| نویسنده |
پیغام |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 23 مهر 1384، ساعت 17:58 |
|
 |
3 سال و 1 ماه پيش |
|
#46
|
| |
حالا ديگه باغبون از در گذشت ...... يه نگاه انداخت به آسمون. همون آسموني ابي که وقتي خسته مي شد نگاهشو مي دوخت بهش و از لابلاي برگاي درختاي باغ يه دل سير نگاش مي کرد.... اينجا اما آسمون رو نمي بايست از لابلاي برگا ورانداز کنه ..... اصلا مثل اينکه اينجا آسمونش وسيعتر بود .....
باغبون ياد قاصدکي افتاد که براش پيغوم آورده بود يه باغبون تازه به زودي براي گل ميرسه ...... شايدم گل به واسطه يه قاصدک تازه نفس تا حالا براي باغبوناي ديگه پيغوم فرستاده باشه.......
يه باغبون تازه .... باغبون وقتي اين خبرو شنيد يه غم عجيبي رو دلش نشست اما بعد با خودش فکر کرد که اين به نفع گل هست ، مگر غير از اين بود که باغبون مي خواست گل شاداب باشه و مملو از طراوت و زيبايي ... مگر غير از اين بود که همه جماعت باغبونا دوستدار گلا هستن پس آروم آروم دعا کرد ... دعا کرد که يه باغبون خوب براي گل آتش برسه ، باغبوني که به گل براي شکفتنش کمک کنه .... وبعد با صداي آرومي براي خودش خوند ....
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است ...
بگذار گل آتش باشد از آن باغبان تازه وارد .
چه دشت وسيعي .....
اينجا حتي پرنده هم پر نميزنه ...... اينجا فقط باغبون هست و آسمون ... باغبون هست و باد ..... باغبون هست و سکوت ... باغبون هست و خدا ...... از اينجا به بعد باغبون ديروز ميشه مسافر امروز......
توسکوت ميشه خدا روبهتر حس کرد ..... شايد سفر به ديار تنهايي هم جزوي از زندگي مسافراست .... سفري که تنها خودش هست و خودش ....
با خودش گفت مسافر: معلوم نيست چقدر اين سفر طول بکشه شايد کم ، شايد زياد ، شايد تا به پايان عمر ....
اما هر چي که باشه مهم همين مسيره .... مسيري که از مقصد مهمتره ..... مسيري که خيلي چيزا مي تونه بهت ياد بده ..... مسيري که مي خواست دلش رو بسپاره به خدا ........ نزديک غروب بود ، خورشيد خانم آروم آروم داشت غروب مي کرد و مسافر آروم آروم همچون رودي بي صدا جاري مي شد به همان سمتي که او غروب مي کرد ..... |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 23 مهر 1384، ساعت 18:00 |
|
 |
3 سال و 1 ماه پيش |
|
#47
|
| |
پسر بچه شرور
پسر بچه شروري اطرافيان خود را با سخنان زشتش ناراحت مي كرد. روزي پدرش جعبه اي پراز ميخ به او داد و گفت : هر بار كه كسي را با حرف هايت نارحت كردي ، يكي از اين ميخ هارا به ديوار انبار بكوب .
روز اول پسرك بيست ميخ به ديوار كوبيد ، پدر از او خواست تا سعي كند تعداد دفعاتي كه ديگران را مي آزارد ، كم كند . پسركت تلاشش را كرد و تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر و كمتر شد.
يك روز پدرش به او پيشنهاد كرد تا هر بار كه توانست از كسي بابت حرف هايش معذرت خواهي كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار بيرون بياورد.
روزها گذشت تا اين كه يك روز پسرك پيش پدرش آمد و با شادي گفت : با ، امروز تمام ميخ هارا از ديوار بيرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند ، پدر نگاهي به ديوار انداخت و گفت آفرين پسرم كار خوبي انجام دادي ، اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست . وقتي تو عصباني مي شوي و با حرف هايت ديگران را مي رنجاني ، چنين اثري بر قلب شان مي گذاري ، تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون بياوري ، اما هزاران بار عذر خواهي هم نمي تواند زخم ايجاد شده را خوب كند |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 23 مهر 1384، ساعت 18:04 |
|
 |
3 سال و 1 ماه پيش |
|
#48
|
| |
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 23 مهر 1384، ساعت 18:05 |
|
 |
3 سال و 1 ماه پيش |
|
#49
|
| |
آرزو
یه شب که ستاره ها برای خودشون جشن گرفته بودن و من از پنجره ی اتاقم داشتم به بیرون نگاه می کردم یکی از ستاره ها اومد پیشم و به من گفت : امشب جشن ستاره هاست هر آرزویی داری براورده می شه. من اون شب هر چی فکر کردم نتونستم به ستاره آرزوم رو بگم اون شب جشن ستاره ها تموم شد ولی من هنوز تو فکر آرزو بودم توی ذهنم دنبال آرزو می گشتم اما هر چی گشتم من آرزوئی نداشتم ولی نمی دونم چرا داشتم دنبالش می گشتم شاید آرزومو گم کرده بودم ..... اونقدر فکر کردم تا بالاخره آرزومو توی صندوقچه ای توی زیر زمین قلبم پیدا کردم آرزوی من این بود که از تنهائی در بیام این بار با آرزوئی که داشتم رفتم کنار پنجره نشستم ولی از جشن ستاره ها خبری نبود انگار ستاره ها دیگه خوشحال نبودن که بخوان جشن بگیرن هر شب کنار پنجره نشستم ولی نه از اون ستاره خبری بود نه از جشن ستاره ها خیلی دلم گرفت با خودم گفتم : حالا که ستاره ها جشن ندارن کاشکی حداقل اون ستاره بیاد تا باهاش حرف بزنم.هر شب می رفتم کنار پنجره اما از ستاره خبری نبود که نبود تا اینکه یه شب اومد بهش گفتم : تا حالا کجا بودی خیلی وقت منتظرت هستم .گفت : من هر شب تو رو می دیدم که می اومدی کنار پنجره. گفتم : ستاره من حالا یه آرزو دارم .گفت : آرزوتو بگو .گفتم: کسی رو می خوام مثل خودم تنها باشه و راز تنهائی رو بدونه .گفت: من نمی تونم آرزوتو بر آورده کنم فقط می تونم بگم توی این دنیا آ دم تنها زیاد ولی همشون به درد نمی خورن تو باید خودت بگردی و هم درد خودت رو پیدا کنی.با نشستن کنار پنجره و غصه خوردن کاری رو از پیش نمی بری ..........به آسمون نگاه کردم ستاره راست میگفت باید جای این کارا دنبال یه نفر می گشتم .......... سرم رو بلند کردم به ستاره گفتم: از کجا باید پیدا کنم ؟ یه لبخند زد و رقت جواب سوالم رو هم نداد هر چی صداش زدم برنگشت .... وقتی رسید اون بالا برام چشمک زد معنی کارش رو نفهمیدم ... نمی دونستم کجا باید دنبال یه نفر بگردم اون شب رفتم خوابیدم اما صبح با یه روحیه تازه از خواب بلند شدم دیگه نا امید نبودم. می دونستم دارم برای یه هدفی زندگی می کنم فقط باید هدفمو پیدا می کردم گشتم و آ دمای زیادی رو پیدا کردم اما هیچ کدومشون هدف من نبودن اونا هدفشون با من فرق داشت من فقط مثل اونا تنها بودم توی این مدت که آدمای زیادی رو شناختم فهمیدم آدما همه تنها هستن و همه دنبال کسی می گردن که از تنهائی درشون بیاره .... بعضی ها انتظارشون زیاد طولانی نبود اما بعضی ها چشم و گوششون رو بسته بودن و فقط منتظر بودن غافل از اینکه شاید اون یه نفر کنارشون باشه منم یکی از اون آدمهای غافل بودم ........آخه چرا؟؟؟؟ غفلت واسه چی؟؟؟؟ دلم می سوزه که صدام زد و نشنیدم ....داد زد.......ولی من کور بودم با غرور ....کر بودم با شعارهای مسخره......آخه چرا ؟؟؟؟لعنت به من....... |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 23 مهر 1384، ساعت 18:06 |
|
 |
3 سال و 1 ماه پيش |
|
#50
|
| |
عاشقي
از پير مردي پرسيدم : رمز موفقيت در چيست
گفت : در عاشق ورزيدن
پرسيدم : مي توانم بپرسم عاشق چه چيز و يا چه كسي بودي
گفت : نمي توانم بطور شفاف حرف بزنم و تو هم سعي كن خط قرمز را رد نكني
گفتم : غير شفاف حرف بزن و من هم پشت خط قرمز مي مانم
گفت : اولين عشق من مادر خدا بيآمرزم بودد بعد عاشق توپ فوتبال شدمد آنوقت ها توي كوچه و خيابانمان توپ مي زدمد روزي پاسبان محله مان بما گير داد و توپ مان را گرفت و سوراخ كردد بعدها وقتي بزرگ شدم با گل و بلبل آشنا گشتم ، عاشق دختر همسايه شدمد برادرش فهميد و آنقدر كتك ام زد كه براي مدتي عشق را فراموش كردمد وقتي بزرگ شدم، ازدواج كردم و عاشق مادر زن مان شدمد از روزيكه آن خدا بيآمرز هم عمرش را به شما داد، به سعدي و مولوي و فردوسي بند دادم
پرسيدم : عشق را چگونه مي بيني
گفت : عشق مثل درد زايمان ست، مي گيرد و ول مي كند |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 23 مهر 1384، ساعت 18:07 |
|
 |
3 سال و 1 ماه پيش |
|
#51
|
| |
قدرت كلمات
چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد
بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ، اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتي از گودال بيرون آمد ، بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند .
از كتاب هفده داستان كوتاه كوتاه
از نويسندگان ناشناس |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 23 مهر 1384، ساعت 18:09 |
|
 |
3 سال و 1 ماه پيش |
|
#52
|
| |
زندگي
در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .
استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده
است .
استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است .
استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند .
در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف كنيد كه واقعا اهميت دارند . همسرتان را براي شام به رستوران ببريد . با فرزندانتان بازي كنيد . و به دوستان خود سر بزنيد . براي نظافت خانه يا تعمير خرابي هاي كوچك هميشه وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگيتان برسيد . بقيه چيزها حكم ذرات شن را دارند.
برگرفته از كتاب : عشق بدون قيد و شرط |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 23 مهر 1384، ساعت 18:09 |
|
 |
3 سال و 1 ماه پيش |
|
#53
|
| |
روزي هنگام سحرگاهان، رب النوع سپيده دم از نزديكي گل سرخ شكفته اي مي گذشت
سه قطره آب بر روي برگ گل مشاهده نمود كه او را صدا كردند
چه مي گوئيد اي قطرات درخشان؟
مي خواهيم در ميان ما حكم شوي.
چه اتفاقي افتاده؟
ما سه قطره ايم كه هر يك از جائي آمده ايم ، مي خواهيم بدانيم كدام يك بهترينيم.
اول تو خود را معرفي كن .
يكي از قطرات حركت كرد و گفت: من از ابر فرود آمدم. من دختر دريا و نماينده اقيانوسم مواجم.
دومي گفت: من ژاله و پيشرو بامدادم. مرا مشاطه صبح و زينت بخش رياحين و شكوفه ها مينامند.
دختكر من! تو كيستي ؟
من چيزي نيستم. من از چشم دختري افتاده ام. نخستين بار تبسمي بودم، مدتي دوست نام داشتم، ولي اكنون اشك ناميده مي شوم.
دو قطره اولي از شنيدن اين سخنان خنديدند اما رب النوع قطره سومي را به دست گرفت و گفت: به خود باز آئيد و خودستايي نكنيد. اين از شما پاكيزهتر و گرانبهاتر است.
اولي گفت: من دختر دريا هستم.
دومي گفت: من دختر آسمان هستم.
رب النوع گفت: چنين است، اما اين بخار لطيفي است كه از قلب برخاسته و از مجراي ديده فرود آمده است.
اين بگفت و قطره اشك را مكيد و از نظر غايب شد. |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 23 مهر 1384، ساعت 18:11 |
|
 |
3 سال و 1 ماه پيش |
|
#54
|
| |
موضوع اصلی را فراموش نکن ! ؛
خانمی طوطی ای خرید ، اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند و به صاحب مغازه گفت : (( این پرنده صحبت نمی کند.)) صاحب مغازه پرسید : (( آیا در قفسش آینه ای هست ؟ طوطی ها عاشق آینه اند . آنها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند . )) آن خانم یک آینه خرید و رفت ؛
روز بعد باز آن خانم برگشت ، طوطی هنوز صحبت نمی کرد . صاحب مغازه پرسید ( نردبان چه ؟ آیا در قفسش نردبانی هست ؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند . )) آن خانم یک نردبان خرید و رفت ؛
اما روز بعد باز هم آن خانم آمد . صاحب مغازه گفت : (( آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد ؟ نه؟! خوب مشکل همین است . به محض اینکه شروع به تاب خوردن کند ، حرف زدنش تحسین همه را
برمی انگیزد . )) آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت ؛
وقتی آن خانم روز بعد وارد مغازه شد ، چهره اش کاملا ُ تغییر کرده بود . او گفت : (( طوطی مرد ! )) ؛
صاحب مغازه یکه خورد و پرسید : (( واقعا ٌ متأسفم ، آیا او یک کلمه هم حرف نزد ؟ )) ؛
آن خانم پاسخ داد : (( چرا ! درست قبل از مردنش با صدایی ضعیف از من پرسید که مگر در آن مغازه ، غذایی برای طوطیها نمی فروختند ؟ !!! )) ؛ |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 23 مهر 1384، ساعت 18:12 |
|
 |
3 سال و 1 ماه پيش |
|
#55
|
| |
داستان عاشقی
شب بود...
و هوا هم خیلی خوب بود! تو چله تابستون، باد خنک شبانه کوهستان گونه هاشو نوازش میکرد!
موهای آشفتشو با دستهاش آروم کرد و شیشه اتومبیلش رو بالا کشید که به عشق بازی باد و موهای همسفرش خاتمه بده!
برای اولین بار بود که با هم همسفر شده بودن!
پسرک نیم نگاهی به دخترکی که کنارش رو صندلی کمک راننده نشسته بود انداخت!
چشمای قشنگشو بسته بود و تابش مهتاب روی صورت لطیفش اونو شبیه پری شهر قصه ها کرده بود!
لبخند زیبایی روی لبهای خوش ترکیبش نشسته بود که حاکی از رضایت و آرامش اون بود!
به سختی چشمای بی قرارش رو از صورت معشوقش گرفت و به جاده دوخت...
حالا دیگه تقریبا به مقصد رسیده بودند!
با ایستادن ماشین دخترک چشم عسلی هم چشماشو باز کرد و متوجه پایان عمر کوتاه سفر شد...
ـ پاشو! پاشو عروسک قشنگ من!
ـ پاشو دلبرکم که امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم! شاید ای جان! نرسیم به فردای دگر...
دخترک لبخندی زد و از ماشین پیاده شد و با هم وارد ویلا شدن!
امشب اولین شب با هم بودنشون بود!
اولین شبی که تا صبح با هم بودن و این همیشه بزرگترین آرزوی اونا بود!
چند وقتی بود که برای با هم بودن با خانوادهاشون می جنگیدن و بعد از کلی جار و جنجال و به نتیجه نرسیدن، بالاخره دخترک راضی شد که پیشنهاد پسرک رو بپذیره و حالا اونا به دور از چشم خونواده هاشون میتونن در کنار هم باشن! حتی شده برای ۱ شب!!
دخترک مانتو و روسریشو در میاره و میره کنار پنجره! با اون هیکل ظریف و لوندی که داره کنار پنجره ای رو به کوهای بلند که مهتاب سعی در داخل آمدن داره چقدر هوس انگیز به نظر می رسه!
و پسرک از پشت، تمام اندام عشقش رو بادقت بررسی میکنه و قند توی دلش آب میشه که بالاخره به مرادش میرسه امشب!
آروم نزدیک دخترک میشه و دستاشو دور کمرش حلقه میکنه و در گوشش میگه:
تو منو دیوونه خودت کردی فرشته ناجی من! عروسک من! ماه من! عشق من! همه زندگی من!
به اندازه تمام ستارهایی که امشب تو آسمونه دوستت دارم عزیزم!
و گونه های دخترک را می بوسد!
دخترک هم بر می گرده و دستهاشو به گردن پسرک آویز می کنه و مجنون رویاهاشو کاملا در آغوش می گیره و میگه: منم همینطور! خیلی دوستت دارم!
و آروم آروم میرن رو تخت خواب و آماده میشن تا به دور از هر حصار و مانعی سلولهای بدن همدیگه رو لمس و عطر تنشون رو با تمام وجود حس کنن!
ناگهان دخترک انگار که چیزی به یادش امده باشه از رختخواب بلند میشه و دوباره میره کنار پنجره!
دستی به موهای خرمایی بلندش که روی سینه هاشو پوشونده میکشه و با کمی اضطراب میگه:
من میترسم عزیزم! دلم شور میزنه...
پسرک که انتظار همچین حرکتی رو از دخترک نداشت بلند میشه با همون لحن آروم میگه:
نترس خوشگلکم! برگرد به رختخواب! معجزه عشق همه چیزو درست میکنه!
امشب دریچه ای جدید به رومون باز میشه و من و تو تبدیل به ما میشیم!
این قصه و افسانه نیست عزیزم! عشق یه حقیقته! اینو مطمئن باش...
نور مهتاب زیبایی خاصی به چشمان پسرک داده! چند ثانیه ای به چشمان هم خیره می مونن و بعد از چند ثانیه سکوت، دخترک که انگار چشمان پسرک جادوش کرده دوباره برمیگرده به رختخواب و اینبار خودشو در آغوش پسرک رها میکنه و چشماشو میبنده تا به اوج لذت و آرامش برسه و خودشو اینبار در نه درکنار عشقش! بلکه در وجودش ببینه و ما شدن رو تجربه کنه...
حتی برای ۱ شب!!! |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 23 مهر 1384، ساعت 18:13 |
|
 |
3 سال و 1 ماه پيش |
|
#56
|
| |
سرنوشت غم انگیز سیندرلا
سیندرلا کنار آتش شومینه دیواری نشست خیره شد به کپه روزنامه های جلوی روش روزنامه های توقیفی رو جدا کرد آرشیو کرد و گذاشت تو کتابخونه ی باباش... بعد پا شد رخت چرکها رو ریخت تو ماشین رختشوئی...دو تا پیتزای آماده رو گذاشت تو مایکروفر منتظر شد تا صدای دستگاه در بیاد... ماشین رختشوئی که کارش تموم شد لباسها رو در آورد و آویزون کرد تازه یادش افتاد که لباسهای مهمونی رو از خشکشویی نگرفته پرید پشت پیکان لکنته مدل صد سال پیشش که باید صد بار استارت میزدی تا دو تا خرناس می کشید و لک و لک راه می افتاد...سر ظهری که شدنامادری و دوتا دختراش هلک وهلک هر کدوم با ماشین خودشون از آرایشگاه تشریف آوردن خونه... مامان که زودتر از همه اومد موهاشو جوری رنگ کرده بود که انگارآرایشگره از هرچی لوله رنگ و روغن و پلاستیک و شبرنگ و شبنما بوده یه ذره رو سرش تست کرده... بعدشم موهاش عین کیک دو طبقه بالای سرش پوش خورده بود اونقدر که روسریش یه دو متری با کف سرش فاصله داشت. فوری کیفشو انداخت یه ور و در حالیکه داشت شماره یکی رو با موبایلش می گرفت پرسید:لباسامو گرفتی؟سیندرلا لباس قرمز آتیشی بلند و دکلته مامانشو آورد و براش گذاشت رو تحت..همین موقع دختر اولی پیداش شد...با صورت اخمالو که جای ابروهای تازه تتو کرده اش قرمز شده بود رفت تو اتاقش و فوری جیغش بلند شد که: سیندرلا...لاک آلبالویی من کجاست؟!سیندرلا دوید و لاک آلبالویی رو پیدا کرد... که دختر سومیه پیداش شد...که موهاشو قرمز آتیشی کرده بود و داشت با مامانش کلنجار میرفت که بذاره لباس قرمزه رو اون بپوشه و کلی بشه شمر ذی الجوشن!کارها که تموم شد سیندرلا غصه اش گرفت; تازه یادش اومد که مهمونی امشب مال پسر یکی از حاجی های قدیمیه که تازه از فرنگ برگشته...چقدر دلش می خواست تو مهمونی بود...ولی به خودش نگاه کرد...دید با یه دونه شلوار جین پاره رنگ و رو رفته و یک تی شرت لک دار و رنگی; جز توی مهمونی های تین ایجری هیچکس محلش نمیذاره...!ولی خوب!عیب نداشت!سیندرلا می دونست که وقتی نامادری و دختر ها میرفتند; یک فرشته از یه جایی پیداش می شه و براش لباس و ماشین و موبایل میاره...! واسه همین نشست جلوی تلویزیون و چون نامادری نبود; تونست سری هم به ماهواره بزنه و منتظر شد...ولی هرچی منتظر موند; فرشته نیومد که نیومد.!سیندرلا عصبانی شد; بغضش گرفت; دید فایده ای نداره; پاشد مانتوشو پوشید و راه افتاد که از یه جایی لباس گیر بیاره...چون هیچ دوستی نداشت و هیچکس رو نمی شناخت که بتونه ازش یه دست لباس شب قرض کنه; مجبور شد راه بیفته توی شهر..چراغهای شهر روشن بود و همه جا پر بود از ماشین و مردم . بوتیک های رنگ وارنگ و لباسهای خوشگل که اگه تو تن سیندرلا بودن خوشگلتر می شدن... برا همینم سیندرلا رفت توی یک مغازه شیک.صاحب مغازه سرشو ازروی دخل بلند کردو یک نگاه بهش کرد و لابد فکر کرداز این جوون موون های امروزیه چون هیچی نگفت و دوباره مشغول کارش شد.سیندرلا یکی از لباسهای خوشگلی رو که چشمشو بدجوری گرفته بود برداشت و برای اینکه آبرو ریزی نباشه نمی گم چطوری...! ولی اونو هر جوری که بود بلند کرد واز مغازه آورد بیرون...یه جفت کفش رو هم همینطوری از یه جای دیگه برداشت و دوید طرف خونه ی حاجی.خونه ی حاجی که رسید دید همه ی مهمونا دارن میخونن و میرقصن و خلاصه خوشن... یه جوری خودشو تپوند وسط مهمونی و شروع کرد به رقصیدن و خودشو تکون دادن...اون وسط هم هی نگاه می کرد که پسر حاجی رو ببینه... وقتی پسر حاجی رو دید راستش یه ذره تو ذوقش خورد. آخه پسر حاجی یه کم کچل بود; یه کم چاق. همچین که شکمش مثل دنبه گوسفند بالا پایین می پرید... ولی خب; کاچی بهتر از هیچی!هی سعی کرد از صف دخترای منتظر بگذره که هرکدوم سعی می کردن موقع رقص خودشونو جلوی پسر حاجی برسونن... یکی دو مرتبه پای کسی رو لقد کرد و عذر خواست; آخرش هم تونست خودشو برسونه جلوی پسر حاجی... ولی از اونجایی که مثل دخترهای دیگه; آرایشگاه نرفته بود و موی درست کرده و هفت قلم آرایش نداشت; پسر حاجی; حتی نگا شم نکرد!اونم یه کم خودشو تکون داد وچشم و ابرو اومد و وقتی دید فایده نداره خسته شد و رفت نشست یه گوشه...!از شانس بدش همون موقع نا مادری و دخترها دیدن و شناختنش و برای اینکه ادب بشه به کلا نتری معرفیش کردن اونم بعد از اینکه یه شب تو کلانتری خوابید یاد گرفت چه جوری جای یه لباس دوتا بدزده و اومد بیرون... خلاسه پسر حاجی; با گرازیلا ازدواج کرد و نا مادری هم کارخونه ی باباشو سرجهازی دخترش کرد تا خوش بحال پسر حاجی بشه!بعد یه سال یه روز پسر حاجی اومد تو آشپزخونه و به سیندرلا یه چشمک زد و گفت: صیغه می شی ؟سیندرلا دو بامبی زد تو سرش و رفت کتاب قصه شو برداشت که ببینه چیش از سیندرلای تو قصه کمتره... بعد هم دچار افسردگی حاد شد و از خونه فرار کرد یا خودکشی کرد!فعلآ هم ازش خبری دردست نیست |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 23 مهر 1384، ساعت 18:15 |
|
 |
3 سال و 1 ماه پيش |
|
#57
|
| |
قصه عاشق
روزي پير معرفتي، يکي از شاگردانش را ديد که زانوي غم بغل گرفته و گوشه
اي غمگين نشسته است. نزد او رفت و جوياي حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود
و از بي وفايي يار صحبت کرد و اين که دختر مورد علاقه اش به او جواب
منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است. شاگرد گفت که سالهاي
متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه
مرد ديگر او احساس مي کند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي کند.
استاد پير با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطي به او دارد ؟
شاگرد با حيرت گفت : ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود
من نبود ؟!
استاد پير با لبخند گفت : چه کسي چنين گفته است. تو اهل دل و عشق
ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده
است. اين ربطي به دخترک ندارد. هرکس ديگر هم جاي دختر بود تو اين آتش
عشق را به سمت او مي فرستادي. بگذار دخترک برود! اين عشق را به سوي
دختر ديگري بفرست .
مهم اين است که شعله اين عشق را در دلت خاموش نکني. معشوق فرقي نمي کند
چه کسي باشد ! دخترک اگر رفت، با رفتنش پيغام داد که لياقت اين آتش
ارزشمند را ندارد.
چه بهتر ! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري
و ظهور پيدا کند ! به همين سادگي |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 23 مهر 1384، ساعت 18:16 |
|
 |
3 سال و 1 ماه پيش |
|
#58
|
| |
شبي در فرودگاه زني منتظر پرواز بود و هنوز چندين ساعت به پروازش مانده بود . او براي گذران وقت به كتابفروشي فرودگاه رفت ، كتابي گرفت و سپس پاكتي كلوچه خريد و در گوشه اي از فرودگاه نشست . او غرق مطالعه كتاب بود كه ناگاه متوجه مرد كنار دستي اش شد كه بي هيچ شرم و حيايي يكي دو تا از كلوچه هاي پاكت را برداشت و شروع به خوردن كرد . زن براي جلوگيري از بروز ناراحتي مساله را ناديده گرفت . زن به مطالعه كتاب و خوردن هرزگاهي كلوچه ها ادامه داد و به ساعتش نگاه كرد . در همين حال دزد بي چشم و روي كلوچه پاكت او را خالي كرد . زن با گذشت لحظه به لحظه ، بيش از پيش خشمگين ميشد . او پيش خود انديشيد اگر من آدم خوبي نبودم بي هيچ شك و ترديدي چشمش را كبود كرده بودم !
با هر كلوچه اي كه زن از توي پاكت بر ميداشت ، مرد نيز برميداشت . وقتي كه فقط يك كلوچه دلخل پاكت مانده بود ، زن متحير مانده بود كه چه كند ، مرد با اينكه تبسمي بر چهره اش نقش بسته بود آخرين كلوچه را از پاكت برداشت و آن را نصف كرد . مرد در حالي كه نصف كلوچه را به طرف زن دراز ميكرد ، نصف ديگرش را در دهانش گذاشت و خورد . زن نصف كلوچه را از او قاپيد و پيش خود انديشيد :اوه ، اين مرد نه تنها ديوانه است بلكه بي ادب هم تشريف دارند . عجب!حتي يك تشكر خشك و خالي هم نكرد. زن در طول عمرش به خاطر نداشت كه اينچنين آزرده خاطر شده باشد ؛ بهمين خاطر وقتي كه پرواز او را اعلام كردند ، از ته دل نفس راحتي كشيد . سپس وسايلش را جمع كرد و بي آنكه حتي نيمنگاهي به دزد نمكنشناس بيفكند راه خود را گرفت و رفت .
زن سوار هواپيما شد و در صندلي خود جاي گرفت . سپس دنبال كتابش گشت تا چند صفحه باقيمانده را به اتمام برساند . دستش را كه داخل كيفش برد از تعجب كم مانده بود بر جاي خود ميخكوب شود . پاكت كلوچه اش مقابل چشمانش بود !! زن با ياس و نااميدي نالان به خود گفت : پس پاكت كلوچه ها مال آن مرد بوده و من بودم كه از كلوچه هاي او ميخوردم ! ديگر براي عذرخواهي خيلي دير شده بود . حزن و اندوه سراپاي وجود زن را فرا گرفت و فهميد كه بي ادب ،نمك نشناس و دزد خود او بوده ... |
|
_________________ نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
*************
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد
|
|
|
|
|
 |
nazanin340  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 18 مهر 1384 مجموع ارسالها: 287 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 23 مهر 1384، ساعت 18:18 |
|
 |
3 سال و 1 ماه پيش |
|
#59
|
| |
|
|
|
|
 |
فلفلو  پرچونه!!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 آبان 1382 مجموع ارسالها: 702 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 26 مهر 1384، ساعت 11:02 |
|
 |
3 سال و 1 ماه پيش |
|
#60
|
| |
|
گویند در زمان سلطان محمود غزنوی روزی پسر سلطان که کامبیز نام داشت با پژو 206 تيپ 5 خود از خيابان ملاصدرا ميگذشت و به سوی سرای برق در ديار قصرالدشت ميشتافت که در ميان راه به ارابه ای لگن بر خورد کرد که در آن يک بانوی جوان و بسيار زيبا بود و زنی زشت و بد اخلاق آن ارابه را ميراند که مادر آن دختر بود و در اثر تصادف آن ارابه که از جنس کدو بود ترکيد و به وسط خيابان پاشيد و آن مادر و دختر بدون وسيله گشتند و کامبيز از آنها درخواست کرد که آنها را به منزل برساند و از بانوی جوان پرسيد که در کدام ديار زندگی ميکنند و بانوی جوان تا خواست حرفی بزند آن زن بگفت ما را با تو کاری نيست خسارت ما | |