| نویسنده |
پیغام |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 03 مهر 1385، ساعت 16:08 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#16
|
| |
| اشکبوس نوشته بود: |
| رند نوشته بود: |
".. و سکوت سرشار از ناگفته هاست....
از حرکات ناکرده...شگفتي هاي بر زبان نيامده....
و اعتراف به عشق های نهان.
در اين سکوت حقيقت ما نهفته است .
حقيقت من و تو... "
-شاملو |
شرمنده فضولي ميکنم ولي اين شعر مال شاملو نيست ، مال يه شاعر آلمانيه که اسمش الان يادم نيست ... |
فكر مي كنم ترجمه شاملو باشه نه سروده اون. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3392 اعتبار کسب شده: 3583 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 08 مهر 1385، ساعت 4:35 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#17
|
| |
گاهی واژه ها توی محاوره روزمره ,معنی اصلی خودشون رو از دست ميدن, و فقط قالب ظاهری اونهاست که استفاده ميشه
مثل همين تنهايی
تنهايی اين نيست که کسی پيش آدم نباشه, تنهايی اينه که حرفت, روحت, با دور و بريهات گره نخوره
ميون يک عده آدم که ظاهراً همشون مثل تو هستند نشستی, ولی اين تنها ظاهر ماجراست چرا که حس متفاوتی هجوم يک سری کلمات رو توی مغزت مياره که دوست داری اونها رو بنويسی
ولی چجوری
هجوم کلمات توی ذهن, درست مثل اين ميمونه که يک مشت کلمه رو بريزی توی يک شيشه و بهمشون بزنی, همه قاطی ميشن, هر کدومشون, بالقوه ,معنی خودشون رو دارن, ولی سر و سامون دادن به اونها برای اينکه يک هدفی بهشون بدی تا آشفتگی افکارت رو بيان کنن زياد آسون نيست
يک حسی فقط ميگه بنويس
کنار گود نشسته و فقط دستور ميده
و دستهای تو ,عاجزانه, قلم رو گرفته و التماس ميکنه که کمکش کنه تا بتونه اونچه که توی مغزت ميگذره هدف دار کنه
دلت ميخواد از خيلی چيزا حرف بزنی
از يک احساس غريب, يا حتی شايد غير منطقی, از يک خواسته ی دور, يا حتی شايد دور از تصور, از يک دلتنگی که شايدم خودت ندونی چيه, از يک دلشوره ,که دليلش برات مبهمه ,
هی مينويسی, و هر از گاهی خط ميزنی, نوشته خودت رو تصحيح ميکنی تا اونی بشه که به خواستت نزديکتره
در همين لحظه قلمت ميکشوندت به زندگی واقعی, ميگی ای کاش ميشد همه اشتباهات زندگی رو هم با يک خط زدن تصحيح کرد ولی قلمی که بتونه خيلی راحت روی زندگی واقعی وقايع رو خط بزنه پيدا نميشه
دوباره بر ميگردی سر شيشه کلماتت, ميبينی يک سری از اونها دارن بهت دهن کجی ميکنن, که هنوز نتونستی کاری در موردشون بکنی, هنوز باهاشون هيچ جمله ای نساختی, هنوز کشفشون نکردی, دلت ميخواد بهشون بگی, توقعشون رو از زندگی کمتر کنن, دلت ميخواد
بهشون بگی, هنوز در وجود تو هم خيلی چيز ها هستند که هيچ کس کشفشون نکرده
باز مينويسی, از يک حس مبهم, که انگار از راه دوری ميرسه, يک جورايی عزيزه, سخته ,عجيبه ,انگار در غفلت تو روحت رفته و اين حس رو آورده, بعد دلت ميخواد از خلقت خودت گله کنی, که چرا بايد جسمت محدوديت مکانی و زمانی داشته باشه, ولی روحت و افکارت آزادانه هر کجا که ميخواد پر ميکشه, و تو بايد هم تحملش کنی, هم مهار
دلت ميخواد از غربت بنويسی, و از غريبه هايی که با روحت اجين ترند, دلت ميخواد از آشناها بنويسی, آشناهايی که روحشون باهات فرسنگ ها فاصله داره
دلت ميخواست به همه قوانين مادی بگی بابا, مال دنيا به دنيا ميمونه,
قانون يک ده دادن, و يک پنج دادن, و يک هشت دادن.... هيچ تعادلی رو توی دنيا به هم نميزنه, چون عاقبت هر چه هست مال همينجاست, دلت ميخواد بگی, ای کاش ميشد
يک ده احساس رو داد,
يک پنج يک روح پر شور,
يک هشت يک قلبی که هميشه در حال جوش و خروشه,
اينهاست که تعادل آدمها رو به هم ميريزه, تعادل دنيا رو به هم ميريزه, حس تنهايی مياره, نگاه عاقل اندر سفيه مياره,
حالا ديگه قلمت راه افتاده, داره تند تند مينويسه ,
داره کمکت ميکنه که زودتر به نتيجه برسی, داره ميگه به سر و صدای اين همه کلمات در هم و بر هم توی مغزت توجه نکن
سعی نکن به همه اونها هدف بدی, و ازشون جملات يک صدا و همراه بسازی, مهم اينه که همه اونها در وجود تو زندگی دارن, همه اونها داراييهايی هستند که شايد خيليها ندارن داراييهايی که شايد بعضيهاشون توی زندگی به درد نخوره, و شايد بعضيهاشون هيچ وقت توی زندگی استفاده نشه, و روح لبريز تو فقط ميراث دار اونها باشه
و تو اين آخرين جملات اين قلم سرکش رو, که حالا ديگه مهار تو رو در دست گرفته, به واقعيت ميکشونی, که شايد همه وقايع زندگی هم داراييهای تاريخ يک زندگی هستند
وقايعی که يک سريهاشون حتی ارزش ياد آوری هم ندارن, حتی نکته يادگيری ندارن, حتی ارزش تأسف خوردن هم ندارن, و در کنارش وقايعی که به ياد آوردنش برای تو, مثل دوره کردن شيرين ترين خاطره ها لذت بخش و دوست داشتنيه
وقايعی که اگه روی صفحه کاغذ پخششون کنی, نقشه زندگی تو رو نشون ميدن
تو از بعضی مناطق اين نقشه, فقط يک بار عبور کردی, و اونقدر توشون دست انداز و خرابی ديدی که حتی نخواستی پشت سرت رو نگاه کنی
و بر عکس, در بعضی کوچه های باريک و مصفا, بارها و بارها رفت و آمد کردی
گاهی قسمتی توی نقشه زندگيت, رنگ ابهام داره, جايی که نه آدرسی ميبينی, نه مکانی و نه رد پايی, اونجا مثلث برمودای زندگيه, جايی که خلقت مستقل و آزاد روحت و احساست, بدون خواستن هيچ آدرسی و اجاز ه ای پرواز کرده, گم شده,
و تو
اثرش رو توی ضر بان قلبت ديدی, توی لرزش صدات
بعد دلت ميخواد آرزو کنی که ای کاش بعضی کلمات اصلاً و ابداً وجود نداشتند
کلماتی مثل
فاصله, دلتنگی, دلشوره
____________________
صدای دل
September 29, 2006 |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3392 اعتبار کسب شده: 3583 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 14 مهر 1385، ساعت 1:33 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#18
|
| |
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 5 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
جمعه 14 مهر 1385، ساعت 18:06 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#19
|
| |
نیکی کن و خوش باش به آرامش وجدان خویش
بگذار بگویند فلانی بد دنیاست!
ديگه چيزي ندارم که بگم |
|
|
|
|
|
|
 |
pantea آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 1269 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
شنبه 15 مهر 1385، ساعت 14:06 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#20
|
| |
گاهي چيزي برنده تر از سكوت پيدا نمي كنم! شكننده و برنده!
گاهي سكوت اينقدر آدم و توو خودش مي شكنه و اينقدر براي اطرافيان سنگين و پر فشاره كه از هر تيغي عميق تر مي بره!
مدتهاست سكوت پيشه كرده ام!
گاهي با همه چيزايي كه مي دوني نمي توني حرفي بزني ! شايد واسه اينه كه ديگه كاري هم از دستت بر نمي آد!
سكوت مي كني و تصميم مي گيري ديگه اراده گشودن لبهات رو به زمان بسپري!
سكوت مي كني تا ديگه كسي چرايي ازت نپرسه!
تا زمان تو رو به اعماق خودش بكشونه و اونجا زندگي بهت فرصت بازي توو يه ست جديد رو بده!
سكوت و سكوت.....در انتظار زمان ....
و اميد.....
گوشه چشمي به روزنه دوباره بودن!
مدتهاست سكوت پيشه كرده ام!
يادم مياد چند وقت پيش وقتي از سكوت توو خودم مي شكستم و ذره ذره آب مي شدم! خدا توو آياتي از سوره مريم بهم گفت: مريم! بگو روزه سكوت نذر كرده ام و با بشري سخن نمي گويم!....(اسم دوم من مريم ! نمي دونيد وقتي قرآن رو باز كردم چه حالي شدم!هيچ وقت اون روز رو فراموش نمي كنم)
و من مدتهاست كه سكوت پيشه كرده ام! |
|
_________________ مه اديان و بيشترِ آيينها به شيشهي پنجره ميمانند : راستي را از پسِ آنها ميبينيم، ولي ميان ما و راستي حائل ميشوند و ما را از آن دور ميدارند. جبرانخليلجبران
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3392 اعتبار کسب شده: 3583 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 19 مهر 1385، ساعت 0:47 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#21
|
| |
| pantea نوشته بود: |
..................................................
...................................................
مدتهاست سكوت پيشه كرده ام!
.....................................................
و من مدتهاست كه سكوت پيشه كرده ام!  |
سکوتی که از حق خودت دفاع نکنی خوب نيست, موجوديتت و زير سؤال ميبره
زبان دريچه ی افکار و عقايده, تا نگی نيستی
من اگه از سکوت توی اين تاپيک نوشتم, زمانی بوده که از حرف overflow بودم, حرفايی که
فقط توی وجود خودم ميجوشه, و از احساسم منشأ ميگيره
در غير اين صورت اگه سکوت کنی, يعنی هر اونچه که بر تو واقع ميشه, يا به اجبار بذيرفتی, ويا باهاش موافقی
ميشه احساس و با سکوت منتقل کرد
ميشه دوست داشتن و با سکوت انتقال داد
چون دليلی نميخواد
ولی برای مخالفت, برای ناراحتی, بايد حرف زد
چون دليل ميخواد |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3392 اعتبار کسب شده: 3583 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 20 مهر 1385، ساعت 22:00 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#22
|
| |
اونقدر هجوم کلمات در وجودم زياد شده
که ديگه نه زبونم توانايی گفتن داره, نه دستهام قدرت نوشتن
شايد اينبار فقط سکوت چاره کار باشه |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 5 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
چهارشنبه 03 آبان 1385، ساعت 15:18 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#23
|
| |
وقتی فکر می کنی : غصه داری خیلی
این فکر را هم در سرت راه بده
که بی خود " غصه داری "
یا دست کم " خیلی " را از سر عبارتت بردار
می دانی که
آدم های دنیا آن قدر زیادند
که سهم چندانی از ذخیره ی غصه به تو نمی رسد .
«جواد مجابی» |
|
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3392 اعتبار کسب شده: 3583 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 19 آذر 1385، ساعت 10:19 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#24
|
| |
باشه توی سکوت حرف ميزنم
اصلاً خودم و کنترل ميکنم
اصلاً خفه ميشم
خوبه
ولی حد اقل بذار اين و بگم و برم
دلم تنگ شده |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3392 اعتبار کسب شده: 3583 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 19 آذر 1385، ساعت 10:41 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#25
|
| |
وقتايی که مينويسم
زمان آشتی من با منه
زمانی که فارغ از همه ی زندگی, توی خلوت خودم به واقعيتهای خودم ميرسم
زمان خلوت من با احساسم, با تپش قلبم, با دلتنگيام, با شاديهام
يک نشست روراست با خودم, و اعتراف واقعيتها به خودم
خودم به من ميگه, هنوزم با وجود سخت بودنت, گاهی کم مياری
چرا گاهی شنيدن يک صدا, تپش قلبت و سريع تر ميکنه, چرا خيلی از حرفات يادت ميره چرا دلت توی سينه چلونده ميشه
ميگه يک کم حسوديم شده
يک چيزايی رو که هيچ کس جز من نميدونست, يک چيزايی که من و تو قرار گذاشته بوديم
هيچ کس جز من و تو ندونه, به يک نفر گفتی, يکی پيدا شده که از من محرم تره
مدت هاست اينجوری نبودی
بهش ميگم بار سنگين راز من هميشه فقط روی دوش تو بوده
تو خودت ميدونی, چرا پنهانش ميکردم
ولی حالا اينکه يکی ديگه به جز ما, اين راز و ميدونه, هردومون و سبک ميکنه
بهش ميگم, ای لعنتی, تو تنها کسی هستی که نميتونم هيچ چيزی رو ازش پنهان کنم
فقط خدا رو شکر که دهنت قرصه وگرنه رسوام ميکردی
اعتراف ميکنم, به خودم همه چيز و ميگم, سبک ميشم
به خودم ميگم
باز هم تو اولين کسی هستی که هميشه راز دل من و ميدونی
اينايی که تو الان ميدونی
هنوز کسی نميدونه |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط sedayedel در تاريخ يکشنبه 19 آذر 1385، ساعت 10:52 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1204 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 19 آذر 1385، ساعت 10:52 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#26
|
| |
| اشکبوس نوشته بود: |
| رند نوشته بود: |
".. و سکوت سرشار از ناگفته هاست....
(شاعرش رو نمي شناسم ولي آخرين بار در نامه يک دوست نوشته شده بود..) |
شرمنده فضولي ميکنم ولي اين شعر مال شاملو نيست ، مال يه شاعر آلمانيه که اسمش الان يادم نيست ... |
مارگوت بيکل |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3392 اعتبار کسب شده: 3583 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 19 آذر 1385، ساعت 11:04 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#27
|
| |
اينهمه اون بالا حرف زدم
يادم رفت يک چيزی بگم
قول بده حتی وقتی چيزی نميگم
هميشه بدونی که توی وجودم پر از احساسيه که دارم کنترلش ميکنم |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 5 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
دوشنبه 20 آذر 1385، ساعت 3:13 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#28
|
| |
...اما گفتم که درک شدن اینروزها سخت شده همونقدر که شناختن فاحشه ها توی خیابون ,اینروزها فاحشه ها رو تنها از روی بارکد روی مچهاشون میشه شناخت وگرنه توی این بلبشو یه باکره در این جمع مثله شده چه فرقی میکند !
تنها يه نوشته بود همين ,سکوت ما رنگ شب بيداريه رنگ همون باروني که نم نم مياد ,خواب آلود و بي رنگ |
|
|
|
|
|
|
 |
pantea آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 1269 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 20 آذر 1385، ساعت 3:22 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#29
|
| |
| قصه خدا روي زمين نوشته بود: |
...اما گفتم که درک شدن اینروزها سخت شده همونقدر که شناختن فاحشه ها توی خیابون ,اینروزها فاحشه ها رو تنها از روی بارکد روی مچهاشون میشه شناخت وگرنه توی این بلبشو یه باکره در این جمع مثله شده چه فرقی میکند !
تنها يه نوشته بود همين ,سکوت ما رنگ شب بيداريه رنگ همون باروني که نم نم مياد ,خواب آلود و بي رنگ |
خيلي قشنگ بود! کمترين چيزيه که ميشه گفت! و بيشترين چيزي که الان دارم! |
|
_________________ مه اديان و بيشترِ آيينها به شيشهي پنجره ميمانند : راستي را از پسِ آنها ميبينيم، ولي ميان ما و راستي حائل ميشوند و ما را از آن دور ميدارند. جبرانخليلجبران
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3392 اعتبار کسب شده: 3583 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 26 دي 1385، ساعت 1:36 |
|
 |
1 سال و 11 ماه پيش |
|
#30
|
| |
مثل آدم خالی ها
امروز هر کاری ميکنم نميتونم بنويسم |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
شما نمیتوانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید شما نمیتوانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید شما نمیتوانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید شما نمیتوانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید شما نمیتوانید در نظرسنجیهای این تالار شرکت کنید
|
| | |