| نویسنده |
پیغام |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 12 شهريور 1385، ساعت 20:31 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#31
|
| |
|
|
|
|
 |
ناشناس بزنم به تخته!
مجموع ارسالها: 198 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 12 شهريور 1385، ساعت 20:46 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#32
|
| |
|
|
|
|
 |
zohre khanoom  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385 مجموع ارسالها: 876 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: karaj جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 12 شهريور 1385، ساعت 20:48 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#33
|
| |
نه اونا هم مثل خودمون از اون بچه درس خونا بودن حالا ممکنه يکيشون مثل من مجبور بشه از درس کناره بگيره ولي اينا که گفتي نه الانم حتما زن گرفتن اما من.................. |
|
_________________ ميوه نخور نشسته وايسا بخور
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 14 شهريور 1385، ساعت 9:33 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#34
|
| |
|
يادش به خير اون موقع که علاقه داشتيم و دنبال ميکرديم |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
يارو  سال صفري!
تاريخ عضويت: جمعه 17 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 44 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 19 شهريور 1385، ساعت 21:44 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#35
|
| |
|
يادش به خير سالهاي دبستان. ظهرهاي جمعه برنامهي کودک و فيلم سينمايي. فيلم که نموم ميشد تازه شب شده بود و ما مونده بوديم با يه خروار مشق ننوشته و کار نکرده. تيتراژ فيلم که داشت تموم ميشد ما تو اين فکرا بوديم که حالا چيکار کنيم چيکار نکنيم که يهو برنامهي "تفسير سياسي هفته" با اون مارش وحشتناکش شروع ميشد و لرزه به بند بند وجودمون ميانداخت. |
|
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 19 شهريور 1385، ساعت 21:51 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#36
|
| |
| يارو نوشته بود: |
| يادش به خير سالهاي دبستان. ظهرهاي جمعه برنامهي کودک و فيلم سينمايي. فيلم که نموم ميشد تازه شب شده بود و ما مونده بوديم با يه خروار مشق ننوشته و کار نکرده. تيتراژ فيلم که داشت تموم ميشد ما تو اين فکرا بوديم که حالا چيکار کنيم چيکار نکنيم که يهو برنامهي "تفسير سياسي هفته" با اون مارش وحشتناکش شروع ميشد و لرزه به بند بند وجودمون ميانداخت. |
يادش بخير. مخصوصاً تو دوران مدرسه و باز هم مخصوصاً موقعي كه روز شنبه اش امتحان داشتيم! البته اين حس بد عصرهاي جمعه هيچ وقت دست بردار ما نيست. نمي دونم شما هم قبول دارين يا نه؛ اما حس عجيبيه. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 706 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 20 شهريور 1385، ساعت 3:29 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#37
|
| |
| غريب آشنا نوشته بود: |
| يارو نوشته بود: |
| يادش به خير سالهاي دبستان. ظهرهاي جمعه برنامهي کودک و فيلم سينمايي. فيلم که نموم ميشد تازه شب شده بود و ما مونده بوديم با يه خروار مشق ننوشته و کار نکرده. تيتراژ فيلم که داشت تموم ميشد ما تو اين فکرا بوديم که حالا چيکار کنيم چيکار نکنيم که يهو برنامهي "تفسير سياسي هفته" با اون مارش وحشتناکش شروع ميشد و لرزه به بند بند وجودمون ميانداخت. |
يادش بخير. مخصوصاً تو دوران مدرسه و باز هم مخصوصاً موقعي كه روز شنبه اش امتحان داشتيم! البته اين حس بد عصرهاي جمعه هيچ وقت دست بردار ما نيست. نمي دونم شما هم قبول دارين يا نه؛ اما حس عجيبيه. |
آره..درسته...
همون حسه نگراني و دلشوره اي که از شنبه ي فردا داري....
نمي دونم شايد اين خود جمعه ست که بي تابمون مي کنه....
ولي حسه عجيبيه که هميشه با ما مونده..چه اون موقع که بچه بوديم و دبستان مي رفتيم...و بعد ...حالايي که بزرگ شديم و نگرانيها و دلتنگيهامون هم بزرگتر و بيشتر.... |
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
sadegh  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 05 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 155 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 20 شهريور 1385، ساعت 12:44 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#38
|
| |
آره!
واقعا حس عجیبیه!
تلوزیون عصرها برنامه ی "اتل متل توتوله" می ذاشت و من توی این فکر بودم که واقعا"گاو حسن چه جوره'"! همیشه این سوال واسم پیش می یومد که اگه "نه شیر داره نه پستون!" چه جوری "شیرشو بردن هندستون!"
یه گنجشکای قشنگی میومدن پشت پنجره می نشتن و نوای عشق سر می دادن.و جویبار اهنگ عشق را می سرود.و از آسمون باران عشق می بارید!
زمستونا وقتی من بیرون از خونه بودم برف می بارید یه حس عجیبی بهم دست می داد که خیلی قشنگ بود.دلم می خواست زود برم خونه کنار آتیش.که شعله های عشق ازش زبانه می کشید و دود عشق ازش بر می خواست.
===================================
بابا جون!
عزیزان من!
به جای این همه حس های عجیب و رنگارنگ و جور وا جور یه کم هم منطقی فکر کنید و حقیقتو ببینید!
توی کوچه و خیابون و مدرسه و دانشگاه و خوابگاه و خلا صه هر جا که میری دم از حس و عشق و آرزو و رمانتیک بودنه ....
من که دیگه خیلی جاها این حرفا رو که می شنوم یه حس عجیب و غریبی بهم دست میده
خلاصه اینکه زندگی فقط این حالات عاشقانه و این حس های عجیب و غریب نیست یه کم به فکر چیزای دیگه هم باشید! |
_________________ Everything is an Object!
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 706 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 20 شهريور 1385، ساعت 15:15 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#39
|
| |
| sadegh نوشته بود: |
بابا جون!
عزیزان من!
به جای این همه حس های عجیب و رنگارنگ و جور وا جور یه کم هم منطقی فکر کنید و حقیقتو ببینید!
توی کوچه و خیابون و مدرسه و دانشگاه و خوابگاه و خلا صه هر جا که میری دم از حس و عشق و آرزو و رمانتیک بودنه ....
من که دیگه خیلی جاها این حرفا رو که می شنوم یه حس عجیب و غریبی بهم دست میده
خلاصه اینکه زندگی فقط این حالات عاشقانه و این حس های عجیب و غریب نیست یه کم به فکر چیزای دیگه هم باشید! |
ولي همين چيزا هست که روحيه مارو واسه ادامه دادن مي سازه ...حالا بد و خوبشو نمي دونم...ولي خيلي مهم ميتونه باشه... |
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
سيب  پرچونه!!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 21 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 527 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 20 شهريور 1385، ساعت 15:21 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#40
|
| |
| مهربان... نوشته بود: |
| sadegh نوشته بود: |
بابا جون!
عزیزان من!
به جای این همه حس های عجیب و رنگارنگ و جور وا جور یه کم هم منطقی فکر کنید و حقیقتو ببینید!
توی کوچه و خیابون و مدرسه و دانشگاه و خوابگاه و خلا صه هر جا که میری دم از حس و عشق و آرزو و رمانتیک بودنه ....
من که دیگه خیلی جاها این حرفا رو که می شنوم یه حس عجیب و غریبی بهم دست میده
خلاصه اینکه زندگی فقط این حالات عاشقانه و این حس های عجیب و غریب نیست یه کم به فکر چیزای دیگه هم باشید! |
ولي همين چيزا هست که روحيه مارو واسه ادامه دادن مي سازه ...حالا بد و خوبشو نمي دونم...ولي خيلي مهم ميتونه باشه... |
ولي قبول داشته باشين که ماها زيادي رمانتيکيم! |
|
_________________ By all means marry. If you get a good wife, you''ll be happy. If you get a bad one, you''ll become a philosopher
|
|
|
|
|
 |
يارو  سال صفري!
تاريخ عضويت: جمعه 17 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 44 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 21 شهريور 1385، ساعت 3:45 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#41
|
| |
| sadegh نوشته بود: |
به جای این همه حس های عجیب و رنگارنگ و جور وا جور یه کم هم منطقی فکر کنید و حقیقتو ببینید!
|
يادش به خير دورهي مختصر منطق صوري. چه شکوهي داشت قياس منطقي! چه حالي کرديم با "مغالطهي کنه و وجه"! چقدر "انتزاع عيني عطف به جوهر" جذاب بود...
يادش به خير کلاس رياضي 1. روش اشباع چقدر پرهيبت و شگفتانگيز بود. اصول موضوعهي دستگاه اعداد حقيقي انگار چراغقوهاي بود که در بيابون ظلمات جهل، راه ما رو به سوي وادي حقيقت روشن ميکرد. يک دنيا رمز و راز در دل اثبات آدل از همگرايي سري نهفته بود. بعد از خوندن روش انتگرالگيري لبگ احساس ميکردم يک بغض منطقي داره گلومو فشار ميده. ...
(توضيح واضحات: عناوين ذکر شده در سطور فوق مستقيماً از کتابهاي دم دست کپي-پيست شدهاند و نگارنده به واسطهي عدم اطلاع دربارهي ماهيت آنها هيچگونه مسئوليتي را در قبال محتواي اين پست نميپذيرد.) |
|
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 5 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
سهشنبه 21 شهريور 1385، ساعت 4:09 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#42
|
| |
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1204 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 21 شهريور 1385، ساعت 4:52 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#43
|
| |
یادش بخیر...
سوم راهنمایی، 5/3 بودم.
هیچ چیز ما رو قد زنگهای بیکاری خوشحال نمیکرد، 90 دقیقه ای که فرصت داشتیم تا دلمون میخواست خیس بازی کنیم. با هر وسیله ای که می شد. دست آخر هم می رفتیم تو حیاط خلوت مدرسه و لباسهامون رو عوض میکردیم . مانتوهامون رو میذاشتیم خشک شه تو آفتاب و تا اون موقع به همدیگه می خندیدیم.
یادمه اواسط سال فهمیدن قضیه چیه. و ما چیکارا می کنیم دیگه هر وقت می رفتم دفتر بگم کلاسمون بیکاری داره اجازه نمیدادن بریم بیرون. ما هم اونقدر سر صدا می کردیم تا تسلیم میشدن به خاطر بقیه کلاسا! اما قبل از خروج ما از در سالن، آب شیرهای داخل حیاط رو قطع می کردن.
... یادش بخیر، ولی هیچوقت نفهمیدن سر دسته شون منم! نماینده و شاگرد اول کلاس همون بچه سربهزیره!!! |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3434 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 21 شهريور 1385، ساعت 8:16 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#44
|
| |
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 5 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
سهشنبه 21 شهريور 1385، ساعت 17:51 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#45
|
| |
|
|
|
|
 |
|
|