| نویسنده |
پیغام |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 12:11 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#76
|
| |
ابراهیم بن فاتک گوید : چون حسين بن منصور را آوردند تا به صليب کشند ؛ چشمش به چوبه دار و ميخها افتاد ؛چندان خنديد که اشک از چشمانش روان شد . آنگاه به مردم نگريست . شبلی را در ميان آنان ديد به او گفت : ابوبکر ؛ سجاده ات را با خود داری ؟ شبلی گفت : آری شيخ . حسين گفت : آن را برايم گسترده ساز . شبلی سجاده را گسترد و حسين بن منصور بر روی آن دو رکعت نماز خواند و من نزديک وی ايستاده بودم . و چون سلام نماز را گفت ؛ سخنان بسياری بر زبان راند که من همه آنها را به خاطر نسپردم ؛ ليکن آن مقدار را که به خاطر سپردم چنين است :
بارخدايا تو را سوگند می دهم که توان سپاسگذاری از اين نعمتی را که روزی من فرمودی ؛ بر من ارزانی داری ؛ آنچنانکه جلوه های جمال چهره خويش را بر من آشکار نمودی و از ديگران منع داشتی و نگريستن به اسرار پنهانت را برای من روا دانستی و برای ديگران حرام گردانيدی .
بارخدايا ؛ اينان بندگان تو اند که گرد آمده اند تا از روی تعصب نسبت به دين تو ؛ و نيز برای تقرب جستن به تو مرا به قتل رسانند ؛ آنان را ببخش و بيامرز . اگر آنچه را که بر آنان پنهان داشتی بر من نيز پنهان می داشتی ؛ هرگز به چنين بلايی گرفتار نمی آمدم . سپاس تو را ؛ بر آنچه می کنی و می خواهی .
آنگاه حسين زبان فروبست و خاموش به مناجات پرداخت . در اين هنگام ابوالحارث جلاد پيش آمد و سيليی بر صورت حسين زد به طوری که بينی او بشکست و خون بر روی و ريش او روان شد . شبلی نعره ای کشيد و جامه بر تن دريد و بر ابوالحسن واسطی و گروه بسياری از صوفيان سرشناسی که در آنجا حاضر بودند غشی افتاد و می رفت تا آشوبی بزرگ بر پا شود ... |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 12:18 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#77
|
| |
حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان ميكرد . حكايت اين است :
مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت . بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گر چه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد . شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود ، او همه ي كارگران را گردآورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد . بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : (( اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند )) .
مرد ثروتمند خنديد و گفت : (( به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ ))
كارگران يكصدا گفتند : (( نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم )) .
مرد دارا گفت : (( من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم . من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نميشود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .))
مسيح گفت : (( بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشان مي شود . اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .))
شما نميدانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه درائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 12:19 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#78
|
| |
شاعر وفرشته ای باهم دوست شدند فرشته پری به شاعر دادو شاعرشعری به فرشته .
شاعر پر فرشته را لای دفترش گذاشت وشعرهایش بوی اسمان گرفت وفرشته شعر شاعر را زمزمه کردودهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت:دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هردوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی اسمان را بشنود
زمین برایش کوچک است وفرشته ای که مزه عشق را بچشد اسمان برایش تنگ.
پر فرشته دست شاعر را گرفت تا راههای اسمان را نشانش بدهد و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه ای زمین را نشانش بدهد شب که هر دو به خانه برگشتند
روی بال فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 12:20 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#79
|
| |
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
-اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند
خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند
شل سیلور استاین |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 12:21 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#80
|
| |
خدا نگهبان هماره اين فرشتگان نگهبان باد !
قبل از اينکه پا به اين دنياي پر مشغله ي آدما بزارم در بهشت بودم
آنجا مکان امني بود ... از کينه و دروغ و ريا خبري نبود...
روزها با فرشتگان بازي مي کردم
و شبها با نوازش و داستان هاي زيبايشان به خواب مي رفتم
تا اينکه روزي خداوندمرا نزد خود خواست و گفت:
" وقت رفتنت به زمين فرا رسيده ..."
من با شنيدن اين حرف ناراحت شدم به خداگفتم:
"خدايا اما من نمي خواهم از اينجا بروم دلم براي فرشته ها تنگ ميشه"
خداگفت:"نگران نباش يکي از اين فرشته را محافظت خواهم گذاشت..."
كه با بهانه گيري گفتم :خدايا ولي ديگر فرشته اي نيست که با من بازي کند و شب
ها برايم قصه بخواند و خيلي از کار هاي ديگر را برايم انجام دهد و بهم بياموزد..."
خداوندلبخند زد و گفت:
" فکر اون را هم کردم به زمين که بروي فرشته اي منتظر تو است
او به تو مي آموزد که چگونه حرف بزني
راه بروي و تمام کارهايي را که مي گويي او برايت انجام خواهد داد اگر مريض شدي
شب را بخاطرت با بيداري به صبح مي رساند
او حتي از فرشته محافظت هم برايت عزيزتر خواهد بود"....
از خداپرسيدم:"نام آن فرشته ي مهربان چيه؟!..."
خدا بار ديگر لبخندي زد و گفت:
" نام او مهم نيست فقط کافي است به او بگويي
•¤**¤•مادر •¤**¤•
مادر عزيزم فرشتهء نگهبانم هميشه دوستت دارم. |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 12:22 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#81
|
| |
پیرزن با وجود سن بالا همچنان مورد علاقه دیگران بود.
از او پرسیدند که با چه وسایلی خود را آرایش کرده و اینقدر زیبا به نظر می رسد؟
پیر زن با اعتماد جواب داد: من واقعیت را بر لبانم کشیده، با احترام و مهربانی صدایم را نرم کرده، با همدردی گوش هایم را تزیین نموده و با کمک رسانی به دیگران از دست های خود مراقبت می کنم. من با درستکاری سیمای خود را بهتر نموده و با عشق واقعی روحیه خود را زیباتر می سازم.
این راز زیبائی من است. |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 12:23 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#82
|
| |
یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند به دنبال ان برگهای ضعیف جدا شدند و ارام بر روی زمین افتادند شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا این که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسیار لذت می برد .برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبید ه بود و همچنان از افتادن مقاومت می کرد .در این حین باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید ان را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد .
وقتی باغبان چشمش به ان شاخه افتا د با دیدن تنها برگ ان ا زقطع کردنش صرف نظر کرد بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه وبرگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین با ر خودش را تکاند تا این که به ناچاربرگ با تمام مقاومتی که از خود نشان می داد از شاخه جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت .باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به ان شاخه افتاد و بی درنگ با یک ضربه ان را از بیخ کند شاخه بدون انکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد.
ناگها ن صدای برگ جوان را شنید که می گفت:
((اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حیاتتت من بودم)) |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 12:25 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#83
|
| |
چهار شمع به آرامي مي سوختند، محيط آن قدر ساکت بود که مي شد صداي صحبت آنها را شنيد.اولين شمع گفت: « من صلح هستم، هيچ کس نمي تواند مرا هميشه روشن نگه دارد. فکر مي کنم که به زودي خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت: « من ايمان هستم، واقعا انگار کسي به من نيازي ندارد براي همين من ديگر رعبتي ندارم که بيشتر از اين روشن بمانم . » حرف شمع ايمان که تمام شد ،نسيم ملايمي وزيدو آن را خاموش کرد.
وقتي نوبت به سومين شمع رسيد با اندوه کفت: « من عشق هستم توانايي آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناري انداخته اند و اهميتم را نمي فهمند، آها حتي فراموش کرده اند که به نزديکترين کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بي درنگ خاموش شد . کودکي وارد اتاق شد و ديد که سه شمع ديگر نمي سوزند. او گفت: « شما که مي خواستيد تا آخرين لحظه روشن بمانيد، پس چرا ديگر نمي سوزيد؟» چهارمين شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتي من روشن هستم، به کمک هم مي توانيم شمع هاي ديگر را روشن کنيم. من اميد هستم. » چشمان کودک درخشيد، شمع اميد را برداشت و بقيه شمع ها را روشن کرد.
بنابر اين شعله اميد هرگز نبايد خاموش شود. ما بايد هميشه اميد و ايمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنيم |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 12:26 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#84
|
| |
استاد مي گويد: - دوست عزيزم ، بايد چيزي را برايت بگويم ، شايد نداني . فكركردم چه طور از بار تلخ اين خبر بكاهم - چه طور آب و رنگ بهتري به آن بدهم ، وعده بهشت و وعده ديدار با حق را به آن بيفزايم ، توضيح هاي رازآميز برايش بيابم - اما حاصلي نداشت
نفس عميقي بكش ، وخودت را آماده كن. بايد بي پرده صحبت كنم و به تو اطمينان ميدهم به آن چه ميگويم كاملا مطمئنم . اين يك پيشگويي خطا ناپذير است ، هيچ ترديدي در مورد آن وجود ندارد
پيشگويي چنين است : تو خواهي مرد
شايد فردا ، يا پنجاه سال ديگر ، اما - دير يا زود - خواهي مرد . حتي اگر دلت نخواهد . حتي اگر برنامه ديگري داشته باشي . پس به آنچه امروز ميخواهي انجام بدهي، بينديش و به آن چه فردا ميخواهي انجام دهي و به آن چه در ادامه زندگي ات
ميخواهي بكني
پائولوكوئليو |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 12:27 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#85
|
| |
لیلی زندگی کن
لیلی قصه اش را دوباره خواند. برای هزارومین بار و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد.
لیلی گریست و گفت :کاش این گونه نبود.
خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغیر نخواهد داد.
لیلی قصه ات را عوض کن.
لیلی اما ترسید
لیلی به مردن عادت داشت .
تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.
خدا گفت : لیلی عشق می ورزد تا نمیرد دنیا لیلی زنده می خواهد
لیلی اه نیست لیلی اشک نیست لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست
لیلی زندگی است لیلی زندگی کن .
اگر لیلی بمیرددیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟
چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟
چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟
چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟
لیلی قصه ات را دوباره بنویس.
لیلی به قصه اش برگشت.
این بار اما نه به قصد مردن.
که به قصد زندگی و ان وقت به یاد اوردکه تاریخ پر بود ه از لیلی های ساده گمنام.
سالیانی است که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد.
زیرا خدا در او دمیده است
و هر که خدا در او بدمد عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران زمین است نام دیگر انسان |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 12:28 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#86
|
| |
راننده کاميوني وارد رستوران شد.
دقايي پس از اين که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسيکلت سوار هم به رستوران آمدند و يک راست به سراغ ميز راننده کاميون رفتند و بعد از چند دقيقه پچ پچ کردن، اولي سيگارش را در استکان چاي راننده خاموش کرد.
راننده به او چيزي نگفت . دومي شيشه نوشابه را روي سر راننده خالي کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتي راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمين خورد ولي باز هم ساکت ماند.
دقايقي بعد از خروج راننده از رستوران يکي از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بي خاصيتي بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!
رستورانچي جواب داد : از همه بدتر رانندگي بلد نبود چون وقتي داشت مي رفت دنده عقب 3 موتور نازنين را خرد کرد و رفت. |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 12:29 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#87
|
| |
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هماتاقيش روي تخت بخوابد.
آنها ساعتها با يكديگر صحبت ميكردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مينشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره ميديد براي هماتاقيش توصيف ميكرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه ميگرفت.
اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميكرد ، هماتاقيش چشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميكرد.
روزها و هفتهها سپري شد.
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او ميتوانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.
در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هماتاقيش را وادار ميكرده چنين مناظر دلانگيزي را براي او توصيف كند !
پرستار پاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نميتوانست ديوار را ببيند... |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 12:29 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#88
|
| |
يه روز، وقتي هيزم شکن مشغول قطع کردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ،
تبرش افتاد تو رودخونه.وقتي در حال گريه کردن بود يه فرشته اومد و
ازش پرسيد:چرا گريه ميكني؟
هيزم شکن گفت که تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. " آيا اين تبر توست؟هيزم شکن جواب داد: " نه".
فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد که آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شکن جواب داد : نه.
فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟
جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
يه روز وقتي داشت با زنش کنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب.هيزم شکن داشت گريه مي کرد که فرشته باز هم اومد و پرسيد: که چرا گريه مي کني؟
"اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. "
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟
هيزم شکن فرياد زد" آره ".
فرشته عصباني شد. " تو تقلب کردي، اين نامرديه. "
هيزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به جنيفر لوپز " نه" ميگفتم تو ميرفتي و با کاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به کاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم" آره" . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود که اين بار گفتم آره.
نکته اخلاقي اين داستان اينه که هر وقت يه مرد دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و منطقیه !!! |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 12:30 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#89
|
| |
زاهد پيري به بارگاه قدرتمندترين پادشاه دوران دعوت شد. پادشاه گفت : به مرد
مقدسي كه با اندك چيز راضي ميشود ، غبطه ميبرم
زاهد پاسخ داد : اعلي حضرتا ، من به شما غبطه مي برم كه زودتر از من راضي ميشويد
پادشاه با آزردگي گفت : منظورت چيست ؟ تمام اين سرزمين از آن من است
زاهد گفت : دقيقا . من آهنگ كرات دارم ، رودها و كوهسارهاي سراسر جهان را دارم . ماه وخورشيدرا دارم ، چون درروان خود، خدا را دارم . اما اعلي حضرتا ، شما فقط همين قلمرو را داريد
پائولو كوئليو |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 12:32 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#90
|
| |
روزي مردي عقربي را ديد که درون آب دست و پا ميزند او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد .
مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را
ديد و پرسيد : براي چه عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي ؟ مرد پاسخ داد : اين طبيعت
عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم چرا بايد مانع
عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتا نيش ميزند ؟؟
عشق ورزيدن را متوقف نساز . لطف و مهرباني خود را دريغ نکن .حتي اگر ديگران تو را بيازارند |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
|
|