| نویسنده |
پیغام |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 7220 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 11 شهريور 1384، ساعت 16:05 |
|
 |
3 سال و 2 ماه پيش |
|
#1
|
| |
روزگاري بود ميوه اش فتنه، خوراکش مردار، زندگي اش آلوده، سايه هاي ترس شانه هاي بردگان را مي لرزاند. تازيانه ستم، عاطفه را از چهره ها مي سترد. تاريکي، در اعماق تن انسان زوزه مي کشيد و دخترکان بي گناه، در خاک سرد زنده به گور مي شدند. و در اين هنگام بود که محمد (ص) بر چکاد کوه نور ايستاد و زمين در زير پاهاي او استوار گرديد.... |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
اين مطلب آخرين بار توسط احسان در چهارشنبه 16 شهريور 1384، ساعت 19:30 ، و در مجموع 2 بار ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 7220 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 11 شهريور 1384، ساعت 16:06 |
|
 |
3 سال و 2 ماه پيش |
|
#2
|
| |
محمد به مرز چهل سالگي رسيده بود. تبلور آن رنج مايه ها در جان او باعث شده بود كه اوقات بسياري را در بيرون مكه به تفكر و دعا بگذراند، تا شايد خداوند بشريت را از گرداب ابتلا برهاند او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت مي گذرانيد.
آن شب، شب بيست و هفتم رجب بود. محمد غرق درانديشه بود كه ناگهان صدايي گيرا و گرم درغار پيچيد: بخوان!
محمد درهراسي و هم آلود به اطراف نگريست! صدا دوباره گفت:بخوان!
اين بار محمد بابيم و ترديد گفت: من خواندن نمي دانم.
صدا پاسخ داد: بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمي را از لخته خوني آفريد، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترين است، همو كه با قلم آموخت، و به آدمي آنچه را كه نمي دانست بياموخت......... و او هر چه را كه فرشته وحي خوانده بود باز خواند.
هنگامي كه از غار پايين مي آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهي عشق بر خود مي لرزيد از اين رو وقتي به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت:
مرا بپوشان، احساس خستگي و سرما مي كنم!
و چون خديجه علت را جويا شد گفت: آنچه امشب بر من گذشت بيش از طاقت من بود،امشب من به پيامبري برگزيده شدم!
خديجه كه از شادماني سر از پا نمي شناخت، در حالي كه روپوشي پشمي و بلند بر قامت او مي پوشانيد گفت: من مدتها پيش در انتظار چنين روزي بودم مي دانستم كه تو با ديگران بسيار فرق داري، اينك به پيشگاه خدا شهادت مي دهم كه تو آخرين رسول خدايي و به تو ايمان مي آورم........ پس از آن علي كه در خانه محمد بود با پيامبر بيعت كرد.
ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميده ما را انيس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد
ببوي او دل بيمار عاشقان چو صبا
فداي عارض نسرين و چشم نرگس شد
بصدر مصطبه ام مي نشاند اکنون دوست
گداي شهر نگه کن که مير مجلس شد
طربسراي محبت کنون شود معمور
که طاق ابروي يار منش مهندس شد
لب از ترشح مي پاک کن براي خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
کرشمه تو شرابي به عارفان پيمود
که علم بي خبر افتاد و عقل بي حس شد
چو زر عزيز وجودست شعر من آري
قبول دولتيان کيمياي اين مس شد
خيال آب خضر بست و جام کيخسرو
بجرعه نوشي سلطان ابوالفوارس شد
زراه ميکده ياران عنان بگردانيد
چرا که حافظ از اين راه برفت و مفلس شد |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
شما نمیتوانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید شما نمیتوانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید شما نمیتوانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید شما نمیتوانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید شما نمیتوانید در نظرسنجیهای این تالار شرکت کنید
|
| |