| نویسنده |
پیغام |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 22 آذر 1384، ساعت 12:58 |
|
 |
3 سال پيش |
|
#1
|
| |
ای آشناي غريب
اي عصمت هشتم! کوچه هاي نيشابور، هنوز بوي کلام عطرآگين تو را دارد.
هر روز که خورشيد خراسان، سينه ريز زرينش را از شوق مي درد و انبوه دانه هاي طلايي اش از فراز آسمان بر حَرَمت مي پاشد، کبوتر دل، بهانه کنان به سوي حرم تو پر مي کشد؛ همان وتري که هر روز، به سوي دانه هاي مِهري مي رود که برايش مي پاشي.
هواي صحن و سراي تو، پُر از زمزمه است و آسمان آکنده از ذرات لطيف حضوري است که چهره زائران خسته را مي نوازد.
در بارگاه تو، هيچ کس غريب نيست. سلام بر تو اي آشناي غريب!
سلام بر تو، که توس، با آمدنت مدينه ايمان شد. و ما هر روز، در «مشهد» عاشقان، نگاهمان را به نگاه تو پيوند مي زنيم.
هر سحر، به کوچه هاي ايوان نگاه روشنت کوچ مي کنيم و چون پرنده اي غريب، به گوشه حَرَمت پناه مي بريم.
هر روز، در سايه سار مزارت مويه کنان، شانه هاي خسته مان را مي لرزانيم.
هر شب، فانوس اشک هامان را روشن مي کنيم و دست هاي عاطفه مان را به دامان پر مهر و محبت تو مي آويزيم.
و انگور، زهر آگين است ...
مقابل هم نشسته اند؛ يک سو نهايت نفرت و ديگر سوي، نهايت مهرباني!
مأمون، سرا پا کينه و امام سرا پا کَرم. برقي شوم، در نگاه مأمون موج مي زند و چشم هاي گستاخش، پرده از راز مخوف درونش بر مي دارند! و چشم هاي نجيب امام، سر به زير و محجوب و آگاه از اسرار نهاني مأمون!
مقابل هم نشسته اند؛ يکي از تبار پست ترين زمينيان و ديگري از نسل پاک ترينِ آسمانيان. مقابل هم نشسته اند؛ يکي بنده بي چون و چراي شيطان و ديگري همسايه ديوار به ديوار خدا. ثانيه ها، لنگ لنگان قدم بر مي دارند، ضربان زمان، کند شده و نفس هايش به شماره افتاده؛ حتّي هوا هم احساس خفگي مي کند.
دستی پيش ميرود. دستی که قرار است روسياهی خود را بر اوراق تاريخ بنگارد. دست خوب می داند که انگور، زهرآگين است. نگاه امام گذشته ها را مرور ميکند ...
نگاه امام عليه السلام زاير کوچه پس کوچه های مدينه ميشود.
نگاه امام، به طواف يک در سوخته ميرود.
نگاه امام، به در خانه کريم اهل بيت عليه السلام ميرود.
نگاه امام در غربت، مدينه را ميجويد.
و امام همچنان آرام است.
لحظه ها می ايستند. صدای مويه ملايک بلندتر می شود.
دست، خوشه انگور را به سمت امام درار ميکند. دست بی شرمانه مرگ را به امام تعارف می کند:
"بفرماييد ... يابن الحسن از اين انگور ميل کنيد." و رضا (ع) تبسمی تلخ بر لب می نشاند و ...
منبع: شبکه اما رضا عليه السلام |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
رويا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 07 بهمن 1382 مجموع ارسالها: 311 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 23 آذر 1384، ساعت 10:05 |
|
 |
3 سال پيش |
|
#2
|
| |
السلم عليك يا علي ابن موسي الرضا
السلام عليك يا معين الضعفاء والفقرا
اطلبنا عند جوارک
ميلاد پر بركت امام رضا(ع) بر همه مباركباد. |
|
_________________ چرا نه در پي عزم ديار خود باشم
چرا نه خاک سر کوي يار خود باشم
غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم
به شهر خود روم و شهريار خود باشم
|
|
|
|
|
 |
اهورا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 13 آبان 1382 مجموع ارسالها: 480 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 23 آذر 1384، ساعت 10:50 |
|
 |
3 سال پيش |
|
#3
|
| |
صلي الله عليک يا علي ابن موسي ايها الرضا
بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد
درویش را نباشد برگ سرای سلطان
ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد
گر دولت وصالت خواهد دری گشودن
سرها بدین تخیل بر آستان توان زد
شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست
گر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد |
|
_________________ روزی تو خواهی آمد از كوچه های باران
تا از دلـــــــم بشویی غمهای روزگـــــاران
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 25 آذر 1384، ساعت 10:26 |
|
 |
3 سال پيش |
|
#4
|
| |
روايت مجيد مجيدي از كفشداري امام رضا
روزنامه «همشهري» به بهانه ميلاد امام رضا(ع) و پخش فيلم «رضاي رضوان» از شبكه سوم سيما نوشت: تا چشم كار ميكرد بيابان بود. در جاده خاكي به دنبال يافتن توتستان به راه افتاديم. دقايقي بعد از دور درختهاي توتستان را يافتيم. كه در آن دل كوير زيبايي خاصي به آنجا داده بود، نسيم در ميان شاخههاي درختان ميوزيد. در باغ باز بود. بوي نعنا كنار جويبار فضا را عطرآگين كرده بود. درختهاي سيب و گيلاس و آلبالو و همچنين تاكستان انگور در باغ خودنمايي ميكرد. نگاهي به اطراف انداختم تا كسي را ببينم، نوشتهاي بر روي ديوار دو اطاق كنار باغ توجهم را جلب كرد. بر روي ديوار نوشته شده بود: دزد محترم به خودتان زحمت ندهيد داخل اتاق چيزي براي بردن پيدا نميشود اگر واقعاً محتاج هستيد با شماره تلفن زير تماس بگيريد، بنده در خدمتتان هستم هر كمكي كه از دستم بر بيايد برايتان انجام خواهم داد. لبخندي زديم و به راه ادامه داديم. صداي زمزمه دعايي از دور توجه ما را جلب كرد. جلوتر رفتيم و صدا لحظه به لحظه وضوح بيشتري پيدا ميكرد. سه نفر در كنار جويبار ايستاده و مشغول خواندن زيارت «امين الله» بودند، زيارت كه تمام شد صلوات فرستادند، ما هم با آنها صلوات فرستاديم. از صداي صلوات ما متوجه حضور ما شدند، برگشتند و به ما خوشامد گفتند. دو كارگر در كنار بوته هاي سير مشغول كار شدند و پيرمرد با لبي خندان به استقبال ما آمد، ما را به چاي دعوت كرد، در كنار جويبار نشستيم سيني چاي را به گروه تعارف كرد. من استكان چاي را كه برداشتم بدون معطلي سئوال كردم: «... آقاي حسيني كفش شما را ياد چي مياندازه؟»
لبخندي زد و گفت: «خب كفش براي پياده روي خيلي خوبه، كفش براي كار، براي اينكه پا راحت باشد خيلي خوبه» و مرتب لبخندي ميزد.
انگار منظور مرا فهميده بود ولي نميخواست به صراحت بگويد: گفتم: «خب اينا كه خيلي معموليه، ديگه شما رو ياد چي مياندازه؟» كمي به فكر فرو رفت سرش را پايين انداخت و انگشت دستش را به روي زمين به حركت در آورد قطرهاي اشك از گونهاش سرازير شد و با لهجه شيرين مشهدي گفت: «كفش مورو ياد زيارت مياندازه ياد زائر آقا امام رضا(ع) ياد كفشداري حرم آقا مياندازه». گفتم «براي چي؟» گفت: «خب مو كفشدار زائر آقا هستم.» پرسيدم چند ساله؟ گفت ۱۴ ساله كه آقا به من اين توفيق رو داده كه خادم زائرش باشم. پيرمرد حال خوبي داشت. گفتم براي ما تعريف كن كار اصلي شما چيه و هفته اي چند روز براي كفشداري حرم ميري؟ گفت، كارمو كه معلومه كشاورزم، هفته اي يكبار ۱۲ ساعت براي كفشداري ميرم. اصلا به عشق كفشداري آقا، هفتهها و ماهها و سالهارو ميگذرونم به عشق آقا كشاورزي ميكنم، اين باغ رو كه ميبيني همش به عشق آقا امام رضا(ع) است مخصوصا اين بوته هاي انگور، آخه آقا انگور خيلي دوست داشتند، موقع محصول انگور بخش زيادي از آنها رو براي زائرين آقا ميبرم. توتستان تو جاده رو كه به طول سه كيلومتر همه رو خودم كاشتم وقف آقا امام رضا(ع) كردم. اصلا من زندگي ميكنم به عشق آقا و بعد سرش را دوباره پائين انداخت. در همان دقايق اوليه كه كنار او قرار گرفتيم كاملا اين عشق در چهره و كلام او موج ميزد، همه وجود او عشق امام رضا بود.به سختي حرف ميزد مدام بايد از او سئوال ميكردم تا كلمه اي حرف از او بيرون بيايد. گفتم از كفشداري برايم بگو، از زائرين، از اينكه كفشهاي زائر را ميگيري چه احساسي داري، اگر كفش تميز يا كثيف و غبارگرفته و مندرس باشد تا كفشي كه تميز است، چه رابطه اي با آنها داري آيا در طول سال برايت اين كار عادي نشده؟ نفس عميقي كشيد و گفت. هر بار كه به كفشداري ميرم انگار كه بار اول اومدم مثل همه زائرهاي آقا كه از راه دور اومدن براي زيارت آقا ما براي گرفتن كفش زائر در كفشداري حرم با دوستان رقابت ميكنيم. هر چقدر كه كفش بيشتر ميگيريم خوشحال تر و راضي تر هستيم.
هر چقدر هم كه كفش مندرس تر و غبارگرفته تر باشد نزد ما عزيزتره. البته كفشهاي نو و تميز هم براي ما عزيزه ، ولي كفشهاي غبارگرفته براي ما لذت بيشتري داره. آخه اون كفشها از راه دور اومدن .بيشتر هم كشاورزها هستن. سنتي هم بين اهل دل هست كه چند كيلومتر به مشهد مقدس مانده از اتوبوس پياده ميشن و مسير ۵ تا ۱۰ كيلومتر ،بعضي وقتها اگر هوا مناسب باشد تا ۳۰ كيلومتر زائر به احترام آقا پياده طي مسير ميكند تا به حرم برسد، اونوقت اون كفشها براي ما از ارزش و منزلت خاصي برخورداره، با لبخندي توأم با حس غريبي ميگفت: كفش اين زائر پياده كشاورز رو با دستمال پاك كني خيلي قيمت داره، بعد غبار اون كفش و جمع ميكنيم آخه اون غبار خيلي مقدسه. ميگفت: حاصل همه عمر من و سرمايه زندگي من ۲ كيلو خاك غبار كفش زائر آقا امام رضا(ع) است. با تعجب گفتم خب اين خاك رو ميخواي چيكار كني؟ لبخندي زد و گفت اون خاك رو توي پلاستيك در صندوقچه خونه گذاشتم و وصيت كردم كه روزي كه سفر به جهان اصلي كردم اون خاك رو داخل قبر من پهن كننده و بدن مرا بر روي آن خاك قرار بدن. ميگفت. فصل زمستان رو خيلي دوست دارم چون عمدتا كفش زائر خيس و گِليه. رونق كار كفشداري تو زمستونه. بعضي وقتها دلم ميخواد فرصت داشته باشيم تا بتونم همه كفشها رو قشنگ خشك و تميز كنم، وقتي زائر از زيارت آقا برمي گرده كفش خوب و مرتب تحويلش بدم، وقتي رضايت رو تو چهره زائر آقا ميبينم. همه وجودم پر از عشق ميشه، البته در يك كلام كار كفشداري حرم آقا كار عشق و همه آرزوي من اينه كه در طي اين سالها يه روزي كفش آقا امام زمان(عج) بدست من رسيده باشد. دوباره چشمانش از اشك پر ميشود، بغض گلويش را ميگيرد و ديگر قادر به ادامه سخن نيست.
منبع: موعود آنلاين |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
وحيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 13 شهريور 1386 مجموع ارسالها: 858 اعتبار کسب شده: 6244 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 01 آذر 1386، ساعت 12:48 |
|
 |
1 سال و 1 ماه پيش |
|
#5
|
| |
"ما در اين دهر غريبيم و در اين بحر اسير
يا رضا دستي گير...."
|
|
_________________
ما به نرد هجـرانت همچـو مهـره در بنديم - - - - - دل ز غـيـر ببريديم، ديـده از جـهـان کنديم
ديــده ايــم رويــش را، بــاز آرزومــنــديــم - - - - - دين و دل به يک ديدن باختيم و خرسنديم
در قمار عشـق اي دل کي بود پشيماني
|
|
|
|
|
 |
zahero baten  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: جمعه 10 آذر 1385 مجموع ارسالها: 109 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 02 آذر 1386، ساعت 0:22 |
|
 |
1 سال و 1 ماه پيش |
|
#6
|
| |
مبارکه. |
|
_________________ دو گرايش سبب از دست دادن مي شود:
_ ناسپاسي
_ ترس از دست دادن
|
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
شما نمیتوانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید شما نمیتوانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید شما نمیتوانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید شما نمیتوانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید شما نمیتوانید در نظرسنجیهای این تالار شرکت کنید
|
| |