صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
1
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 12 شهريور 1385، ساعت 20:31
 2 سال و 4 ماه پيش
#31
 
zohre khanoom نوشته بود:
...آخر من يه روز با صدائي که اونا ميشنيدن گفتم خوب نيست آدم تا دو تا دختر ديد لال موني بگيره اونا انگار منتظر اين حرف من باشن از اون روز به بعد با هم درباره’ درساشون حرف ميزدن
ما به اونا مي گفتيم سه کله پوک
يادش به خير اهيييييييييييييييييييييييييي Think

دختر بد! پسرهاي مردم رو از راه به در کردي؟! مي دوني الان ممکنه اون پسرها چه شرايطي داشته باشن؟ احتمالاً بعدش سيگاري شدن. بعد هم کلي دوست دختر پيدا کردن و کم کم رفتن سراغ اکس و پارتي و مواد مخدر و از اين جور چيزهاي بد. آخرش هم معتاد شدن و ايدز گرفتن و مردن! جنايت کار! قاتل! Shame on you Not talking

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"


اين پيغام تا به حال يک بار و توسط غريب آشنا در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1385، ساعت 20:56 ويرايش شده است.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ناشناس
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

مجموع ارسالها: 198
اعتبار کسب شده: 0
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال يکشنبه 12 شهريور 1385، ساعت 20:46
 2 سال و 4 ماه پيش
#32
 
zohre khanoom نوشته بود:
ياد سوم راهنمائي به خير
فائزه دوستم از سر کوچه ميومد دنبال من که وسط کوچه بودم بعد با هم ميرفتيم دنبال پريسا که ته کوچه بود هفته هائي که صبحي بوديم سه تا پسر هم بودن که دبيرستاني بودن و هميشه صبح ها به هم ميرسيديم اونا تا به ما ميرسيدن ساکت ميشدن و هيچ حرفي نميزدن اما ما از اينکه چقدر خونديمو اين چيزا حرف ميزديم آخر من يه روز با صدائي که اونا ميشنيدن گفتم خوب نيست آدم تا دو تا دختر ديد لال موني بگيره اونا انگار منتظر اين حرف من باشن از اون روز به بعد با هم درباره’ درساشون حرف ميزدن
ما به اونا مي گفتيم سه کله پوک
يادش به خير اهيييييييييييييييييييييييييي Think

بیچاره شوهرت چی میکشه از دست تو Silenced Brick wall Brick wall Brick wall Brick wall
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
zohre khanoomآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385
مجموع ارسالها: 876
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: karaj
جنسيت: نامشخص
ارسال يکشنبه 12 شهريور 1385، ساعت 20:48
 2 سال و 4 ماه پيش
#33
 
نه اونا هم مثل خودمون از اون بچه درس خونا بودن حالا ممکنه يکيشون مثل من مجبور بشه از درس کناره بگيره ولي اينا که گفتي نه الانم حتما زن گرفتن اما من.................. d'oh!

_________________
ميوه نخور نشسته وايسا بخور
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
nazanin340آفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384
مجموع ارسالها: 287
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال سه‌شنبه 14 شهريور 1385، ساعت 9:33
 2 سال و 4 ماه پيش
#34
 
يادش به خير اون موقع که علاقه داشتيم و دنبال ميکرديم

_________________
نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ياروآفلاين
سال صفري!
سال صفري!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 17 شهريور 1385
مجموع ارسالها: 44
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: تهران
جنسيت: نامشخص
ارسال يکشنبه 19 شهريور 1385، ساعت 21:44
 2 سال و 4 ماه پيش
#35
 
يادش به خير سالهاي دبستان. ظهرهاي جمعه برنامه‌ي کودک و فيلم سينمايي. فيلم که نموم مي‌شد تازه شب شده بود و ما مونده بوديم با يه خروار مشق ننوشته و کار نکرده. تيتراژ فيلم که داشت تموم مي‌شد ما تو اين فکرا بوديم که حالا چيکار کنيم چيکار نکنيم که يهو برنامه‌ي "تفسير سياسي هفته" با اون مارش وحشتناکش شروع مي‌شد و لرزه به بند بند وجودمون مي‌انداخت.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 19 شهريور 1385، ساعت 21:51
 2 سال و 4 ماه پيش
#36
 
يارو نوشته بود:
يادش به خير سالهاي دبستان. ظهرهاي جمعه برنامه‌ي کودک و فيلم سينمايي. فيلم که نموم مي‌شد تازه شب شده بود و ما مونده بوديم با يه خروار مشق ننوشته و کار نکرده. تيتراژ فيلم که داشت تموم مي‌شد ما تو اين فکرا بوديم که حالا چيکار کنيم چيکار نکنيم که يهو برنامه‌ي "تفسير سياسي هفته" با اون مارش وحشتناکش شروع مي‌شد و لرزه به بند بند وجودمون مي‌انداخت.

يادش بخير. مخصوصاً تو دوران مدرسه و باز هم مخصوصاً موقعي كه روز شنبه اش امتحان داشتيم! البته اين حس بد عصرهاي جمعه هيچ وقت دست بردار ما نيست. نمي دونم شما هم قبول دارين يا نه؛ اما حس عجيبيه.

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهربان...آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 706
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 20 شهريور 1385، ساعت 3:29
 2 سال و 3 ماه پيش
#37
 
غريب آشنا نوشته بود:
يارو نوشته بود:
يادش به خير سالهاي دبستان. ظهرهاي جمعه برنامه‌ي کودک و فيلم سينمايي. فيلم که نموم مي‌شد تازه شب شده بود و ما مونده بوديم با يه خروار مشق ننوشته و کار نکرده. تيتراژ فيلم که داشت تموم مي‌شد ما تو اين فکرا بوديم که حالا چيکار کنيم چيکار نکنيم که يهو برنامه‌ي "تفسير سياسي هفته" با اون مارش وحشتناکش شروع مي‌شد و لرزه به بند بند وجودمون مي‌انداخت.

يادش بخير. مخصوصاً تو دوران مدرسه و باز هم مخصوصاً موقعي كه روز شنبه اش امتحان داشتيم! البته اين حس بد عصرهاي جمعه هيچ وقت دست بردار ما نيست. نمي دونم شما هم قبول دارين يا نه؛ اما حس عجيبيه.


آره..درسته...
همون حسه نگراني و دلشوره اي که از شنبه ي فردا داري....
نمي دونم شايد اين خود جمعه ست که بي تابمون مي کنه....
ولي حسه عجيبيه که هميشه با ما مونده..چه اون موقع که بچه بوديم و دبستان مي رفتيم...و بعد ...حالايي که بزرگ شديم و نگرانيها و دلتنگيهامون هم بزرگتر و بيشتر....

_________________
سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
sadeghآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 05 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 155
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 20 شهريور 1385، ساعت 12:44
 2 سال و 3 ماه پيش
#38
 
آره!
واقعا حس عجیبیه!
تلوزیون عصرها برنامه ی "اتل متل توتوله" می ذاشت و من توی این فکر بودم که واقعا"گاو حسن چه جوره'"! همیشه این سوال واسم پیش می یومد که اگه "نه شیر داره نه پستون!" چه جوری "شیرشو بردن هندستون!"
یه گنجشکای قشنگی میومدن پشت پنجره می نشتن و نوای عشق سر می دادن.و جویبار اهنگ عشق را می سرود.و از آسمون باران عشق می بارید!
زمستونا وقتی من بیرون از خونه بودم برف می بارید یه حس عجیبی بهم دست می داد که خیلی قشنگ بود.دلم می خواست زود برم خونه کنار آتیش.که شعله های عشق ازش زبانه می کشید و دود عشق ازش بر می خواست.

===================================

بابا جون!
عزیزان من!
به جای این همه حس های عجیب و رنگارنگ و جور وا جور یه کم هم منطقی فکر کنید و حقیقتو ببینید!
توی کوچه و خیابون و مدرسه و دانشگاه و خوابگاه و خلا صه هر جا که میری دم از حس و عشق و آرزو و رمانتیک بودنه ....
من که دیگه خیلی جاها این حرفا رو که می شنوم یه حس عجیب و غریبی بهم دست میده Mr. Green
خلاصه اینکه زندگی فقط این حالات عاشقانه و این حس های عجیب و غریب نیست یه کم به فکر چیزای دیگه هم باشید!

_________________
Everything is an Object!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهربان...آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 706
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 20 شهريور 1385، ساعت 15:15
 2 سال و 3 ماه پيش
#39
 
sadegh نوشته بود:


بابا جون!
عزیزان من!
به جای این همه حس های عجیب و رنگارنگ و جور وا جور یه کم هم منطقی فکر کنید و حقیقتو ببینید!
توی کوچه و خیابون و مدرسه و دانشگاه و خوابگاه و خلا صه هر جا که میری دم از حس و عشق و آرزو و رمانتیک بودنه ....
من که دیگه خیلی جاها این حرفا رو که می شنوم یه حس عجیب و غریبی بهم دست میده Mr. Green
خلاصه اینکه زندگی فقط این حالات عاشقانه و این حس های عجیب و غریب نیست یه کم به فکر چیزای دیگه هم باشید!

ولي همين چيزا هست که روحيه مارو واسه ادامه دادن مي سازه ...حالا بد و خوبشو نمي دونم...ولي خيلي مهم ميتونه باشه...

_________________
سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سيبآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 21 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 527
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 20 شهريور 1385، ساعت 15:21
 2 سال و 3 ماه پيش
#40
 
مهربان... نوشته بود:
sadegh نوشته بود:


بابا جون!
عزیزان من!
به جای این همه حس های عجیب و رنگارنگ و جور وا جور یه کم هم منطقی فکر کنید و حقیقتو ببینید!
توی کوچه و خیابون و مدرسه و دانشگاه و خوابگاه و خلا صه هر جا که میری دم از حس و عشق و آرزو و رمانتیک بودنه ....
من که دیگه خیلی جاها این حرفا رو که می شنوم یه حس عجیب و غریبی بهم دست میده Mr. Green
خلاصه اینکه زندگی فقط این حالات عاشقانه و این حس های عجیب و غریب نیست یه کم به فکر چیزای دیگه هم باشید!

ولي همين چيزا هست که روحيه مارو واسه ادامه دادن مي سازه ...حالا بد و خوبشو نمي دونم...ولي خيلي مهم ميتونه باشه...


ولي قبول داشته باشين که ماها زيادي رمانتيکيم! Liar

_________________
By all means marry. If you get a good wife, you''ll be happy. If you get a bad one, you''ll become a philosopher
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ياروآفلاين
سال صفري!
سال صفري!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 17 شهريور 1385
مجموع ارسالها: 44
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: تهران
جنسيت: نامشخص
ارسال سه‌شنبه 21 شهريور 1385، ساعت 3:45
 2 سال و 3 ماه پيش
#41
 
sadegh نوشته بود:
به جای این همه حس های عجیب و رنگارنگ و جور وا جور یه کم هم منطقی فکر کنید و حقیقتو ببینید!


يادش به خير دوره‌ي مختصر منطق صوري. چه شکوهي داشت قياس منطقي! چه حالي کرديم با "مغالطه‌ي کنه و وجه"! چقدر "انتزاع عيني عطف به جوهر" جذاب بود...

يادش به خير کلاس رياضي 1. روش اشباع چقدر پرهيبت و شگفت‌انگيز بود. اصول موضوعه‌ي دستگاه اعداد حقيقي انگار چراغ‌قوه‌اي بود که در بيابون ظلمات جهل، راه ما رو به سوي وادي حقيقت روشن مي‌کرد. يک دنيا رمز و راز در دل اثبات آدل از همگرايي سري نهفته بود. بعد از خوندن روش انتگرال‌گيري لبگ احساس مي‌کردم يک بغض منطقي داره گلومو فشار مي‌ده. ...

(توضيح واضحات: عناوين ذکر شده در سطور فوق مستقيماً از کتاب‌هاي دم دست کپي-پيست شده‌اند و نگارنده به واسطه‌ي عدم اطلاع درباره‌ي ماهيت آنها هيچ‌گونه مسئوليتي را در قبال محتواي اين پست نمي‌پذيرد.)
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
قصه خدا روي زمين
مجموع ارسالها: 5
اعتبار کسب شده: 0
محل سکونت: 
ارسال سه‌شنبه 21 شهريور 1385، ساعت 4:09
 2 سال و 3 ماه پيش
#42
 
اينکه ما ملت شديدا رمانتيکي هستيم حرفي توش نيست اما...

من هميشه عاشق 5 شنبه ها بودم اخه فرداش جمعه بود Rolling Eyes

اما هيچوقت اون درخت گردويي که توي حياط مدرسمون بود رو فراموش نمي کنم بيچاره مدير مدرسه يک سال طول کشيد که به من ياد بده از درخت نبايد بالا رفت Whistle Whistle Dancing
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Yaghmaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384
مجموع ارسالها: 1204
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: همين امروز ...!
سن: 23
جنسيت: زن
ارسال سه‌شنبه 21 شهريور 1385، ساعت 4:52
 2 سال و 3 ماه پيش
#43
 
یادش بخیر...
سوم راهنمایی، 5/3 بودم.
هیچ چیز ما رو قد زنگهای بیکاری خوشحال نمیکرد، 90 دقیقه ای که فرصت داشتیم تا دلمون میخواست خیس بازی کنیم. با هر وسیله ای که می شد. دست آخر هم می رفتیم تو حیاط خلوت مدرسه و لباسهامون رو عوض میکردیم . مانتوهامون رو میذاشتیم خشک شه تو آفتاب و تا اون موقع به همدیگه می خندیدیم.
یادمه اواسط سال فهمیدن قضیه چیه. و ما چیکارا می کنیم دیگه هر وقت می رفتم دفتر بگم کلاسمون بیکاری داره اجازه نمیدادن بریم بیرون. ما هم اونقدر سر صدا می کردیم تا تسلیم میشدن به خاطر بقیه کلاسا! اما قبل از خروج ما از در سالن، آب شیرهای داخل حیاط رو قطع می کردن.
... یادش بخیر، ولی هیچوقت نفهمیدن سر دسته شون منم! نماینده و شاگرد اول کلاس همون بچه سربه‌زیره!!!

_________________
........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mhajiآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 3434
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: Montreal
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 21 شهريور 1385، ساعت 8:16
 2 سال و 3 ماه پيش
#44
 
يارو نوشته بود:

...
(توضيح واضحات: عناوين ذکر شده در سطور فوق مستقيماً از کتاب‌هاي دم دست کپي-پيست شده‌اند و نگارنده به واسطه‌ي عدم اطلاع درباره‌ي ماهيت آنها هيچ‌گونه مسئوليتي را در قبال محتواي اين پست نمي‌پذيرد.)


خيلي باحال بود Laughing Applause


قصه خدا روي زمين نوشته بود:

...
بيچاره مدير مدرسه يک سال طول کشيد که به من ياد بده از درخت نبايد بالا رفت Whistle Whistle Dancing


براي من باور کردنش خيلي سخته. چون يادمه سال سوم راهنمايي که بودم يه بار يکي از دوستام همين کارو کرد. يعني از درخت بالا رفت تا ميوه بچينه. اما مديرمون ديدش يا شايد کسي خبرش کرد و اومد دوست ما رو کشيد پايين و بعد با چوب اونقدر زدش اونقدر زدش... تا چوبه شکست. تازه مدرسه ما غير انتفاعي بود و مديرمون مرد با شخصيت و آرومي بود.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
قصه خدا روي زمين
مجموع ارسالها: 5
اعتبار کسب شده: 0
محل سکونت: 
ارسال سه‌شنبه 21 شهريور 1385، ساعت 17:51
 2 سال و 3 ماه پيش
#45
 
mhaji نوشته بود:
يارو نوشته بود:

...
(توضيح واضحات: عناوين ذکر شده در سطور فوق مستقيماً از کتاب‌هاي دم دست کپي-پيست شده‌اند و نگارنده به واسطه‌ي عدم اطلاع درباره‌ي ماهيت آنها هيچ‌گونه مسئوليتي را در قبال محتواي اين پست نمي‌پذيرد.)


خيلي باحال بود Laughing Applause


قصه خدا روي زمين نوشته بود:

...
بيچاره مدير مدرسه يک سال طول کشيد که به من ياد بده از درخت نبايد بالا رفت Whistle Whistle Dancing


براي من باور کردنش خيلي سخته. چون يادمه سال سوم راهنمايي که بودم يه بار يکي از دوستام همين کارو کرد. يعني از درخت بالا رفت تا ميوه بچينه. اما مديرمون ديدش يا شايد کسي خبرش کرد و اومد دوست ما رو کشيد پايين و بعد با چوب اونقدر زدش اونقدر زدش... تا چوبه شکست. تازه مدرسه ما غير انتفاعي بود و مديرمون مرد با شخصيت و آرومي بود.

مدير مدرسه ما يه خانم محترم بود تنها خشونتي که داشت کم کردن نمره ي انضباط بود شايدم من زيادي خوش شانس بودم Think
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است مشاعره به سبک تالار ادبيات!
1
پاسخها: 30 بیننده: 1284 نویسنده: احسان
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است يادش گرامي باد(فردي مرکوري)
1
پاسخها: 2 بیننده: 239 نویسنده: majidjon13
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است آرزو کردم..
1
پاسخها: 1 بیننده: 295 نویسنده: رند
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است چيستان
1
پاسخها: 4 بیننده: 269 نویسنده: احسان

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و تاریخها بر حسب 4.5+ ساعت گرینویچ می‌باشند
تبليغات: