| نویسنده |
پیغام |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3370 اعتبار کسب شده: 3715 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 06 ارديبهشت 1385، ساعت 2:01 |
|
 |
2 سال و 7 ماه پيش |
|
#1
|
| |
امروز من پر از سکوت نوشتن هستم, يک عالمه کلمه ها و جملاتی که نميتونم بهشون سر و سامون بدم. شده تا به حال همه وجودتون حرف باشه ولی نتونيد منظورتون رو برسونيد?
من گاهی اينطوری ميشم خودم هی خودم و تصحيح ميکنم عاقبت هم سر يک نوشته, با خودم به تفاهم نميرسم, بعد اون نوشته ميمونه جزو نوشته های خط خطی و نيمه کاره که وقتی چند وقت ديگه سراغشون ميرم کلی باهاشون کيف ميکنم.
درست مثل الان, اصلا مطلب خاصی برای نوشتن نداشتم ولی دلم ميخواست بنويسم
شماها بخوابيد من براتون مينويسم |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
Omid  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 11 آذر 1384 مجموع ارسالها: 3175 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Florida سن: 36 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 06 ارديبهشت 1385، ساعت 2:30 |
|
 |
2 سال و 7 ماه پيش |
|
#2
|
| |
I am up and have no feeling for working at all! Keep writing .. |
|
_________________ بهترين زن دنيا زني است که کسي او را نديده باشد.
|
|
|
|
|
 |
رند  سال صفري!
تاريخ عضويت: سهشنبه 15 مهر 1382 مجموع ارسالها: 57 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: کلبه اي در دوردست بر روي دريا... جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 06 ارديبهشت 1385، ساعت 2:42 |
|
 |
2 سال و 7 ماه پيش |
|
#3
|
| |
".. و سکوت سرشار از ناگفته هاست....
از حرکات ناکرده...شگفتي هاي بر زبان نيامده....
و اعتراف به عشق های نهان.
در اين سکوت حقيقت ما نهفته است .
حقيقت من و تو... "
-شاملو
و
.." پس اگر اين سکوت تکوين خوانا ترين ترانه من است،
تنها مرا زمزمه کن،
اي ساده،
اي صبور.."
(شاعرش رو نمي شناسم ولي آخرين بار در نامه يک دوست نوشته شده بود..) |
|
_________________ شادي از خرد عاقل تر است..
Will. Durant
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3370 اعتبار کسب شده: 3715 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 06 ارديبهشت 1385، ساعت 3:39 |
|
 |
2 سال و 7 ماه پيش |
|
#4
|
| |
منم همينطور اصلا حوصله کارکردن ندارم
هوا اينجا خيلی قشنگ, ابری و بدون بارون, دلم ميخواست يک لباس ورزشی تنم بود ميرفتم
راه ميرفتم, اصلا ميدونی چيه دلم ميخواست از قيد و بند هر چی هست رها بودم, کار ,مسئوليت,همه چيز
باز هم خوبه ميشه نوشت گرچه هنوز هم نتونستم اون حسی که در وجودم معنی کنم, شايدم
اصلا معنی نداشته باشه, ناشناخته باشه مثل خيلی چيزای ديگه
اصلا چرا ما آدمها برای همه چيز دنبال معنی ميگرديم
همينا خودش معنی ديگه," اينکه من امروز پر از خاليم و حوصله کار کردن هم ندارم" |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
wp.ark  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: شنبه 05 مهر 1382 مجموع ارسالها: 431 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آن طرف تر از عشق جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 06 ارديبهشت 1385، ساعت 17:08 |
|
 |
2 سال و 7 ماه پيش |
|
#5
|
| |
حرف هايي براي نگفتن
ارزش هر شخص فقط به حرف هايي نيست که براي گفتن دارد.
ارزش واقعي هر شخص به حرف هايي است که براي نگفتن دارد.
|
_________________ بر سر در معبد علم نام مذهب را نگاشته اند.
آلبرت آينشتاين
wp.ark
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 07 ارديبهشت 1385، ساعت 1:09 |
|
 |
2 سال و 7 ماه پيش |
|
#6
|
| |
اين متن رو تو سايت شخصي يه نفر خوندم:
"آدمی بر کناره های ساحل دریای توفنده وجود قدم می زند؛ بی آن که بداند کجا نشان قدم تمام خواهد شد. نوشتن، راهی است برای ماندن، و گزارشی از آن که تا کجاها رفته ای...؛ پیش از آن که نشان پای تو به موجی محو شود."
منبع: khaki .ir |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3370 اعتبار کسب شده: 3715 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 06 خرداد 1385، ساعت 0:28 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#7
|
| |
يک نفر مينويسه
و هزاران نفر ميخونن
يک نفر يک نقاشی ميکشه
صدها نفر ميبينن
ولی هر کسی اونجوری که دلش ميخواد برداشت ميکنه
کاش ميشد همه منظور و حس رو اونجوری ميفهميدن که بود
آدم وقتی نقاشی ميکنه يا مينويسه خيلی براش لذت داره که مفهوم رو رسونده باشه
يادم مياد يک دفعه ايران که بودم يک طرح برای نقاشيم انتخاب کرده بودم
مادری بود که يک بچه بغلش بود و توی اسکله کنار آب ايستاده بود
من با حس "انتظار" اين نقاشی رو شروع کردم
و وقتی که نمايشگاه گذاشته بوديم
برام خيلی لذت بخش بود که همه ميگفتند اين تابلو برامون تداعی "انتظار" |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 06 خرداد 1385، ساعت 1:08 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#8
|
| |
| sedayedel نوشته بود: |
...يادم مياد يک دفعه ايران که بودم يک طرح برای نقاشيم انتخاب کرده بودم
مادری بود که يک بچه بغلش بود و توی اسکله کنار آب ايستاده بود
من با حس "انتظار" اين نقاشی رو شروع کردم
و وقتی که نمايشگاه گذاشته بوديم
برام خيلی لذت بخش بود که همه ميگفتند اين تابلو برامون تداعی "انتظار" |
بابا نقاش! چرا نقاشي هات رو به ما نشون نمي دي؟ |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3370 اعتبار کسب شده: 3715 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 19 خرداد 1385، ساعت 1:50 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#9
|
| |
نه با با اونوقت ميگن فتو شاپيه |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3370 اعتبار کسب شده: 3715 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 19 خرداد 1385، ساعت 1:52 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#10
|
| |
هميشه ميگفتی عاشق نوشته هاتم
چقدر بنويسم
اگر همه نوشته هام و جمع ميکردی
تا حالا يک کتاب شده بود
با کلی سياه قلم
حيف از اون همه وقت
از اون همه پاکی و سادگی
از اون غصه ای که از ته دل جوشيد و اشک شد و
رد پاش و روی نوشته ها گذاشت
و توی خود خواه عاشق اون رد پاها بودی
ولی هنوزم بازی کی برنده تره رو بازی ميکردی
هميشه با لجبازی تو بازی کی عاشق تره ميخواستی برنده باشی
باشه تو برنده بودی
هميشه
ولی اون روزی که گفتی
تو با خودت چه کردی
بعدش گريه کردی
ديدی که عملاً من برنده بودم
از اولش هم من برنده تر بودم
برای همين هم
خاتون قلبت موندم
حالا با يادم لجبازی کن
توی يادت برنده شو
توی اتوبان مخصوص خودمون دنبالم نگرد
ديگه اونجا نيستم
ديگه نميخندونمت
نگاهتم نميکنم که بگی چشمات رنگ کاکا ؤو
ديگه توی اتوبان مخصوص خودمون نيستم
من و خواستی ببينی برو توی يادت توی قلبت
خودت گفتی اونجا جاودانه خواهم ماند
____________________________
گاهی مغز من چه چيزايی ميگه ها |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط sedayedel در تاريخ سهشنبه 28 شهريور 1385، ساعت 7:12 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
شنبه 27 خرداد 1385، ساعت 21:17 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#11
|
| |
|
جلوه هايي از آرامش تو مي لغزد در دل کلمه ها و آرام آرام مرا به سمت خيالات مه گرفته ي جلبک مي برد...از سکوت مي ترسم جون خودم را ميبينم...پس به دامن کلمات مي آويزم و خواب دريا را نفس مي کشم... |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
Tyler  سال صفري!
تاريخ عضويت: سهشنبه 16 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 92 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جهنم جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 28 خرداد 1385، ساعت 13:22 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#12
|
| |
ما عاشق پيشه هاي بي خيالي که ادعا مي کنيم غم همه ي دنيا رو تو دلمون داريم ولي به هيچ جاي ذهن و دلمون راه نمي ديم گوشه اي از اونو.
ما يک لحظه مي ميريم براي همديگه، لحظه بعد همديگه رو پاره پاره مي کنيم سر گذرا ترين چيزها. روبرو سينه چاک مي کنيم و اشک مي ريزيم و آه مي کشيم براي هم، پشت سر زير و بالاي همديگه رو هم مي آريم.
ادعامون گوش فلک رو کر مي کنه اما پاي عمل، پاي پايمردي، مرده ايم گوشه ي خونه، توي پستو، در اعماق قلبمون خوشحاليم که به من چه و به من چه و شکر که به خير گذشت (روزهاي موشک باران رو به ياد بياريد)
آهنگي قديمي ضبط شده در قبل از انقلاب شنيدم. مجري (فريدون فرخزاد) به دختر خانم خواننده (شهره) درسي داد که اگه شعورش اجازه مي داد بايد خيلي تاثير مي ذاشت در زندگيش.
ف- شما تا حالا عاشق شدين؟
ش- نه!
ف- پس اين همه شايعاتي که پشت سر ماست چيه؟
ش- پشت سر من که نيست.
ف- آها پس همه ش راجع به منه، يعني شما تا حالا عاشق نشدين؟
ش- نچ!
ف- مگه ميشه آدم عاشق نشه، هر آدم سالمي عاشق مي شه، بچه اي که در چهاده سالگي عاشق نشه مريضه. هر آدمي عاشق مي شه، اول عاشق مامان و باباش مي شه بعد عاشق دوستاي مامانش مي شه، بعد عاشق دختر همسايه ش ميشه... پس شما عاشق نيستين؟
ش- نه!
ف- حتما به دکتر مراجعه کنين... آخه اين که مي گم عشق، فقط اين نيس که يه دختر و پسري زير درخت همديگه رو بغل کنن و فلان و فلان، ما عشق به خدا داريم، عشق به مردم داريم..
ش- خب اين عشقا رو دارم..
ف- عجب شما عشق به مردم دارين؟
ش- بله!
ف- الان تو ويتنام چه خبره؟
ش- من نمي دونم!
ف- چطور نمي دونين اونجا دارن دسته دسته آدما رو مي کشن!
ش- خواهش مي کنم وارد سياست نشين.
ف بسيار خوب راجع به نون سنگک صحبت کنيم... اسم آهنگتون چيه؟
ش- ناجي!
ف- ناجي يعني چي؟
ش- نجات دهنده.
ف- چطور يه نفر که نميدونه تو دنيا چه خبره يه آهنگ خونده به نام ناجي؟
...
...
اين همه نوشتن از عشق و عاشقي و آه جگر سوز و واي يارم چه شد رو اگه از ما بگيرن چي برامون مي مونه؟
چي براي وجود داشتن داريم؟
اين چهار تا بيت و غزل حافظ رو اگه حفظ نباشيم يا اين ور و اونور کپي پيست نکنيم چه بايد بکنيم.
اشعار سهراب رو اگه حفظ نباشيم به معشوقمون چي بگيم؟ چطور خلا بينمون رو پر کنيم؟
رباعيات خيام رو اگه نداشته باشيم چطور خماري و مستيمونو توجيه کنيم؟
ما به خودمون هم داريم دروغ مي گيم. |
|
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3370 اعتبار کسب شده: 3715 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 28 شهريور 1385، ساعت 7:02 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#13
|
| |
از شانس من هيچ کس هم توی تالار نيست
هيچ کس بی خواب نشده
همتون خوابيد
اونهايی هم که ميتونن بيدار باشن يک جورايی از سرزمين جادويی دور افتادن
دلم ميخواد بنويسم
حوصلم سر رفته
دلتنگم
يادش به خير, اون موقع ها هر وقت حوصلم سر ميرفت دوست داشتم بازی کنم
تخته نرد, ورق بازی, مينچ, ايروپولی, آتاری, vocabulary بازی
حيم رو باز ميکردم, و شروع ميکردم به اينکه ببينم چند تا از لغتهای اون صفحه رو بلدم
اونهايی رو که بلد بودم high light ميکردم, روز هايی که بيشتر صفحه high light ميشد کيف ميکردم
ولی الان فرق ميکنه
دلم ميخواد با کلمه ها بازی کنم
دلم ميخواد با کلمه ها جمله هايی بسازم که دلتنگيم و بر طرف کنه
کلمه هايی که دلم و گشاد کنه
چاقو, دشنه, اره, تيشه, شيشه
نه
اينها دل و گشاد نميکنن, فقط زخمی ميکنن
اون موقع دل آدم ميشه تنگ و زخمی
بعدشم تنهايی ميون هزار تا آدم که مثلاً دور و برتن و بهت نزديکن, ميشه نمکی که سوزش هم به دردهات اضافه تر ميکنه
پس چی بگم
دوستی, همدلی, همفکری, همزبونی, محبت, تمنا, خواستن
آره, حالا بهتر شد
فاصله ها مهم نيست
انرژی ما به هم پيوند ميخوره, مثل دو قطب مخالف آهنربا
وقتی همدلی نباشه ,آدم بغل دستيت مثل قابلمه تفلون نچسب ميشه
اين شد بازی امروز
پيام من ميرسه
به اونی که خودش ميخواد پيام من بهش برسه |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
شنبه 01 مهر 1385، ساعت 11:19 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#14
|
| |
آرام باش
آرام صحبت كن
بچه گنجشكي در خواب است!... |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
اشکبوس  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: شنبه 01 مهر 1385 مجموع ارسالها: 157 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: حيات کوچک پاييز در زندان... جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 03 مهر 1385، ساعت 16:00 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#15
|
| |
| رند نوشته بود: |
".. و سکوت سرشار از ناگفته هاست....
از حرکات ناکرده...شگفتي هاي بر زبان نيامده....
و اعتراف به عشق های نهان.
در اين سکوت حقيقت ما نهفته است .
حقيقت من و تو... "
-شاملو
و
.." پس اگر اين سکوت تکوين خوانا ترين ترانه من است،
تنها مرا زمزمه کن،
اي ساده،
اي صبور.."
(شاعرش رو نمي شناسم ولي آخرين بار در نامه يک دوست نوشته شده بود..) |
شرمنده فضولي ميکنم ولي اين شعر مال شاملو نيست ، مال يه شاعر آلمانيه که اسمش الان يادم نيست ... |
|
_________________ و با شتاب آبدزدک از خواب برکه بوسه ميدزديد.
تو داشت او ميشد
که دست من از قصه ها تو را دزديد...
|
|
|
|
|
 |
|
|