صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
3
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
مارمولکآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386
مجموع ارسالها: 848
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: بين آدمها
جنسيت: نامشخص
ارسال سه‌شنبه 16 بهمن 1386، ساعت 12:52
 2 سال و 5 ماه پيش
#76
 
Image

_________________
آره وضع تالار خوبه و اکثر کاربراى اسپمر هم گم و گور شدن.
نظرم عوض شد : از مارمولک بازي خوشم مياد!
 
3
3
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مارمولکآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386
مجموع ارسالها: 848
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: بين آدمها
جنسيت: نامشخص
ارسال يکشنبه 05 اسفند 1386، ساعت 15:11
 2 سال و 5 ماه پيش
#77
 
به املاي کلمه درون کادر دقت کنيد.


Image

_________________
آره وضع تالار خوبه و اکثر کاربراى اسپمر هم گم و گور شدن.
نظرم عوض شد : از مارمولک بازي خوشم مياد!
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رندآفلاين
سال صفري!
سال صفري!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 15 مهر 1382
مجموع ارسالها: 57
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: کلبه اي در دوردست بر روي دريا...
جنسيت: نامشخص
ارسال يکشنبه 05 اسفند 1386، ساعت 19:25
 2 سال و 5 ماه پيش
#78
 
اين ديگه از اون اتفاق هاي بسيار جالب در هنگام پخش زنده است:

http://www.youtube.com/watch?v=2HSXkXGaNXU&NR=1

Uhhh my goodness!

_________________
شادي از خرد عاقل تر است..
Will. Durant
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريب
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

مجموع ارسالها: 2315
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: زن
ارسال سه‌شنبه 07 اسفند 1386، ساعت 17:48
 2 سال و 5 ماه پيش
#79
 
به نظر من سوتي زمانيه که پسر همسايه تلفن کنه اونم ساعت 11 شب تا بپرسه مامانشينا کليدشونو خونتون نسپردن اما تو فکر کني منظورش اينه که اون ساعت شب حتما مي خواد خودشو بندازه خونتون و بهش بکي:خوب بفرماييد بيايد!!! Embarassed واي که چقدر خجالت کشيدم. Rolling Eyes

_________________
Smile
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
آرياآفلاين
زبون بسته!
زبون بسته!

تاريخ عضويت: شنبه 08 دي 1386
مجموع ارسالها: 3
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال سه‌شنبه 07 اسفند 1386، ساعت 21:26
 2 سال و 5 ماه پيش
#80
 
يک روز ظهر حوالي ساعت 15 تازه خوابيده بودم صداي زنگ رو شنيدم و رفتم خواب آلود در رو باز کردم و ديدم يک خانوم نسبتاً ميانسالي است ، گفتم بفرماييد ، گفت ببخشيد مادرتون هستند ، من هم خواب آلود گفتم لطفاً گوشي خدمتتون !!!
بعد که مادرم رو صدا زدم تازه فهميدم چه سوتي دادم Embarassed
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
شازده کوچولوآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 17 دي 1385
مجموع ارسالها: 1229
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: هيدالو
سن: 28
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 07 اسفند 1386، ساعت 23:18
 2 سال و 5 ماه پيش
#81
 
آريا نوشته بود:
يک روز ظهر حوالي ساعت 15 تازه خوابيده بودم صداي زنگ رو شنيدم و رفتم خواب آلود در رو باز کردم و ديدم يک خانوم نسبتاً ميانسالي است ، گفتم بفرماييد ، گفت ببخشيد مادرتون هستند ، من هم خواب آلود گفتم لطفاً گوشي خدمتتون !!!
بعد که مادرم رو صدا زدم تازه فهميدم چه سوتي دادم Embarassed



بله سوتي شما حسابي و اساسي هم بوده.
چون معمولا خانمهاي مسني که در خونه رو ميزنن و به دختر جوون خونه ميگن که "ببخشيد! مادرتون خونه است؟" به احتمال 99% خواستگار و يا دلال ازدواج هستن.

_________________
هيچ وقت نبايد به حرف گل‌ها گوش داد. گل را فقط بايد بوئيد و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر مي‌کرد گيرم من بلد نبودم چه‌جوري از آن لذت ببرم.
شازده کوچولو (اثر آنتوان دو سنت اگزوپري)
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ramtiinآفلاين
زبون بسته!
زبون بسته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 07 اسفند 1386
مجموع ارسالها: 12
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: تهران
سن: 26
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 08 اسفند 1386، ساعت 12:05
 2 سال و 5 ماه پيش
#82
 
چند سال پيش يه دختره تو طبقه پاييني ما بود که دل ما رو برده بود اساسي.
بدجوري خوشگل بود. دختره توپ، خانواده خوب.
يه روز صبح ساعت 7 مامانه گير داد که پاشو برو نون بگير.
چون يه پروژه دستم بود شب قبلش خيلي دير خوابيده بودم. فکر کنم نزديک صبح بود خوابم برده بود. تو خواب و بيداري بودم اصلاً نفهميدم لباس پوشيدم يا نه.
تو تموم راه انگار خواب بودم. نفهميدم چطوري رسيدم نونوايي.
ديدم از شانس ما پخت نمي کرد.
برگشتم خونه رفتم در زدم، پريدم تو، داد زدم مامان نونوايي پخت نمي کرد. فکر کنم يکم غرغر هم کردم. از بس گيج خواب بودم همونجا تو حال خوابيدم.
يه دفعه ديدم يکي صدام ميکنه.... پاشو ..... پاشو............ چرا اينجا خوابيدي؟ چي شده؟!!
پاشدم ديدم باباي دختره با مامانش بالا سرم واسادن!!!!!!!!!!!! :
تازه فهميدم چي شده. نگو اشتباهي به جاي طبقه سوم رفته بودم طبقه دوم.
فَکَم شش بار خورد زمين اومد بالا.
گفتم ببخشيد، مثل جت پريدم بيرون...
بعدش هر وقت ميديدمشون الفرار. روم نميشد نگاشون کنم.
با اينکه مي دونستم اگه بگم نه نميگن ولي مگه ديگه روم ميشد بگم دخترتونو ميخوام.
1سال بعدش هم ازونجا رفتن، الان ديگه 3ساله ما مونديم و تهنايي...
 
4
4
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ramtiinآفلاين
زبون بسته!
زبون بسته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 07 اسفند 1386
مجموع ارسالها: 12
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: تهران
سن: 26
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 08 اسفند 1386، ساعت 12:06
 2 سال و 5 ماه پيش
#83
 
ديروز تو دانشگاه سر کلاس بچه ها بلوتوث بازي مي کردن. يکي از بچه ها واسه يکي ديگه يه فيلم ناجور فرستاد، اين پسره هم عجله داشت زودتر ببينه چيه!! تا بازش کرد صداهاي زنه تو کل کلاس پخش شد. اينم هول شده بود ميخواست قطع کنه قطع نميشد. ديگه ترکيديم از خنده.
قيافه پسره با دختراي کلاس و البته استاد ديدني بود.
 
4
4
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سامانآفلاين
سال صفري!
سال صفري!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 27 بهمن 1386
مجموع ارسالها: 82
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: زير سايه خدا
سن: 28
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 08 اسفند 1386، ساعت 13:36
 2 سال و 5 ماه پيش
#84
 
يه روز داشتم خيلي تند از بازار رد مي شدم . يه قرار کاري مهم داشتم با يه آدمي که خيلي برام مهم بود..
تمام راه داشتم از اضطراب مي مردم چون جوابي که در آخر جلسه مي گرفتم برام خيلي اهميت داشت يکهو ازدور ديدم يه فروشنده خانوم دم در مغازش وايستاده و به طرز فجيعي مي خنده . يکهو رفتم تو فکر که بعضيعا چقدر بي خيالن و توهمين فکرها بودم که احساس کردم خوردم به خانوم بغلي اون خانومه که داشت مي خنديد..
بعد يه مقوا پشتورو افتاد پايين ...
خيلي خجالت کشيدم .سريع خم شدمو ومقوارو برداشتم و باهزار عذر خواهي مي خواستم بدم به همون خانومه که اول ديدم رو مقوا نوشته " لطفا از وسايل داخل مغازه ديدن فرمائيد" بعدم ديدم اون خانومه از اين مانکناست که دم در ميذارن..
Embarassed Embarassed Embarassed
باز کلي خانوم بغلي خنديد و من الفرار Anxious
 
3
3
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريب
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

مجموع ارسالها: 2315
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: زن
ارسال چهارشنبه 08 اسفند 1386، ساعت 19:41
 2 سال و 5 ماه پيش
#85
 
يادمه قديما اون زماني ک خيلي کوچولو بودم همسايمون اومده بود خونمون.منم تازه از خواب بيدار شده بودم و رفتم بغل مامانم نشستم و دسمو دور گردنش انداختم.خاله هام هي مسخرم مي کردن يهو ديدم مامانم اون طرف نشسته.نگو من بغل همسايمون نشسته بودم.خيلي خجالت کشيدم و رفتم پيش مامانم.
يه بار هم سر کامپيوتر پسرخالهء بابام منو ضايع کرد.اونقدر هم تابلو هست که براتون نمي گم چون مي دونم بهم مي خنديد ناجوانمردانه.
يه بار رفته بودم مانتو بخرم کلي پله رو پرت شدم پايين و با باسن چنان خوردم زمين که نفسم بالا نميومد.پسره هم تند رفت برام آب قند اورد .آبروم کلي رفت.

_________________
Smile
 
3
3
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ramtiinآفلاين
زبون بسته!
زبون بسته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 07 اسفند 1386
مجموع ارسالها: 12
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: تهران
سن: 26
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 13 اسفند 1386، ساعت 13:16
 2 سال و 4 ماه پيش
#86
 
يکي از دوستام تعريف مي کرد تو هيئت داشته غذا پخش ميکرده يه پيرمردي از دور نگاش ميکنه ميگه جووووووون، اين رفيق ما ميگفت محلش نکردم. گفتم حتماٌ يارو زده بالا...
دفعه دوم دوباره نگاش کردم گفت جووووووووووون
ميگفت ديگه کم کم داشتم قاطي ميکردم. دفعه سوم که تکرار کرد عصباني شدم رفتم جلو گفتم چي ميگي حاجي هي ميگي جووون جووون. خجالت بکش.
پيرمرده بهش ميگه بابا من دو ساعته هي ميگم نون هيچکي مارو محل نميکنه....
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مارمولکآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386
مجموع ارسالها: 848
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: بين آدمها
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 13 اسفند 1386، ساعت 13:45
 2 سال و 4 ماه پيش
#87
 
خدمت کسايي که مثل من اين پست آخر رامتين رو خوندن و اشتباها "javoon" خوندن عرض ميکنم مراد "joon " است ولاغير!


------------------------
سه ساعته دارم ميخونم هي باخودم ميگم يه پيرمردي به آدم بگه جوون عصباني شدن داره مگه؟ عجب آدمايي پيدا ميشن! Embarassed Embarassed

_________________
آره وضع تالار خوبه و اکثر کاربراى اسپمر هم گم و گور شدن.
نظرم عوض شد : از مارمولک بازي خوشم مياد!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ramtiinآفلاين
زبون بسته!
زبون بسته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 07 اسفند 1386
مجموع ارسالها: 12
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: تهران
سن: 26
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 13 اسفند 1386، ساعت 13:49
 2 سال و 4 ماه پيش
#88
 
از توضيحاتت ممنون مارمولک...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سامانآفلاين
سال صفري!
سال صفري!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 27 بهمن 1386
مجموع ارسالها: 82
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: زير سايه خدا
سن: 28
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 16 اسفند 1386، ساعت 13:58
 2 سال و 4 ماه پيش
#89
 
مارمولک نوشته بود:
خدمت کسايي که مثل من اين پست آخر رامتين رو خوندن و اشتباها "javoon" خوندن عرض ميکنم مراد "joon " است ولاغير!


------------------------
سه ساعته دارم ميخونم هي باخودم ميگم يه پيرمردي به آدم بگه جوون عصباني شدن داره مگه؟ عجب آدمايي پيدا ميشن! Embarassed Embarassed

بابا توديگه کي هستي..
در اوج عصبانيت وقتي داشتم مطلبتو گذرا مي خوندم کلي خنديدم Laughing Laughing Laughing
مرسي.........
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
TITANآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 23 دي 1385
مجموع ارسالها: 1252
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: بين هيچ کجا و خداحافظ
سن: 29
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 29 آذر 1387، ساعت 3:50
 1 سال و 7 ماه پيش
#90
 
و اينبار سوتي سايت تابناک در انتشار عکس يک خانم شلوارک پوشيده به عنوان "اين هم سري مسابقات بابانوئل و مامانوئل جام ژانويه"
فکر کنم بي خيال مجوز کار شدن اينها

Image

_________________
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم‌

در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخن گوي توام
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است سوتي هاي تلوزيون ايران
6
پاسخها: 37 بیننده: 4495 نویسنده: رند
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است سوتي هاي وطني!
2
پاسخها: 9 بیننده: 925 نویسنده: غريب آشنا
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است سوتي هاي ويندوز
1
پاسخها: 40 بیننده: 2190 نویسنده: اميرحسين
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است سوتي ايسنا!
1
پاسخها: 5 بیننده: 242 نویسنده: مسافر کوير

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و تاریخها بر حسب 4.5+ ساعت گرینویچ می‌باشند
تبليغات: