداريد تازه بيشتر هم زحمت كشيده ايد، چشمانم پر از اشك شده بود، سرم را زير پتو كردم و هاي هاي گريستم. گفتم: خدايا اينها ديگر كي هستند، اين قدر بي غرور و با اخلاص.
صبح عمليات مرا فرستادند خط. موقعي كه آمدم خبردار شدم آن بزرگوار به شهادت رسيده است. همه بچه ها حس مي كردند پدرشان شهيد شده و او كسي نبود جز «شهيد منصور عابدي»


به نقل از همرزم شهيد

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 08 تير 1385، ساعت 10:35
 2 سال و 5 ماه پيش
#12
 
نمي دونم اين مطالب رو مي خونين يا نه؛ اما به نظر من اکثرشون خيلي جالبه. به عنوان نمونه:
در مورد شهيد دکتر مصطفي چمران، وزير دفاع:
نقل قول:
ماهي يك بار شاگردانش را گردهم مي آورد و با هم زباله هاي شهر را جمع آوري مي كردند. مي گفت: هم شهر تميز مي شود و هم غرور بچه ها مي ريزد.

و در مورد دكتر محمدعلي فياض، مسئول سازمان بهزيستي کشور:
نقل قول:
دكتر متخصص جراحي بود اما از بيماران در حد پزشك هاي عمومي، حق ويزيت مي گرفت. در مطب او بر روي يك تكه مقوا با خط زيباي خود نوشته بود: «حداكثر ويزيت 300 ريال اما شما نسبت به توان تان مي توانيد پرداخت كنيد!»

نقل قول:
صاحب داروخانه اي، نزديك مطب وي بود به همراه صاحب مرغ فروشي محله، به منزل ما آمدند و هر كدام مقدار پولي آوردند و گفتند: اين پول ها متعلق به دكتر است. وقتي ماجرا را جويا شدم متوجه شدم وقتي دكتر پي به بي بضاعتي بيماران خود مي برد بالاي نسخه ها يك علامت مي زد كه معنايش تحويل رايگان دارو به شخص مراجعه كننده بود همچنين بعضي ها را هم معرفي كرده بود تا از مغازه مرغ فروشي محله، مرغ مجاني بگيرند.

هيچ وقت خودمون رو با همچين اشخاصي مقايسه کرديم ببينيم چقدر با اونها فاصله داريم؟

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2877
اعتبار کسب شده: 3970
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 20 مهر 1385، ساعت 0:18
 2 سال و 1 ماه پيش
#13
 
عمدا دير آمد

يكي از شب هاي ماه مبارك رمضان، عليرضا به منزل آمد و از من پرسيد: «مادر افطاري چه داريم؟» گفتم: «برنج و خورشت بادمجان» پرسيد: «چه مقدار سهم من است؟» با خنده به او گفتم: « هرقدر كه بتواني بخوري! اصلا همه غذاها مال تو» و پرسيدم: «حالا منظورت از اين حرف چيست؟» خنديد و گفت : «شوخي كردم.» به او گفتم: «تو هيچ وقت از اين شوخي ها نكرده اي. بگو منظورت چه بود؟» تسليم شد و گفت: «مي خواهم سهم افطارم را براي كسي ببرم.» غذا را آماده كردم. با خوشحالي آن را برد و شب دير وقت به خانه آمد. بعد معلوم شد خادم مسجد محل آن شب افطاري نداشته و او عمدا دير به منزل آمده بود كه از سهميه ديگران استفاده نكند.

به نقل از مادر شهيد «عليرضا اصفهاني احمدآبادي»

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2877
اعتبار کسب شده: 3970
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 20 مهر 1385، ساعت 0:26
 2 سال و 1 ماه پيش
#14
 
خدمت من فردا تمام مي شود!

وقتي كه فرمانده براي انجام ماموريتي از بين بچه ها يك نفر داوطلب طلبيد، او علي رغم اينكه تمام طول روز را به سنگرسازي گذرانده بود، مشتاقانه اين كار را هم برعهده گرفت، گفتم: آقامصطفي شما خيلي خسته ايد، بهتر است امشب را استراحت كنيد. مصطفي گفت: مگر دارند ما را مي برند كه خسته باشيم ما خودمان مي رويم و بعد با چهره اي بشاش و خندان راه افتاد.
پرسيدم ديگر چه خبر است، چرا اين قدر خوشحالي؟ گفت: آخر خدمت من فردا تمام مي شود و براي هميشه خواهم رفت.شهيد مصطفي افشاري آن جهادگر مخلص و شجاع، در همان ماموريت براي هميشه از ملك تا ملكوت هجرت كرد.


به نقل از همرزم شهيد

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2877
اعتبار کسب شده: 3970
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 25 اسفند 1385، ساعت 13:52
 1 سال و 8 ماه پيش
#15
 
فرمانده اصلي تونو مي خوام ببينم!

با هر سختي كه بود»حاج محسن وزرايي» با پنج نفر ديگه خودشون رو به بالاي ارتفاع 1050 متري بازي دراز رسوندند، خيلي سخت بود اما بالاخره توانستندبا كمك بقيه بچه ها حدود 350 نفر از كماندوهاي عراقي رو دستگير كنند. همين كه داشتند اسرا را رو به عقب منتقل مي كردند، يكي از افسران عراقي اصرار داشت كه فرمانده نيروهاي ايراني رو ببينه.
به خاطر مسائل امنيتي يكي جاي محسن معرفي كردند ولي افسر عراقي قبول نمي كرد.
مي گفت: فرمانده اصلي تون رو مي خوام ببينم. حتي وقتي حاج محسن رو هم ديد، قبول نكرد و گفت: نه! فرمانده شما اين نيست. ازش پرسيدند: پس كي منظورت است؟
گفت: «فرمانده شما، هنگام حمله جلوي همه تون با اسب سفيد مي اومد و هرچه هم بطرفش تيراندازي كرديم اثري نمي كرد. من مي خوام اونو ببينم.»
حاج محسن اينارو كه شنيد پاهاش سست شد. رو زمين نشست و...

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است غروب خورشيد(شهادت امام رضا (ع))
2
پاسخها: 1 بیننده: 357 نویسنده: سياسفيد
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است کسوف خورشيد(اين بار زحل)
1
پاسخها: 0 بیننده: 157 نویسنده: majidjon13