| نویسنده |
پیغام |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4967 اعتبار کسب شده: 9596 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 05 مرداد 1384، ساعت 8:22 |
|
 |
2 سال و 11 ماه پيش |
|
#1
|
| |
|
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3582 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 05 مرداد 1384، ساعت 13:59 |
|
 |
2 سال و 11 ماه پيش |
|
#2
|
| |
مادر داشتن
فريدون مشيري
تاج از فرق فلك برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن
در بهشت آرزو ره يافتن
هر نفس شهدي به ساغر داشتن
روز, در انواع نعمت ها و ناز
شب بُتي چون ماه در بر داشتن
صبح از بام جهان چون آفتاب
روي گيتي را منوّر داشتن
شامگه چون ماه رويا آفرين
ناز بر افلاك واختر داشتن
حشمت و جاه سليمان يافتن
شوكت و فرّ سكندر داشتن
تا ابد در اوج قدرت زيستن
ملك هستي را مسخر داشتن
بر تو ارزاني كه ما را خوشتر است
لذت يك لحظه مادر داشتن
فريدون مشيري
ميلاد حضرت فاطمه زهرا و روز زن مبارک باد. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 1195 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 05 مرداد 1384، ساعت 17:12 |
|
 |
2 سال و 11 ماه پيش |
|
#3
|
| |
گويند مرا چو زاد مادر
پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهوارهء من
بيدار نشست و خفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شكفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شيوه راه رفتن آموخت
پس هستى من زهستى اوست
تا هستم و هست دارمش دوست
ايرج ميرزا |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
armoazn  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 تير 1384 مجموع ارسالها: 1275 اعتبار کسب شده: 419 محل سکونت: قديم و شيراز جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 06 مرداد 1384، ساعت 14:01 |
|
 |
2 سال و 11 ماه پيش |
|
#4
|
| |
کودک به خدا نگاه کرد گفت :حالا که من باید برم اون پایین وقتی دلم خواست با تو حرف بزنم چیکار کنم ؟خدا به کودک خندید : جای تو تو آغوش یه فرشته مهربونه ، اونه که به تو یاد میده چطوری با من حرف بزنی و خواسته هاتو بگی... یکروز که کودک آماده شده بود برای متولد شدن ... کودک به خدا گفت : همه دارن به من میگن قراره تو بری...نمیشه منو چند روز دیگه بفرستی؟ آخه من هنوز هم کوچکم و هم نیاز به مراقبت دارم . خدا پاسخ داد :من از میان فرشته ها یکی رو برای تو انتخاب میکنم .اون پیش تو میمونه و ازت مراقبت میکنه.
کودک گفت : من شنیدم زمین مردان بدی داره... پس چه کسی از من محافظت میکنه؟
خدا کودک رو میان بازوانش قرار داد و گفت : فرشته تو از تو دفاع میکنه. حتی اگه اون مردها برای تو خطر جانی داشته باشند. کودک دوباره گفت : آخه من چطور میتونم بفهمم اونا چی میگن وقتی که اصلا زبون او آدمها رو نمیدونم . خدا در پاسخش گفت : فرشته تو با تو حرف میزنه ... با کلمات شیرین و زیبا .. تو هم همیشه با صبر و دقت به حرفاش گوش میدی.
فرشته تو بهت یاد میده چطوری حرف بزنی. تو اون لحظه که سکوت همه جای بهشت رو فراگرفته بود .میشد صداهایی که از زمین میاد رو شنید .کودک غمگین به خدا نگاه کرد و گفت : اما من همیشه دلم تنگ میشه ، چون دیگه هیچگاه شما رو نخواهم دید. خدا کودک رو بغل کرد و گفت :فرشته تو همیشه درباره من با تو حرف میزنه و راه بازگشت پیش من رو بهت نشون میده . به هر جهت من همیشه پیش روی تو هستم .کودک با دسپاچگی پرسید : حالا که من دارم مبرم ، به من بگید که اسم اون فرشته چیه؟ خدا گفت : این مهم نیست که اسم اون چیه ، مهم اینه که تو به اون میگی... مادر |
|
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4967 اعتبار کسب شده: 9596 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 06 مرداد 1384، ساعت 16:53 |
|
 |
2 سال و 11 ماه پيش |
|
#5
|
| |
آهسته باز از بغل پلهها گذشت
در فکر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هالهاي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا، وول ميخورد
هر کنج خانه صحنهاي از داستان اوست
در ختم خويش هم به سر و کار خويش بود
بيچاره مادرم
هر روز ميگذشت از اين زير پلهها
آهسته تا به هم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل کوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصلهدار
او فکر بچههاست
هر جا شده هويج هم امروز مي خرد
بيچاره پيرزن همه برف است کوچهها
او از ميان کلفت و نوکر ز شهر خويش
آمد به جستجوي من و سرنوشت من
آمد چهار طفل ديگر هم بزرگ کرد
آمد که پيت نفت گرفته به زير بال
هر شب درآيد از در يک خانه فقير
روشن کند چراغ يک عشق نيمه جان
مادر بخواب خوش
منزل مبارک
آينده بود و قصه بي مادري من
ناگاه ضجهاي که به هم زد سکوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پي من بازميکشيد
ديوانه و رميده دويدم به ايستگاه
خود را به هم فشرده ميخزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نيمه باز
از من جدا مشو
ميآمديم و کله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب ميکنند
پيچيده صحنههاي زمين و زمان به هم
خاموش و خوفناک هم ميگريختند
ميگشت آسمان که بگويد به مغز من
دنيا به پيش چشم گنهکار من سياه
وز هر شکاف و ماشين غريو باد
يک ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
ميآمد و به مغز من آهسته ميخليد
تنها شدي پسر
باز آمدم به خانه چه حالي نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه کنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولي دلشکسته بود
بردي مرا به خاک سپردي و آمدي
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
ميخواستم به خنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
“اي واي مادرم”
شهريار
سال پيش ...
http://www.persianbb.com/viewtopic.php?t=1006 |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2272 اعتبار کسب شده: 4505 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 10 تير 1386، ساعت 17:55 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#6
|
| |
هر چيزي بگم يا هر کاري بکنم باز هم براي شما کم است مادرم. |
|
|
|
|
|
|
 |
ناشناس بزنم به تخته!
مجموع ارسالها: 198 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 10 تير 1386، ساعت 19:47 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#7
|
| |
|
سلام و درود بر فخر افرينش حضرت فاطمه |
|
|
|
|
|
|
 |
عاشق تنها  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 06 ارديبهشت 1386 مجموع ارسالها: 249 اعتبار کسب شده: 309 محل سکونت: سرزمين تاريکي جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 10 تير 1386، ساعت 20:03 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#8
|
| |
نام مادر زيباست
نرم، مثل روياست
حرف هايش خوشبوست
خنده اش يک دنياست
بوسه هايش گرم است
چشم هايش روياست
غنچه هاي لب او
مثل باغ گل هاست
|
|
|
|
|
|
|
 |
ALPHA  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 1167 اعتبار کسب شده: 11522 محل سکونت: زير گنبد کبود سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 10 تير 1386، ساعت 20:51 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#9
|
| |
|
|
|
|
 |
Omid  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 11 آذر 1384 مجموع ارسالها: 3035 اعتبار کسب شده: 1310 محل سکونت: Florida سن: 35 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 11 تير 1386، ساعت 6:01 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#10
|
| |
Happy Mothers' Day!!  ...
Now some questions:
1- Why is the Prohet's doughter's Birth Day is chosen as Mothers' Day?  If this day is a celebration for mothers, then isn't it more approperaite to call the Prohet's Mother's birth day as Mothers' Day?
2- Furthermore, Quran (Surath 33, Verse 6) refers to the Prohet's wives as "Mother of all believers" or أمّ المؤمنين . So, in that case, the Birth Day of Khadijeh (Prohet's first wife) or Aishe (the prohet's most favorite wife) should be the choice for Mothers Day.
Anyways, I should take it easy and not ask such very stupied questions..  So don't worry about them  Have a wonderful Mothers'Day!!
|
|
_________________ يادمون باشه هر چيزي جز قتل نفس و خودکشي دليل مناسبي براي مرگ ميتونه باشه
|
|
|
|
|
 |
Oranium  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 274 اعتبار کسب شده: 878 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 11 تير 1386، ساعت 14:11 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#11
|
| |
در جهان تا زنده ام گويم ثناي فاطـــــــمه
دست حاجت من ميبرم سوي خداي فاطمه
گر براي درد بي درمـان مــداوا طالبــي
رايگان درمان کند دار الشفاي فاطــــــمه |
|
_________________ من يک اورانيم غني شده هستم
"سلطان همه عناصر"
|
|
|
|
|
 |
احمدي نژاد  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 22 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 376 اعتبار کسب شده: -653 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 11 تير 1386، ساعت 14:24 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#12
|
| |
اين هم يک شعر طنز :
گويند مرا چو زاد مادر
اندوه زمانه در دل اندوخت
بيچاره براي خرجي ما
ناچار اثاث خانه بفروخت
از چادر کهنه سر خويش
بهر تن من لباس نو دوخت
با اين همه نفت آن شب
تا صبح چراغ ما نمي سوخت
بر چهره ي پدر زشرم مادر
از آتش فقر مشعل افروخت
بدبخت به جاي کسب دانش
بر من هنر گدايي آموخت
پس ذلت من زغفلت اوست
هم دارم و هم ندارمش دوست |
|
_________________ هموطن گرامي. در مصرف برق صرفه جويي نماييد .
|
|
|
|
|
 |
احمدي نژاد  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 22 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 376 اعتبار کسب شده: -653 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 11 تير 1386، ساعت 14:35 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#13
|
| |
بشنو سخني چو درّ و گوهر
از درّ و گهر گرانبهاتر
از قدرت کردگار داور
گويند مرا چو زاد مادر
پستان به دهن گرفتن آموخت
کردم چو به عهد آه و شيون
بنشاند مرا به روي دامن
از هر خطرم بداشت ايمن
شبها بر گاهواره من
بيدار نشست و خفتن آموخت
بر َمه چو بريخت کوکب من
دانست ز گريه مطلب من
بوسيد ز مهر غبغب من
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شکفتن آموخت
چون ديد ضعيف و ناتوانم
در بر بگرفت همچو جانم
بوسيد رخ و لب و دهانم
يک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
در زحمت من چه رنجها برد
من راحت و او ز من جفا برد
با من ز وفا به سر وفا برد
دستم بگرفت و پابهپا برد
تا شيوه راهرفتن آموخت
از اوست مرا هر آنچه نيکوست
ور قامت همچو سرو دلجوست
گر مغز بود مرا و گر پوست
چون هستي من ز هستي اوست
تا هستم و هست دارمش دوست
اثر اديب آزاد خراسان |
|
_________________ هموطن گرامي. در مصرف برق صرفه جويي نماييد .
|
|
|
|
|
 |
Bayas Gool  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 19 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 2107 اعتبار کسب شده: 4177 محل سکونت: Tehran جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 12 تير 1386، ساعت 10:41 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#14
|
| |
|
|
|
|
 |
asghar  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 06 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 444 اعتبار کسب شده: 585 محل سکونت: تهران جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 12 تير 1386، ساعت 11:57 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#15
|
| |
ازفاطمه اکتفا به نامش نکنيد
نشناخته توصيفمقامش نکنيد
هرکس که دراو محبت زهرانيست
علامه اگر هست سلامش نکنيد
ايام ولادت بانوي دو عالم زهراي اطهر بر همه ي شيعيان مبارک باد |
|
|
|
|
|
|
 |
|
|