| نویسنده |
پیغام |
ghalandar  زبون بسته!
تاريخ عضويت: جمعه 30 شهريور 1386 مجموع ارسالها: 7 اعتبار کسب شده: 164 محل سکونت: جزيره متروک جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 03 مهر 1386، ساعت 19:17 |
|
 |
9 ماه و 28 روز پيش |
|
#166
|
| |
نقش کردم رخ زيباي تو در خانه ي دل
خانه ويران شد و آن نقش به ديوار بماند
رحمتعلي شاه |
|
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4967 اعتبار کسب شده: 9911 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 04 مهر 1386، ساعت 6:35 |
|
 |
9 ماه و 27 روز پيش |
|
#167
|
| |
دل نيست کبوتر که چو برخاست، نشيند ... ازگوشه بامي که پريديم، پريديم
___
اين بيت معروفترين بيت وحشي بافقي است... فردا (ششم مهر)، سالمرگ اين شاعر بزرگ است. |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
honey  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 982 اعتبار کسب شده: 3468 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 05 مهر 1386، ساعت 0:42 |
|
 |
9 ماه و 27 روز پيش |
|
#168
|
| |
يک روز رسد غمي به اندازه کوه ، يک روز نشاطي اندازه دشت
افسانه زندگي چنين است، در سايه کوه بايد از دشت گذشت |
|
_________________ چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فکر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
|
|
|
|
|
 |
majidjon13  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 آذر 1384 مجموع ارسالها: 2125 اعتبار کسب شده: 3850 محل سکونت: پرشيا جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 10 مهر 1386، ساعت 22:51 |
|
 |
9 ماه و 21 روز پيش |
|
#169
|
| |
گفتم: تو شيرين مني
گفتا: تو فرهادي مگر؟
گفتم: خرابت مي شوم
گفتا: تو آبادي مگر؟
گفتم: ندادي دل به من
گفتا: تو جان دادي مگر؟
گفتم: ز کويت مي روم
گفتا: تو آزادي مگر؟
گفتم: فراموشم نکن
گفتا: تو در يادي مگر؟
//////////////////////////////////////
يادمان باشد ،اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش، سوز و نوائي نکنيم
پر پروانه شکستن هنر انسان نيست
گر شکستيم زغفلت، من و مائي نکنيم
يادمان باشد ، سر سجاده عشق
جز براي ، دل محبوب ، دعائي نکنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق، ز هر بي سر و پائي ، نکنيم |
|
|
|
|
|
|
 |
majidjon13  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 آذر 1384 مجموع ارسالها: 2125 اعتبار کسب شده: 3850 محل سکونت: پرشيا جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 17 مهر 1386، ساعت 10:26 |
|
 |
9 ماه و 14 روز پيش |
|
#170
|
| |
در بحر صفا گداختم همچو نمک
نه کفر ونه ايمان نه يقين ماند ونه شک
اندر دل من ستاره اي پيدا شد
گم گشت در ان ستاره هر هفت فلک |
|
|
|
|
|
|
 |
اشکبوس  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: شنبه 01 مهر 1385 مجموع ارسالها: 157 اعتبار کسب شده: 356 محل سکونت: حيات کوچک پاييز در زندان... جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 20 مهر 1386، ساعت 1:44 |
|
 |
9 ماه و 12 روز پيش |
|
#171
|
| |
بر لب بحر فنا منتظريم اي ساقي
فرستي دان که ز لب تا به دهان اين همه نيست
" حافظ" |
|
_________________ و با شتاب آبدزدک از خواب برکه بوسه ميدزديد.
تو داشت او ميشد
که دست من از قصه ها تو را دزديد...
|
|
|
|
|
 |
قطره  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 155 اعتبار کسب شده: 1034 محل سکونت: جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 23 مهر 1386، ساعت 17:44 |
|
 |
9 ماه و 8 روز پيش |
|
#172
|
| |
|
من در اين کلبه خوشم تو در آن اوج که هستي خوش باش من به عشق تو خوشم تو به عشق هر که هستي خوش باش |
|
|
|
|
|
|
 |
قطره  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 155 اعتبار کسب شده: 1034 محل سکونت: جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 23 مهر 1386، ساعت 17:45 |
|
 |
9 ماه و 8 روز پيش |
|
#173
|
| |
|
من در اين کلبه خوشم تو در آن اوج که هستي خوش باش من به عشق تو خوشم تو به عشق هر که هستي خوش باش |
|
|
|
|
|
|
 |
اشکبوس  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: شنبه 01 مهر 1385 مجموع ارسالها: 157 اعتبار کسب شده: 356 محل سکونت: حيات کوچک پاييز در زندان... جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 30 مهر 1386، ساعت 22:22 |
|
 |
9 ماه و 1 روز پيش |
|
#174
|
| |
آن بيدقي که شاه شدست از رخ خوشت
بازش به مات غم چه گدا ميکني مکن
"مولانا" |
|
_________________ و با شتاب آبدزدک از خواب برکه بوسه ميدزديد.
تو داشت او ميشد
که دست من از قصه ها تو را دزديد...
|
|
|
|
|
 |
s.m.s  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384 مجموع ارسالها: 889 اعتبار کسب شده: 1860 محل سکونت: سن: 22 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 30 مهر 1386، ساعت 22:32 |
|
 |
9 ماه و 1 روز پيش |
|
#175
|
| |
ترک من گفت و به ترکش نتوانم که بگويم
چه کنم نيست دلي چون دل او ز آهن و رويم |
|
_________________
من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها
|
|
|
|
|
 |
پريشان  سال صفري!
تاريخ عضويت: دوشنبه 30 مهر 1386 مجموع ارسالها: 25 اعتبار کسب شده: 244 محل سکونت: سرزمين آتش جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 03 آبان 1386، ساعت 19:25 |
|
 |
8 ماه و 28 روز پيش |
|
#176
|
| |
عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود ... جوينده عشق بيعدد خواهد بود
فردا که قيامت آشکارا گردد ... هر کس که نه عاشق است رد خواهد بود
مولوي |
|
|
|
|
|
|
 |
قطره  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 155 اعتبار کسب شده: 1034 محل سکونت: جنسيت: مرد |
 |
جمعه 04 آبان 1386، ساعت 22:19 |
|
 |
8 ماه و 27 روز پيش |
|
#177
|
| |
آمدي با تاب گيسو تا که بيتابم کني
زلف بر يکسو زدي تا غرق مهتابم کني
آتش از برق نگاهت ريختي بر جان من
خواستي تا در ميان شعله ها آبم کني |
|
_________________ دستي افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد هر قطره شود خورشيدي
باشد که به صد سوزن نور شب ما را بکند روزن روزن
ما بي تاب و نيايش بي رنگ
|
|
|
|
|
 |
وحيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 13 شهريور 1386 مجموع ارسالها: 790 اعتبار کسب شده: 8408 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 06 آبان 1386، ساعت 21:18 |
|
 |
8 ماه و 25 روز پيش |
|
#178
|
| |
"هزار سال گذشت از حکايت مجنون
هنوز مردم صحرا نشين سيه پوشند" |
|
|
|
|
|
|
 |
پريشان  سال صفري!
تاريخ عضويت: دوشنبه 30 مهر 1386 مجموع ارسالها: 25 اعتبار کسب شده: 244 محل سکونت: سرزمين آتش جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 10 آبان 1386، ساعت 10:40 |
|
 |
8 ماه و 21 روز پيش |
|
#179
|
| |
همه عمر برندارم، سر ازاين خمار مستي / که هنوز من نبودم، که تو در دلم نشستي
تو نه مثل آفتابي، که حضور و غيبت افتد / دگران روند و آيند و تو همچنان که هستي |
|
_________________ دريغا که بي ما بسي روزگار
برويد گل و بشکفد نو بهار
بسي تير و دي ماه و ارديبهشت
بيايد که ما خاک باشيم و خشت
|
|
|
|
|
 |
اشکبوس  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: شنبه 01 مهر 1385 مجموع ارسالها: 157 اعتبار کسب شده: 356 محل سکونت: حيات کوچک پاييز در زندان... جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 30 آبان 1386، ساعت 15:55 |
|
 |
8 ماه و 1 روز پيش |
|
#180
|
| |
ما و مجنون درس عشق از يک اديب آموختيم
او به ظاهر گشت عاشق ما به معني سوختيم
"..." |
|
_________________ و با شتاب آبدزدک از خواب برکه بوسه ميدزديد.
تو داشت او ميشد
که دست من از قصه ها تو را دزديد...
|
|
|
|
|
 |
|
|