| نویسنده |
پیغام |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 848 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 16 بهمن 1386، ساعت 12:52 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#76
|
| |
|
|
_________________ آره وضع تالار خوبه و اکثر کاربراى اسپمر هم گم و گور شدن.
نظرم عوض شد : از مارمولک بازي خوشم مياد!
|
|
|
|
|
 |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 848 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 05 اسفند 1386، ساعت 15:11 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#77
|
| |
به املاي کلمه درون کادر دقت کنيد.
|
|
_________________ آره وضع تالار خوبه و اکثر کاربراى اسپمر هم گم و گور شدن.
نظرم عوض شد : از مارمولک بازي خوشم مياد!
|
|
|
|
|
 |
رند  سال صفري!
تاريخ عضويت: سهشنبه 15 مهر 1382 مجموع ارسالها: 57 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: کلبه اي در دوردست بر روي دريا... جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 05 اسفند 1386، ساعت 19:25 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#78
|
| |
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2315 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 07 اسفند 1386، ساعت 17:48 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#79
|
| |
|
|
|
|
 |
آريا  زبون بسته!
تاريخ عضويت: شنبه 08 دي 1386 مجموع ارسالها: 3 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 07 اسفند 1386، ساعت 21:26 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#80
|
| |
يک روز ظهر حوالي ساعت 15 تازه خوابيده بودم صداي زنگ رو شنيدم و رفتم خواب آلود در رو باز کردم و ديدم يک خانوم نسبتاً ميانسالي است ، گفتم بفرماييد ، گفت ببخشيد مادرتون هستند ، من هم خواب آلود گفتم لطفاً گوشي خدمتتون !!!
بعد که مادرم رو صدا زدم تازه فهميدم چه سوتي دادم |
|
|
|
|
|
|
 |
شازده کوچولو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 17 دي 1385 مجموع ارسالها: 1229 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: هيدالو سن: 28 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 07 اسفند 1386، ساعت 23:18 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#81
|
| |
| آريا نوشته بود: |
يک روز ظهر حوالي ساعت 15 تازه خوابيده بودم صداي زنگ رو شنيدم و رفتم خواب آلود در رو باز کردم و ديدم يک خانوم نسبتاً ميانسالي است ، گفتم بفرماييد ، گفت ببخشيد مادرتون هستند ، من هم خواب آلود گفتم لطفاً گوشي خدمتتون !!!
بعد که مادرم رو صدا زدم تازه فهميدم چه سوتي دادم  |
بله سوتي شما حسابي و اساسي هم بوده.
چون معمولا خانمهاي مسني که در خونه رو ميزنن و به دختر جوون خونه ميگن که "ببخشيد! مادرتون خونه است؟" به احتمال 99% خواستگار و يا دلال ازدواج هستن. |
|
_________________ هيچ وقت نبايد به حرف گلها گوش داد. گل را فقط بايد بوئيد و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر ميکرد گيرم من بلد نبودم چهجوري از آن لذت ببرم.
شازده کوچولو (اثر آنتوان دو سنت اگزوپري)
|
|
|
|
|
 |
ramtiin  زبون بسته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 07 اسفند 1386 مجموع ارسالها: 12 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 08 اسفند 1386، ساعت 12:05 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#82
|
| |
چند سال پيش يه دختره تو طبقه پاييني ما بود که دل ما رو برده بود اساسي.
بدجوري خوشگل بود. دختره توپ، خانواده خوب.
يه روز صبح ساعت 7 مامانه گير داد که پاشو برو نون بگير.
چون يه پروژه دستم بود شب قبلش خيلي دير خوابيده بودم. فکر کنم نزديک صبح بود خوابم برده بود. تو خواب و بيداري بودم اصلاً نفهميدم لباس پوشيدم يا نه.
تو تموم راه انگار خواب بودم. نفهميدم چطوري رسيدم نونوايي.
ديدم از شانس ما پخت نمي کرد.
برگشتم خونه رفتم در زدم، پريدم تو، داد زدم مامان نونوايي پخت نمي کرد. فکر کنم يکم غرغر هم کردم. از بس گيج خواب بودم همونجا تو حال خوابيدم.
يه دفعه ديدم يکي صدام ميکنه.... پاشو ..... پاشو............ چرا اينجا خوابيدي؟ چي شده؟!!
پاشدم ديدم باباي دختره با مامانش بالا سرم واسادن!!!!!!!!!!!! :
تازه فهميدم چي شده. نگو اشتباهي به جاي طبقه سوم رفته بودم طبقه دوم.
فَکَم شش بار خورد زمين اومد بالا.
گفتم ببخشيد، مثل جت پريدم بيرون...
بعدش هر وقت ميديدمشون الفرار. روم نميشد نگاشون کنم.
با اينکه مي دونستم اگه بگم نه نميگن ولي مگه ديگه روم ميشد بگم دخترتونو ميخوام.
1سال بعدش هم ازونجا رفتن، الان ديگه 3ساله ما مونديم و تهنايي... |
|
|
|
|
|
|
 |
ramtiin  زبون بسته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 07 اسفند 1386 مجموع ارسالها: 12 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 08 اسفند 1386، ساعت 12:06 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#83
|
| |
ديروز تو دانشگاه سر کلاس بچه ها بلوتوث بازي مي کردن. يکي از بچه ها واسه يکي ديگه يه فيلم ناجور فرستاد، اين پسره هم عجله داشت زودتر ببينه چيه!! تا بازش کرد صداهاي زنه تو کل کلاس پخش شد. اينم هول شده بود ميخواست قطع کنه قطع نميشد. ديگه ترکيديم از خنده.
قيافه پسره با دختراي کلاس و البته استاد ديدني بود. |
|
|
|
|
|
|
 |
سامان  سال صفري!
تاريخ عضويت: شنبه 27 بهمن 1386 مجموع ارسالها: 82 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: زير سايه خدا سن: 28 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 08 اسفند 1386، ساعت 13:36 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#84
|
| |
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2315 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 08 اسفند 1386، ساعت 19:41 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#85
|
| |
يادمه قديما اون زماني ک خيلي کوچولو بودم همسايمون اومده بود خونمون.منم تازه از خواب بيدار شده بودم و رفتم بغل مامانم نشستم و دسمو دور گردنش انداختم.خاله هام هي مسخرم مي کردن يهو ديدم مامانم اون طرف نشسته.نگو من بغل همسايمون نشسته بودم.خيلي خجالت کشيدم و رفتم پيش مامانم.
يه بار هم سر کامپيوتر پسرخالهء بابام منو ضايع کرد.اونقدر هم تابلو هست که براتون نمي گم چون مي دونم بهم مي خنديد ناجوانمردانه.
يه بار رفته بودم مانتو بخرم کلي پله رو پرت شدم پايين و با باسن چنان خوردم زمين که نفسم بالا نميومد.پسره هم تند رفت برام آب قند اورد .آبروم کلي رفت. |
_________________ 
|
|
|
|
|
 |
ramtiin  زبون بسته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 07 اسفند 1386 مجموع ارسالها: 12 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 13 اسفند 1386، ساعت 13:16 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#86
|
| |
يکي از دوستام تعريف مي کرد تو هيئت داشته غذا پخش ميکرده يه پيرمردي از دور نگاش ميکنه ميگه جووووووون، اين رفيق ما ميگفت محلش نکردم. گفتم حتماٌ يارو زده بالا...
دفعه دوم دوباره نگاش کردم گفت جووووووووووون
ميگفت ديگه کم کم داشتم قاطي ميکردم. دفعه سوم که تکرار کرد عصباني شدم رفتم جلو گفتم چي ميگي حاجي هي ميگي جووون جووون. خجالت بکش.
پيرمرده بهش ميگه بابا من دو ساعته هي ميگم نون هيچکي مارو محل نميکنه.... |
|
|
|
|
|
|
 |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 848 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 13 اسفند 1386، ساعت 13:45 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#87
|
| |
خدمت کسايي که مثل من اين پست آخر رامتين رو خوندن و اشتباها "javoon" خوندن عرض ميکنم مراد "joon " است ولاغير!
------------------------
سه ساعته دارم ميخونم هي باخودم ميگم يه پيرمردي به آدم بگه جوون عصباني شدن داره مگه؟ عجب آدمايي پيدا ميشن! |
|
_________________ آره وضع تالار خوبه و اکثر کاربراى اسپمر هم گم و گور شدن.
نظرم عوض شد : از مارمولک بازي خوشم مياد!
|
|
|
|
|
 |
ramtiin  زبون بسته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 07 اسفند 1386 مجموع ارسالها: 12 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 13 اسفند 1386، ساعت 13:49 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#88
|
| |
|
از توضيحاتت ممنون مارمولک... |
|
|
|
|
|
|
 |
سامان  سال صفري!
تاريخ عضويت: شنبه 27 بهمن 1386 مجموع ارسالها: 82 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: زير سايه خدا سن: 28 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 16 اسفند 1386، ساعت 13:58 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#89
|
| |
|
|
|
|
 |
TITAN  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 دي 1385 مجموع ارسالها: 1252 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: بين هيچ کجا و خداحافظ سن: 29 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 29 آذر 1387، ساعت 3:50 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#90
|
| |
و اينبار سوتي سايت تابناک در انتشار عکس يک خانم شلوارک پوشيده به عنوان "اين هم سري مسابقات بابانوئل و مامانوئل جام ژانويه"
فکر کنم بي خيال مجوز کار شدن اينها
|
|
_________________ خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم
در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخن گوي توام
|
|
|
|
|
 |
|
|