صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
1
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
Omidآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 11 آذر 1384
مجموع ارسالها: 3219
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: Florida
سن: 36
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 01 فروردين 1385، ساعت 20:59
 2 سال و 9 ماه پيش
#16
 
As I said before that's such a hard questions. Also, as you said, our views change over time due to different emotional needs and different stages of life.

anyway, here is a quick list of my current views which are very "dry" and non-emotional (sorry ladies for making you dissapointed Wink ) I used to belive differently say 6-7 years ago (then I was a spiritual but non-religious person) and even more differently 10-15 years ago (when I was a nice religious person!). Razz Razz


1- I think we (humans) at our current stage of knowlege know neither a Creator nor have knowledge about why he created this whole shit nor yet what is going to come out of the world. So, there might be a God but we don't know nothing about him or his intentions. For all practical purposes, this is equal to assuming there is no God at all Cool

2- There has been no mainstream religion (Islam, Christianity, Jewdaism, Buddism etc.) which even remotely resembled the scientific theories of either "The Big Bang" or "Evolution". The modern scientific theories on cosmology and evolution contradict the creation stories of all known religions both past and present.

3- Furthermore, the theory of evolution contradicts all known religious believes in the separate and unique "special creation" of mankind. We love to be "ashrafe makhlookat" and very special but, after all, it turns out that we humans are not so special! My experince in hunting confirms this even further ... Sad

4-I used to belive in spirituality after I found traditional religious teachings inadequate some 10 years ago. So, I started liking sufi teachings and things related to Erfan, Molavi sayins, Hafez poems etc. Now, having lived longer and having known people of many different societies and having travelled to at many countries, I found those views shortsighted and inadequate for establishing a viable economy. So, I don't believe in becoming overly spiritual and denouncing the "earthly world" anymore ... Confused

5- So, that's were I stand now... dry, cold, and logical based on "seeing things the way they are" and not "interepreting them the way they should be". This may sound very sad and boring but I have a good sense of humor (Thank God!! Wink ) so instead of getting depressed about all this , I can laugh at myself and this whole mess called life...

6-thanks for reading my stupied ideas! note that you don't have to agree with me, so post your own ideas and explain what you think and "why" you think that way Razz Razz


Image

Note: The image shows St Francis of Assisi. I visited his grave in Assisi, near Rome, Itally, about 5 years ago.


_________________
بهترين زن دنيا زني است که کسي او را نديده باشد.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Yaghmaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384
مجموع ارسالها: 1204
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: همين امروز ...!
سن: 23
جنسيت: زن
ارسال يکشنبه 06 فروردين 1385، ساعت 14:37
 2 سال و 9 ماه پيش
#17
 
من راجع به اين موضوع کلي فکر کردم خيلي زياد. به هر حال بايد به نتيجه ميرسيدم. من تو اين مدت همه چيز و همه جا رو يه جور ديگه ديدم و با تمام وجود به اين باور رسيدم:
"خدا همه است و
همه خدا
اين معناي بيکرانگي اوست
معناي يکتا بودن او
بيکرانگي است که يکتا بودن را مستلزم مي شود
و بيکرانگي است که
اين همه مهر، لطف، بخشش، بزرگواري و
هر آنچه نتواني به شماره آوري را سبب...
من خدا را ديدم در همه جا، همه چيز
به هر چه مي رسم خداست
آه خدايم!
اي پناه لحظه هايم
من چقدر کوچکم براي ستودن تو
براي ادراک تو
و تو چقدر بزرگي که
هيچ ظرف ادراکي را گنجايشش نباشد...
کجا مرغ وهم را توان باشد تا بر اوج شناختش پر گشاید؟
خدايا فاش مي گويم تو دريايي و من قطره (اگر بتوان گفت و ارزش نهاد)
ياري ام ده، ياري ام ده تا
چون تو باشم
که بي سبب نيست خليفه تو ام
ياري ام ده تا بدين رسالت عمل کنم!
که پايم را بي ياري تو ياراي رفتن نيست...
خواهم که قلب جايگاه تو باشد
شايد، شايد، شايد...
قدر و منزلت انسان بودن را به معناي کلام بيابم!
خدايم:
گر کفر نباشد
مي بوسمت!!! "

_________________
........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
sedayedelآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384
مجموع ارسالها: 3392
اعتبار کسب شده: 3583
محل سکونت: oonvar e donya
جنسيت: نامشخص
ارسال پنجشنبه 17 فروردين 1385، ساعت 9:17
 2 سال و 9 ماه پيش
#18
 
yaghma جون بهت قول داده بودم که نوشته ای رو در مورد تغيير ديدگاهم در يک برهه از زندگيم برات پست کنم که بخونی ببخشيد دير شد
مدتی بود که همه چيز برام يک جور ديگه ای بود يعنی به همه چيز جور ديگه ای فکر ميکردم انگار ارزشها برام با ديگرانی که دور و برم بودند متفاوت بود انگار همه چيز بايد معنی ميداشت انگار هيچ موضوعی از نظرم سطحی نميگذشت و با وجودی که هميشه دختر شاد و شيطونی بودم احساس ميکردم خواسته هام با بقيه دوستهام يک فرقهايی داره نميتونم مثل بقيه سياست مدار باشم ظاهر و باطن جدا داشته باشم مثل اونها بپرستم مثل اونها باشم نميدونم چجوری بگم ولی انگار همه چيز حجم داشت مفهوم داشت وجود با ارزش داشت جون داشت و تکه ای از وجود من بود نميتونستم به خدا مثل ديگران فکر کنم برام وجود خدا و خواستن خدا متفاوت از اونچه بود که آموخته بودم و انگار يک نيروی باطنی اين حس رو در من تقويت ميکرد يک جوری که تعادل منطق و احساسم انگار که داشت بر قرار ميشد ميدونی که منطق و احساس بيشتر وقت ها خيلی با هم متفاوت هستند ولی اونجايی که توی هر تصميمی بتونی به اونجايی برسی که اون دوتا همديگرو تاييد کنن به گهواره آرامش رسيدی چون يک جورايی کشمکش منطق و احساس آدم و از پا درمياره
خلاصه من در يک زمانی بعد از اين همه کشمکشی که با خودم داشتم به اين تعادل رسيدم و يک شب اين متن رو نوشتم
اول اين برهه رو بخون در پست بعدی برات مينويسم که خدا برام چه جوريه
شايد دوباره همه چيز برام تغيير کنه به هر حال زندگی سراسر ياد گيريست اگر فرصتها رو از خودت نگيری ولی الان اينجايی هستم که برات مينويسم
بعد از اون تغيير همه چيز زندگی قشنگ تر و قابل قبول تر شدند

*****************
در زمان و مکان جاری بودم در پستيها و بلنديها غمها و شاديها و نيز در کلمات که برايم مفهوم زندگی راساختند آنگونه که زندگی را شناختم
قطار زمان از فصلها و سالها ميگذشت و من با وجود سن کمی که داشتم دلتنگ رفتن فصلها ميشدم و چند سالی در آرزوی ديدن ننه سرمايی بودم که در کتاب فارسی مدرسه خوانده بودم با وجود اشتياق رسيدن سال نو دلم از رفتن سال قديمی ميگرفت و در بعضی از سالها برای لحظاتی که ميپنداشتم نه تعلق به سال قديمی داشتند و نه سال جديد دلسوزی ميکردم انگار شريک بی کسی آنها بودم و اين اولين حقيقتی بود که در زندگی آموختم 1- در اين زندگی همه چيز گذراست گويی هر برهه از زندگی ايستگاهی بود که چند صباحی در آن توقف داری کوله باری بر ميداری و توبره ديگری بر جای ميگذاری اين دومين و ماندنی ترين حقيقتی بود که در زندگی آموختم 2-در هر ايستگاه بايد چيزی از دست بدهی تا چيز ديگری بدست بياوری دنيا محله معامله است هر چيز در اين دنيا بهايی دارد بايد هوشيار پرداخت اين بها بود. وقتی خوب دانستم که نميتوان همه خواستنيهای موجود را همزمان با هم داشت حقيقت ديگری در دفتر آموخته هايم حک شد اينکه 3- خوشبختی مطلق نيست و در پی آن دانستم که ميان آنچه که آرزوست و آنچه که ميخواهی و آنچه که اتفاق می افتد گهگاه فرسنگ ها فاصله است و گهگاه بايد ميزبان وقايعی بود که علی رغم ميل و تمنای تو هستند
تغيير و تحولات وجودی خودم اطرافيانم و محيط اطرافم حقيقت ديگری در دفتر آموخته های من حک کرد اينکه 4- رشد و نمو از هم متفاوتند و رشد بدون نمو بی حاصل دريافتم که آهنگ رشد در زندگی بايد موزون و هماهنگ باشد وگرنه موسيقی گوشخراشی خواهد بود که نوازنده آن به نت و بيتهای آن نت بی توجه بوده و تابلوی زندگی تو غير ملموس خواهد بود و بی مفهوم اگر نقاش آن به دورنمايی توجهی نکرده باشد منظره نا خوشايندی که نه در آن فاصله ها را ميتوان ديد و نه نسبتها را. ودر پی اين آموخته حقيقت بعدی جای خود را برای من باز کرد 5- تعادل دانستم که بايد در همه چيز زندگی تعادل داشت و اينجا بود که ديگر دلم برای گذشتن از فصلها نگرفت چرا که دانستم گذران فصلها برای رسيدن به تعادل است ديگر دلم برای گذاشتن يک کوله بار و برداشتن کوله باری ديگر نگرفت چرا که دانستم اگر اين تعادل نميبود شانه های ضعيف ما از حمل آنهمه سنگينی بار ميشکست و راه نمو يافتن سخت تر ميشد. اينجا بود که ديگر انتظار نداشتم خوشبختی مطلق باشد چرا که لازمه تعادل اين نيست بايد تلخيها را چشيد
تا طعم شيرينيها دلپذير تر باشند.
سفری بود بس طولانی تازه از بزرگتر ها ميشنيدم که حدود يک سوم آنرا پشت سر گذاشته ام اينجا بود که دانستم کفشی ديگر بايد پوشيد بسی محکم تر برای طی اين راه پر فراز و نشيب
جور ديگر بايد ديد چشمی ديگر بايد داشت برای تشخيص خوب و بد تغذيه ای ديگر بايد جست برای نمو راهی ديگر بايد پوييد برای رسيدن به ابديت و کم کم باور کردم که در من نيروييست برای آفرينش برای خلق کردن کجاست منبع اين نيرو که من ذره ای از آن هستم در دايره علم خود را ذره ای ديدم به قولی رسم از علم بدانجا که بدانم که ندانم
و در اين ايستگاه بودکه تو آمدی آرام و بی کلام عميق و خواستنی با کلمات بازی نکردی جاری شدی آرام و مصمم عميق و خواستنی چشمان ديگری به من دادی همانکه دنبالش بودم گفتی مفهوم را ببين به تو چشمی ديگر بخشيدم قلبی نو و احساس نوينی در من آفريدی همانکه ميخواستم در رگ هايم جاری باشد و تک تک سلولهايم را تغذيه ای نوين بخشد برای نمو برای رسيدن به عشق ابدی و فنايی ناپذير برای عشقی غير مادی و غير انسانی کفشهای جديدی به پايم کردی گفتی پوييدن راهی را که دنبالش بودی آغاز کن با اين کفشها خواهی رسيد خواستن تو را به زبان ا عتراف کردم خالص و پر تمنا, زندگيم را به تو سپردم چه دوستانه و صميمانه پذيرفتی به همراه حظی در وجود که تجربه آن با هيچ لذتی قابل مقايسه نبود
می انديشيدم که ميتوان با تو بود بعد دانستم که ميتوان در تو زاده شد مرحبا به قدرت تو حظ با تو بودن کجا و حظ در تو زاده شدن کجا
من در تو تولد يافتم سبکبال و آزاد برای روز ميلادم هيچ تاريخی ثبت نکردم چرا که احساسی ميگفت گويی از ازل بودی چرا که نمو واقعی را در نمو روح شناختم و برای اولين بار در زندگی از يک حقيقت فرار کردم حقيقت سبقت ميلاد جسمم از ميلاد روح
از اينک لحظه های زندگی من متعلق به توست کمک کن تا در راه تو حتی ثانيه ای غافل نباشم چرا که ما نفس ميکشيم تا زنده بمانيم غافل از اينکه با هر نفسی که ميکشيم لحظه ای به مرگ نزديک تر ميشويم
از اينک دست نياز من به سوی توست مرا رها مکن و *بدان که نياز من به تو نياز من به تمامی ذرات زندگيست
**من در تو و با تو زاده شده ام بگذار تا در تو و با تو بميرم

از صدای دل سال 2003

_____________

* کپی از کتاب بار ديگر شهری که دوست ميداشتم

** نميدونم از کيه ولی شعرش رو سالهاست که حفظم و اين يک خط رو از اون کپی کردم

_________________
Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it Angel .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Yaghmaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384
مجموع ارسالها: 1204
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: همين امروز ...!
سن: 23
جنسيت: زن
ارسال پنجشنبه 17 فروردين 1385، ساعت 12:02
 2 سال و 9 ماه پيش
#19
 
پس بايد بگم:
ميدانم که :
"ما براي فروريختن آنچه کهنه است آفريده شده ايم
پس:
مگذار که خالي روزها و سنگيني شبها در اعماق من جايي از ياد نرفتني باز کند!"
اين رو از صميم قلب گفتم، که منو بيشتر راهنمايي کنيد در ضمن اين چيزي که نوشتم از همون کتاب بار ديگر، شهري که دوست داشتم اثر: نادر ابراهيمي
بود.
صداي دل عزيز يک دنيا ازت سپاسگزارم.
کاش باور کني که منتظر پست اين مطلبي که گفتي بودم!

_________________
........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mhajiآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 3434
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: Montreal
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 17 فروردين 1385، ساعت 14:56
 2 سال و 9 ماه پيش
#20
 
Applause Applause
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
harvardآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382
مجموع ارسالها: 1595
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!!
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 17 فروردين 1385، ساعت 18:09
 2 سال و 9 ماه پيش
#21
 
تحول مختص يک برهه و زمان نيست تحول در هر لحظه ماست و من مينويسم آنچه را که در اين لحظه مي انديشم اما من ميروم و نوشته ام باقي است .
و من بسيار کوچک تر از آنکه تعريف کنم آن چه تعريف نا شدني است . خدا را با چه بياني ميتوان توصيف کرد ؟ نوشته بالاي يغما تقريبا آنچه که معتقدان به وحدت وجود ميگويند بود . " همه هستند و هيچ نيست جز او وحده لا اله الا هو " و اين همان بانگ " انا الحق "است که سر بر باد مي دهد آنگاه که حلاج فرياد ميزند آن را و چه سخت است آنان را که مست از باده عشقند ندا داد که " آنکه را اسرار حق آموختند مهر کردند و زبانش دوختند " که " من مست مي عشقم هشيار نخواهم شد " .
و خدا چگونه در تعريف ميگنجد که هر چه من بگويم او بسي والاتر و بزرگتر است . و هيچ نميتوان گفت در وصفش الا آن که بگويي: " الله اکبر" خدا بزرگتر است. خدا بزرگتر از هر آنچه من بگويم و بيانديشم است . خدا بزرگتر است از هر آنچه در ذهن ميپرورم . و اين خداي بزرگ چه بزرگ است آنگاه که عاشق بنده کوچک خود است که" اگر بندگان ميدانستند من چه مقدار آنها را دوست دارم همانا از شوق جان ميباختند "
خدا بزرگ است و بزرگتر از آنچه من ميگويم
الله اکبر

_________________
عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .

اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مسافر کويرآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383
مجموع ارسالها: 1905
اعتبار کسب شده: 4735
محل سکونت: خودمم نميدونم!
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 17 فروردين 1385، ساعت 21:09
 2 سال و 9 ماه پيش
#22
 
لوئيس بونوئل : ((خدا را شکر که به خدا اعتقاد ندارم!))
من هميشه سعي ميکنم که هيچوقت وارد اين بحث هاي اعتقادي نشم.زيرا کاملا شخصي هستند بيان اونها در يک جمع زياد مناسب نيست .
ولي در حال حاضر مشغول نوشتن مطلبي هستم راجع به ديدگاه انسان نسبت به خدا در مکاتب الهي و بشري که هر وقت تموم شد قول ميدم در که همينجا بيارمش.

_________________
دل من گاراژ است
امشب اما تو نبايد در آن پارک کني,
ظرفيت تکميل است!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Omidآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 11 آذر 1384
مجموع ارسالها: 3219
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: Florida
سن: 36
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 17 فروردين 1385، ساعت 21:21
 2 سال و 9 ماه پيش
#23
 
Very nice post Sedayedel! I really liked the way you summarized growth in 5 categories. The last one (Balance) is very hard to achieve. I myself think I had an unvbalanced life when I was doing my bachelor and masters degrees. I was very much concentrated on courses and other things that had little chance of learing the society and what's around in the world. This was mostly forced by the cicumstances around me but nonetheless made my character unbalnced.

Now, many years past those years, I underestand the importance of travelling and meeting people of different background and seeing places other than you see on TV. I no longer consider scientists my role models. Most of them great in one aspect but lack many other aspects in their life. I am looking forward to meeting well-rounded people Pray



_________________
بهترين زن دنيا زني است که کسي او را نديده باشد.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
sedayedelآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384
مجموع ارسالها: 3392
اعتبار کسب شده: 3583
محل سکونت: oonvar e donya
جنسيت: نامشخص
ارسال جمعه 18 فروردين 1385، ساعت 8:19
 2 سال و 9 ماه پيش
#24
 
Omid نوشته بود:
Very nice post Sedayedel! I really liked the way you summarized growth in 5 categories. The last one (Balance) is very hard to achieve. I myself think I had an unvbalanced life when I was doing my bachelor and masters degrees. I was very much concentrated on courses and other things that had little chance of learing the society and what's around in the world. This was mostly forced by the cicumstances around me but nonetheless made my character unbalnced.

Now, many years past those years, I underestand the importance of travelling and meeting people of different background and seeing places other than you see on TV. I no longer consider scientists my role models. Most of them great in one aspect but lack many other aspects in their life. I am looking forward to meeting well-rounded people Pray


مرسی از compliment شما
دقيقا درست به نظر من هم رسيدن به تعادل زمان بر و سخت ولی وقتی آدم با خودش و اونچه که در زندگی انتخاب کرده clear و خوشحال, نشون ميده که به اون تعادل رسيده و اينو ميشه از
پست های تو فهميد که با اونچه که انتخاب کردی خوشحالی يادم مياد يکی از استادها هميشه ميگفت بعد از تمامی اين درسها از همه مهمتر کتاب زندگی که بايد ياد بگيريد دنيا رو تا اونجايی که ميتونيد بگرديد چرا که دنيا گشته بهتر از دنيا خورده است و حالا شما داری اين کتاب رو مطالعه ميکنی اميدوارم دکترای اين رو هم بگيری چون از اهميت بالايی بر خورداره

_________________
Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it Angel .


اين پيغام تا به حال يک بار و توسط sedayedel در تاريخ جمعه 18 فروردين 1385، ساعت 20:02 ويرايش شده است.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
sedayedelآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384
مجموع ارسالها: 3392
اعتبار کسب شده: 3583
محل سکونت: oonvar e donya
جنسيت: نامشخص
ارسال جمعه 18 فروردين 1385، ساعت 8:27
 2 سال و 9 ماه پيش
#25
 
yaghma نوشته بود:

صداي دل عزيز يک دنيا ازت سپاسگزارم.
کاش باور کني که منتظر پست اين مطلبي که گفتي بودم!

قابلی نداشت
چند سطر سبزی بود تحفه صدای دل
کاش نه
حتما باور ميکنم
همه چيز در لحظه واقعی است همه چيز

_________________
Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it Angel .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Yaghmaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384
مجموع ارسالها: 1204
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: همين امروز ...!
سن: 23
جنسيت: زن
ارسال پنجشنبه 14 ارديبهشت 1385، ساعت 11:05
 2 سال و 8 ماه پيش
#26
 
خداوند می فرماید:«آدمیزاد محمول عنایت ماست، و ما او را بر گرفته ایم از بر و بحر، بر عالم اجسام است و بحر عالم ملکوت. و بر و بحر آدمی را بر نتواند گرفت، زیرا که او بار امانت ما دارد: آن بار که بر و بحر بر نمی گرفت، چون آدمی آن بار برگرفت بر و بحر او را با آن بار چگونه برتوانند گرفت؟ چون او با همه عجز و ضعف بار ما می کشد ما به همه قوت و قدرت و کرم اولیتر که بار او کشیم، زیرا که ما عاشق و معشوقیم و آنچه ما را با آدمی و آدمی را با ما افتاده استف نه ما را با دیگری و نه دیگری را با ما افتاده است.»
بار نیاز عاشقی عاشق، معشوق تواند کشید، چنانکه معشوق را ناگزیر از عاشق است، عاشق را هم ناگزیر از معشوق باشد، خواست معشوق عاشق را پیش از خواست عاشق بود معشوق را، زیرا که عاشق پیش از وجود خویش معشوق را مرید نبود، اما معشوق پیش از وجود عاشق بر او عاشق بود.
اگر چه میان عاشق و معشوق بیگانگی و دوگانگی نیست تو مایی و ما تو، سرجامه تویی و بن جامه ما...


مرصادالعباد
شیخ نجم الدین رازی

_________________
........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
sadeghآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 05 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 155
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال پنجشنبه 14 ارديبهشت 1385، ساعت 18:59
 2 سال و 8 ماه پيش
#27
 
سلام دوستان!
واقعا من از بحث های این تاپیک حسابی تحت تاثیر قرار گرفتم!
و بهتون تبریک میگم از اینکه چه روح پاک و زلالی دارید ....

و اما اگه بخوام نظر خودمو در مورد این بحث بگم
یکی از سوالاتی که از اپتدای زندگی تو ذهن من بوده اینه که ما از کجا اومدیم و به کجا قراره بریم؟ اینجاست که بعضی ها میگن در اعماق اقیانوس ها تحولاتی رخ داده و از ترکیبات گوناگون نطفه ی اولین بشر شکل گرفت و نسل بشر از اونجا شروع شد.اما اگه اینو هم باور کنیم سوال دیگه اینجاست که خود این اقیانوس و ترکیبات و ....از کجا اومده! اینجاست که ذهن آدم به سمت چیزی (یا کسی!) که والاتر و بزرگتر از همه ی اینهاست جلب میشه.حالا اسم اینو مسلمونا میذارن ا... مسیحی ها می ذارن یه چیزی دیگه و من و تو هم میگیم خدا ...
در ضمن به این نتیجه هم رسیده ام که روح من فقط خواهان اون حقیقت مطلقه!شاید دلیل اینکه صدای دل عزیز می گفتند که خوشبختی مطلق نیست هم همین باشه!
من کوچیک که بودم عشقم این بود که با دختر همسایه توی کوچه باغ ها بازی کنیم اما یه کم که بزرگتر شدم فهمیدم که این واسه روح من کافی نیست.بعدش مثلا دوران دبیرستان چندتا دوست پیدا کردیم و عشقمون این بود که بیایم دانشگاه ! اما حالا می دونم که اینجا هم واسه من کافی نیست .....
و خلاصه به نظر من این جوریاست که انسان بزرگی مثل حافظ از عشق زمینی(شاخ نبات) به عشق آسمانی می رسه ....
=====================================
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه گرم وسرخ
احساس می کنم
در آخرین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم
می جوشد از یقین!

-شاملو

_________________
Everything is an Object!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Yaghmaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384
مجموع ارسالها: 1204
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: همين امروز ...!
سن: 23
جنسيت: زن
ارسال دوشنبه 26 تير 1385، ساعت 3:05
 2 سال و 5 ماه پيش
#28
 
... و عاشق مي شوم

_________________
........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهربان...آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 706
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 26 تير 1385، ساعت 4:16
 2 سال و 5 ماه پيش
#29
 
و خدا که همیشه با ماست وقتی همه ما رو فراموش میکنند...

_________________
سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
sedayedelآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384
مجموع ارسالها: 3392
اعتبار کسب شده: 3583
محل سکونت: oonvar e donya
جنسيت: نامشخص
ارسال سه‌شنبه 27 تير 1385، ساعت 3:51
 2 سال و 5 ماه پيش
#30
 
sedayedel نوشته بود:

همه چيز در لحظه واقعی است همه چيز

و در اين لحظه واقعيت اينه که اميد داره ميره

_________________
Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it Angel .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع