| نویسنده |
پیغام |
سالم پرچونه!!
مجموع ارسالها: 594 اعتبار کسب شده: -1053 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 28 مرداد 1386، ساعت 22:56 |
|
 |
10 ماه و 20 روز پيش |
|
#16
|
| |
قسمت دوم:
تقريبا همه بودن! چند نفر يه چادر خيمه اي رو جمع مي کردن! يکي از کنسرو ها آمار مي گرفت! يکي کيسه خوابها رو مي شمرد! خلاصه هرکي مشغول يه کاري بود.حاجي هم يه گوشه ايستاده بود و داشت با يه عده از بچه ها صحبت مي کرد!
رفتم جلو سلام کردم ! گفت :عليک سلام برو يه نگاهي به وسايل بنداز ببين چيزي کم وکسر نباشه! گفتم : به سلامتي عملياتي -چيزيه؟ گفت : آره گفتم : حاجي بسلامتي کدوم محور گفت : وقتي رفتي مي فهمي! گفتم : حاجي جسارته ! کدوم گردان ؟ البته اگه صلاح مي دونيد! خنديد گفت: بچه دارن مي رن اردو! گفتم : خوب بسلامتي !!! ما رو هم از دعاي خير فراموش نکنيد! اگه امري نيست ما بريم سر وظيفه سر کشي به وسايل و بعدم خدا حافظي! گفت: تو که خودت مي دوني بايد بري! چرا خودت رو مي زني به کوچه علي چپ؟ گفتم : حاجي دارم سعي مي کنم از خواب بيدار شم گفت : خوبه قرار نيست نيرو ببري خط گفتم : حاجي من مخلصتم دربست ! مي شه اين يه بار ما رو نديد بگيري؟ گفت: نه ...
خلاصه يه نيم ساعتي بهش التماس کردم افاقه نکرد.
گفتم : حالا که زوره يا حسين! مي شه بفرمايي کجا بايد بريم - چند روز بايد بمونيم و کيا قراره بيان ؟
گفت : مي ريد مال آقا يه يه هفته اي هم هستيد يه ساعت ديگه هم بايد راه بيفتيد !
گفتم: مال آقا !!!! حاجي الان راه بيفتيم نصف شب مي رسيم به پل مي شه بفرماييد چه جوري قراره بريم بالاي کوه توي اون ظلمات!
گفت : مثل دفعه قبل!!! گفتم: دفعه قبل من تمام دارييم رو در راه خدا خيرات کردم تا سلامت رسيدم ! 124000 پيغمبر رو هم با خودمون برديم بالا ! ختم صلوات گرفتم و....
گفت: توکه واردي دوباره همون کارا رو تکرار کن!
مال آقا
عکس |
|
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 1347 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 28 مرداد 1386، ساعت 23:49 |
|
 |
10 ماه و 20 روز پيش |
|
#17
|
| |
|
تفنگ را که گرفتم دست هر چي روي ماشه را فشار دادم از لگد مگد خبري نشد با خودم گفتم اين همه مي گفتن ژ ۳ لگداش بده همين بود ؟ صداي تير مي اومد اما از لگد خبري نبود !!! بالاخره شک کردم و تفنگ را بررسي کردم صداي تير مال بغلي بود و گلنگدن گير کرده بود !!! مسئول ميدان تير آمد و تفنگ را گرفت و باهاش ور رفت وقتي درست شد و تفنگ را داد دستم با اولين فشار بر روي ماشه انگار يکي مشت محکمي بهم زد حالم جا اومد !!! حالا لگداش واقعا لگد بود . هر چي سعي مي کردم درست نشونه برم نمي شد همه اش وسط ميدان تير خالي شد !!! |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
|
|
|
|
|
 |
جواد  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: جمعه 26 آبان 1385 مجموع ارسالها: 318 اعتبار کسب شده: 1150 محل سکونت: سکون معنا ندارد سن: 19 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 28 مرداد 1386، ساعت 23:52 |
|
 |
10 ماه و 20 روز پيش |
|
#18
|
| |
هي روزگار
ياد خاطرات خوب گذشته
گل من دنياي من بود گلمو ازم گرفتي تک و تنها زير بارون ..... |
|
_________________ من منم،هيچکس به جاي من نيست و من به جاي هيچکس نيستم،پس آنگونه زندگي ميکنم که ميانديشم.
هميشه راهي براي نفوذ است و هيچ سيستمي به طور مطلق امن نيست. بلکه بايستي آن راه نفوذ را کشف کرد .هنر هک هم در همين نکته متبلور ميشود
|
|
|
|
|
 |
سالم پرچونه!!
مجموع ارسالها: 594 اعتبار کسب شده: -1053 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 21 شهريور 1386، ساعت 16:54 |
|
 |
9 ماه و 26 روز پيش |
|
#19
|
| |
قسمت سوم:
گفتم: حاجي حداقل ليست بچه ها رو بده ببينم!
گفت: که چي؟ خودت مي دوني نمي ذارم کسي رو خط بزني!
گفتم: حالا شما ليست و بده خدا کريمه!
از تو جيبش يه برگه تا شده در آورد داد دستم
گفت: بفرما
ليست بچه ها رو گرفتم يه اعوذو بالله گفتم و بازش کردم
نفر اول علي م
گفتم : حاجي جان خودم امکان نداره! حاجي اين رو ديگه نه! هر چي شما گفتي گفتم چشم يه بار هم شما کوتاه بيا!
گفت: من باش صحبت کردم و همين کافيه!
گفتم: فرمايش شما متين! اما مگه خاطر مبارکت نيست ؟ اين همونيه که توي اردوي شلمچه باها مون بود! هموني که با خودش از وسط ميدون مين دوتا مين ضد نفر اورده بود! خدا بهمون رحم کرد که هنوز صحيح و سالميم! حاجي به من رحم نمي کني به بچه هاي اردو رحم کن
گفت: شلوغش نکن! به من قول داده
انگار نمي شنيدم چي مي گه!
گفتم: يادت مي آد چطوري با نارنجک خنثي شون کرديم !
گفت: تقصير خودته! مي خواست بيشتر دقت کني تا کسي با خودش چيزي نياره!
گفتم: حاجي باز که کاسه کوزه ها رو سر من شکست؟
گفت: اينو جدي گفتم |
|
|
|
|
|
|
 |
وحيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 13 شهريور 1386 مجموع ارسالها: 772 اعتبار کسب شده: 8408 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 12 فروردين 1387، ساعت 11:03 |
|
 |
3 ماه و 5 روز پيش |
|
#20
|
| |
اتفاقي به اين موضوع برخورد کردم و دوباره رفتم سراغ سررسيد قديميم که گوشه تاقچه اتاقم بود:
"دفتر دانش ما جمله بشوييد به مي
که فلک ديدم و در قصد دل دانا بود"
"نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقي شيوه رندان بلاکش باشد"
"تا دل هرزه گرد من رفت به چين زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمي کند"
"تا ديده جان محو گل روي تو باشد
دل قبله گهش تار دو ابروي تو باشد"
"به مژگان سيه کردي هزاران رخنه در دينم
بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم"
"تا ز ميخانه و مي نام و نشان خواهد بود
سر ما خاک ره پير مغان خواهد بود
حلقه پير مغان از ازلم در گوش است
بر همانيم که بوديم و همان خواهد بود" |
|
_________________
ما به نرد هجـرانت همچـو مهـره در بنديم - - - - - دل ز غـيـر ببريديم، ديـده از جـهـان کنديم
ديــده ايــم رويــش را، بــاز آرزومــنــديــم - - - - - دين و دل به يک ديدن باختيم و خرسنديم
در قمار عشـق اي دل کي بود پشيماني
|
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
شما نمیتوانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید شما نمیتوانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید شما نمیتوانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید شما نمیتوانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید شما نمیتوانید در نظرسنجیهای این تالار شرکت کنید
|
| |