| نویسنده |
پیغام |
sadegh  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 05 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 155 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 06 ارديبهشت 1385، ساعت 17:34 |
|
 |
2 سال و 7 ماه پيش |
|
#1
|
| |
سلام دوستان!
این کلیپو یه فیلسوف پاکستانی ساخته.
بهتره بدونید که کور مادر زادیه ودر زمینه ی motivational speaking هم مهارت داره ......
http://www.thelovemovie.com/ |
_________________ Everything is an Object!
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3421 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 06 ارديبهشت 1385، ساعت 22:40 |
|
 |
2 سال و 7 ماه پيش |
|
#2
|
| |
اين هم يک شعر قشنگ از پابلو نرودا با ترجمه سیامک بهرام پرور:
Love
Because of you, in gardens of blossoming flowers I ache from the
perfumes of spring.
I have forgotten your face, I no longer remember your hands;
how did your lips feel on mine?
Because of you, I love the white statues drowsing in the parks,
the white statues that have neither voice nor sight.
I have forgotten your voice, your happy voice; I have forgotten
your eyes.
Like a flower to its perfume, I am bound to my vague memory of
you. I live with pain that is like a wound; if you touch me, you will
do me irreparable harm.
Your caresses enfold me, like climbing vines on melancholy walls.
I have forgotten your love, yet I seem to glimpse you in every
window.
Because of you, the heady perfumes of summer pain me; because
of you, I again seek out the signs that precipitate desires: shooting
stars, falling objects.
عشق
به خاطر تو
در باغهاي سرشار از گلهاي شكوفنده
من
از رايحه بهار زجر مي كشم !
چهره ات را از ياد برده ام
ديگر دستانت را به خاطر ندارم
راستي ! چگونه لبانت مرا مي نواخت ؟!
به خاطر تو
پيكره هاي سپيد پارك را دوست دارم
پيكره هاي سپيدي كه
نه صدايي دارند
نه چيزي مي بيننند !
صدايت را فراموش كرده ام
صداي شادت را !
چشمانت را از ياد برده ام .
با خاطرات مبهمم از تو
چنان آميخته ام
كه گلي با عطرش !
مي زيم
با دردي چونان زخم !
اگر بر من دست كشي
بي شك آسيبي ترميم ناپذير خواهيم زد !
نوازشهايت مرا در بر مي گيرد
چونان چون پيچكهاي بالارونده بر ديوارهاي افسردگي !
من عشقت را فراموش كرده ام
اما هنوز
پشت هر پنجره اي
چون تصويري گذرا
مي بينمت !
به خاطر تو
عطر سنگين تابستان
عذابم مي دهد !
به خاطر تو
ديگر بار
به جستجوي آرزوهاي خفته بر مي آيم :
شهابها !
سنگهاي آسماني !! |
|
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3370 اعتبار کسب شده: 3715 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 06 ارديبهشت 1385، ساعت 23:23 |
|
 |
2 سال و 7 ماه پيش |
|
#3
|
| |
به نظر من عشق به کسی داشتن ساده هست چون پاک ولی آسون نيست
با همه وجودت بهش گره ميخوری, نه اصلا ميره زير پوستت
جز ئی از تو ميشه
بعدش حالا اگر طرف به اندازه گاو حاليش نباشه که باهات چه کرده و چه وابستگی رو
درست کرده و همه چيز به ظاهر تموم بشه,يا اصلا تموم هم نشه ولی بفهمی که با با طرف به اندازه رشد نکرده, عاشق يک آدم کال شدی خلاص, حالا ميشه قضيه نه با تو توانم نه بی تو توانم. تو ميمونی و نيمه خالی وجودت, تو ميمونی و يک تکه کنده شده از وجودت که تا بخوای ترميمش کنی به خداميرسی
بعدشم بد بين ميشی چون ديگه نميخوای دوباره عذابی رو تحمل کنی
در نتيجه سعی ميکنی خودت و از اين موهبت شيرين دور نگه داری و زندگی بی روح رو ادامه بدی پس رابطه ای هم درست نميکنی که اونم به درد نخوريهای خودش رو داره
عشق سخته
باباجون اگر دوست داشتنتون سخته چرا اصلا از اول ميزاريد دوستتون داشته باشند گناه دارن |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 07 ارديبهشت 1385، ساعت 1:12 |
|
 |
2 سال و 7 ماه پيش |
|
#4
|
| |
| mhaji نوشته بود: |
...
من عشقت را فراموش كرده ام
اما هنوز
پشت هر پنجره اي
چون تصويري گذرا
مي بينمت !
...
|
شاهکار بود. فکر مي کنم شاعر با تمام وجود همه اون چيزي رو که در شعر آورده حس مي کرده. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
sadegh  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 05 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 155 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 07 ارديبهشت 1385، ساعت 11:28 |
|
 |
2 سال و 7 ماه پيش |
|
#5
|
| |
به نظر من عشق یه حس مقدسه. چیزیه که اگه کسی اونو درک نکرده هنوز وجودش کامل نیست!
عشق بهت کمک می کنه خودتو بهتر بشناسی و در عین حال زیاد به خودت توجه نمی کنی .....
وقتی عاشقی زندگی برات معنی دیگه ای پیدا میکنه. دیگه تا لنگ ظهر نمی خوابی!
صدای پرنده هایی که صبح زود پشت پنجره ی اتاقت میخونن رو با تمام وجود حس می کنی .....
خلاصه اینکه وقتی عاشقی همه چیز و زیبا می بینی و همه زیبایی ها رو به رنگ معشوق می بینی!
نظر شما چیه!
Lets talk about love,
nothing else,
not what your head says,
not what anyone else thinks...
Lets talk straight fact,
pure emotion,
simple....
Lets say there is no sea,
no sky,
no land...
No correct manner,
no old fashioned rules...
Lets say your soul was perfect,
your heart fee from wounds...
What then?
What if your heart had never felt love,
what would this feeling be?
What if today,
you had vision clear,
nothing clouding your judgement...
What would you see,
when you look at me?
What if distance was nothing,
but air,
empty boundless space...
What if time didn't tick,
would your love still be for me?
What if money was never invented,
what if all you had to build,
was trust...
Would you put your trust in me...
If you were an angel up above the clouds,
and the world turned upside down,
would you fall to the sea...
Gravity says you would,
but imagine,
there was no such thing as gravity...
What would you do then?
If there was a crowded room,
do you think you would still have noticed me?
Lets say time didn't exist,
lets say love was all around...
Do you think you would still love me?
What would you do,
if tomorrow never came?
Would you regret,
never hearing me say your name?
What if in life,
there were no rules?
|
_________________ Everything is an Object!
|
|
|
|
|
 |
پارسا سال صفري!
مجموع ارسالها: 40 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 07 ارديبهشت 1385، ساعت 18:45 |
|
 |
2 سال و 7 ماه پيش |
|
#6
|
| |
| mhaji نوشته بود: |
....
به خاطر تو
در باغهاي سرشار از گلهاي شكوفنده
من
از رايحه بهار زجر مي كشم !
...........
|
فوق العاده بود. من که چند بار خوندمش و کلی لذت بردم.
به نظر من عشق واقعا مقدسه ، اما موضوع اینه که ما اسم هر هیجان زودگذرمون رو میخوایم عشق بذاریم.معنای عشق خیلی ژرف تر از این حرفاست.
به نظر من عشق مفهوم عمیقی هست که به ندرت کسی واقعا درکش می کنه. عشق یعنی ذوب شدن در معشوق طوری که دیگه تویی وجود نداشته باشه .
یعنی گذشتن از خودت برای اون و همه چیز رو فدای با او بودن کردن. به نظر من عاشق کور نیست، بلکه اونقدر غرق در معشوقش هست که هیچ چیز نمی تونه اونو منصرف کنه . به نظر من هیجان هایی که شاید برای همه ما در زندگی پیش اومده باشه ،حتما زودگذر خواهند بود اما یک عشق پاک و عمیق هیچ وقت فراموش نمی شه، من فکر می کنم این عشق چیزی نیست که بشه تو نوشته ها و کتاب ها درکش کرد و تا زیر پوست خودت نبوده باشه نمی تونی بفهمیش.
اما اینکه دوست داشتن از عشق برتر است را هم تا خودت لمسش نکرده باشی نمی فهمیش . معمولا عشق دنبال دلیل نمی گرده و خود جوشه برا همین پایه و اصولی نداره اما دوست داشتنی که بر پایه اصول و ارزش هایی باشه خیلی محکم تره و به صورت پیش فرض هیچی نمی تونه نابودش کنه.
اما عشق می تونه از بین بره هر چند که فراموش نمی شه. |
|
_________________ باید پارو نزد واداد
باید دل رو به دریا داد
خودش می بردت هر جا دلش خواست
به هر جا برد
بدون ساحل همونجاست
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3370 اعتبار کسب شده: 3715 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 07 ارديبهشت 1385، ساعت 21:42 |
|
 |
2 سال و 7 ماه پيش |
|
#7
|
| |
عالی بود هم شعر بسيار زيبای mhaji و هم نظر پارسا
| نقل قول: |
| تا زیر پوست خودت نبوده باشه نمی تونی بفهمیش |
خدا رو شکر که به اين "زير پوست گذاشتن عشق" شما هم معتقدی |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3370 اعتبار کسب شده: 3715 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 07 ارديبهشت 1385، ساعت 21:45 |
|
 |
2 سال و 7 ماه پيش |
|
#8
|
| |
به تالارهای ما خوش اومدی sadegh |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
nasir  سال صفري!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 21 دي 1384 مجموع ارسالها: 41 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 09 ارديبهشت 1385، ساعت 10:52 |
|
 |
2 سال و 7 ماه پيش |
|
#9
|
| |
آن یکی آمد در یاری بزد
گفت یارش کیستی ای معتمد
گفت من گفتش برو هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست
خام را جز آتش هجر و فراق
کی پزد کی وا رهاند از نفاق
رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق دوست سوزید از شرر
پخته گشت آن سوخته پس باز گشت
باز گرد خانهی همباز گشت
حلقه زد بر در بصد ترس و ادب
تا بنجهد بیادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن
گفت بر در هم توی ای دلستان
گفت اکنون چون منی ای من در آ
نیست گنجایی دو من را در سرا
نیست سوزن را سر رشتهی دوتا
چونک یکتایی درین سوزن در آ
رشته را با سوزن آمد ارتباط
نیست در خور با جمل سم الخیاط
کی شود باریک هستی جمل
جز بمقراض ریاضات و عمل
دست حق باید مر آن را ای فلان
کو بود بر هر محالی کن فکان
هر محال از دست او ممکن شود
هر حرون از بیم او ساکن شود
اکمه و ابرص چه باشد مرده نیز
زنده گردد از فسون آن عزیز
و آن عدم کز مرده مردهتر بود
در کف ایجاد او مضطر بود
کل یوم هو فی شان بخوان
مر ورا بی کار و بیفعلی مدان
کمترین کاریش هر روزست آن
کو سه لشکر را کند این سو روان
لشکری ز اصلاب سوی امهات
بهر آن تا در رحم روید نبات
لشکری ز ارحام سوی خاکدان
تا ز نر و ماده پر گردد جهان
لشکری از خاک زان سوی اجل
تا ببیند هر کسی حسن عمل |
|
_________________ ازاينکهانگشتانيبرايتايپدارمتوراشکر
|
|
|
|
|
 |
sadegh  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 05 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 155 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 09 ارديبهشت 1385، ساعت 11:51 |
|
 |
2 سال و 7 ماه پيش |
|
#10
|
| |
| sedayedel نوشته بود: |
به تالارهای ما خوش اومدی sadegh  |
مرسي عزيز!
خوش باشي! |
_________________ Everything is an Object!
|
|
|
|
|
 |
|
|