| نویسنده |
پیغام |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 6319 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 03 بهمن 1384، ساعت 19:39 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#1
|
| |
دفتر خاطرات
من يه سررسيد سال 81 دارم که دقيقاً روز دوشنبه 8 مهر 81 اولين مطالبم رو که جزوه آزمايش 1 آزمايشگاه الکترونيک هست توش نوشتم. از اون به بعد تا آخر دوره تحصيلم در کارشناسي و حتي بعد از اون، يعني بيشتر از 3 سال، اين سررسيد خيلي جاها با من بوده و خيلي از فعاليتهاي من تو اين سررسيد ثبت شده. بعضي از جزوه هايي که سر کلاس بر مي داشتم، پيش نويس هايي که براي امتحان انجام مي دادم، يادداشتهاي شخصيم، اشعار و متنهايي که هر از گاهي به ذهنم مي رسيد و خيلي چيزهاي ديگه اين 3 سال تو اين سررسيد نوشته شده. نوشته هايي که خيلي هاشون حتي تو يادداشتهاي روزانه ام هم وجود نداره. اين سررسيد به ظاهر نامرتب يه جورايي شده دفتر خاطرات پراکنده من تو اين سه سال. فکر مي کنم خيلي از ما همچين دفترهاي خاطراتي داشته باشيم. هر از گاهي که نگاهم به صفحات اون و متنهاي در هم و بر هم و جور واجوري که به اشکال گوناگون همه جاي اون به چشم مي خوره ميفته، خاطرات اين 3 سال تو ذهنم تکرار ميشه .... |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 6319 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 03 بهمن 1384، ساعت 19:41 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#2
|
| |
|
تو اين سررسيد، پيش نويس 13 صفحه اي "سفرنامه EurAsia ICT 2002" اولين مطلبي که تو دانشگاه رسماً با امضاي "غريب آشنا" نوشتم و شنبه 12 آبان 81 تو بُرد دانشجويي بخش، برد صفر و يک، نصب کردم، نوشته شده. اون موقع احسان مسئول بُرد بود و براي نصبش با احسان مشورت کردم. شايد اولين باري که با هم برخورد مستقيم داشتم، همون موقع بود. يادمه احسان که مطلب رو خونده بود بهم گفت" "تو وبلاگ نويسي؟"!!! من اون موقع حتي درست نمي دونستم وبلاگ يعني چي! اين سفرنامه اي که تو 9 صفحه A4 تو بُرد بخش نصب شد، مقدمه خيلي چيزها براي من شد. مقدمه دوستهاي جديد خيلي خوب، فعاليتهاي دانشجويي که بعدها در قالب گروه علمي انجام داديم، راه انداختن تالارهاي گفتمان و خيلي چيزهاي ديگه که همه شون برام خيلي ارزش دارن. چون سفرنامه رو دستي نوشته بودم، متن تايپ شده اش رو ندارم؛ اما اون 9 ورق کاغذ رو هنوز نگه داشتم. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
armoazn  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 تير 1384 مجموع ارسالها: 1275 اعتبار کسب شده: 500 محل سکونت: قديم و شيراز جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 03 بهمن 1384، ساعت 23:41 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#3
|
| |
| غريب آشنا نوشته بود: |
| تو اين سررسيد، پيش نويس 13 صفحه اي "سفرنامه EurAsia ICT 2002" اولين مطلبي که تو دانشگاه رسماً با امضاي "غريب آشنا" نوشتم و شنبه 12 آبان 81 تو بُرد دانشجويي بخش، برد صفر و يک، نصب کردم، نوشته شده. اون موقع احسان مسئول بُرد بود و براي نصبش با احسان مشورت کردم. شايد اولين باري که با هم برخورد مستقيم داشتم، همون موقع بود. يادمه احسان که مطلب رو خونده بود بهم گفت" "تو وبلاگ نويسي؟"!!! من اون موقع حتي درست نمي دونستم وبلاگ يعني چي! اين سفرنامه اي که تو 9 صفحه A4 تو بُرد بخش نصب شد، مقدمه خيلي چيزها براي من شد. مقدمه دوستهاي جديد خيلي خوب، فعاليتهاي دانشجويي که بعدها در قالب گروه علمي انجام داديم، راه انداختن تالارهاي گفتمان و خيلي چيزهاي ديگه که همه شون برام خيلي ارزش دارن. چون سفرنامه رو دستي نوشته بودم، متن تايپ شده اش رو ندارم؛ اما اون 9 ورق کاغذ رو هنوز نگه داشتم. |
خيلي برام جالب بود! |
|
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 6319 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 25 مرداد 1386، ساعت 2:30 |
|
 |
9 ماه و 5 روز پيش |
|
#4
|
| |
بعد از مدتها اتفاقي به اين موضوع برخورد کردم. اتفاقاً هنوز از اين دفتر استفاده مي کنم و همين ديشب چيزهاي مهمي توش نوشتم.
جاي جاي اين سررسيد، بنا به حال و هواي شخصيم، شعر و متن ادبي و غير ادبي نوشتم. مثلاً:
"از غم عشق در اين ميکده فرياد کشم
دادرس نيست که در هجر رخش داد کشم"
"تا ابد بوي محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در ميخانه به رخساره نسفت"
اين جمله فکر کنم از دکتر شريعتي باشه:
"در اين جهان جنون آسا، جز عشق جنون آسا همه چيز ديوانگي است!"
"اين جبهه اسلام است، دل شور دگر دارد
حقا که بر اين محفل الله نظر دارد"
"علاج ضعف دل ما کرشمه ساقي است
بر آر سر که طبيب آمد و دوا آورد"
"قند آميخته با گل نه علاج دل ماست
بوسه اي چند برآميز به دشنامي چند"
"مژده اي دل که مسيحا نفسي مي آيد
که ز انفاس خوشش بوي کسي مي آيد"
و مطلع يه غزل بسيار زيبا از فروغي بسطامي:
"يک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت
داد خود را زان مه بي داد گر خواهم گرفت"
نمي دونم قبلاً روي تالار گذاشته ام يا نه؛ در هر صورت دوباره اين شاهکار ادبي رو اينجا گذاشتم. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
اشکبوس  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: شنبه 01 مهر 1385 مجموع ارسالها: 152 اعتبار کسب شده: 413 محل سکونت: حيات کوچک پاييز در زندان... جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 26 مرداد 1386، ساعت 1:15 |
|
 |
9 ماه و 4 روز پيش |
|
#5
|
| |
تو که باز داري تو خاطرات سير ميکني!!!
جالبه منم يه هفته قبل اتفاقي يکي از جزوه هاي سال آخرم رو (85) ورق ميزدم ، کلاس تاريخ اسلام و متون اسلامي و کاربرد کامبيوتر و ... ، يه دفه به قول امروزيا دچار نوستالجي شدم ، ديروز کجا بوديم ، امروز کجاييم و فردا...
ياد ايام جواني جگرم خون ميکرد
خوب شد پير شدم کم کم و نسيان آمد |
|
_________________ و با شتاب آبدزدک از خواب برکه بوسه ميدزديد.
تو داشت او ميشد
که دست من از قصه ها تو را دزديد...
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 6319 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 26 مرداد 1386، ساعت 15:58 |
|
 |
9 ماه و 3 روز پيش |
|
#6
|
| |
| اشکبوس نوشته بود: |
| تو که باز داري تو خاطرات سير ميکني!!!... |
به نظر من بعضي خاطرات رو نه تنها نبايد فراموش کرد؛ بلکه بايد مدام تو ذهن تکرار بشن تا تجربيات حاصل از اونها تو ذهن آدم حکم بشه. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
usofan  سال صفري!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 01 تير 1384 مجموع ارسالها: 67 اعتبار کسب شده: 573 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 26 مرداد 1386، ساعت 21:48 |
|
 |
9 ماه و 3 روز پيش |
|
#7
|
| |
| غريب آشنا نوشته بود: |
من يه سررسيد سال 81 دارم که دقيقاً روز دوشنبه 8 مهر 81 اولين مطالبم رو که جزوه آزمايش 1 آزمايشگاه الکترونيک هست توش نوشتم. از اون به بعد تا آخر دوره تحصيلم در کارشناسي و حتي بعد از اون، يعني بيشتر از 3 سال، اين سررسيد خيلي جاها با من بوده و خيلي از فعاليتهاي من تو اين سررسيد ثبت شده. بعضي از جزوه هايي که سر کلاس بر مي داشتم، پيش نويس هايي که براي امتحان انجام مي دادم، يادداشتهاي شخصيم، اشعار و متنهايي که هر از گاهي به ذهنم مي رسيد و خيلي چيزهاي ديگه اين 3 سال تو اين سررسيد نوشته شده. نوشته هايي که خيلي هاشون حتي تو يادداشتهاي روزانه ام هم وجود نداره. اين سررسيد به ظاهر نامرتب يه جورايي شده دفتر خاطرات پراکنده من تو اين سه سال. فکر مي کنم خيلي از ما همچين دفترهاي خاطراتي داشته باشيم. هر از گاهي که نگاهم به صفحات اون و متنهاي در هم و بر هم و جور واجوري که به اشکال گوناگون همه جاي اون به چشم مي خوره ميفته، خاطرات اين 3 سال تو ذهنم تکرار ميشه .... |
خيلي خوبه همان زماني که چيزي به ذهنمان ميرسد يا ميخواهيم کاري انجام ميدهيم اگر کمي هم ميدانيم درست است آن را انجام دهيم و به عقب نيندازيم خوشحالم که آن زمان نوشتههايت را با آدم خوبي در ميان گذاشتهاي و کار خود را نشان دادهاي و آن چه که خواستهاي گفتهاي . يادآوري خاطرات کمک ميکنه بهتر خودمان را بشناسيم و بدانيم چگونه بودهايم و چه افکاري داشتهايم. در يک مورد همانند کار شما را ميخواستم انجام بدهم ولي پس از کلي کلنجار رفتن آن را که فقط يک متن علمي و ترجمه شده بود کنار گذاشتم.
هر کاري و فکري زمان و مکان خودش را دارد و شايد ديگر هرگز چنين مکان و زماني فراهم نشود. |
|
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 6319 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 26 مرداد 1386، ساعت 22:10 |
|
 |
9 ماه و 3 روز پيش |
|
#8
|
| |
| usofan نوشته بود: |
...خيلي خوبه همان زماني که چيزي به ذهنمان ميرسد يا ميخواهيم کاري انجام ميدهيم اگر کمي هم ميدانيم درست است آن را انجام دهيم و به عقب نيندازيم...
هر کاري و فکري زمان و مکان خودش را دارد و شايد ديگر هرگز چنين مکان و زماني فراهم نشود. |
دقيقاً. اين به نظر من يکي از مهمترين درسهاي زندگي هست که خيلي اوقات ازش غفلت مي کنيم. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 2106 اعتبار کسب شده: 3896 جنسيت: زن |
 |
جمعه 26 مرداد 1386، ساعت 23:42 |
|
 |
9 ماه و 3 روز پيش |
|
#9
|
| |
| نقل قول: |
| ديروز کجا بوديم ، امروز کجاييم و فردا... |
واقعا درسته چه آرمانهايي که داشتم و به اونا نرسيدم . پزشکي کجا و نقاشي کجا . اما زندگي آدم مثل سيب ميمونه هزار تا چرخ مي خوره.قبلنا مي تونستم بگم فردا کجا ميرم يا چي کار مي کنم اما الان اصلا برام قابل پيش بيني نيست و برنامه هام دقيقه 90 شده. همين آشنا شدن با اينجا برام جالبه. کلا زندگيم يه جورايي جالب شده.خودم هم مثل يه سريال زندگيمو دنبال مي کنم. |
_________________ شکل تو گل اسم تو گل اما خودت خاري و بس
بغض مني نمي شکني گرفته اي راه نفس
ظالم ظالم
منو مي آزاري و بس
ظالم ظالم
براي من روحيهء خودم مهمه که افسرده نباشه.پس گير به من نده که برام مهم نيستي.___________
بيخود تلاش هم نکن به حالم ب.... 
|
|
|
|
|
 |
honey  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 982 اعتبار کسب شده: 4146 جنسيت: زن |
 |
شنبه 27 مرداد 1386، ساعت 0:53 |
|
 |
9 ماه و 3 روز پيش |
|
#10
|
| |
تا اونجايي که يادم مياد هميشه خاطره نوشتم
هميشه هميشه
و تا اونجايي که يادم مياد هميشه پايان هرسال قبل از نوشتن خاطرات در سالنامه جديدم خاطرات سال قبل رو ريز ريز کردم و انداختم دور
کلا عاشق نوشتنم ولي از نگهداريشون ...
ناتوانم از اين کار ///
نميدونم چرا ؟؟؟ولي انگاري روي دل منن و يجورايي بارشون روي شونم حسابي سنگيني ميکنه ..خيلي هم دوست دارم که نگه دارم ولي وقتي نباشن آرامش بيشتري دارم .. |
|
_________________ چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فکر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
|
|
|
|
|
 |
honey  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 982 اعتبار کسب شده: 4146 جنسيت: زن |
 |
شنبه 27 مرداد 1386، ساعت 17:31 |
|
 |
9 ماه و 2 روز پيش |
|
#11
|
| |
| honey نوشته بود: |
تا اونجايي که يادم مياد هميشه خاطره نوشتم
هميشه هميشه
و تا اونجايي که يادم مياد هميشه پايان هرسال قبل از نوشتن خاطرات در سالنامه جديدم خاطرات سال قبل رو ريز ريز کردم و انداختم دور
کلا عاشق نوشتنم ولي از نگهداريشون ...
ناتوانم از اين کار ///
نميدونم چرا ؟؟؟ولي انگاري روي دل منن و يجورايي بارشون روي شونم حسابي سنگيني ميکنه ..خيلي هم دوست دارم که نگه دارم ولي وقتي نباشن آرامش بيشتري دارم ..
| one man show نوشته بود: |
| اين ها رو که ديگه نمي تونيد پاک کنيد؟؟ |
|
خاطرات هميشه خوب و شيرين نيست
گاهي خوبه و ياد آوريش به آدم اميد و آرامش ميده ..گاهي هم بدهستن و آدم رو آزار ميدن
کم پيدا ميشه کسي تمام خاطراتش شيرين باشه ..
و من طاقت خوندن خاطرات بد و اتفاقاتي که با .. قاطي شده و روي ورق نوشته شده ندارم
---
نميتونيد نداره دوست من... من هم خاطرات هم آدم هايي که اون خاطرات رو واسم ساختن ميتونم راحت از دفتر خاطراتم پاک که نه ريز ريز کنم و بندازم دور |
|
_________________ چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فکر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
|
|
|
|
|
 |
TITAN پرچونه!!
مجموع ارسالها: 909 اعتبار کسب شده: 2296 محل سکونت: بين هيچ کجا و خداحافظ سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 27 مرداد 1386، ساعت 18:24 |
|
 |
9 ماه و 2 روز پيش |
|
#12
|
| |
| honey نوشته بود: |
| honey نوشته بود: |
تا اونجايي که يادم مياد هميشه خاطره نوشتم
هميشه هميشه
و تا اونجايي که يادم مياد هميشه پايان هرسال قبل از نوشتن خاطرات در سالنامه جديدم خاطرات سال قبل رو ريز ريز کردم و انداختم دور
کلا عاشق نوشتنم ولي از نگهداريشون ...
ناتوانم از اين کار ///
نميدونم چرا ؟؟؟ولي انگاري روي دل منن و يجورايي بارشون روي شونم حسابي سنگيني ميکنه ..خيلي هم دوست دارم که نگه دارم ولي وقتي نباشن آرامش بيشتري دارم ..
| one man show نوشته بود: |
| اين ها رو که ديگه نمي تونيد پاک کنيد؟؟ |
|
خاطرات هميشه خوب و شيرين نيست
گاهي خوبه و ياد آوريش به آدم اميد و آرامش ميده ..گاهي هم بدهستن و آدم رو آزار ميدن
کم پيدا ميشه کسي تمام خاطراتش شيرين باشه ..
و من طاقت خوندن خاطرات بد و اتفاقاتي که با .. قاطي شده و روي ورق نوشته شده ندارم
---
نميتونيد نداره دوست من... من هم خاطرات هم آدم هايي که اون خاطرات رو واسم ساختن ميتونم راحت از دفتر خاطراتم پاک که نه ريز ريز کنم و بندازم دور |
خوشا بحالت اي روستايي
چه شاد و خرم
چه با صفايي
در شهر ما نيست جز دود و ماشين
دلم گرفته از آن و از اين
اي کاش من هم پرنده بودم... |
|
_________________ NO PAIN, NO GAIN
در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخن گوي توام
يادگار من است اين درخت که خستگي تبرت را مي گيرد عميق تر بزن سطحي نمي خواستمت....
|
|
|
|
|
 |
سالم پرچونه!!
مجموع ارسالها: 594 اعتبار کسب شده: -491 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 27 مرداد 1386، ساعت 20:54 |
|
 |
9 ماه و 2 روز پيش |
|
#13
|
| |
قسمت اول:
عصر پنج شنبه است! گرماي مرداد کلافم کرده! ساعت پنج بود که رسيدم مسجد! ديدم يه اتوبوس سپاه در مسجد پارک کرده! خيلي مشکوک مي زد!
بعد تلفن حاج مجيد که گفته بود آب دستته بذار زمين و بيا ! مي دونستم که اتفاق بدي قراره بيفته ! حداقل براي خودم!
هرچي گفتم حاجي چي شده ؟ مغر نيومد گفت به توچه !فقط پاشو بيا! گفته بودم : حاجي راستش رو بگو چه خوابي واسه ما ديدي؟ ببن من هنوز خيلي جوونم هزار تا آرزو دارم ! گفت به زبون خوش مي ياي يا بيام به زور ببرمت؟ ( حاجي يه لنکروز داشت! مي گفتن زير ترمزش تارعنکبوت بسته! هر وقت مي رفت پادگان دژبان طفل معصوم از چند کيومتري که جمال لنکروز حاجي رو روئيت مي کرد مي پريد دراي پادگان رو چارطاق وا مي کرد مبادا حاجي از روش رد بشه بياد تو)
گفتم : نه خودم ميام ! شما زحمت نکش! ولي نمي شه شما بزرگي کني بگي چه خبره؟ گفته بود : خيره!!!
ترسناک ترين کلمه اي که شما مي تونستي از دهان حاجي بشنوي همين بود!
در مسجد شروع کردم آيت الکرسي خوندن بعد هم بخودم فوت کردم ! رفتم تو ديدم عجب محشري بر پاست! |
|
|
|
|
|
|
 |
اشکبوس  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: شنبه 01 مهر 1385 مجموع ارسالها: 152 اعتبار کسب شده: 413 محل سکونت: حيات کوچک پاييز در زندان... جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 28 مرداد 1386، ساعت 1:59 |
|
 |
9 ماه و 2 روز پيش |
|
#14
|
| |
من عادت کردم و دوست دارم که همه ي نوشته هامو ( حتي جزوه ها ) رو با مداد بنويسم و مثل غرب آشنا هرچي نوشته و شعر جالب هم ميبينم تو جزوم ياد داشت ميکنم :
ريخت دندان و هواي مي و ميخانه بجاست
مهره برچيده شد و بازي طفلانه بجاست
دل سياه است اگر گشت بناگوش سفيد
پا اگر نيست به جا لزش مستانه به جاست
" صائب" |
|
_________________ و با شتاب آبدزدک از خواب برکه بوسه ميدزديد.
تو داشت او ميشد
که دست من از قصه ها تو را دزديد...
|
|
|
|
|
 |
اشکبوس  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: شنبه 01 مهر 1385 مجموع ارسالها: 152 اعتبار کسب شده: 413 محل سکونت: حيات کوچک پاييز در زندان... جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 28 مرداد 1386، ساعت 2:02 |
|
 |
9 ماه و 2 روز پيش |
|
#15
|
| |
| غريب آشنا نوشته بود: |
| اشکبوس نوشته بود: |
| تو که باز داري تو خاطرات سير ميکني!!!... |
به نظر من بعضي خاطرات رو نه تنها نبايد فراموش کرد؛ بلکه بايد مدام تو ذهن تکرار بشن تا تجربيات حاصل از اونها تو ذهن آدم حکم بشه. |
منم دقيقا با تو هم عقيده هستم و اون علامات تعجب براي اين بود که من دارم اين حرفو ميزنم !!! |
|
_________________ و با شتاب آبدزدک از خواب برکه بوسه ميدزديد.
تو داشت او ميشد
که دست من از قصه ها تو را دزديد...
|
|
|
|
|
 |
|
|