| نویسنده |
پیغام |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 7220 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 30 مرداد 1384، ساعت 13:35 |
|
 |
3 سال و 3 ماه پيش |
|
#1
|
| |
گزارشي از گدايي موزيكال بچههاي چلچراغ
30 اسفند 1383- چهل چراغ، اين يك گزارش واقعي است. گزارش دوتا آدم ديوونه كه يك روز تصميم گرفتند گدايي كنند تا ببينند گدا بودن چه حسي دارد. بعضي جاهاي اين گزارش غمگين و بعضي جاهايش خندهدار است، درست مثل زندگي!
خيلي پيشتر از آن كه بفهمم فرشاد كلاس آكاردئون ميرود، تصميم داشتم يك روز خودم را به جاي يك گدا يا يكي از اين آدمهايي كه توي خيابان فال ميفروشند، جا بزنم. دنيايشان برايم جالب بود و از آن جالبتر، نوع برخورد آدمها با آنها. اين كه چطور به آنها نگاه ميكنند و چقدر از دنيايشان را با آنها تقسيم ميكنند...
يك شب فرشاد سر صحبت را باز كرد و از آكاردئون زدنش گفت كه دو، سه تا ملودي را ياد گرفته و دارد روز به روز پيشرفت ميكند. فكر كردم شايد تركيبمان بد نباشد. يك فالفروش بدبخت و يك آكاردئونيست ناشيِ فلكزده!
«مياي يه روز گريم كنيم، بريم سر چهارراهها؟ من فال ميفروشم، تو آكاردئون بزن.» فكر كرد دارم شوخي ميكنم، اما وقتي اصرارم را ديد، فقط گفت: «ديوونه!» و اين را طوري گفت كه فهميدم قبول كرده.
فالها را از بازار تهران خريدم. توي يكي از هزارتوهاي بازار. پلههاي زيادي ميخورد تا ميرسيد به حجرهاي در طبقه دوم كه پيرمردي كاغذهاي كوچك شعر حافظ را ميگذاشت توي پاكتهاي كاغذي و درش را سريشم ميچسباند. با يك دسته صدتايي هم كارم راه ميافتاد. صدتايش شد 1200 تومان و طرف هم اهل چانهزدن نبود. با تعجب پرسيد: «واسه چي اين همه فال ميخواي؟» با خنده گفتم: «مهمون داريم!»
بچهها شوخي ميكردند و ميگفتند، قيافهتان نيازي به گريم ندارد! اما واقعاً داشت. بايد بدبختتر از ايني كه بوديم به نظر ميآمديم. به فريور زنگ زدم. او يك دوست قديمي بود. پسر استاد فرهنگ معيري، گريمور معروف كه حالا دارد پا جا پاي پدرش ميگذارد. طرحم را گفتم. خندهاي كرد و گفت: «باشه». اما اين باشه را طوري گفت كه فهميدم در ديوانگي ما دوتا شكي ندارد. در دفتر «آينه در آينه» كه آموزشگاه گريمشان است، روي صورتمان تست زد. فرهنگ معيري هم آمد و راهنمايي كرد؛ هم فريور را كه چه بكند و هم ما را كه چه بپوشيم و چه بكنيم.
دوشنبه ساعت 9 قرار گذاشتيم تا گريم نهايي روي صورتمان انجام شود و كارمان را همان جا شروع كنيم. لباسهاي كهنه و پارهمان را هم برديم تا تيپمان كامل شود. مجبور شدم دكمههاي كتم را بكنم، اما شلوارم تنگ بود و به قول آقاي معيري، ژيگولي. او يكي از شلوارهاي خودش را برايم آورد. تركيب شلوار جين آبي و كت سبز مرا شبيه شخصيتهاي كميك استريپهاي بزرگمهر كرده بود. فرشاد معقولتر به نظر ميرسيد. شلوار آقاي معيري گشاد بود و از پايم ميافتاد. او مجبور شد يك تكه كنف به بندينكهاي شلوار ببندد تا نيافتد. (آقاي معيري، بابت شلوارتان هم سپاسگزارم). صورت فرشاد كمي پيرتر شد، با كبوديهاي زيرچشم. يك عينك نيمهدودي هم زد. صورت من تا حدي كه اغراق نباشد، زرد شد و پوسته پوسته. چند تار مو كه از زير كلاه بيرون بيايد برايم كاشتند. آماده شديم و زديم بيرون ...
پايمان را كه توي خيابان گذاشتيم، هر دو زديم زير خنده. تا آن موقع تصوري از حضور اينچنيني در اجتماع نداشتيم. نگاهي به هم كرديم و سرمان را انداختيم پايين. فرشاد گفت بيا اول از اين طرف برويم كه خلوتتر است تا عادت كنيم. راسته خيابان ميرداماد را به سمت شرق گرفتيم و آمديم. فرشاد شروع كرد به زدن و من هم زدم زير آواز: «يه دل ميگه برو برو ... يه دل ميگه نرو نرو...» حالا سلطان قلبها حكايت خود ما شده بود. چند نفري رد شدند. فالها را جلوي آنها گرفتم، اما هيچكس رغبتي نشان نميداد. حالا هر دو رفته بوديم توي حس و خنده فراموش شده بود. يك نفر فال خريد. دشت اول. صد تومان بيشتر نداد، اما تازه پنج دقيقه بود كه ميگذشت.
«نيت كن يك فال بخر شب عيدي ... نيت كن برآورده ميشه» اين جمله را به همه ميگفتم. بعضيها با عصبانيت رد ميشدن و بعضيها با لبخند پيشنهادم را رد ميكردند. حالا به اين نتيجه رسيده بوديم كه بايد يكجورهايي راه كسي كه عبور ميكند را سد كنيم و التماسش كنيم تا از ما فال بخرد. اوضاعمان كمكَمَك بهتر ميشد. مقابل «مركز كامپيوتر پايتخت» يك پسر تقريباً بيستوچهار، پنج ساله به ما اشاره كرد كه جلو برويم. فرشاد همچنان آكاردئون ميزد. پسر با صداي بلند سرش داد زد كه:
نزن.
- چرا؟
غدغنه!
- كي غدغن كرده؟
شهرداري.
- خب به توچه؟
من مأمور شهرداريام.
دوست داشتم باهاش درگير شوم، اما فرشاد سريع گفت كه ما خبرنگاريم و مرتضي قديمي را نشان داد كه داشت دورتر، از ما عكس ميگرفت و مهرداد اسكويي و گروهش كه داشتند فيلمبرداري ميكردند. پسرك به سرعت دور شد و رفت...
طفلكي فرشاد خسته شده بود. آكاردئون سنگين بود و نواختنش هم انرژي ميخواست. كار من به لحاظ فيزيكي سبكتر بود، اما از لحاظي ديگر سختتر. بايد التماس ميكردم و دل ديگران را به دست ميآوردم. جالب بود! پسرها راحتتر فال ميخريدند. هميشه فكر ميكردم دخترها به اين چيزها عقيده بيشتري دارند، اما امروز ميديدم كه اشتباه ميكردم. زوجهاي جوان، فال خريدنشان بروبرگرد نداشت، فقط در معدود مواردي بود كه فال نخريدند. وگرنه تا يك دختر و پسر جوان كه با هم بودند را ميديديم، ميرفتيم سراغشان و التماس ميكرديم. معمولاً هم اول پسر راضي ميشد! كمي استراحت كرديم و درجا فال فروختيم. تقاطع وليعصر و ميرداماد، چراغ قرمز طولاني داشت و فال فروختن سر چهارراه و بين ماشينها ميتوانست سرگرمكنندهترين بخش ماجرا باشد...
ترافيك غريبي بود. زديم به چهارراه. لابهلاي ماشينهايي كه بيشترشان پرايد و پژو بودند. هيچكس حاضر نبود شيشهاش را پايين بكشد و فال كه هيچ، دست كم به صداي ساز گوش كند. پس بايد ميرفتيم سراغ آنهايي كه شيشهشان را پايين كشيده بودند. اينجا اوضاع بهتر بود. بيشتر پول ميدادند. پشت ترافيك فرصت خوبي بود تا طرف جيبهايش را دنبال يك صدتوماني يا دويستتوماني يا كمتر و بيشتر بگردد. اينجا هم مردها بيشتر خريد ميكردند، يعني وقتي پول ميدادند انگار به آن چيزي كه توي فال بود فكر ميكردند. اما زنها بيشتر از روي ترحم پول ميدادند. كمحوصلهتر هم بودند. اما تحقيرآميزترين حس زماني به ما دست ميداد كه به سراغ يك ماشين شيك ميرفتيم و كنار شيشه پايينكشيده ميايستاديم و التماس ميكرديم كه فال بخرند. طرف نگاهي تحقيرآميز به ما ميانداخت و دستش را روي دكمه بالابر شيشه ميگذاشت و دنياي آرام خودش را از دنياي كثيف (!) ما جدا ميكرد. صداي بالارفتن شيشه و تصويري كه از خودمان روي شيشه دودي بالا رفته ميديديم، اوج حقارتمان بود و چه سخت بود تحملش.
اما با اين حال بچههاي با استعدادي بوديم. زود ياد گرفتيم كه بايد به كي چه بگوييم. اگر ميديديم يك دختر و پسر جوان توي ماشين هستند، ميگفتيم:
- بخريد ... ايشاالله كه به هم برسيد يا ايشاالله كه خوشبخت بشيد.
اگر يك خانم بيست، سي ساله توي ماشين بود ميگفتيم:
- ايشاالله خواهر بختت باز بشه، يه فال از ما بخر.
توي يك ماشين آقايي نشسته بود كه به هيچ عنوان تحويلمان نميگرفت. توي خودش بود و آن قدر گرفته كه حوصلهمان را نداشت. هر چه التماس كردم، فال نخريد. يك دفعه ديدم جلوي داشبورد يك برگه جواب آزمايش است. گفتم:
- آقا بخر... نذر سلامتيات بخر. خدا شفا بده...
و اين انگار كليد ماجرا بود. نگاهي كرد و يك فال بيرون كشيد و پانصد تومان داد!
جلوي ساختمان اسكان ايستاديم و التماس كرديم! بعضيها با روي خوش و بعضيها با بيميلي فال خريدند. كاسبي بد نبود. شكر خدا. حالا ديگر از دست سلطان قلبها خسته شده بوديم و فرشاد شروع كرده بود ملودي فيلم «گام معلق لكلك» تئودور آنجلوپلوس را ميزد. (البته او فقط همين دوتا را بلد بود و ما ميترسيديم اگر يك نفر بگويد آهنگ فلان را برايم بزنيد، بايد چه كار كنيم؟!) يك پسر جوان خيلي شيكِ كت و شلوار پوشيده از كنارمان عبور كرد. صداي ساز را كه شنيد، برگشت. شروع كردم به التماس كردن. گفت: «خيلي خب، ميخرم، حالا بزار گوش كنم!» از فرشاد پرسيد: «اين چيه ميزني؟» و فرشاد توضيح داد كه چه ملودي است. گفت: «من هم سازدهني ميزنم!» با شوق و ذوق كيفش را باز كرد و يك سازدهني بيرون آورد. با دقت به ملودي گوش داد و شروع كرد عين آن را زدن و گفت: «آكاردئون هم بلدم، اگر خجالت نميكشيدم الان سازت رو ميگرفتم، ميزدم.» گفتم: «خجالت نكش ما هم خبرنگاريم. داريم گزارش تهيه ميكنيم!» با تعجب زل زد به صورت من و به پوست زردم اشاره كرد: «پس اينا گريمه؟» فرشاد گفت: «آخه مرد حسابي، كدوم گدايي برات گام معلق لكلك ميزنه.»
با هم رفيق شديم. گفت چند سال توي فرانسه بوده و الان آمده ايران و تدريس ميكند. اسمش باربد بود. (باربدجان! اگر اين گزارش را ميخواني، سلام من و فرشاد را هم بپذير. راستي اگر خواستي بيا هزار تومانت را پس ميدهيم).
شيطنت هم كرديم. از جمله اين كه وسط چهارراه ايستاديم و شروع كرديم به درآوردن پولها و دسته كردنشان. هر ماشيني كه عبور ميكرد يك لحظه ترمز كرده، با تعجب به ما نگاه ميكرد. من در كمال آرامش پولها را بيرون ميآوردم. اسكناس را دسته ميكردم و پول خردها را ميدادم فرشاد. آنهايي كه از دور ما را ميديدند از خنده رودهبر شده بودند. البته سوتيهايي هم داديم، از جمله اين كه وقتي رفتيم توي يك مركز خدمات تلفن همراه و كلي كاسب شديم ، وقت بيرون آمدن فرشاد ناخودآگاه از يكي از مسئولان پرسيد: «ببخشيد! 913 رو كي اعلام ميكنن؟» و آنها با تعجب به ما زل زدند! نمونههاي اينچنيني كم نبود. به هر حال ما گداهاي آماتوري بوديم.
كنار خيابان بوديم كه يك آقاي غولپيكر به طرفمان آمد. جوري نگاه ميكرد كه انگار ميخواهد فال بخرد. تا جلو آمد، بسته فالها را جلويش گرفتم تا يكي بردارد. او همه فالها را از دست من چنگ زد و گفت: «برين گمشين، اينجا واينستين!» طلبكارانه پرسيدم: «واسهچي؟» دست كرد توي جيبش و يك كارت درآورد و گفت: «واسه اين!» كارت نشان ميداد كه يك مأمور سد معبر است. به او توپيدم: «برو بابا! ما كه سد معبر نكرديم.» و اين طرز گفتن من او را بيشتر عصباني كرد و اين بار دستم را محكم گرفت. فرشاد كه ديد كار دارد بالا ميگيرد، جريان مرا گفت. طرف گل از گلش شكفت و عذرخواهي كرد و فالها را پس داد و لپ من و فرشاد را گرفت! (آقاي سد معبر! ترو خدا اگه اين رو ميخوني، يك كمي آرامتر باش. تازه مگر ساز زدن كنار خيابان چه اشكالي داره؟)
توي يك مزون لباس عروس، با التماس يك فال به آقايي فروختيم. او ميگفت: «پول خرد ندارم» و ما ميگفتيم: «هر چي كرمته بده.» خلاصه پنجاه تومان جور كرد و يك فال خريد. وقت بيرون آمدن گفت: «بيا! اين رو هم بگير» و از تو كشوي ميزش يك كلوچه سفت مانده هم بيرون آورد و به ما داد. تا حالا اينقدر خار نشده بودم، ولي آن قدر گرسنه بوديم كه سر همان كلوچه نزديك بود دعوايمان شود. تكه بزرگه را فرشاد خورد.
اتفاق زيادي افتاد، اما بچهها ميگويند جا ندارند همهاش را چاپ كنند. شايد از فيلمهايي كه مهرداد گرفت، يك فيلم چند دقيقهاي ساختيم و در جشن بعدي چلچراغ نمايش داديم.
خوشحاليم، از اين كه در يك تجربه ناب سهيم بوديم، خيلي خوشحاليم. كاسبيمان هم بد نبود. در يك صبح آخر سال، بين ساعت 11 تا 12:30 دقيقه گدايي كرديم. فكر ميكنيد درآمدمان چقدر بود؟
«دقيقاً يازده هزار و صد و بيست و پنج تومان.» پولها را نه به مراكز خيريه داديم و نه به صندوق صدقات ريختيم. همه را تا ريال آخر ناهار خورديم. جايتان خالي نان گدايي عجب مزهاي دارد!
تشكر ويژه:
استاد فرهنگ معيري، به خاطر راهنماييها و شلوارشان
فريور معيري، به خاطر لطفش
مهرداد اسكويي و بچههاي گروهش، به خاطر فيلم دماغشان
مرتضي قديمي، به خاطر عكسهايشان
معين به خاطر كلاهش
|
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
شما نمیتوانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید شما نمیتوانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید شما نمیتوانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید شما نمیتوانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید شما نمیتوانید در نظرسنجیهای این تالار شرکت کنید
|
| |