صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
2
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2877
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 25 اسفند 1385، ساعت 14:00
 1 سال و 9 ماه پيش
#16
 
اين شهادت مزه داره ...

شب عمليات فتح المبين بود. همه در تدارك آماده شدن براي انجام عمليات بودند. فضاي قبل از عملياتها هميشه با صفا و به ياد ماندني است. اصلا نمي توان وصفش كرد. لحظه هاي نابي بود كه بايد درك مي شد. روبروي سنگر فرماندهي با «سعيد» نشسته بوديم و صحبت مي كرديم. از رفقايي كه شهيد شده بودند مي گفتيم. يادشان بخير. از خاطره هايي كه با آنها داشتيم و روزهايي كه در كنار ما بودند. سعيد يك فشنگ در دستش بود و آن را بالا و پايين مي انداخت. ميان صحبت ناگهان سكوت كرد و به فشنگ خيره شد. حاج صادق! اگر اين فشنگ موقع سجده بخوره وسط پيشوني آدم! واي اين شهادت خيلي مزه داره!! اين را گفت و خنديد و بلند شديم و به سنگر بازگشتيم.
صبح فرداي آن شب خبر شهادت «سعيد درفشان» را شنيدم. خودم را به شوش رساندم. در سرد خانه پيكر سعيد را روي تخت ديدم. سعيد فقط يك زخم بر روي بدنش بود و آن درست وسط پيشانيش بود. شب آرزو كرد صبح به وصالش رسيد.
خوشا به حالش!


حاج صادق آهنگران

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2877
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 25 اسفند 1385، ساعت 14:19
 1 سال و 9 ماه پيش
#17
 
معجزه توسل به حضرت علي اصغر(ع)

بهترين خاطره اي كه از محرم در اسارت دارم، به آن سالي برمي گردد كه عراقي ها طبق عادت هر ساله شان روز هفتم وهشتم محرم به همه آمپول هايي تزريق مي كردند تا ايراني ها نتوانند در روزهاي تاسوعا و عاشورا عزاداري كنند. اين كار شيطاني آنها هر سال خوب نتيجه مي داد و غيراز چند نفر كه به لطايف الحيل از زير تزريق آمپول جان سالم به در مي بردند، بقيه چنان تب مي كردند كه تا چند روز درجا مي افتادند.
آن سال، تجربه كافي به دست آورده بودند واسامي افراد را از روي ليست مي خواندند وحتي يك نفر نيز نتوانست از نيش سوزن آمپول در امان بماند. حتي بين بچه ها شايع شده بود كه درصد مواد آمپول امسال، چند سي سي بيشتر از سال هاي پيش است.
وقتي عراقي ها به آسايشگاه ما آمدند همه بچه ها به حضرت علي اصغر متوسل شده، نجات خود را از آن دردانه كوچك امام حسين(ع) خواستند. قلب پاك بچه هاو نام پربركت آن طفل خاندان پيامبر چنان اثر معجزه آسايي داشت كه هيچ كدام از بچه ها - به جز يكي دو نفر كه بيماري كم خوني داشتند - تب نكردند. عراقي ها كه مي دانستند آمپول ها كار خودشان را خواهند كرد، ديگر به سراغ آسايشگاه ما نيامدند و با خيال راحت آن شب، چراغ عزاداري حضرت حسين(ع) را روشن كرديم. صبح كه شد، دكترهاي عراقي از جريان خبردار شدند، آنها به آسايشگاه هاي ديگر رفتند و ديدند كه تمام افراد آنها تب كرده و در جا افتاده اند، اما افراد آسايشگاه ما سرحال و قبراق هستند. بين خودشان بگومگويي شده بود كه نگو! از طرفي تعجب كرده بودند واز طرف ديگر نمي توانستند قبول كنندكه توسل به ائمه و خاندان عصمت كارهاي نشدني را شدني مي كند.


آزاده ابراهيم ايجادي

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2877
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال شنبه 27 مرداد 1386، ساعت 20:01
 1 سال و 4 ماه پيش
#18
 
زندگي در اسارت

در دوران اسارت رفقاي اسير خيلي زود با زندگي روزمره عادت کرده و خودشان را با شرايط جديد وفق مي دادند. به هر چيزي که احتياج پيدا مي کردند ،همان روز با ابتکاراتي که به خرج مي دادند مشکل بر طرف مي شد. اولين باري که لباس تنشان پاره شد و به وصله کردن احتياج داشتند، قبل از اينکه لباس پاره شود و پارگي آن مشخص شود ،هر کجا تکه پارچه اي پيدا مي کردند آن را مي شستند و کنار مي گذاشتند، با سيم خاردار سوزن درست مي کردند، از پتو نخ کشيده و لباس هاي خود را وصله مي کردند. در فصل تابستان آبها گرم بود آنها احتياج داشتند آب خنک بنوشند، با پلاستيک هاي خالي سرم و حلب هاي خالي روغن بک يا پنج کيلويي آب سرد کن دستي اختراع کردند و به دور از چشم ما مورين حزب بعث دور آنها را گوني پيچ کرده در هواي آزاد خيس مي گذاشتند و با اين کار، آب آن را از هر آب سرد کني سردتر و خنک تر مي شد. وقتي به سبزي خوردن احتياج پيدا کردند با سربازهاي عراقي معامله مي کردند. مي گفنتد ما لباس شما را مي دوزيم و رفو مي کنيم شما هم از شهرتان براي ما تخم سبزي بياوريد و در کوتاهترين مدت جلوي هر آسايشگاه سبزي کاشته شد و ديگر احتياجي به تخم سبزي هم نداشتند. تخم سبزي را هم از درون باغچه سبزي مي گرفتند و به اين ترتيب خودکفا شدند. عراقي ها در مورد تيغ دادن براي اصلاح سر و صورت خيلي خسيس بودند و بودجه اي براي اين کار نداشتند،بيشتر اوقات با يک تيغ بايد بيش از چهار تا پنج اسير سر و صورت خود را مي تراشيدند ، تيغ ها کند مي شد،سر و صورت بچه ها پاره و غرق به خون مي شد، رفقابراي اينکه اين مشکل را از بين ببرند ، با مشورت همگاني صندوق انصار المجاهدين درست کردند و هر يک از اسرا ماهانه دويست و پنجاه فلوس به آن صندوق واريز مي کردند . از مبالغ جمع آوري شده در آن صندوق براي مراسم و انجام کارهاي گروهي و خريد تيغ و تأمين ساير نيازهاي ضروري استفاده مي شد.

آزاده: مهدي پاک نهاد

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2877
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال شنبه 27 مرداد 1386، ساعت 21:56
 1 سال و 4 ماه پيش
#19
 
انشاءالله من هم مرخص مي شوم!

درست وقتي امير را ديدم که هن وهن کنان با شتاب به طرفم مي آمد، به ياد خاطره اي افتادم که سال ها پيش کسي برايم تعريف کرده بود. او گفته بود: در اتريش وقتي بيمار شدم و به بيمارستاني مراجعه کردم، هنگامي که پزشک در حال درمان من بود نمي دانم چه اتفاقي افتاد که يهو پزشک و پرستارها و حتي کادر اداري بخش همگي دست از کار کشيده و سراسيمه به صف جلو بخش، خبردار ايستادند. اول فکر کردم برق بيمارستان رفته، اما خيال باطلي بود. هيچ کس هيچ چيزي نمي گفت. مسير نگاه ها به طرف درب ورودي بخش دوخته شده بود. ظاهرا همين اتفاق در ديگر بخش ها رخ داده بود.
وقتي علت را از يکي از پرستارها پرسيدم، او جواب داد: شخص مهمي وارد بيمارستان شده است.
پرسيدم: اما او که هنوز وارد بخش نشده. از کجا معلوم اينجا کار دارد؟
پاسخ داد، ما هم براي همين خبردار ايستاده ايم. تا او نيايد و معلوم نشود که با ما کاري ندارد، هرگز کار خود را ادامه نمي دهيم.
با خود گفتم: عجب کشور بي خودي! چقدر تبعيض! اين همه آدم براي يک نفر معطل بمانند تا کار او راه بيفتد؟
از حرکات سرآسيمه و عجولانه کادر پزشکي که اين طرف و آن طرف رفته و منتظر مهمان ناخوانده خويش بودند، احساسي به من مي گفت: که اين شخصيت يا رئيس جمهور است و يا نخست وزير!
بعد از دقايقي که سخت بر من گذشت، پيرمردي فرتوت را ديدم که عصازنان در حالي که مدالي را بر گردن خود داشت و هر از چند قدمي نگاهي گذرا به پرستاران و پزشک هايي که به احترام او کنار ديوار ايستاده بودند، مي انداخت، جلو مي آمد.
نه در طي حرکاتش و نه در حالت راه رفتنش، اصلا نشاني از شخصيت هاي دولتي که هر روز من در تلويزيون اتريش مي ديدم، نبود، او فردي کاملا عادي با رفتاري با همان ويژگي بود.
از پرستار پرسيدم: او کيست؟ وزير است يا مقامي دولتي؟
پاسخم داد: هيچ کدام. او يک جانباز جنگ است!
جانباز... جانباز... فقط همين؟!
از سوال هاي مکرر خود عذر خواسته و مجددا از او پرسيدم: شما براي همه جانبازان جنگ اين کار را مي کنيد يا فقط براي همين فرد؟
جواب داد:خب مسلم است همه جانبازان جنگ. آنها براي حفظ آرامش کشور ما از دست دشمن، عضوي از پيکر خويش را تقديم کرده اند. اين کمترين کاري است که بيمارستان مي تواند براي مردان قهرمان خود بکند.
انگار دنيا را بر سرم خراب کرده بودند، به ياد تمامي جانبازان مظلوم و ساکت کشور خويش افتادم به همين خاطر خسته و افسرده بي آنکه متوجه شوم، از بخش خارج شدم و فراموش کردم براي چه به بيمارستان آمده بودم.»
در همين حين از امير پرسيدم: اينجا چه کار مي کني. تو که در بيمارستان ساسان بستري بودي، مگر الحمدلله مرخص شده اي؟
امير که از شدت نفس تنگي نمي توانست، جوابش را روي لب هايش بياورد، در لابه لاي نفس هاي تند و کشيده اش پاسخ داد: ان شاءالله من هم مرخص مي شوم!
گفتم:براي چه به پايگاه آمده اي؟
برگه اش را نشانم داد و گفت: براي امضاي اين!
با تعجب پرسيدم: اين همه راه در اين هواي آلوده تهران آمده اي تا برگه وامت امضا شود! کسي ديگر نبود اين را بياورد؟
کلمات بريده بريده اش که از لابه لاي خس خس صدادار سينه اش، آدمي را تا مرز کلافگي مي برد، پاسخم داد: اولا چقدر مزاحم اين و آن شوم! ثانيا گفته اند جانباز خود رأسا بايد در پايگاه حضور يابد!
امير حنجره اش را در کربلاي پنج و دو برادر شهيدش را يکي در «بدر» و ديگري در «مرصاد» تقديم اسلام کرده است.


راوي: مجيد آقاجاني

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است غروب خورشيد(شهادت امام رضا (ع))
2
پاسخها: 1 بیننده: 368 نویسنده: سياسفيد
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است کسوف خورشيد(اين بار زحل)
1
پاسخها: 0 بیننده: 160 نویسنده: majidjon13
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است پرتو اي از خورشيد...
1
پاسخها: 20 بیننده: 756 نویسنده: رايکا
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است خورشيد من برآي...
1
پاسخها: 30 بیننده: 877 نویسنده: رويا

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و تاریخها بر حسب 4.5+ ساعت گرینویچ می‌باشند
تبليغات: