| نویسنده |
پیغام |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4957 اعتبار کسب شده: 9319 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 01 دي 1384، ساعت 18:19 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#1
|
| |
خانه ما در يک مجتمع آپارتماني 5 طبقه قرار دارد. و ما تازه به اين جا رفتهايم و هنوز خيلي از همسايهها را خوب نميشناسيم. ديروز عصر وقتي از پلهها بالا ميرفتم متوجه شدم که جلوي در خانه طبقه دوم يک جفت کفش اسپرت مردانه و يک جفت کفش خيلي قشنگ پاشنه بلند زنانه قرار دارد. در طبقه چهارم هم دو جفت کفش بود. يک جفت کفش گيوه مردانه که معلوم بود مال يک پيرمرد است و يک جفت کفش پيرزنانه.
دلم براي آنها سوخت. آخر براي پيرمرد و پيرزن سخت است که اين همه راه را بالا برود، فکري به نظرم رسيد. کفشهاي آنها را برداشتم و به سرعت برگشتم پائين و جاي کفشها را عوض کردم.
حالا خيلي خوب شده بود. اگر صاحبان اين کفشها هم جايشان را عوض کنند همه چيز درست ميشود. احترام به پيرمردها و پيرزنها واجب است. کمي بعد وقتي براي خريدن نان به کوچه رفتم چهار نفر را ديدم که با هم دعوا ميکنند، پيرزني که کفشهاي قشنگ پاشنه بلند پايش بود و پيرمردي که اسپرت پسرانه پوشيده بود. همين طور يک مرد جوان که گيوه کهنهاي پوشيده بود و خانم جوان و شيک پوشي که کفشهاي کوچک پيرزنانه به پايش بود، ترسيدم کتککاري بشود رفتم جلو و گفتم:
خوب چه ميشود اگر شما جايتان را عوض کنيد. براي پيرمردها سخت است که اين همه پله را بالا بروند. اين را گفتم و به طرف نانوايي فرار کردم.
برگشتني با ترس و لرز وارد آپارتمان شدم. به در خانه طبقه دومي که رسيدم ديدم همه چهارجفت کفش جلوي در است و از داخل خانه صداي خنده ميآيد. خوشحال شدم و با خودم گفتم خوب شد اگر جوانها بالا نرفتند حداقل پيرها پائين آمدند.
...........................................................................
در طول چند روزي که اين همه پله را بالا و پائين رفته بودم يک چيز برايم خيلي عجيب بود. هميشه جلوي يکي از خانهها فقط يک لنگه کفش مردانه بود.
يکبار حتي زيرزمين خانه را هم به دنبال لنگه ديگر کفش گشتم اما هيچ اثري از لنگه ديگر آن پيدا نکردم. ته دلم يک کم ميترسيدم نکند فکر کنند کار من است!
تا اين که يک روز که داشتم براي خريد نان به پائين ميرفتم. مردي را ديدم که از آن خانه بيرون ميآمد. او فقط يک پا داشت. او با عصا راه ميرفت. با ناراحتي از پلهها پايين رفتم و در طول راه همهاش به فکر آن مرد بودم که يک پا نداشت. خيلي دلم برايش ميسوخت آن قدر ناراحت و غمگين بودم که پولم را در راه گم کردم اما وقتي به خانه بازگشتم فکري به نظرم رسيد با خودم گفتم آن مرد حتماً از ديدن اين همه کفش در جلو خانهها ناراحت ميشود و شايد هم به مردمي که دو پا دارند حسودي ميکند.
بايد کاري ميکردم. خيلي فکر کردم تا اين که فکري به نظرم رسيد. دوباره برگشتم و يک لنگه از هر کفشي را که در ساختمان بود برداشتم. و در زير زمين قايم کردم حالا در جلو خانهها از هر جفت کفش فقط يک لنگه آن بود. مطمئن شدم که اگر مرد برگردد ديگر غصه نخواهد خورد. چون همه مردم اين آپارتمان فقط يک پا دارند. آن شب همه همسايهها بعد از کمي لي لي رفتن از من به پدرم شکايت کردند. اما از اين که اين کار را براي مرد يک پا کرده بودم خوشحال بودم چون تنها کسي که از من شکايتي نداشت همان مرد يک پا بود
..............................................................................
يک جفت. دوجفت. دوجفت، اوه اين جا ولي هزار جفت کفش ريخته است. خيلي ناراحت شدم. جلوي بعضي خانهها فقط يک جفت کفش بود. جلو يک خانه اصلاً کفش نبود. اما طبقه سوم پرشده بود از کفش زنانه، بچهگانه، مردانه، حتي دمپايي با خودم گفتم:
اين درست نيست که بعضي از خانهها اين قدر تنها و غمگين باشند و بعضي خانهها پر از کفش و آدم. حتماً جشن تولد است يا عروسي است. دلم براي خانهاي که فقط يک جفت کفش داشت سوخت. ولي عقلم کار کرد و تصميم گرفتم اين مشکل را حل کنم. همه کفشهاي خانهها را يک جا جمع کردم و بعد آنها را به طور مساوي تقسيم کردم. حالا همه خانهها 10 جفت کفش داشتند. ديگر هيچ کس در خانه تنها و غمگين نبود. با 10 نفر ميشد در همه خانهها جشن تولد برپا شود.
..............................................................................
توي کودکستان فقط بچهها با هم بازي ميکنند. توي اتوبوس هم زنها با هم هستند و مردها با هم. اما آپارتمان ما خيلي بد است. همه چيز قاطي است. من بايد فکر ميکردم. در يک آپارتمان5 طبقه 2 طبقه مخصوص مردان، 2 طبقه مخصوص زنان يک طبقه هم مخصوص بچهها. اين طور بهتر است، چون بچهها ديگر حوصلهاشان سر نميرود. مردها هم با يکديگر حرفهاي مردانه ميزنند. براي همين بود که تصميم گرفتم همه کفشهاي مردانه را در طبقه اول و دوم جمع کنم. دو طبقه بالا را پر کردم از کفشهاي زنانه. آن روز وقتي صاحبخانه طبقه اول به خانه آمد جلوي در خانه غش کرد، غش کردن يک نوع مريضي است. من فکر نميکنم به کفش مربوط باشد اما پدرم ميگويد:
او از ديدن اين همه کفش جلوي خانهاشان هول کرده است.
آيا شما فکر ميکنيد سکته کردن هر کس به کفشهاي جلوي خانهاشان مربوط ميشود؟
...........................................................................
آن شب دير وقت بود که از ميهماني به خانه برميگشتيم. تمام چراغها خاموش بودند و هيچ صدايي از خانهها بلند نميشد.
آهسته و بيصدا در آپارتمان را باز کرديم و بالا آمديم، به هر طبقه که ميرسيديم پدرم کليد برق را ميزد و لامپ راهرو روشن ميشد.
کفشها کف زمين ولو بودند و از خانهها هيچ صدايي نميآمد. چند پله که بالا رفتيم چشممان به کفشهايي افتاد که کمي غبار و گرد و خاک روي آن نشسته بود، خواهرم آنها را به من نشان داد و گفت: آن کفشها را ببين، نوکشان پاره است. و من که تازه متوجه اين موضوع شده بودم با دقت به کفشها نگاه کردم. هيچ چيز پاره نبود، فقط يک جفت کفش بود که از شدت خستگي دهانش را باز کرده بود و خميازه ميکشيد. زود لامپ راهرو را خاموش کردم و در دلم به آن يک جفت کفش شب بخير گفتم
...........................................................................
از اين همه خرابکاري شرمنده بودم. احساس همسايهها را که کفشهايشان را بارها به هم ريخته بودم به خوبي درک ميکردم اما دلم ميخواست يک جوري اين همه اذيت و آزار را جبران کنم و به همسايهها بفهمانم که تنها براي هدفهاي بزرگ و بهتر شدن زندگي اين کارها را ميکنم. چند روز پي در پي فکر کردم تا اين که بالاخره ساعت 6 بعدازظهر يک روز فکر جالبي به نظرم رسيد. توانسته بودم راه حلي بيابم تا هم جبران گذشتهها را کرده باشم و هم علاقه خودم را به همه انسانهايي که در آن مجتمع زندگي ميکردند ثابت کنم. تصميم گرفتم کفشهاي همه خانهها را واکس بزنم. براي همين منتظر شدم تا شب شد و در يک لحظه خلوت همه کفشها توي سيني جمع کردم و دوبار پلهها را بالا و پائين رفتم.
حالا کفشها توي حمام خانه ما بودند. هر چه دنبال واکس گشتم پيدا نکردم، انگار ما هيچ وقت واکس نداشتهايم بالاخره با خودم گفتم حالا که واکس نيست، اقلاً کفشها را بشويم تا همه تميز شوند و هم نرم شوند. اين بود که همه کفشها را توي وان ريختم و با شامپو شستم، بعد هم تمامشان را بردم پشت بام تا براي صبح آماده شوند.
صبح روز بعد با صداي رگبار باران از خواب بيدار شدم و با عجله به پشت بام رفتم، باران همه کفشها را خيس کرده بود. هول شده بودم و نميدانستم چکار کنم ترس همه وجودم را پر کرده بود. به کفشها که نگاه ميکردم قايق شکستهاي به نظرم ميرسيد که صخرههاي ساحل آنها را کج و کوله کرده باشد. بالاخره تصميم گرفتم شجاعت به خرج بدهم و موضوع را براي آنها روشن کنم.
آن روز پشت بام خانه ما پر شده بود از آدمهايي که پا برهنه و با عجله به دنبال جدا کردن لنگه کفشهاي خود بودند و من هم با شجاعت فرياد ميزدم:
هدف من يک هدف بزرگ و دوستانه بود. هدف من خدمت به شما و کفشهاي کثيفتان بود اما افسوس که باران همه چيز را خراب کرد. سه روز بعد آن آپارتمان را ترک کرديم و به مجتمع ديگري رفتيم در اين جا تصميم دارم هرگز کفش کسي را نشويم چون پدرم واکس خريده است. |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 1302 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 01 دي 1384، ساعت 19:31 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#2
|
| |
دمت گرم آنقدر خنديدم که از چشمام اشک آمد و همه خوارزمي متوجه من شدند
راستي خونه ما هيچي طبقه نداره به جاش يه حياط بزرگ داره که هر از گاهي يه لنگه دمپايي به سمت گربه فضولي که ميخواد بياد داخل ساختمان پرتاب ميشه . گربه هي ما دمپايي زياد دارند اما کفش ندارند چون هيچ وقت کفش بهشون پرتاب نکردم |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
|
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
شما نمیتوانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید شما نمیتوانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید شما نمیتوانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید شما نمیتوانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید شما نمیتوانید در نظرسنجیهای این تالار شرکت کنید
|
| |