| نویسنده |
پیغام |
armoazn  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 تير 1384 مجموع ارسالها: 1276 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: قديم و شيراز جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 19 آبان 1384، ساعت 0:00 |
|
 |
3 سال پيش |
|
#16
|
| |
باد يا ابر مشکل اينجاست
دعوا ي ايندوست
باران يا خورشيد
همان باد يا ابر را محتاج است
البته خورشيد خود کفاست
هواشناسي بيچاره شده
در به در اواره شده
منت خداي عزوجل
همچنان حکمت او باقيست
و ما ميرويم
مثل گذشتگان
|
|
|
|
|
|
|
 |
armoazn  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 تير 1384 مجموع ارسالها: 1276 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: قديم و شيراز جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 19 آبان 1384، ساعت 16:14 |
|
 |
3 سال پيش |
|
#17
|
| |
روزها رفتند برما چون فشنگ
گربه ي همسايه ي ما شد پلنگ
هفته ها گشتيم بيخود دور خود
گر نباشي اي گلابي ميشويم همچون نخود----armoazn |
|
|
|
|
|
|
 |
armoazn  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 تير 1384 مجموع ارسالها: 1276 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: قديم و شيراز جنسيت: مرد |
 |
شنبه 21 آبان 1384، ساعت 20:35 |
|
 |
3 سال پيش |
|
#18
|
| |
شب صبحو صبح شب باز شد
دیوانه گی ما حد اکثر باز شد
برفتیم کوی برزن مثل گلابی
اتاق از بوی ما مثل سیرابی
ناگهان دنیا روی ما تیره شد
چشمانمان هم چه بسا خیره شد
دیوونه خونه !!؟زنگش خورده بود
ممد شنگوله!!؟
احتمالا لغطها خورده بود
اين بار دوش پرستار بودم
بسار هم شکل میمون بودم
باز چشم کردم بازِ باز
خود دیدمم روی تختم, دراز |
|
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3421 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 22 آبان 1384، ساعت 9:46 |
|
 |
3 سال پيش |
|
#19
|
| |
سرنوشت
از همان روز اول نميرفت
آبمان توي يک جو
پايمان توي يک کفش
و حتي مدادمان توي يک مدادتراش.
بيشتر از همه از اين شعرها بدت مي آمد
وقتي مي نوشتم، مي دويدي تا آخر خط
و دور مي شدي تا تهِ صفحه
و اين کار، هميشگي شد: مي نوشتم، مي دويدي، مي نوشتم، مي دويدي ...
آخرش هم تو پوکي استخوان گرفتي
و من پوکي مغز! |
|
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3421 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
جمعه 27 آبان 1384، ساعت 21:52 |
|
 |
3 سال پيش |
|
#20
|
| |
هزار
هزار رنج نبرده
هزار فتح نکرده
هزار عهد نبسته
هزار کوه نــکــنده
هزار قاف نـــــرفته
هزار شير نکــشته
هزار شهر نگــشته
هزار شوخ نـشسته
هزار فحش نـــــــداده
و هزار زهر نـــخورده را
ميماندي تا مي بردم، ميکردم، مي بستم، ميکندم، ميرفتم، ميکشتم، ميگشتم، ميشستم، ميدادم و مي خوردم
تا مي مردم!
اين غزل، واقعا يک شاهکار عددي بود |
|
|
|
|
|
|
 |
فلفلو  پرچونه!!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 آبان 1382 مجموع ارسالها: 702 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 28 آبان 1384، ساعت 18:07 |
|
 |
3 سال پيش |
|
#21
|
| |
مي توني به عنوان يك كار جديد
روش Paper بدي |
|
_________________ كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
|
|
|
|
|
 |
armoazn  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 تير 1384 مجموع ارسالها: 1276 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: قديم و شيراز جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 29 آبان 1384، ساعت 9:34 |
|
 |
3 سال پيش |
|
#22
|
| |
(خانه)
در دور دست ها
خانه ای پیدا ست
سرای من انجاست
فکر من انجاست
پول من اینجا
جیب من تنها
اجارها بالا
فکری باید کرد
بچه ها گشنه
اسب ما تشنه
زود باید که تاخت
دور دست ها نزدیک
اسب ما تشنه
بچه ها گشنه
فکری باید کرد
چاره چیست !
مبارزه نیست؟
بله !
باید شتافت
باید که تاخت.....---armoazn |
|
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3421 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 02 آذر 1384، ساعت 13:13 |
|
 |
3 سال پيش |
|
#23
|
| |
چون ميرفت بي جامه
تا در روزنامه، چکامه بنويسد
و براي شاهنامه، ادامه بنويسد
روزي آمدند و دست بسته بردندش
بز کوهي ام را ميگويم...
فردايش روزنامه ها نوشتند يک جرم ديگر هم داشت
از خارهاي صحرا، يکي را لگدکوب کرده بود |
|
|
|
|
|
|
 |
armoazn  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 تير 1384 مجموع ارسالها: 1276 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: قديم و شيراز جنسيت: مرد |
 |
جمعه 04 آذر 1384، ساعت 17:00 |
|
 |
3 سال پيش |
|
#24
|
| |
تفکر
من ماندمو این کت پاره و یک تکه نان خشک
البته چیزی نیز در جیب داشتم حدودا 25 یا بیشتر تومان
مانده بودم در راه تاریک ودور.
سگی رد شد گرسنه و درمانده از گذشته ها
احتمالا مادر هم بود
دلم برایش سوخت
نان را جلویش پراتیدم
سگ نگاهم کرد دو گازیدم
ناگهان سگ امد به حرف که ای نادان!
نان را روی زمین میاندازی و بیخبر؟
ازاینکه با این نان گران میتوان شکم چه انسانهای گرسنه ای را سیر کرد
یا به ان فکر کرده ای که با چه زحمتی ساخته و پرداخته میکنه
و بله حالا سیاووش اکبر پور پاس میده عنایتی و بله میزنه تو گل خودی!!
فکر کرده ای؟ |
|
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6466 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 05 آذر 1384، ساعت 15:50 |
|
 |
3 سال پيش |
|
#25
|
| |
البته اين شعر نه غزل هست و نه صفر گرمي!
ولي براي اينکه من هم توي اين موضوع، پست داشته باشم، کفايت ميکنه!
گفتم تو شيرين مني گفتي تو فرهادي مگر؟
گفتم خرابت ميشوم گفتي تو آبادي مگر؟
گفتم ندادي دل به من گفتي تو جان دادي مگر؟
گفتم ز كويت ميروم گفتي تو آزادي مگر؟
گفتم فراموشم نكن گفتي تو در يادي مگر؟
گفتم خموشم سالها گفتي تو فريادي مگر؟
گفتم كه بر بادم مده گفتي نه بر بادي مگر؟
|
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6466 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 05 آذر 1384، ساعت 15:53 |
|
 |
3 سال پيش |
|
#26
|
| |
عزلهاي صفر گرمي
"عزل" يعني چي؟ |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3421 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
شنبه 05 آذر 1384، ساعت 18:07 |
|
 |
3 سال پيش |
|
#27
|
| |
| احسان نوشته بود: |
عزلهاي صفر گرمي
"عزل" يعني چي؟  |
نقطه "غ" به مرور زمان کم رنگ و کم رنگتر شد تا اينکه امروز شما متوجه شدي پاک شده. باز پر رنگش کردم. از تذکرت خيلي ممنون. |
|
|
|
|
|
|
 |
armoazn  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 تير 1384 مجموع ارسالها: 1276 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: قديم و شيراز جنسيت: مرد |
 |
شنبه 05 آذر 1384، ساعت 23:54 |
|
 |
3 سال پيش |
|
#28
|
| |
| mhaji نوشته بود: |
هزار
هزار رنج نبرده
هزار فتح نکرده
هزار عهد نبسته
هزار کوه نــکــنده
هزار قاف نـــــرفته
هزار شير نکــشته
هزار شهر نگــشته
هزار شوخ نـشسته
هزار فحش نـــــــداده
و هزار زهر نـــخورده را
ميماندي تا مي بردم، ميکردم، مي بستم، ميکندم، ميرفتم، ميکشتم، ميگشتم، ميشستم، ميدادم و مي خوردم
تا مي مردم!
اين غزل، واقعا يک شاهکار عددي بود  |
البته ميتوان اين نکته رو هم اضافه نمود :
هزار راه نرفته >>تلميح از برنامه ان |
|
|
|
|
|
|
 |
فلفلو  پرچونه!!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 آبان 1382 مجموع ارسالها: 702 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 06 آذر 1384، ساعت 13:56 |
|
 |
3 سال پيش |
|
#29
|
| |
| احسان نوشته بود: |
البته اين شعر نه غزل هست و نه صفر گرمي!
ولي براي اينکه من هم توي اين موضوع، پست داشته باشم، کفايت ميکنه!
گفتم تو شيرين مني گفتي تو فرهادي مگر؟
گفتم خرابت ميشوم گفتي تو آبادي مگر؟
گفتم ندادي دل به من گفتي تو جان دادي مگر؟
گفتم ز كويت ميروم گفتي تو آزادي مگر؟
گفتم فراموشم نكن گفتي تو در يادي مگر؟
گفتم خموشم سالها گفتي تو فريادي مگر؟
گفتم كه بر بادم مده گفتي نه بر بادي مگر؟
 |
بابا ايول شاعر |
|
_________________ كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
|
|
|
|
|
 |
armoazn  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 تير 1384 مجموع ارسالها: 1276 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: قديم و شيراز جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 07 آذر 1384، ساعت 0:46 |
|
 |
3 سال پيش |
|
#30
|
| |
سنگ و گربه
دی بر میگشتم من زکار
گربه ای دیدمش من در کنار
تخته سنگي بود در جیب
در اوردم و کوبیدم بر سرش
ناگهان رو کردو به من گفت:چرا سنگ میزنی تو ای دوست ؟
گفتم غم تو دارم گفتی که من ندارم
گفتم که یار من شو گفتی کرفس ندارم
میگذرد روزگارم
با خوشی و بی پولی سر مستم
اما چه دردی که نیست
کمال همنشینی درمن اثرکرد
پولا ی جیبم من را هم دودر کرد
و بعد هم رفتم
اما اخر نفهمیدم که چرا سنگ را بر سر گربه کوبیدم؟
نکته: ( سخن چین بدبخت هیزم کش است) |
|
|
|
|
|
|
 |
|
|