| نویسنده |
پیغام |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 7220 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 26 مهر 1384، ساعت 16:48 |
|
 |
3 سال و 1 ماه پيش |
|
#61
|
| |
اينجا که ديوونه خونه نيست! |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 26 مهر 1384، ساعت 21:06 |
|
 |
3 سال و 1 ماه پيش |
|
#62
|
| |
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 26 مهر 1384، ساعت 21:14 |
|
 |
3 سال و 1 ماه پيش |
|
#63
|
| |
مادر به فرزند
اگر فردا آمد و من ديگر آنجا نبودم
اگر آفتاب طلوع كننده چشمهايت را پر از اشك يافت
اميد وارم گريه نكني
آنچنانكه امروز مي گريستي
وقتي فكر مي كني به چيزهايي كه نتوانستيم به يكديگر بگوييم
مي دانم چقدر مرا دوست داري
همانقدر كه من تو را دوست دارم
هر وقت به من فكر مي كني
مي دانم چقدر دلت برايم تنگ مي شود
اما چون فردا را بدون من آغاز كردي
سعي كن بفهمي كه فرشته اي نام مرا خواند
و دست لرزان مرا گرفت
و گفت جاي من فراهم شده در بهشتي دور دست
و من بايد ترك گويم تمام كساني را كه دوست دارم
اما چون بر مي گردم تا شما را ترك گويم
اشكي از گونه هايم مي چكد
چرا كه تمام طول زندگيم نمي خواستم بميرم
كه چيز هاي زيادي براي زنده ماندن داشتم
هنوز كار هاي ناتمام بسيار دارم
برايم باور نكردني بود كه روزي شما را ترك كنم
هميشه به گذشته فكر خواهم كرد
به خوبيهايش و بديهايش
چقدر همديگر را دوست داشتيم
چقدر در كنار هم خوش بوديم
اگر باز ديروز بيايد
حتي براي لحظه اي فرصت دارم با تو خداحافظي كنم و تو را ببوسم
و ممكن است لبخند تو را باز ببينم
اما خوب مي دانم كه اين شدني نيست
چرا كه جاي خالي من و خاطراتم
يادگار من خواهد بود
و وقتي به دنيا فكر مي كنم
و چيزهايي كه ممكن است فردا دلم برايشان تنگ شود
من به ياد تو مي افتم و در اين زمان دلم از اندوه پر مي شود
اما وقتي از دروازه بهشت عبور كردم
فكر كردم به خا نه ام آمده ام
خدا نگاهي به من انداخت و لبخندي زد
از آن تخت سلطنت طلاييش
و گفت :
اين جاودانگي است و تمام آنچه به تو قول داده بودم
زندگيت در زمين تمام شد
اما زندگي جديد تو در اينجا آغاز گرديد
ديگر فردايي وجود ندارد
امروز براي هميشه باقي است
تو به من بسيار وفادار بودي
راستگو و امين بودي
ترا آمرزيده ام
و آزاد هستي
بيا و دست مرا بگير
و زندگيت را با من تقسيم كن
پس چون فردا آيد
فكر نكن خيلي از هم دوريم
چرا كه هر زمان به من فكر مي كني
من همانجا در قلب توام
فرزند به مادر
اكر مي دانستم آخرين بار است كه مي بينم مي خوابي
تو راسخت در آغوش مي گرفتم و دعا ميكردم خداجانت را ازتن نگيرد
اگر مي دانستم آخرين باري است كه مي بينم از در خارج مي شوي
تو را در آغوش گرفته مي بوسيدم و التماس مي كردم كه برگردي
اگر مي دانستم آخرين بار است كه صداي رسايت را مي شنو م
حرف به حرفش را ظبط مي كردم تا روزها و بارها و بارها به آنها گوش دهم
اگر مي دانستم اين آخرين بار است،
زماني درنگ ميكردم تا بگويم دلم برايت تنگ مي شود
اگر مي دانستم آخرين بار است كه با دستان لرزانت دستهايم را مي فشاري
بر زمين مي افتادم و بر پاهايت بوسه مي زدم تا مرا آمرزش كني و با آن
دستان لرزانت برايم دعا كني براي تمام مشقاتي كه براي من روزها و شبها تحمل كردي…………. تا از من مراقبت كني و مرا تربيت كني ........
اگر مي دانستم..........
اگر مي دانستم.......... |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 26 مهر 1384، ساعت 21:16 |
|
 |
3 سال و 1 ماه پيش |
|
#64
|
| |
برای او که مهربان ترین است
قدم زنان در خیابانی بلند که انتهایش بی نشان بود که درختان بلند بلند تر از افکار من در بلندای خیابان سر به شانه ی یکدیگر گذاشته خیابان را یک رنگ سبز می نمود دست در جیب سر به هوا اشک جاری در فکر حرفهایش بودم می رفتم بدون آنکه بخواهم بروم از پشت پرده اشک ها دیدم
.................قاصدکی آمد در خیالم گفتم گاه یک قاصدک به تو دل میبندد و گاه تو به قاصدکی گاه در کنارهم می شوید ما گاه بدون هم می شوید منِ تنها
قاصدک خبرم داد خبرِ بی خبری خبر از عشق خبر از من خبر از تو خبر از ما گفت از ارزش دل گفت از قیمت عشق گفت از
.................گفتم کی و کجا گفت الان و در آن لحظه قلبم را به ضرب سکه ی عشق سپردم و به دیواره ی قلبم اسمی حّک کردم
ای چنین اولین عشقگونه هایت با دو شیار موّرب که غرور تو را هدایت می کند و سرنوشت مرا که شب را تحّمل کرده ام بی آنکه به انتظار صبح مسلح بوده باشم و چشمانت راز آتش است عشقت پیروزی آدمی است هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد و آغوشت اندک جایی برای زیستن اندک جایی برای مُردن و گریز از شهر که با هزار انگشت به وقاحت پاکی آسمان را متّهم می کند دستانت آتشی است و دوستانی که یاری می دهند تا دشمنی از یاد برده شود پیشانیت آیینه ی بلند است تابناک و بلند که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 26 مهر 1384، ساعت 21:18 |
|
 |
3 سال و 1 ماه پيش |
|
#65
|
| |
در زمان ها ی گذشته، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسياری هم غرولند می كردندكه اين چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزديك غروب، يك روستايی كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كيسه ای را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و يك يادداشت پیدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : هر سد و مانعی می تواند يك شانس برای تغيير زندگی انسان باشد |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 24 آبان 1384، ساعت 10:26 |
|
 |
3 سال پيش |
|
#66
|
| |
قلوه سنگهای زندگی
در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس درس آورد . وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت . سپس ...
چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت . آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند ، پرسید : آیا لیوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روی قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت . بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به درون فضا های خالی بین قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجویان پرسید : آیا لیوان پر شده است ؟ همگی پاسخ دادند : بله پر شده است .
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتی شن را برداشت و داخل لیوان ریخت . ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگ ها و ریگ ها را پر کردند . استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید : آیا لیوان پر شده است ؟ دانشجویان همصدا جواب دادند : بله پر شده است .استاد از داخل جعبه یک بطری آب برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد . آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد . این بار قبل از این که استاد سوالی بکند دانشجویان با خنده فریاد زدند: بله پر شده..
بعد از آن که خنده ها تمام شد استاد گفت : این لیوان مانند شیشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامتی ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چیزهایی که اگر هر چیز دیگری را از دست دادید و فقط اینها برایتان باقی ماندند هنوز هم زندگی شما پر است .
استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد : ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که در زندگی مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید ، دیگر جایی برای سنگها و ریگها باقی نمی ماند . این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند .در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف کنید که واقعا اهمیت دارند .
همسرتان را برای شام به رستوران ببرید . با فرزندانتان بازی کنید . و به دوستان خود سر بزنید . برای نظافت خانه یا تعمیر خرابی های کوچک همیشه وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ های زندگیتان برسید . بقیه چیزها حکم ذرات شن را دارند.
برگرفته از کتاب : عشق بدون قید و شرط |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 24 آبان 1384، ساعت 10:27 |
|
 |
3 سال پيش |
|
#67
|
| |
چند حكايت از پائولوكوئيلو
شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه او
فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند
ديگري گفت:موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم
وقتي به قله رسيد ند ، شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها
را پايين ببريد
شهسوار اولي گفت: مي بيني؟ بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم
ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد، هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند.
مرشدمي گويد:تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند
رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد
پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم،
غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست
مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود
مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم
مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟
مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني
زائوچي در مورد اين داستان مي گويد :
خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کتد
مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند
زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است
او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است ، همان پول گلدان ساده را مي گيري؟
فروشنده گفت: من هنرمندم .
قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
s.m.s  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384 مجموع ارسالها: 895 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 01 آذر 1384، ساعت 19:31 |
|
 |
2 سال و 12 ماه پيش |
|
#68
|
| |
فردی از پروردگار درخواست نمود تا بهشت و جهنم را به او نشان دهد.خداوند پذیرفت و او را داخل اتاقی نمود که جمعی از مردمان دور یک دیگ بزرگ غذا نشسته اند ،همه گرسنه نا امید و در عذاب بودند.هر کدام قاشقی داشت که به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود،به طوری که نمیتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند!عذاب آنها واقعا وحشتناک بود.آنگاه خداوند گفت اینک بهشت را به تو نشان میدهم.او را به اتاق دیگری که درست مشابه اولی بود وارد کرد.دیگی از غذا،جمعی از مردمان،وهمان قاشقهای دسته بلند.ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند.مرد گفت نمی فهمم!چرا در اینجا همه شادند در حالی که در اتاق دیگر بد بخت هستند؟ با آنکه همه چیزشان یکسان است.خداوند تبسمی کرد و گفت : خیلی ساده است.در اینجا آنها یاد گرفته اند هوای یکدیگر را داشته باشند هر کسی با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد.چون ایمان دارد کسی هست که غذا در دهان او بگذارد.
آن لاندرز،غذای روح |
|
_________________
من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها
|
|
|
|
|
 |
s.m.s  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384 مجموع ارسالها: 895 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 13 آذر 1384، ساعت 22:56 |
|
 |
2 سال و 11 ماه پيش |
|
#69
|
| |
روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده، تمام احساسها كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند. خوشبختي، پولداري، عشق، دانايي، صبر، غم، ترس، و ... هر كدام به روش خود مي زيستند تا اينكه يه روز دانايي به همه گفت:
هرچه زودتر اين جزيره را ترك كنين، زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خونه شون بيرون آوردند و تعميرش كردند و پس از عايق كاري و
اصلاح پاروها، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند.
روز حادثه كه رسيد همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پاروزنان جزيره رو ترك كردند. در اين ميان، ”عشق“ هم سوار بر قايقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزيره، متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار ساحل آمده بودند و ”وحشت“ را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود."عشق“ سريعا برگشت و قايقش را به همه ي حيوانها و ”وحشتِ“ زنداني
شده توسط آنها سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي ”عشق“ نماند. قايق رفت و ”عشق“ تنها در جزيره ماند جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب مي رفت و ”عشق“ تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا ”ترس“ جزيره را ترك كرده بود. اما نياز به كمك داشت.
فرياد زد و همه ي احساسها كمك خواست. اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكيها، قايق وستش”پولداري“ را ديد و گفت: ”پولداري“ عزيز، به من كمك كن؟
پولداري“ گفت: متاسفم، قايق من پر از پول و شمش و طلاست و جاي خالي ندارد.
“ عشق“ رو به سوي قايق ”غرور“ كرد و گفت: مرا نجات ميدهي؟
“ غرور“ پاسخ داد: ”هرگز، تو خيسي و مرا خيس مي كني“
عشق“ رو به سوي ”غم“ كرد و گفت: اي ”غم“ عزيز، مرا نجات بده“
اما ”غم“ گفت: متاسفم ”عشق“ عزيز، من اونقدر غمگينم كه يكي بايد بياد و خودمو نجات بده
در اين بين ”خوشگذراني“ و ”بيكاري“ از كنار عشق گذشتند، ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست از دور ”شهوت“ را ديد و به او گفت:
شهوت عزيز، من را نجات ميدي؟ شهوت پاسخ داد: هرگز .... برو به درك ..... سالها منتظر اين لحظه بودم كه و بميري! ... حالا بيام نجاتت بدم؟
عشق كه نمي تونست ”نااميد“ باشه، رو به سوي خدا
كرد و گفت: خدايا... منو نجات بده ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد: نگران نباش من دارم به كمكت مي آيم عشق آنقدر آب خورده بود كه ديگه نمي توانست روي آب خودش را نگه دارد و بيهوش شد پس از به هوش آمدن، با تعجب خودش را در قايق ”دانايي“ يافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرامتر از هميشه. جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مي آمد،
زيرا امتحان نيت قلبي احساسها ديگه به پايان رسيده بود عشق برخاست. به ”دانايي“ سلام كرد و از او تشكر نمود دانايي پاسخ سلامش را داد و گفت: من ”شجاعتش“ را نداشتم كه به سمت تو بيايم. شجاعت هم كه قايقش دور از من بود، نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند. پس مي بيني كه هيچكدام از ما تو را نجات نداديم! يعني اتحاد لازم را بدون تو نداشتيم. تو حكم فرمانده بقيه ي
احساسها را داري عشق“ با تعجب گفت: پس اون صدا كي بود كه بمن گفت براي نجات من مي آد؟"
دانايي گفت: او زمان بود عشق با تعجب! گفت: زمان؟ دانايي لبخندي زد و پاسخ داد: بله، ”زمان“....
چون اين فقط ”زمان“ است كه لياقتش را دارد تا بفهمد كه ............ ”عشق“ چقدر بزرگ است !!!!!! |
|
_________________
من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3418 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 18 دي 1384، ساعت 10:23 |
|
 |
2 سال و 10 ماه پيش |
|
#70
|
| |
بر فرشی از آب
روزهایم
خدایانم
و بیماریهایم را میبافم.
بر فرشی از سبز
تأسفهای سرخم
فرداهای آبی ام
روستاهای زردم
و نانهای عسلی ام را میبافم.
بر فرشی از خاک
نابودی ام را میبافم
شبم را میدوزم
گرسنگی ام
و سوگواری ام
و کشتی جنگی تردیدهایم را
که بر هزاران آب میراند
بر آبهای ناآرام
بر آبهای نامیرا.
شاعر: توماس برنهارد
مترجم: محمدعلی شکیبایی
منبع: رواق |
|
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 26 دي 1384، ساعت 14:50 |
|
 |
2 سال و 10 ماه پيش |
|
#71
|
| |
سازنده ترين كلمه گذشت است ... آن را تمرين كن
پرمعني ترين كلمه " ما " است ... آن را به كار ببر
عميق ترين كلمه "عشق" است ... به آن ارج بنه.
بي رحم ترين كلمه "تنفر " است ... از بين ببرش.
سركش ترين كلمه" تنفر" است ... با آن بازي نكن.
خودخواهانه ترين كلمه " من " است... از آن حذر كن.
ناپايدارترين كلمه " خشم" است... آن را فرو ببر. |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3418 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
جمعه 08 ارديبهشت 1385، ساعت 10:30 |
|
 |
2 سال و 6 ماه پيش |
|
#72
|
| |
یک عاشقانه ناآرام برای سال سگ! --- عباس حسیننژاد
قصد ازدواج داشت.
تغییراتی در وضعیت جسمیاش دیدهبود که فرا رسیدن زمان ازدواجش را نوید میداد.
از این بابت خیلی خوشحال بود.
*
مدتی بود که به دیدار پنهانی چشمهایی عادت کردهبود که هر روز او را میپاییدند.
نزدیک شدن به آن چشمها کار آسانی نبود؛ خون بود که موج میزد از آن نگاهها و قلبش گاهی اوقات یاریاش نمیداد.
*
قرارشان را گذاشتند.
کمی شرایط سخت بود اما عشق کار خودش را کرده بود!
*
آن روز که چوپان ده مانند چند روز گذشته شوخیاش گرفتهبود و فریاد زد گرگ آمد گرگ آمد و کسی نیامد، مراسمشان برگزار شد.
*
میهمانی با شکوهی بود ازدواج سگ گله و گرگ زیبا!
|
|
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 12:04 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#73
|
| |
ماه گفت: "تنهايی؟"
گفتم: "آره، می آيی توی حوض بازی کنيم؟"
خم شدم توی حوض. ماهی های قرمز هنوز می آمدند کف آب، و به ماه می گفتند: "آب، آب، آب."
ماه خودش را پهن کرده بود روی آب. پخش می شد، تکرار می شد، و انگار در حافظه ی آب غرق می شد. شايد هم حوض داشت ماه از بر می کرد. سطر به سطر می خواند و لايه لايه قورت می داد.
ماهی ها از من نمی ترسيدند. توی مشت من با ماه حرف می زدند و پيش می رفتند. بعد ديدم مادربزرگم خم شده توی حوض.
آمده بودم کف آب، و به ماه می گفتم: "آب |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 12:09 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#74
|
| |
زيباترين قلب
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب
را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و
هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي
زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند.
مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با
قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او
برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي
جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايي
دندانه دندانه درآن ديده ميشد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را
پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند
كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛
قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي از زخم و بريدگي و خراش
است . پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من
هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر
انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم
را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب
خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛
اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد
كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزي
از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند .
گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام .
اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي
كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست ؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير
ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي
بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و
در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به
جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود
زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود . |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 18 مرداد 1385، ساعت 12:10 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#75
|
| |
آورده اند که شیخ روزی در نیشابور با جمعی بسیار به کویی می رفتند ، زنی پاره ای خاکستر از بام می انداخت ، بعضی از آن بر جامه شیخ افتاد ، شیخ از آن متاثر نگشت . جمع در اظطراب آمدند و خواستند که حرکتی کنند با صاحبخانه . شیخ ما گفت آرام گیرید! کسی که مستوجب آتش بود با او به خاکستر قناعت کنند ، بسیار شکر واجب آید . جمله جمع را وقت خوش گشت و هیچ آزاری به کسی نرسانیدند وبسیار بگریستند .
*
خواجه حسن مودب گوید که آوازه شیخ در نیشابور منتشر شد که پیر صوفیان آمده است و مجلس می گوید ، و من صوفیان را خوار نگریستمی ، گفتم صوفی علم نداند چگونه مجلس گوید ؟ روزی بر سبیل امتحان به مجلس شیخ شدم و پیش تخت او بنشستم ، جامه ها ی فاخر پوشیده و دستار طبری در سر بسته با دلی پرانکار و داوری .
شیخ مجلس می گفت ، چون مجلس به آخر آورد ، از جهت درویشی جامه ای خواست ، مرا در دل آمد که دستار خویش بدهم ، باز گفتم با دل خویش که مرا این دستار از آمل هدیه آورده اند و ده دینار نیشابوری قیمت این است ، ندهم .
دیگر بار شیخ حدیث دستار کرد ، باز مرا در دل افتاد که دستار بدهم ، باز اندیشه را رد کردم و همان اندیشه اول در دلم آمد ....
پیری درپهلوی من نشسته بود ، سوال کرد ای شیخ : حق سبحانه و تعالی با بنده سخن گوید ؟ شیخ گفت : از بهر دستار طبری دوبار بیش نگوید .
حسن مودب گفت : چون من آن سخن شنودم ، لرزه بر من افتاد ، برخاستم و فرا پیش شیخ شدم و دستار و جامه جمله بدان درویش دادم ....
... و او خادم شیخ ما بوده است و باقی عمر در خدمت شیخ بیستاد و خاکش به میهنه است |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
|
|