| نویسنده |
پیغام |
سراب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 22 مهر 1385 مجموع ارسالها: 2368 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 20 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 26 دي 1385، ساعت 1:40 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#31
|
| |
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3370 اعتبار کسب شده: 3715 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 26 دي 1385، ساعت 1:46 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#32
|
| |
|
|
|
|
 |
سراب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 22 مهر 1385 مجموع ارسالها: 2368 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 20 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 26 دي 1385، ساعت 1:51 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#33
|
| |
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
جمعه 06 بهمن 1385، ساعت 2:28 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#34
|
| |
3 بار پاک کردم اما نشد بنويسم ،همه ي نوشتنم شد سکوت
فقط بگذر ،بگذر
بعد از ويرايش:و کافراني که تمام کيششان يک پست بيشتر است |
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط مهمان در تاريخ جمعه 06 بهمن 1385، ساعت 14:13 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
سراب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 22 مهر 1385 مجموع ارسالها: 2368 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 20 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 06 بهمن 1385، ساعت 5:05 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#35
|
| |
| قصه خدا روي زمين نوشته بود: |
3 بار پاک کردم اما نشد بنويسم ،همه ي نوشتنم شد سکوت
فقط بگذر ،بگذر |
سکوت و یک ارسال بیشتر
و بعد از ویرایش : مرا کافر خواندند و من چه دیر دانستم! |
_________________ I Am SO Cute!!! 
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط سراب در تاريخ پنجشنبه 03 اسفند 1385، ساعت 23:52 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3370 اعتبار کسب شده: 3715 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 03 اسفند 1385، ساعت 23:31 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#36
|
| |
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
جمعه 11 اسفند 1385، ساعت 23:40 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#37
|
| |
|
يادم باشد فعلهاي بي قاعده صرف نميشوند بلکه ميشکنند... |
|
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3370 اعتبار کسب شده: 3715 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 21 اسفند 1385، ساعت 22:45 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#38
|
| |
اين صدای سبکبال سکوت از بهشت به گوشتون ميرسه
خوبه هنوز يادم يادم نرفته چجوری بايد بنويسم |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
چهارشنبه 22 فروردين 1386، ساعت 3:21 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#39
|
| |
اولش با يک حادثه شروع ميشه يا با يک جمله , يه کم فکر ميکني و بعد شروع ميکني , هي فکر ميکني, اما درگيرش نميشي هنوز هم راه خودت رو ميري بازهم فکر ميکني, کتاب ميخوني و نقد ميکني, بعد ياد ميگيري اعتراض کني ياد ميگيري بگي" نه, اين خوب نيست " وبعد خودت رو محق ميدوني, در جامعه اي که بزرگ شدي همه چيز به خدا ختم ميشه پس همه چيز مربوط به اونه, اعتراض ميکني , شاخ و شونه ميکشي , حريف ميطلبي, اما يه کم که صدات ميگيره , يه کم که دستات بلرزه, يه کم که حواستو جمع کني ميبيني آويزون سوالهاي حقيري شدي که جوابي ندارن ,واقعيتش اينه که هر سوالي ارزش پرسيدن نداره , کنار جاده ميشيني و نفس تازه ميکني, سرتو بالا مياري تا بازهم خدا رو مقصر بدوني و اعتراض کني که : "اين سکون چيه ؟ اين سکوت چيه ؟ "و خدا تنها نگاهت ميکنه , به تمام اعتراضهات دوباره play back ميزني و اونجاست که رد پاي آدمها رو ميبيني, ازشون ميبري, فکر ميکني بيراهه رفتي از چاله به چاه , حالا داري يه چيزايي رو لمس ميکني , واقعيت همه ي اعتراضهايي رو که شنيده بودي و هضم نشده خورده بودي بالا مياري و به چشم اجزاشو ميبيني
چيزي به نام " خدا " محور شد
بايد دم خوبي باشم بايد خوبي کنم اما واقعيتش اين بود که ,نميتونستم, نميتونستم به صورت مردمي لبخند بزنم که هيچ اعتقادي بهشون نداشتم و ندارم , نميتونستم ديگراني رو شاد کنم اما خودم از وضعيت راضي نباشم بنابراين
باز هم کنار جاده ميشيني و علفهاي هرز رو تيکه تيکه ميکني و باز سکوت ...
حالا وسط جاده ايستادي , خدا اينور, مردم اونور, ديگه به آب و آتيش نميزني , ديگه مشتهاتو گره نميکني , ديگه زير دوش آب سرد اشک نميريزي
... آدما گاهي بهت پاتک ميزنن و تو تنها نگاه ميکني و خدا مرام ميزاره و بازهم بهت سر ميزنه باز هم ادامه ميدي ,آرومي, آدما عبور ميکنن تو هم عبور ميکني و جلو ميري و همين تمام واقعيت زندگيت ميشه
همين. |
|
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3370 اعتبار کسب شده: 3715 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 27 فروردين 1386، ساعت 4:11 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#40
|
| |
تا وقتی قلبی هست که احساس رو توی رگ های تنت پمپ ميکنه, حرف برای گفتن هست
بشر از روز ازل حرف برای گفتن داشته
حتی وقتی صدا و زبان نداشته, عکس حرفا ش و روی ديواره های غار ميکشيده
و گاهی چقدر غمگين ميشده وقتی عکس يه حرفی رو بلد نبوده
حالا من, هم زبان دارم, و هم واژه
ولی توی اين واژه ها سکوت و تحمل هم هست
گاهی مجبوری سکوت کنی
گاهی تحمل
عکس سکوت و تحمل چه شکليه |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 27 فروردين 1386، ساعت 10:58 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#41
|
| |
|
سکوت و گوشهای نا وارد . |
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3370 اعتبار کسب شده: 3715 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 28 تير 1386، ساعت 2:51 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#42
|
| |
مينويسم
با وجود اينکه خدا وکيلي رغبت نوشتن توي تالار داره روز به روز کمتر ميشه
تالاري که شده پر از غريبي و جنگ و مسخره بازي
ولي هنوز افسانه ي سنگ صبور يکي از تاپيک هاي اينجاست
بيشتر از دو ساله که اينجا دل نوشته دارم
و هميشه ارزش تالار برام ارزش وجود خودم, ارزش وجود دوستام, و ارزش وقتي بوده که اينجا گذروندم
براي همين دلم نمياد گاهي با قضاوت هاي بيخود در مورد افراد که شناخت محدودي ازشون دارم
ذهن خودم يا جو تالار رو مغشوش کنم
*******************
يه شاپرک توي دلم داره پر ميزنه
انگار داره با بند دلم طناب بازي ميکنه
حالتي که هميشه در مواقع نگراني ,دلتنگي, اشتياق, دوست داشتن, سراغ آدم مياد
ميدونيد
هر چقدر هم که آدم قوي باشه يا فکر کنه که قويه ,به دوست داشتن و دور موندن که ميرسه
ماجرا فرق ميکنه
و وقتي مدل دوست داشتنت يه جوريه که طرف رو خوشحال و آزاد ميخواي نه اسير
حاضري براي خوشحاليش, حتي اگه جگر گوشت هم باشه , تحمل کني
درست مثل رابطه ها ,دوست داري طرفت ,کبوتر جلدت باشه ,آزاد آزاد بره و برگرده ,نه پرنده ي زنداني
که توي زندان مال تو بمونه
باور و ناباوري آدمها هم نميتونه اين حس رو در درون تو تغيير بده
گاهي فکر ميکنم وجود آدمها و زندگي مثل يک اقيانوس ميمونه
خيليها فقط سطح اقيانوس رو ميبينن
ولي خيليها لباس قواسي ميپوشن و عمق اقيانوس رو ميبينن
ولي اصل عجايب و شگفتيها و زيباييهايي اقيانوس در قعر اونه
و بي شک هميشه آبهاي قعر اقيانوس زلالتر و شفاف تره
آدمهايي که توي سطح زندگي غوطه ورند ,خيلي راحت تر زندگي ميکنن
و براشون رفتن به عمق زندگي خيالپردازي کردنه
با احساست در رابطه ي مستقيم بودن ,رؤيايي بودنه
ولي گاهي فراموش ميکنن که روزي که رؤياي پرواز در دل انسان بود , مغز و منطقش بهش ميگفت
چطور ميشه که آلياژي به اين سنگيني روي هوا بپره , منطق ميگفت غير ممکنه
ولي حتي اين منطق به ابتدا درست حس و عشق پرواز رو توي بشر سرکوب نکرد
تا اينکه تونست آلياژي بسازه و علمش رو اونقدر بالا ببره که روي هوا به همراه صدها نفر ديگه بپره
و بعد همون منطق اومد, با دلايل ثابت شده و علمي فيزيک, توضيح داد که بله
به اين دليل و آن دليل و وزن حجمي و.................... ميشه روي هوا پرواز کرد
کرديت کشف و اختراع و امکان پرواز انسان به علم داده شد
ولي همه فراموش کردن که شوق پرواز از عشق و حس اومد
براي همينه که امروز هم عشق و علاقه شده پر از ناباور,ي پر از برچسب دروغ, پر از کنايه
که همه ,حرفاي منطق آدمه که مثل آرزوي پرواز يک روز تکذيبش ميکنه و روز بعد تأييد
تأ ييد يا تکذيب وجود عشق, وجود واقعي اونو عوض نميکنه
شايد تجربه هاي دروغين, حس بدبيني توي آدما به وجود بياره
و تر وخشک رو با هم بسوزونه
ولي واقعيت عوض نميشه |
|
|
|
|
|
|
 |
|
|