| نویسنده |
پیغام |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 20 اسفند 1384، ساعت 22:57 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#1
|
| |
باسمه تعالي
براي آخرين بار
در حاشيه برگزاري اردوهاي دانشجويي بخش کامپيوتر
حرفهاي يکي از بچه ها مثل پتک توي سرت مي خوره: "آخه اينجا هم جا بود که ما رو آوردين اردو؟ هي ما هيچي نمي گيم...." به ياد دهها تلفن و ساعتها پي گيري مهندس خيامي و مهندس پروين نيا و چندين ساعت دوندگي خودت براي گرفتن مجوز اردوگاه دانشگاه شيراز ميفتي. يه پتک محکم ديگه: "مگه شما براي اردو چکار کردين؟..." چندين روز دوندگي، تعطيل کردن بيشتر کلاسهاي هفته آخر به خاطر هماهنگي کارهاي اردو، جور کردن اتوبوسها، دردسرها، خريدها، آماده کردن ناهار شب قبل از اردو، خريد نون و آش صبح اردو وقتي احتمالاً بقيه بچه ها تو خواب ناز بودن و دهها کار ديگه مثل فيلم از جلوت رد ميشه. تو اون شرايط بر خلاف حاضر جوابي هميشه، هيچ جوابي نمي توني بدي. تو چشمهاش نگاه مي کني و يادت به حرفهاي چند روز قبل خودش ميفته: "آقاي دانشمند! قبل از عيد يه اردو راه نمي اندازين؟..." مسير يه مقدار بيشتر از اوني که انتظار داشتين طول کشيده و خستگي سفر به نظر مي رسه بچه ها رو ناراضي کرده. فقط يکي جلوي روت بهت ميگه و بقيه يا پشت سرت حرف مي زنن؛ يا حرفهاشون رو تو دلشون نگه مي دارن. اردويي که با دستهاي خودت و با کمک چند تا از بچه ها با هزار زحمت ساخته بودي، يکباره رو سرت خراب ميشه و به غير از چند تا لبخند ساختگي براي دلخوش کردن دوستان، تا آخر اردو خنده با لبهات قهر مي کنه.
بعد از يه اردوي طولاني بالاخره اتوبوس به دانشکده مهندسي بر مي گرده. پياده ميشي و ساعت رو نگاه مي کني: 9 شب. خيلي ديرتر از اون چيزي که انتظار داشتين. بعضي از بچه ها توي مسير پياده شدن و بقيه هم که اتوبوسشون چند دقيقه زودتر از شما رسيده، پراکنده شدن. چند نفري ميان و تشکر و خداحافظي مي کنن و ميرن. به دور و برت نگاه مي کني. ديگه براي شمردن بچه ها احتياج به کاغذ و قلم و ليست حضور و غياب نيست. يک، دو. فقط تو موندي و رضا. باورت نميشه ظرف فقط چند دقيقه چه جوري اون جمعيت بزرگ 70 نفري پراکنده شدن. هر کس خسته از اردوي طولاني به دنبال کار و استراحت خودش رفته. باز هم تنهايين. مثل اکثر مراحل برگزاري اردو. يه نگاهي به انبوه وسايل باقي مونده از اردو که يه گوشه تل انبار شده مي اندازي. تازه بايد يه فکري به حال اونها بکنين. تقريباً همه وسايل رو خودتون دو تا از خونه آوردين. شروع مي کنين به جمع و جور کردن اونها. رضا با ماشين دو تا زير انداز رو مي بره خوابگاه تحويل مي ده و بر مي گرده. رضايي که يک و نيم ساله ديگه حتي دانشجوي بخش نيست، قسمت بزرگي از زحمات اردو رو دوششه. شنيدم يکي از بچه ها گفته بود: "اين رضا پاريز نمي خواد دست از سر بخش کامپيوتر برداره؟..." وقتي رضا داره وسايل باقي مونده رو مي بره تو گروه علمي، يه نگاه به ديگهاي ناهار مي اندازي. اون قدر کثيف هستن که روت نميشه همين جوري ببريشون خونه. توي اردو از چندين نفر خواسته بودي ديگها رو بشورن؛ اما هيچ کدومشون قبول نکرده بودن. شايد مي تونستي تو اون جمعيت 70 نفري يکي دو نفر رو پيدا کني که اين کار رو انجام بدن؛ اما مگه شما به اجبار يا التماس کسي اردو راه انداخته بودين که حالا بخواي کسي رو مجبور کني يا به کسي التماس کني تا ديگهاي ناهاري که خودشون خوردن رو بشورن؟ آستينها رو بالا مي زني و خودت شروع مي کني به شستن ديگها. کار که تموم ميشه، وسايل رو توي ماشين رضا مي ذارين که برين خونه. ساعت رو نگاه مي کني: 10 شب. بايد خودت رو براي سرزنشهاي توي خونه آماده کني: "چرا همه کارها رو يکي دو نفره بايد انجام بدين؟ يعني هيچ کس ديگه اي پيدا نميشه که اردو راه بندازه؟..." تازه از فردا بايد بري دنبال گرفتن بودجه از دانشکده تا کسري بودجه اردو جبران بشه. بعد از رسيدن به خونه و پياده کردن وسايل، ساعت رو نگاه مي کني: 10:30 شب. با رضا خداحافظي مي کني و خسته و لنگ لنگان مي ري توي خونه. خستگي اردو رو با تمام وجود احساس مي کني. خستگي که ديگه هيچ وقت از وجودت بيرون نمي ره. خستگي آخرين اردوي تيم دونفره تون که تقريباً همه اردوهاي چهار سال گذشته رو توي بخش راه انداخته بودين.
وحيد دانشمند
دانشجوي کارشناسي ارشد ورودي 84 |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
اين مطلب آخرين بار توسط غريب آشنا در چهارشنبه 24 اسفند 1384، ساعت 19:10 ، و در مجموع 2 بار ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3405 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 21 اسفند 1384، ساعت 18:43 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#2
|
| |
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 21 اسفند 1384، ساعت 21:00 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#3
|
| |
|
|
|
|
 |
ناشناس بزنم به تخته!
مجموع ارسالها: 198 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 22 اسفند 1384، ساعت 10:01 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#4
|
| |
من می خواستم همین جا اعلام کنم که اگه حرفی زدم به هیچ وجه منظوری نداشتم و نمی خواستم زحماتشون رو زیر سوال ببرم، فقط بحث بر سر این بود که چرا یه جای نزدیکتر رو انتخاب نکردن که در این مورد هم توضیح دادن ، به هر حال اگه ناراحت شدن من همین جا ازشون عذر خواهی می کنم و امیدوارم این اردو آخریش نباشه(البته دفعه بعد مسلما ما رو نمی برن! )یا قراره بهمون کلی کار بدن
لازم می دونم همین جا از زحمات هر دو نفر که برای برگزاری تلاش کردن تشکر کنم |
|
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 22 اسفند 1384، ساعت 14:48 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#5
|
| |
| ناشناس نوشته بود: |
من می خواستم همین جا اعلام کنم که اگه حرفی زدم به هیچ وجه منظوری نداشتم و نمی خواستم زحماتشون رو زیر سوال ببرم، فقط بحث بر سر این بود که چرا یه جای نزدیکتر رو انتخاب نکردن که در این مورد هم توضیح دادن ، به هر حال اگه ناراحت شدن من همین جا ازشون عذر خواهی می کنم و امیدوارم این اردو آخریش نباشه(البته دفعه بعد مسلما ما رو نمی برن! )یا قراره بهمون کلی کار بدن
لازم می دونم همین جا از زحمات هر دو نفر که برای برگزاری تلاش کردن تشکر کنم |
اولاً من از شخص خاصي ناراحت نيستم. ثانياً اين دوست عزيز من در اصل به نمايندگي از يک دسته از بچه ها اين حرفها رو به من زد. مسلماً نظر يه عده ديگه هم حتي اگه مستقيم به من نگفته باشن يا پشت سرم حرف زده باشن همين بوده. شايد يکي از علتهاي به وجود اومدن همچين دسته اي از بچه ها خود من و رضا باشيم. هميشه سعي مي کرديم به خاطر اين که به کسي فشار نياد و به بچه ها بيشتر خوش بگذره و کارها بهتر انجام بشه، کارها رو تا حد امکان دو نفره انجام بديم. در هر صورت ايشالله اين مشکل از اين به بعد برطرف مي شه و ديگه يا اصلاً اردويي برگزار نمي شه و يا اگه هم برگزار مي شه، خود بچه ها با مشارکت هم برگزار مي کنن. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 22 اسفند 1384، ساعت 14:56 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#6
|
| |
|
مثل اين که لطف دوستان بيشتر از اوني که فکر مي کردم شامل حالمون شده. شنيدم يکي از بچه ها تو اردو گفته: "هر دفعه که ميايم اردو مي گيم بار بعد افسارمون رو دست دانشمند نديما! اما باز هم دفعه بعد ميايم اردو!" تازه اين حرفهايي هست که همين جوري به صورت اتفاقي به گوش من رسيده. واي به حال حرفهايي که پشت سرمون مي زنن و به گوشمون هم نمي رسه. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 24 اسفند 1384، ساعت 21:35 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#7
|
| |
در همين ابتدا از دوست يا دوستاني که نوشته هاي من رو حتي 24 ساعت تو بردهاي بخش نتونستن تحمل کنن و زود همه شون رو کندنش تشکر مي کنم! يه نکته هم خدمتشون عرض کنم که صفحه دوم مطلبم رو يادشون رفته از برد کنار آسانسور طبقه سوم بکنن!
لازمه که چند تا مطلب رو عرض کنم. تو اين چند روز خيلي ها اومدن و در مورد نوشته هام و اتفاقات اردو باهام صحبت کردن. فقط نمي دونم چرا اکثرشون تو دهها خط مطلب فقط قضيه ديگها نظرشون رو جلب کرده بود! به نظر من مطالب مهمتري تو نوشته هام بود که شايد خيلي ها توجه نکردن.
بعضي از دوستان هم مثل اين که براشون سوء تفاهم پيش اومده بود و فکر کرده بودن من از اعتراض بچه ها ناراحت شدم. نخير؛ به هيچ وجه همچين چيزي نيست. هر برنامه اي که برگزار مي شه نکات مثبت و منفي داره که مسلماً اعتراضها و انتقادها باعث مي شه نکات منفي خودشون رو بهتر نشون بدن و براي برنامه هاي آينده تکرار نشن. اون چيزي که من رو ناراحت کرد، جو طلبکارانه ايجاد شده بود نه اعتراض و انتقاد ساده. البته خودم قبول دارم توجه بيش از حد من و رضا به بچه ها و اصرار به اين که دردسر کمتري رو گردنشون بندازيم تا راحت تر باشن و بهشون بيشتر خوش بگذره، در ايجاد اين جو طلبکارانه بي تأثير نبوده.
خدمت اون دسته از دوستاني هم که گفته بودن برنامه ها به صورت مخفيانه تدارک داده مي شه و کسي خبردار نمي شه که کمک کنه عرض کنم که اولاً ما معمولاً به خصوص روز قبل از اردوها به نيروي اجرايي احتياج داشتيم و به خيلي از دوستان خبر مي داديم که در صورت تمايل بيان و همکاري کنن. بعضي از دوستان هم براي کمک تشريف مياوردن؛ اما خيلي ها هم افتخار نمي دادن. حالا از اين که بگذريم، مراحل اجرايي يه اردو به سه مرحله قبل از اردو، در زمان برگزاري اردو و بعد از اردو تقسيم مي شه. کارهاي اجرايي زمان برگزاري اردو و بعد از اردو هم به صورت مخفيانه بوده؟! زمان برگزاري اردو بعضي از دوستان از کوچکترين کمکي دريغ مي کردن و بعد از اردو هم که مشخصه. در عرض چند دقيقه همه غيب مي شدن!
در هر صورت اين بار حرفهاي نگفته و بغضهاي نترکيده من روي هم انباشته شده بود. وگر نه اين مسائل کم و بيش در اردوهاي قبل هم وجود داشت. ايشالله برگزار کنندگان برنامه هاي بعدي با همچين مسائلي دست به گريبان نباشن. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
|
|