آورده اند که در ازمنه قدیم، در شهری از بلاد خاور زمین، زنی بود لیلی نام که بسیار خیر
بودی وضعفا و تنگدستان را اطعام کردندی. در میان این ضعفا مجنون نامی بودی عاشق پیشه که به بهانه اطعام شدن از برای دیدن لیلی می آمدندی و چون نوبت به او می رسید لیلی ظرف او را بر زمین می زد و می شکست. این کار بارها تکرار تکرار شد، و چون مردمان مجنون را گفتند: تو را چه می شود، بابا بیخیال شو تا کار بیخ پیدا نکرده. پاسخ بداد که: اگر با من نبودش هیچ میلی ....... چرا ظرف مرا بشکست لیلی
مردمان بر حماقت او بخندیدندی و اورا در جها مرکب خود رها کردندی. سالها بگذشت و عشق لیلی و مجنون اسطوره گشت. در باب آن داستانها گفتند و شعرها سرودند. روزی مجنون زیر درخت سیبی بر چرت نیمروز مشغول بودی که ناگه سیبی از درخت کنده بشدی و بر سر او فرود آمدی و اینگونه مخ او تکان بخوردی، چشم عقلش گشوده بشدی و پیش خود اندیشیدی که: ای داد این لیلون که من سالها او را ستوده بیدم هیچ پُخی نَبید. پس از چه رو من بر عشق خود اصرار بَورزم. وجدان او به صدا درآمد که: هاااااااااااااان مجنون ای که الآن تو وَگفتی یعنی چه؟ عشق تو اسطوره بید. تو را انکار نشاید و نباید
مجنون را حالتی دپرشن بگرفت، چهار زانو بنشست، دو انگشت اشاره را بر زبان زد و بر کله تاس خود دوایر متحدالمرکزی کشید و چونان ای کی یوسان به مغاک اندیشه فرورفت که چگونه هم از دست لیلی خلاص شود و هم اسطوره را درهم نشکند، که اگر چنین کند او را به جرم آزادی بیان و اندیشه به اوین برند. ناگه جرقه ای در ذهنش درخشیدن گرفت و آن جمله معروف را بگفت که: عشق یعنی نرسیدن!
شما نمیتوانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید شما نمیتوانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید شما نمیتوانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید شما نمیتوانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید شما نمیتوانید در نظرسنجیهای این تالار شرکت کنید