| نویسنده |
پیغام |
يلدا  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 116 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: ايران زمين جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 20 مرداد 1382، ساعت 12:51 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#16
|
| |
| عبود نوشته بود: |
بابت همدردي ممنونم.  |
البته من اين دردي که تو داري رو ندارم. فقط يه حس انسان دوستي بود |
|
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4992 اعتبار کسب شده: 9852 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 08 شهريور 1382، ساعت 14:52 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#17
|
| |
کرگدن گفت : نه امکان ندارد کرگدن ها نمي توانند دوست بشوند .
دم جنبانک گفت : اما پشت تو مي خارد ، لاي چين هاي پوستت پر از حشره هاي ريز است . يکي بايد پشت تو را بخاراند . يکي بايد حشره هاي لاي چين هايت را بچيند .
کرگدن گفت : اما من نمي توانم با کسي دوست بشوم . پوست من خيلي کلفت است ، همه
به من مي گويند پوست کلفت .
دم جنبانک گفت : اما دوست عزيز ، دوست داشتن به قلب مربوط مي شود نه به پوست .
کرگدن گفت : ولي من که قلب ندارم ، من فقط پوست دارم .
دم جنبانک گفت : اين که امکان ندارد ، همه قلب دارند .
کرگدن گفت : کو کجاست ، من که قلب خودم را نمي بينم ؟
دم جنبانک گفت : خوب ، چون از قلبت استفاده نمي کني ، قلبت را نمي بيني . ولي من مطمئنم که زير اين پوست کلفت ات ، يک قلب نازک داري .
کرگدن گفت : نه ، من قلب نازک ندارم ، من حتما" يک قلب کلفت دارم .
دم جنبانک گفت : نه ، تو حتما" يک قلب نازک داري ، چون به جاي اين که دم جنبانک را بترساني ، به جاي اين که لگدش کني ، به جاي اين که دهن گشاد و گنده ات را بازکني و آن را بخوري ، داري با او حرف مي زني .
کرگدن گفت : خوب ، اين يعني چي ؟
دم جنبانک گفت : وقتي که يک کرگدن پوست کلفت ، يک قلب نازک دارد يعني چي ؟
دم جنبانک گفت : يعني اين که مي تواند دوست داشته باشد ، مي تواند عاشق بشود .
کرگدن گفت : اينها که مي گويي يعني چه ؟
دم جنبانک گفت : يعني … بگذار روي پوست کلفت قشنگت بنشينم ، بگذار …
کرگدن هيچ چي نگفت . يعني داشت دنبال يک جمله مناسب مي گشت . فکر کرد بهتر است
همان اولين جمله اش را بگويد .
اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند . داشت حشره هاي
ريز لاي چين هاي پوستش را برمي داشت .
کرگدن احساس کرد چقدر خوشش مي آيد . اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد .
کرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اين که من دلم مي خواهد تو روي پشت
من بماني و مزاحم هاي کوچولوي پشتم را بخوري ؟
دم جنبانک گفت : نه ، اسم اين نياز است ، من دارم به تو کمک مي کنم و تو از اين
که نيازت برطرف مي شود ، احساس خوبي داري . يعني احساس رضايت مي کني ، اما دوست
داشتن از اين مهمتر است .
کرگدن نفهيد که دم جنبانک چه مي گويد .
روزها گذشت ، روزها و هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز مي آمد و پشت کرگدن
مي نشست . هر روز پشتش را مي خاراند و هر روز حشره هاي کوچک مزاحم را از لاي
پوست کلفتش برمي داشت و کرگدن هر روز احساس خوبي داشت .
يک روز کرگدن به دم جنبانک گفت : به نظر تو اين موضوع که گرگدني از اين که دم جنبانکي پشتش را مي خاراند و حشره هاي مزاحمش را مي خورد احساس خوبي دارد ، براي يک کرگدن کافي است ؟
دم جنبانک گفت : نه ، کافي نيست .
کرگدن گفت : درست است کافي نيست . چون من حس مي کنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم
. راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.
دم جنبانک چرخي زد و پرواز کرد ، چرخي زد و آواز خواند ، جلوي چشم هاي کرگدن .
کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد . اما سير نشد .
کرگدن مي خواست همين طور تماشا کند . کرگدن با خودش فکر کرد : اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين دم جنبانک قشنگ ترين دم جنبانک دنيا و او خوشبخت ترين کرگدن روي زمين . وقتي که کرگدن به اينجا رسيد احساس کرد که يک چيز نازک از چشمش افتاد .
کرگدن ترسيد و گفت : دم جنبانک ، دم جنبانک عزيزم ! من قلبم را ديدم ، همان قلب نازکم که مي گفتي ، اما قلبم از چشمم افتاد . حالا چکار کنم ؟
دم جنبانک برگشت و اشک هاي کرگدن را ديد ، آمد و روي سر او نشست و گفت : غصه نخور . دوست عزيز ، تو يک عالم از اين قلب هاي نازک داري .
کرگدن گفت : راستي اين که کرگدني دوست دارد ، دم جنبانکي را تماشا کند و وقتي تماشايش مي کند ، قلبش از چشمش مي افتد ، يعني چه ؟
دم جنبانک چرخي زد و گفت : يعني اين که کرگدن ها هم عاشق مي شوند .
کرگدن گفت : عاشق يعني چه ؟
دم جنبانک گفت : يعني کسي که قلبش از چشم هايش مي چکد .
کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهيمد ، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند . باز پرواز کند و او باز هم تماشايش کند و باز قلبش از چشمهايش بيفتد .
کرگدن فکر کرد اگر قلبش همين طور از چشم هايش بريزد ، يک روز حتما" قلبش تام مي شود . آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من که اصلا" قلب نداشتم ، حالا که دم جنبانک به من قلب داد ، چه عيبي دارد ، بگذار تمام قلبم را براي او بريزم . |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط احسان در تاريخ چهارشنبه 20 خرداد 1383، ساعت 20:47 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
عبود  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 28 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1317 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 09 شهريور 1382، ساعت 12:14 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#18
|
| |
انصافا ( اگه داري که بعيد مي دونم داشته باشي ) چقدر طول کشيد تا اين اراجيف رو تايپ کني؟!؟!؟! |
|
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4992 اعتبار کسب شده: 9852 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 09 مهر 1382، ساعت 21:47 |
|
 |
4 سال و 11 ماه پيش |
|
#19
|
| |
تو حبابي؟
يا قاصدک
پرواز ميکني
بدون بال
در اختيار باد
ومن
پرنده ام
پرواز ميکنم
با دو بال
در اختيار خود
برخلاف باد |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 07 آبان 1382، ساعت 22:51 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#20
|
| |
شعري براي جنگ
مي خواستم
شعري براي جنگ بگويم
ديدم نمي شود
ديگر قلم زبان دلم نيست
گفتم:
بايد زمين گذاشت قلمها را
ديگر سلاح سرد سخن کار ساز نيست
بايد سلاح تيز تري برداشت
بايد براي جنگ
از لوله ي تفنگ بخوانم
-با واژه ي فشنگ-
مي خواستم
شعري براي جنگ بگويم
شعري براي شهر خودم -دزفول-
ديدم که لفظ نا خوش موشک را
بايد به کار برد
اما
موشک
زيبايي کلام مرا مي کاست
گفتم که بيت ناقص شعرم
از خانه هاي شهر که بهتر نيست
بگذار شعر من هم
چون خانه هاي خاکي مردم
خرد و خراب باشد و خون آلود
بايد که شعر خاکي و خونين گفت
بايد که شعر خشم بگويم
شعر فصيح فرياد
- هر چند نا تمام -
گفتم:
در شهر ما
ديوار ها دوباره پر از عکس لاله هاست
اينجا
وضعيت خطر گذرا نيست
آژير قرمز است که مي نالد
تنها ميان ساکت شبها
بر خواب نا تمام جسد ها
خفاشهاي وحشي دشمن
حتي ز نور روزنه بيزارند
بايد تمام پنجره ها را
با پرده هاي کور بپوشانيم
اينجا
ديوار هم
ديگر پناه پشت کسي نيست
کاين گور ديگري است که استادي است
در انتظار شب
ديگر ستارگان را
حتي
هيچ اعتمادي نيست
شايد ستاره ها
شبگرد هاي دشمن ما باشند
اينجا
تنها ستارگان
از برجهاي فاصله مي بينند
که شب چقدر موقع منفوري است
اما اگر ستاره زبان ميداشت
چه شعرها که از بد شب ميگفت
گويا تر از زبان من گنگ
اينجا
هر شام خامشانه به هم گفته ايم:
شايد
اين شام،شام آخر ما باشد
اينجا
هر شام خامشانه به خود گفته ايم:
امشب
در خانه هاي خاکي خواب آلود
جيغ کدام مادر بيدار است
که در گلو نيامده مي خشکد؟
اينجا
گاهي سر بريده ي مردي را
تنها
بايد ز بام دور بياوريم
تا در ميان گور بخوابانيم
يا سنگ و خاک و آهن خونين را
وقتي به چنگ و ناخن خود مي کنيم
در زير خاک گل شده مي بينيم:
زن روي چرخ کوچک خياطي
خاموش مانده است
اينجا سپور هر صبح
خاکستر عزيز کسي را
همراه ميبرد
اينجا براي ماندن
حتي هوا کم است
اينجا خبر هميشه فراوان است
اخبار بار هاي گل و سنگ
بر قلبهاي کوچک
در گور هاي تنگ
اما
من از درون سينه ام خبر دارم
از خانه هاي خونين
از قصه ي عروسک خون آلود
از انفجار مغز سري کوچک
بر بالشي مملو از روياهاست
- روياي کودکانه ي شيرين ـ
از آن شب سياه
آن شب که در غبار
مردي به روي جوي خيابان
خم بود
با چشمهاي سرخ و هراسان
دنبال دست ديگر خود مي گشت
باور کنيد
من با دو چشم مات خود ديدم
که کودکي ز ترس خطر تند مي دويد
اما سري نداشت
لختي دگر به روي زمين غلتيد
و ساعتي دگر
مردي خميده پشت و شتابان
سر را به ترک بند دوچرخه
سوي مزار کودک خود مي برد
چيزي درون سينه ي او کم بود. . .
اما
اين شانه هاي گرد گرفته
چه ساده و صبور
وقت وقوع فاجعه مي لرزند
اينان
هر چند
بشکسته زانوان و کمر ها شان
استاده اند فاتح و نستوه
ـ بي هيچ خان و مان ـ
در گوششان کلام امام است
ـ فتواي استقامت و ايثار ـ
بر دوششان درفش قيام است
باري
اين حرفهاي داغ دلم را
ديوار هم توان شنيدن نداشته است
آيا تو را توان شنيدن هست؟
ديوار!
ديوار سرد و سنگي سيار!
آيا رواست که مرده بماني
در بند آنکه زنده بماني؟؟
نه!
بايد گلوي مادر خود را
از بانگ رود رود بسوزانيم
تا بانگ رود رود نخشکيده است
بايد سلاح تيزتري برداشت
ديگر سلاح سرد سخن کار ساز نيست...
قيصر امين پور |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 07 آبان 1382، ساعت 22:54 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#21
|
| |
خدا بود و ديگر هيچ نبود ...
خدا بود و ديگر هيچ نبود . خلقت هنوز قباي هستي بر عالم نياراسته بود ، ظلمت بود ، جهل بود ، عدم بود ، سرد و وحشتناک ، و در دايره ي امکان هنوز تکيه گاهي وجود نداشت . خدا کلمه بود ، کلمه اي که هنوز القا نشده بود ، خدا خالق بود ، خالقي که هنوز خلاقيتش مخفي بود ، خدا رحمان بود و رحيم بود ، ولي هنوز ابر رحمتش نباريده بود ، خدا زيبا بود اما هنوز زيباييش تجلي نکرده بود . . .
اراده ي خدا تجلي کرد ، کوهها ، درياها ، آسمانها ، کهکشانها را آفريد ، چه انفجارها ، چه طوفانها! چه سيلابها! چه غوغاها که حرکت اساس خلقت شده بود و و زندگي با شور و هيجان زائد الوصفش به هرسو ميتاخت .
آنگاه ، خدا انسان را از «حماءٍ مسنون» آفريد و او را بر صورت خويش ساخت ، و روح خود را در او دميد و اين خلقت عجيب را در ميان غوغاي وجود رها ساخت . انسان ، غريب و نا آشنا ، از هر گوشه اي به گوشه اي ديگر ميگريخت ، و پناهگاهي ميجست که در آن با يکي از مخلوقات همرنگ شود و در سايه ي جمع استقرار يابد و از ترس تنهايي و شرم بيگانگي و غير عادي بودن به درآيد.
به سراغ فرشتگان رفت و تقاضاي دوستي و مصاحبت کرد ، همه با سردي از او گذشتند و در جواب الحاح پرشورش سکوت کردند. اين انسان وحشت زده و دل شکسته با خود نوميدانه ميگفت : مرا ببين ، يک لجن خاکي ميخواهد انيس فرشتگان آسمان شود!...پرنده اي يافت در پرواز ، که بالهاي بلندش را باز ميکرد و به آرامي در آسمانها سير مينمود ، خوشش آمد و گفت: آيا استحقاق دارم هم پرواز تو باشم؟ اما پرنده جوابي نداد و به آرامي از او گذشت و او را در ترديد و ناراحتي گذاشت و او افسرده و سرافکنده با خود گفت: مرا ببين از لجن خاکي ساخته شده ام ولي ميخواهم از قيد اين زمين خاکي آزاد گردم! چه آرزوي خامي! چه انتظار بي جايي! انسان خسته ، روح مرده ، پژمرده ، دل شکسته ، مايوس، تنها ،سر به گريبان تفکر فرو برد و احساس کرد استحقاق دوستي با هيچ مخلوقي را ندارد .... آنگاه صبرش به پايان رسيد ، ضجه کرد ، اشک فرو ريخت و از ته دل فرياد برآورد : کيست اين لجن متعفن را بپذيرد؟ من پناهگاهي ندارم . کيست دست مرا بگيرد؟ کيست که ناله هاي مرا جواب گويد؟کيست که بد بختي مرا ملاحظه کند؟ کيست که مرا از تنهايي به درآورد؟ کيست که به استغاثه ي من لبيک گويد؟
ناگهان طوفاني به پا شد ، زمين به لرزه درآمد . آسمان غريدن گرفت . صدايي در زمين و آسمان طنين انداز شد که از هر گوشه و از هر ذره و از زبان هر موجود بلند گرديد: اي انسان ، تو محبوب مني ، دنيا را به خاطر تو خلق کرده ام ، و تو را به صورت خود آفريدم ،و از روح خود در تو دميده ام و اگر کسي به نداي تو لبيک نميگويد ، به خاطر آن است که هم تراز تو نيست و جرات برابري و همنشيني با تو را ندارد ، حتي جبرئيل ، بزرگترين فرشتگان ، قادر نيست که هم طراز تو شود ، زيرا بالهايش ميسوزد و از طيران به معراج باز ميماند.
اي انسان ، تنها تويي که زيبايي را درک ميکني ، جمال و جلال و کمال تو را جذب ميکند . تنها تويي که خدا را با عشق نه با جبر پرستش ميکني . اي انسان تنها تويي که قدرت خلاقيت خدا را درک ميکني، و لجوجانه مي جنگي، و شکسته ميشوي و رام مي گردي ، و جلال و جبروت خدا را با بلندي طبع و صاحب نظري خود درک ميکني ، تنها تويي که فاصله ي بين لجن و خدا را قادري بپيمايي و ثابت کني که افضل مخلوقاتي، تنها تويي که با کمک بالهاي روح به معراج ميروي ، تنها تويي که زيبايي غروب ترا مست ميکند و از شوق ميسوزي و اشک ميريزي .
اي انسان ! خلقت در تو به کمال رسيد ، و کلمه در تو تجسد يافت ، و زيبايي با ديدگان زيبا بين تو ظهور کرد ، و عشق با وجود تو مفهوم و معني يافت ، و خدايي ، خود را در صورت تو تجلي کرد.
اي انسان ، تو مرا دوست داري و من نيز تو را دوست دارم ، تو از مني و به سمت من باز ميگردي.
برگي از يادداشت هاي شهيد دکتر مصطفي چمران
http://www.chamran.org/home.html |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3403 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 11 آبان 1382، ساعت 20:10 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#22
|
| |
سياهي شب از دستانم گريزانست
پوست کشيده اش در ايوان دلم جا خوش کرده
رابطه اي نيست که چراغي را لازم...
"در پي آنم که گر ز دست برآيد
دست بکاري زنم که غصه سرآيد"
دستهايم سبز خواهند شد
اگر آنها را در باغچه بکارم
باغچه اي در کار نيست: غصه فراوان است.
فرهاد فدائي. |
|
|
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 30 آذر 1382، ساعت 0:23 |
|
 |
4 سال و 8 ماه پيش |
|
#23
|
| |
|
هيچ چيز را نمي توان با کلام به تمام بيان کرد. يا با تفکر به کمال دريافت و با اينحال، انسان، هميشه دربند اين احتياج مبرم به سخن گفتن و اين کشش ابدي به فکر کردن گرفتار است. |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 30 آذر 1382، ساعت 0:35 |
|
 |
4 سال و 8 ماه پيش |
|
#24
|
| |
کوله پشتي اش را بر داشت و راه افتاد. رفت که دنبال خدا بگردد و گفت: تا کوله ام از خدا پر نشود بر نخواهم گشت.
نهالي رنجور و کوچک کنار راه ايستاده بود .
مسافر با خنده اي رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت : ولي تلخ تر آن است که بروي و بي رهاورد بر گردي. کاش مي دانستي آن چه در جستجوي آني همين جاست.
مسافر رفت و گفت: يک درخت از راه چه مي داند پاهايش در گل است. او هيچگاه لذت جستجو را نخواهد يافت.
و نشنيد که درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز کرده ام و سفرم را کسي نخواهد ديد. جز آن که بايد.
مسافر رفت و کوله اش سنگين بود.
هزار سال گذشت. هزار سال پر خم و پيچ هزار سال بالا و پست . مسافر بازگشت . رنجور و نا اميد. خدا را نيافته بود اما غرورش را گم کرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جاده اي که روزي از آن آغاز کرده بود.
درختي هزار ساله بالا بلند و سبز کنار جاده بود. زير سايه اش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را مي شناخت. درخت گفت: سلام مسافر در کوله ات چه داري؟ مرا هم مهمان کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم شرمنده ام کوله ام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت : چه خوب وقتي هيچ چيز نداري همه چيز داري. اما آن روز که مي رفتي در کوله ات همه چيز داشتي .غرور کمترينش بود که جاده آن را از تو گرفت. حالا در کوله ات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در کوله مسافر ريخت. دست هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم هايش از حيرت درخشيد و گفت : هزار سال رفتم و پيدا نکردم و تو نرفته اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود دشوار تر از نور ديدن جاده هاست. |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4992 اعتبار کسب شده: 9852 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 30 آذر 1382، ساعت 2:49 |
|
 |
4 سال و 8 ماه پيش |
|
#25
|
| |
تازه اولين پرتوهاي خورشيد بر دامن سبز جنگل نشسته بود و من اکنون بر برگ سبزي حيات
کوتاه خويش را آغاز ميکردم. تنم شفاف بود و زلال-اگر کمي بي احتياطي ميکردم و يا اگر تند بادي مي وزيد شايد که از برگ سبز درخت- بر خاک فرو ميرفتم.
به خوبي ميدانستم که هستم - متولد شده ام - اما نمي دانستم -نامم چيست؟ چرا بوجود آمده ام--- چند دقيقه نگذشته بود که کفشدوزکي که ظاهرا تازه از خواب ناز برخاسته بود و هنوز چشمانش از خواب پر بود- با ديدن من چشمانش را ماليد و ضمن سلام گفت :
چقدر قشنگي شبنم- و آنگاه تازه من فهميدم که نامم شبنم است. رطوبت هوا بر برگ سبز درخت.
کفش دوزک همينطور که ميرفت بسوي گلي يا که غنچه اي - از من خداحافظي کرد - گفتم :
چرا خداحافظي؟ گفت: آخر من بايد بروم و و زماني که باز ميگردم - ديگر تو نيستي تا تو را باز ببينم.
گفتم: اينطور نيست - من تازه آمده ام - و اينجا مي مانم تا تو بازگردي و از جنگل و زيبائي هايش برايم بگويي.
با لبخندي پر معنا گفت : اي ناز دل - تو شبنمي يا که نمي -هستي لطيف و عمرت بسيار کوتاه - شايد حداکثر تا رسيدن اولين پرتوهاي خورشيد بماني - آنوقت هوا گرم ميشود و تو ميروي براي هميشه - تو هوا را با رفتن خود لطيف ميکني.
گفتم: ميخواهم بمانم - زندگي کنم .
گفت: باور کن هر روز صبح که از خواب بر مي خيزم - چون تو را بسيار ميبينم- اين طبيعي است تو شبنمي و زلال و عمرت کوتاه.
حالا ديگر بغض گلويم را سخت مي فشرد و از اينکه اينقدر عمرم کوتاه است سخت احساس دلتنگي ميکردم - کفشدوزک رفت.
غم آلود ساکت بودم که درخت سبر گفت: شبنم چرا ناراحتي- مگر کوتاهي عمرت را با زلالي تنت باور نداري- هرچه زلال تر - عمرت کوتاه تر.آناني که بيشتر ميمانند بر اين خاک - شايد که مثل تو زلال و شفاف نباشند - يک عالمي هست و شبنمي.
گفتم : درخت عزيز ميدانم - اما دلم نمي خواهد نباشم- ميخواهم بمانم - اما زلال . ميشود؟
گفت : آري ميشود اما سخت است . ميتواني؟
گفتم: چه بايد کنم تا هم بمانم و هم شبنمي باشم زلال و شفاف.گفت: بايد که به دريا برسي - دريا همه شبنم است - قطره قطره شبنم - قطره قطره آب - دريا زلال است و شفاف.
گفتم چگونه ؟ زود بگو به من - تا آفتاب مرا نديده - بگذار تا بدانم چطور بايد به دريا شوم.
درخت گفت: تو بايد خود بخواهي و خود را فدا کني تا به دريا رسي.
گفتم : چگونه گفت: اگر خورشيد و گرما تو را انتخاب کنند - هيچ ميشوي.
اما اگر تو آنها راه برگزيني - شايد که دريا شوي .
گفتم: من حاضرم سخت ترين راه را بروم تا به دريا بمانم .
گفت: چنين باد
درخت قد راست کرد سري به آسمان سائيد و آنگاه گفت راهش اينست:
اول راه را بشناس - دوم عزمت را جزم کن و سوم سر بر خورشيد بگذار.
راهش آنست که تقلا کني تا به گرم ترين و بالاترين نقطه درخت برسي - آنوقت وقت سوختن- تو داغ ميشوي و بخار ميشوي - به ابر تبديل ميشوي- ميباري - دريا ميشوي.
پس خورشيد تو را دريا ميکند - اما اگر تو آن را برگزيني - نگذار تا تو را انتخاب کنند - آنچنان که ميخواهند.
.........تلاش کردم خو د را به بالاي درخت برسانم - بگذريم که چه سختي ها ديدم در اين راه.
اما پس از گذشت ساعتي رسيدم .
چقدر داغ بود برگهاي سبز بالاي درخت - ماندم تا گرم شوم- داغ شدم- شايد که سوختم.
اما سبکبال رفتم به آسمان- آنقدر سبک که گويي پرواز ميکنم .
رفتم به تا به تکه ابري تيره رسيدم- خوش آمدي گفت و مرا برداشت و بر دامانش نهاد به مهر.
باد ما را برد در کنار ديگر ابرها.رعدي آمد.
گفت: بباريم
گفتم: بباريم
..... باريديم - هزاران شبنم - قطره شده بود - مي خنديديم - خنده کنان به دريا شديم.
دريا شدم - قطر بودم - دريا شدم.
حال مي مانم- تا خورشيد هست - تا سوختن هست- تا که مي شود شبنمي دريا شود. |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 12 آبان 1383، ساعت 19:30 |
|
 |
3 سال و 10 ماه پيش |
|
#26
|
| |
سراپا اگر زرد و پژمردهايم
ولي دل به پاييز نسپردهايم
چو گلدان خالي لب پنجره
پر از خاطرات ترکخوردهايم
اگر داغِ دل بود ما ديدهايم
اگر خون دل بود ما خوردهايم
اگر دل دليل است آوردهايم
اگر داغ شرط است ما بردهايم
اگر دشنهء دشمنان گردنيم
اگر خنجر دوستان گردهايم
گواهي بخواهيد اينک گواه
همين زخمهايي که نشمردهايم
دلي سربلند و سري سربهزير
از اين دست عمري به سر بردهايم |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
شنبه 24 بهمن 1383، ساعت 18:11 |
|
 |
3 سال و 6 ماه پيش |
|
#27
|
| |
خطي کشيد روي تمام سوالها
تعريفها، معادلهها، احتمالها
خطي کشيد روي تساوي عقل و عشق
خطي دگر به قاعدهها و مثالها
خطي دگر کشيد به قانون خويشتن
قانون لحظهها و زمانها و سالها
از خود کشيد دست و به خود نيز خط کشيد
خطي به روي دفتر خطها و خالها
خطها به هم رسيد و به يک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محالها...
_________
فاضل نظري
نقل از :: رياضيات زيباست :: |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 27 مرداد 1384، ساعت 4:13 |
|
 |
3 سال پيش |
|
#28
|
| |
دخترک زیر نور شمع نشست.
به شمع خیره شد..... با خودش گفت: چطور مردم از موسی خواستند که خدا را ببینند وقتی یک دقیقه هم قادر نیستند در نور شمع خیره شوند!!
نگاهش را از شمع برداشت. همه جا سپید بود.
: شاید بشود " تو " را دید. اما بعد از آن نمی شود چیز دیگری را دید. اصلا چیز دیگری برای دیدن نمی ماند. نه؟
باز هم مردمان جالبی بوده اند خدا! بعد از هزار آیه و دلیل و معجزه، " تو " را می خواهند و " تو " هم نه نمی آوری.
قبول نیست البته. پس؛ من و السلوی من جاست؟ موسایم؟ و هارون حتی. و خودت در کدامیک از کوههای حاشیه ی شهر با دوستت هم کلام شده ای؟
اصلا قبول نیست. من دوست داشتم موسی بشوم اما موسی برای این کار بهتر بود. پس موسی نشدم. حتی " مریم " را هم به " مریم " سپردم و هزار نقش ِ خوب ِ زمین را دادم به بهترها.
شمع چکید روی زمین. شعله اش لرزید.
: اما راضیم. نقش من هم در نوع خود بی نظیر است. چه من فقط یکبار در زمین اتفاق افتاده ام. و مهم نیست این اتفاق خوشایند است یا نه!
شمع کوتاه می شد و هر اشکش می چکید روی اشک قبلی.
: گریه نکن شمع. تو هم بی نظیری. " تو " هم تکرار نمی شوی!
شمع گفت: که چه؟ من را به چه دلخوش می کنی؟ من دارم تمام می شوم. می فهمی؟
دخترک گفت: اگر بفهمم خیلی به خودم لطف کرده ام. که بفهمم، هر بی نظیری، یکروز از صحنه پایین می آید. شمع! دلخوشی تو دردی از من دوا نمی کند. روی صحنه ی زمین، خیلی ها نقش دارند. میلیاردها نفر. و چندین نفر فقط دیالوگهای اصلی را می گویند. که به خاطرقدرتی است که در اجرا دارند. مثلا نوح باید هزار سال یک جمله را تکرار کند که: خدا هست!
جدا نقش سختی است و هر عشق فیلمی را هم به عقب می راند. یا ایوب. باید هشتصد سال در پشت صحنه و خرابه ها نقش بیماری فرزند و خانمان از دست داده را بازی کند تا در آخذ نقشش بتواند به چند نفر دیالوگش را بفهماند که: خدا هست!
این هم نقش سختی است. آسیه. مسیح. نوح. خدیجه. علی. زمان. سجاد. زینب........ و هزار تا نقش برای بهترین بازیگرها. من دارم فکر می کنم نقش ِ من این است، وقتی نوح فریاد می زند که " خدا هست! " بشنوم و نگذارم او هزار سال نوحه ی خدا هست را بخواند.
شاید با این کار نقشم پررنگ تر شود. اما اگر بعد از هزار سال هم شنیدم و پذیرفتم،دیر نیست.
ببین شمع: روی این صحنه همه هستند. " تو " هم. " او " هم و ما و جمیع بشریت هم! هیچ کس نقش زائدی ندارد. حتی " تو ". و اگر یک شمع هم از صحنه کم شود، کارگردان باید داستان را تغییر بدهد. مثلا به شب ِ دخترک که من باشم، ادیسون ببخشد. هان؟ پس دلخوش هم نباشی، برای من دلخوشی شبهای این صحنه ای. که شب تا صبح، داستان بنویسم. " تو " دلخوشی منی....
شمع خاموش شد. دخترک آهی کشید و گفت:
همیشه همین بوده است. وقتی که باید روشنایی بخش باشی و زیبا بسوزی، ناراحتِ زجر ِ سوختن __ دردِ بودنی. اما تا قصه را می فهمی، وقت تمام است و بازی ات تمام شده. خوب یا بد.
شاید هم وقتی می فهمی، باید متنت را بدهی به شمع بعدی و ساکت باشی و بگذاری بسوزد.
دخترک دفترش را بست و گفت: هیچ وقت دوست ندارم نقش ِ مردم ِ موسی را بازی کنم. آنقدر کوچک نگاه کنم که بخواهم خدایم دیدنی باشد.
دخترک دستهایش را باز کرد و انگار که کسی را در آغوش گرفته باشد خودش را فشرد:
آخ خدای من. می خواهم " تو " را ایمان بیاورم.
امروز عصر.
وقتی که مردمان ِ دیده ام جمع می شوند،
تو
بر کوهِ قلب ِ من ظهور کن!
من اشتباه مردم ِ موسی را تصحیح می کنم.
تو اینبار بر کوهِ قلب مردمان ظهور کن!
بعد شمع جدیدی برداشت و روشن کرد. گرچه از دریچه ی قلبش نور ِ عظیمی، فضا را روشن کرده بود.
خدا آمده بود.
عصر بود.
والعصر.
کات!
____
پروا |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 05 مهر 1384، ساعت 20:11 |
|
 |
2 سال و 11 ماه پيش |
|
#29
|
| |
با دستخطهای بچگانه
در تاريخي كه من خواهم نوشت هيچگاه نام و ياد دانش آموزان روستاي سفيلان پاك نخواهد شد. آنها كه در آتش بيتوجهيهاي ما سوختند.
تو هم بالأخره در آتش سوختی
ابراهیم!
هِی گله گله گوسفند به تپهها بردی
آتش دست و پا کردی
به سرنوشت سیب زمینیها فکر کردی،
و خوشحال شدی که مثل آنها نیستی
یادت بخیر
مینشستی و
بی آنکه نتها چیزی از تو بدانند،
بی تماشاچی،
برای حضار نی ناله میکردی
مثل بابا بزرگها
مثل خدا نظر،
که گوسفندهاش
هنوز به موسیقی دیگری عادت نکردهاند
حیف شد
درس امروزمان کمی شیرین بود
درسی از نهج البلاغه
"ای مالک…"
خوش بحالمان که نیستیم
یک عده بعد از ما
نشستهاند از کمبودها حرف میزنند و
نسبت به محیط و مساحت روستا،
حجم فاجعه را اندازه میگیرند
و آتش را مقصر جلوه میدهند
اما آتش باید باشد
حتماً باید باشد،
تا عدهای دود بگیرند و
دادِمان را بدهند بنویسند
بعد از کلماتی مثل رأی،
مثل وعده،
مثل هشدار،
یا مثل همین کتابهایی که سوخت،
بنویسند کنار بابا بعد نان
بنویسند کنار بابا بعد آب
و آب از آب تکان نخورد
میگویند،
مسؤولین ِ امر نقشههایشان را زیر و رو کردهاند
و همین فردا
روستامان را کشف کردهاند
وسرمای اینجا را
به رسمیت شناختهاند
نشر اکاذیب نکرده باشم،
یک عده،
آخرین نامههای سرگشادهی ما را،
روی شیشههای بیبخار خانههامان دیدهاند
فیتیله فردا تعطیله
حتماً دستخطهای بچگانهی ما
نخواندنی بوده است
که تعطیلمان نکردهاند
اما
به کوری چشم همهی دشمنان
خودِ فتیله، غیرت به خرج داد
و برای همیشه تعطیلمان کرد
یادِمان بخیر
سیدمحمدامین جعفریحسینی |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 14 مهر 1384، ساعت 19:15 |
|
 |
2 سال و 10 ماه پيش |
|
#30
|
| |
هِي هِي جَبَلي قُم قُم
مولانا |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
|
|