| نویسنده |
پیغام |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 5 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
سهشنبه 27 تير 1385، ساعت 20:39 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#31
|
| |
|
خدارا در انسانها نيابيد که کفر تمام ايمانتان مي شود |
|
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1204 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 27 تير 1385، ساعت 23:04 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#32
|
| |
|
به عشق او که علت زیستن است و غایت رفتن الهه دل است و هم دیده وبه یاد یار که هم یاد است هم یادگار |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 706 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 28 تير 1385، ساعت 2:23 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#33
|
| |
| قصه خدا روي زمين نوشته بود: |
| خدارا در انسانها نيابيد که کفر تمام ايمانتان مي شود |
يه جايي خوندم..آفريده شدم تا تو را بشناسم ؛نه غير را.
ولي من ميگم <آفريده شدم تا آدما رو براي شناخت بهتر تو ..بشناسم!> |
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
اين مطلب آخرين بار توسط مهربان... در چهارشنبه 28 تير 1385، ساعت 2:38 ، و در مجموع 2 بار ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 706 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 28 تير 1385، ساعت 2:27 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#34
|
| |
خداوند گفت: ديگر پيامبري نخواهم فرستاد، از آنگونه كه شما انتظار داريد، اما جهان هرگز بيپيامبر نخواهد ماند، و آنگاه پرندهاي را به رسالت مبعوث كرد.
پرنده آوازي خواند كه در هر نغمهاش خدا بود.عدهاي به او گرويدند و به او ايمان آوردند.
و خدا گفت:اگر بدانيد،حتي با آواز پرندهاي ميتوان رستگار شد.
خداوند رسولي از آسمان فرستاد باران،نام او بود. همين كه باران ، باريدن گرفت ، آنان كه اشك را ميشناختند، رسالت او رادريافتند، پس بيدرنگ توبه كردند و روحشان را زير بارش بي دريغ خدا شستند.
خدا گفت:اگر بدانيد با رسول باران هم ميتوان به پاكي رسيد.
خداوند پيغامبر باد را فرستاد، تا روزي بيم دهد و روزي بشارت. پس باد روزي توفان شد و روزي نسيم و آنان كه پيام او را فهميدند، روزي در خوف و روزي در رجا زيستند.
خدا گفت:آنكه خبر باد را ميفهمد،قلبش در بيم و اميد ميلرزد و قلب مومن اين چنين است.
خدا گلي را از خاك برانگيخت،تا "معاد" را معنا كند.و گل چنان از رستاخيزگفت كه از آن پس هر مومني كه گلي را ديد ، رستاخيز را به ياد آورد.
خدا گفت:اگر بفهميد،تنها با گلي قيامت خواهد شد.
خداوند يكي از هزار نامش را به دريا گفت. دريا بيدرنگ قيام كرد و سپس چنان به سجده افتاد كه هيچ از هزار موج او باقي نماند. مردم تماشا ميكردند، عدهاي پيام دريا را را دانستند،پس قيام كردند و چنان به سجده افتادند، كه هيچ از آنها باقي نماند.
خدا گفت:آن كه به پيغمبر آبها اقتدا كند، به بهشت خواهد رفت.
و به ياد دارم كه فرشتهاي به من گفت:جهان آكنده از فرستاده و پيغمبر و مرسل است، اما هميشه كافري هست تا باران را انكار كند و با گل بجنگد. تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دريا را ساحر.
اما همين امروز ايمان بياور كه پيغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد ، براي ايمان آوردن تو كافي است... |
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 5 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
چهارشنبه 28 تير 1385، ساعت 19:01 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#35
|
| |
ايمان مي اورم به خداي باد و اب وخاک اما انسان نه....
انسان يگانه مخلوقي است که گونه هاي خالق را سرخ مي کند |
|
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1204 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 05 شهريور 1385، ساعت 3:28 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#36
|
| |
...شاید بتونیم نوک بینیمون رو بدون آینه ببینیم، ولی مژه هامون رو هرگز نمیتونیم بدون آینه ببینیم. چون خیلی به چشمامون نزدیکن خیلی. خدا رو هم هرگز نمی تونیم ببینیم، چون خیلی به ما نزدیکه، نزدیک تر از نفس. شاید هم از بس با ما عجین، لازم نیست تو آسمونا دنبال خدا بگردیم. خدا تو نزدیکترین نقطه ممکنه –حتی فکرش رو هم نتونی بکنی- مهم اینه که توی بودن خدا شک نکنی. همین.
اما تعریف خدا:
«چیزی قابل تعریفه که بشه بهش تسلط پیدا کرد و چیزی قابل تسلط که محدود باشه و در تسلط –تسلطی که در حد ما باشه- بگنجه، نه یه نامحدود»
نامحدودی که هرگز نمیشه تو ظرف هیچ ادراکی گنجوندنش و تعریفش کرد. خدا رو بعدد صفاتی که داره می شه تعریف کرد ، نه درک کرد. هر صفت هم واسه خودش یه بی نهایته. هر چند همه اونا نهایتا به یه چیز و یه بی نهایت ختم می شن به نام خدا.
هر کس هم بسته به موقعیتی که داره ممکن تعریف متفاوتی داشته باشه. حتی ممکن تو برهه های مختلف زندگی تعاریف متفاوتی داشته باشه. یه جایی که از غیب یه خیری می رسه، رحمانیت خداست که تو ذهن آدم تجلی پیدا می کنه. اونجایی که اونقدر درمونده ای و روسیاه و تنها دنبال توبه، غفور بودن خداست که تو ذهنت می گنجه و اونجایی که کاری ازت سرزده که خودت هم شرمت میاد بهش فکر کنی، یاد ستارالعیوب بودن خدا می افتی و ...
همیشه تو هر شرایطی که تو بیشتر حس کنی. حضور خدا همیشگی . بستگی داره به موقعیت تو، اینکه چه جوری می بینی اش. (این یه تجربه است)
اما این سئوال که خدا کیست؟ واسه همیشه تو ذهن من می مونه، من هزار و یه جواب واسه این سئوال دارم اما بازهم کمه. شاید همیشه و هر لحظه بودن این سئوال باعث بشه که حضور خدا رو همه جا حس کنی. شاید هم به تبع اون، اونقدر علم پیدا کنی که حضورش رو کنار خودت بتونی حس کنی.
پس با همین سئوال –خدا کیست؟- زندگی می کنم.
این افکار زاییده ذهن آشفته و کوته بین من . اگر نقصی هست –که مسلما هست- امیدوارم خدا ببخشه و منو در جهت اصلاحش یاری کنه. |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1204 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 08 شهريور 1385، ساعت 16:30 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#37
|
| |
و اما
.:عشق:.
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ، از میان برخیز
وقتی تو هستی، هستی تو حجاب توست.
باید حجاب خود را از میان برداری تا بتوانی روی معشوق را ببینی.
معشوق تو از تو دور نیست؛
این تویی که بین تو و او فاصله شدهای.
تا وقتی که تو در میانه نشستهای،
معشوق نقاب از چهره برنمیدارد.
تویی تو، نامحرم است،
تویی تو، دیوار است،
تویی تو،
مغاکی است که برفراز آن نمیتوان پل زد،
تویی تو،
درهای وجود تو را به روی معشوق بسته است.
وقتی تویی تو از میان برخیزد،
همچون آسمان،
بیکرانه می شوی.
این جاست که معشوق به خانه وجود تو قدم میگذارد.
خالی شو از خود
خالی شدن از خود،
میعادگاه تو و معشوق توست.
مسیحا برزگر
__
توضیح اینکه:
در ادامه، دوست دارم به مبحث عشق، پرداخته بشه. البته عشق صرفا به معنای والا و متعالی خودش، یعنی عشق خالق به مخلوق و مخلوق به خالق. اونی که ذاتی و فطری.
کاری به معانی و تعابیر دیگهای که از عشق هست –و جز حقیقت چیزی نیست و با تمام وجود قابل احترام- اینجا ندارم. صرفا میخوام از عشق بین خودمون و خدای خودمون بگیم. همین.
چیزی که قبلا هم یه اشاره کوچیک بهش کردم.
پس بحث من باب تعابیر دیگه عشق موکول بشه به تاپیک های متنوع دیگهای که تعدادشون هم اینجا توی این تالارها کم نیست.(خواهشا)
قبلا سپاسگزارم. |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1204 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 27 شهريور 1385، ساعت 19:35 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#38
|
| |
به عشق مي گردند، آفتاب و هر ستاره
کمدي الهي دانته
------------------------------------------------
عشق بيرون از ما نيست، درون ماست
لوئيز هي |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
wp.ark  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: شنبه 05 مهر 1382 مجموع ارسالها: 431 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آن طرف تر از عشق جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 28 شهريور 1385، ساعت 2:20 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#39
|
| |
قصه العـشـق لا انفصام لها
فصـمـت هـهنا لسان القــال
حافظ شيرازي |
_________________ بر سر در معبد علم نام مذهب را نگاشته اند.
آلبرت آينشتاين
wp.ark
|
|
|
|
|
 |
|
|