| نویسنده |
پیغام |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3387 اعتبار کسب شده: 3504 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 15 ارديبهشت 1384، ساعت 12:49 |
|
 |
3 سال و 2 ماه پيش |
|
#1
|
| |
جوجه تيغي و کاکتوس
جوجه تيغي خيلي مهربان بود و دوستان زيادي داشت؛ اما هيچ وقت نميتوانست دوستانش را بغل کند. هروقت يکي از دوستانش را بغل ميکرد، دوستش جيغ ميکشيد و فرار ميکرد. اين جوري شد که بالاخره جوجه تيغي همه دوستانش را از دست داد. خيلي ناراحت شد. از جنگل بيرون آمد و رفت يک جاي دور؛ به يک بيابان. همانطور که ميرفت، وسط بيابان، چشمش به يک کاکتوس افتاد. خوشحال شد. رفت که او را بغل کند. کاکتوس تا فهميد فرياد زد: "من را بغل نکن؛ وگرنه..." اما ديگر دير شده بود. جوجه تيغي کاکتوس را بغل کرده بود.
حالا آن دو حسابي با يکديگر دوست هستند!
نوشته عباس قدير محسني
-------------------------------------------------------------------------------------
برای اولین بار در اینترنت! |
اين مطلب آخرين بار توسط mhaji در شنبه 17 تير 1385، ساعت 21:08 ، و در مجموع 5 بار ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3387 اعتبار کسب شده: 3504 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 11 خرداد 1384، ساعت 16:26 |
|
 |
3 سال و 1 ماه پيش |
|
#2
|
| |
قصه اي كه نوشتم
نوشته فريبا کلهر
دلم مي خواهد قصه پتويي را بنويسم كه اصلا گرما نداشت
اين پتو پشمي ضخيم و بزرگ باشد اما هيچ كس و هيچ چيز را گرم نكند
يعني نه تنها گرم نكند بلكه سرد هم بكند
طوري كه هر كس زير آن بخوابد راستي راستي از سرما يخ بزند
دلم مي خواهد قصه خانواده فقيري را بنويسم كه آن قدر فقير باشند كه نه زيرانداز داشته باشند و نه روانداز
غير از اينها در خرابه اي زندگي كنند كه در نداشته باشد
اما آنها هميشه شكرگزار باشند و چيز زيادي از خدا نخواهند
فقط اگر مي شد خانه مخروبه شان يك پرده داشته باشد كه مردم هي سرك نكشند و فضولي نكنند چقدر خوب مي شد
دلم مي خواهد قصه دوره گردي را بنويسم كه توي چرخ دستي اش پر از اسباب اثاثه كهنه است
دلم مي خواهد هوا سرد باشد و چرخ دستي باوجود آن همه خرت و پرتش از سرما بلرزد
دلم مي خواهد چرخ هاي چرخ دستي اين دوره گرد هرجا كه دلشان مي خواهد بروند
نه توي كوچه دست چپي بپيچد و نه توي خيابان دست راستي
دلم مي خواهد اين چرخ دستي مقابل فشار و قدرت دست هاي دوره گرد مقاومت كند و از راهي برود و از جايي سر در بياورد كه من مي خواهم
دلم مي خواهد قصه چرخ دستي دوره گردي را بنويسم كه رفت و رفت و رفت تا به خانه خرابه اي رسيد كه پرده نداشت و از ميان خرت و پرت ها پتويي را كه گرم نمي كرد به ساكنين خانه خرابه داد
دلم مي خواهد قصه چرخ دستي اي را بنويسم كه از سرماي پتو راحت شد
دلم مي خواهد قصه پتويي را بنويسم كه مثل پرده جلوي در خانه اي كه پرده نداشته آويخته شد
هرچند... فكر مي كنم قصه شان را نوشتم |
|
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3387 اعتبار کسب شده: 3504 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 13 بهمن 1384، ساعت 15:16 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#3
|
| |
سنگ هاي آرزو
فرهاد حسن زاده
قورباغه سه آرزو بيشتر نداشت: يك باد، دو باران، سه كرم هاي چاق و چله.
و بركه آرام در انتظار شنيدن آرزوها خميازه مي كشيد. قورباغه يك سنگ انداخت در خواب بركه.
"آرزو مي كنم باد بوزد شديد"
بادي وزيد شديد...
صداي ووره اش پيچيد در گوش هاي آب گرفته قورباغه.
قورباغه وحشت كرد و پشت بندش تعجب!
چه زود آرزوي اول برآورده شد.
قورباغه سنگ دوم را به آب انداخت "آرزو مي كنم باران ببارد مثل چي"
ناگهان آسمان باران باريد مثل چي! قورباغه ناباورانه پشتك زد و بادي به غبغب انداخت: "پس حقيقت دارد كه اين بركه معجزه مي كند"
قورباغه با سنگ سوم آرزوي سوم را بر زبان آورد:
"كرم هاي چاق وچله از سوراخ هايشان بخزند بيرون"
ناگهان قورباغه غيب شد
مار خوش خط و خالي در يك چشم برهم زدن قورباغه را بلعيد و رفت پي كارش! قورباغه خبر نداشت هر كس آرزويي دارد و ته بركه پر از سنگ است. سنگ هاي آرزو! |
|
|
|
|
|
|
 |
armoazn  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 تير 1384 مجموع ارسالها: 1275 اعتبار کسب شده: 419 محل سکونت: قديم و شيراز جنسيت: مرد |
 |
جمعه 14 بهمن 1384، ساعت 9:55 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#4
|
| |
ميشه ادم از خودش هم داستان بزنه!؟ |
|
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3387 اعتبار کسب شده: 3504 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
شنبه 15 بهمن 1384، ساعت 15:17 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#5
|
| |
| armoazn نوشته بود: |
ميشه ادم از خودش هم داستان بزنه!؟  |
همون طور که تا حالا چند بار گفتم، تالار متعلق به خودتونه و براي ارسال موضوع احتياجي به اجازه گرفتن از هيچ کس نداريد. حداکثرش اينه که بعدا سانسور ميشيد! به طور کلي مطالبي که از خود کاربرها باشه ترجيح داره و ما با کمال ميل ميخونيم. داستان هايي که من تا حالا اينجا گذاشتم، خيلي ساده و کوتاه هستند (و احتمالا مخصوص گروه سني الف و ب). اگه فکر ميکنيد داستان شما متناسب با اينها هست، همين جا بنويسيد، اگه هم اينطور نيست، يک تاپيک جديد بسازيد چون مجانيه. |
|
|
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1797 اعتبار کسب شده: 4889 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
شنبه 15 بهمن 1384، ساعت 15:33 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#6
|
| |
|
اتفاقا جالب بودند |
_________________ - آلارم!آلارم!
- کنيشنيش ! 
|
|
|
|
|
 |
hadi  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 19 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 935 اعتبار کسب شده: 4537 محل سکونت: شهر ري سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 14 تير 1385، ساعت 14:51 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#7
|
| |
توهم
دختر در مراسم عروسي دوستش شرکت کرد .هنگامي که بستني مي خورد متوجه نشد و ظرف بستني روي دامنش برگشت .و براي يک لحظه احساس کرد همه دارند با ترحم نگاهش مي کنند . سرخ شد بغض گلويش را گرفت . مادر عروس که انجا ايستاده بود گفت : هيچي نشد دخترم . پدر و مادرس هم او را دلداري دادند . دخترک شب خوابش نبرد . و روزهاي بعد انقدر به اين موضوع فکر کرد که از غصه مرد.
نوشته : احمد نصير |
|
|
|
|
|
|
 |
hadi  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 19 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 935 اعتبار کسب شده: 4537 محل سکونت: شهر ري سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 14 تير 1385، ساعت 14:53 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#8
|
| |
دريا
زماني که مردي را در سواحل دريا بي جان يافتند همه به دنبال هويت او مي گشتند اما هيچ چيز به همراه نداشت جز کاغذي سفيد که در دستش مچاله شده بود و روي ان نوشته شده بود : لطفا يک ليوان اب !!!
نوشته : سيد محمد رضا نواب |
|
|
|
|
|
|
 |
hadi  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 19 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 935 اعتبار کسب شده: 4537 محل سکونت: شهر ري سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 14 تير 1385، ساعت 14:56 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#9
|
| |
قانون شکني
دفعه اولي که با ماشينم دويست تا مي رفتم يادم هست . پسر انگار تو اسمان پرواز مي کردم . خب زده بودم به گارد ريل جاده لب پرتگاه.
نوشته : استنلي بوبين |
|
|
|
|
|
|
 |
hadi  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 19 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 935 اعتبار کسب شده: 4537 محل سکونت: شهر ري سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 14 تير 1385، ساعت 15:01 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#10
|
| |
شام
پري ظرف پنير را روي سفره گذاشت و با صداي بلند گفت : بيا از دهن مي افته . و بلند بلند خنديد . پدر دست هايش را خشک کرد نفس عميقي کشيد و کنار سفره نشست . ستاره دفتر و مداد را روي کيف گذاشت و به سفره خيره شد.
پري اين بار رو به ستاره گفت : مگه شام نمي خوري؟ بيا ديگه
ستاره ارام ارام کنار سفره رفت . دست انداخت گردن پدر و گفت : بابا مگه الان شب نيست پس چرا ما صبحانه مي خوريم؟ |
|
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3387 اعتبار کسب شده: 3504 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
جمعه 16 تير 1385، ساعت 22:35 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#11
|
| |
گربه باهوش
مادرزني دامادش را به شام دعوت کرد...
مرد ترسيد که پيرزن غذا را مسموم کرده باشد. وقتي پيرزن از اتاق بيرون رفت، مرد بشقاب غذايش را جلوي گربه پيرزن گرفت. گربه با اولين لقمه اي که خورد غش کرد. پس مرد فهميد که حدسش درست بوده و وقتي پيرزن برگشت او را بغل کرد و از پنجره آپارتمان به بيرون پرتاب کرد. چند لحظه بعد که صداي خورد شدن استخوان هاي پيرزن به گوش رسيد، گربه با خوشحالي از جايش بلند شد و به مرد گفت: متشکرم*
نتيجه گيري اخلاقي: گربه حيوان باوفايي نيست!
* با الهام از طوطي |
|
|
|
|
|
|
 |
armoazn  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 تير 1384 مجموع ارسالها: 1275 اعتبار کسب شده: 419 محل سکونت: قديم و شيراز جنسيت: مرد |
 |
شنبه 17 تير 1385، ساعت 0:45 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#12
|
| |
کوچه:
روزی کوچه ای بود همگان بر رویش راه رفتندی او تف انداختی و لگد ... سال ها گذشت و کوچه خیابان شد و خیابان بزرگ راه و بزرگ راه ازاد راه .... شد کسی راه نمیرفت کسی لگد نمیزد ولی
تف همچنان تف بود و بس!!!
______________________________
نکته اش با تفکر بدست می اید! |
|
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3387 اعتبار کسب شده: 3504 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
شنبه 17 تير 1385، ساعت 20:58 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#13
|
| |
شليک
در کوچه ساکت و تاريک منتظر مادرم ايستاده بودم. باد سرد و ملايمي که از پشت سرم ميوزيد مرا ميلرزاند. ناگهان سايه اي بزرگ را روي ديوار ديدم... و صداي بنگ بنگ!
لحظه اي بعد درد خيلي شديدي احساس کردم و به روي زمين افتادم...
منتظر ماندم تا مثل هميشه بعد از ديدن اين صحنه، وحشت زده و عرق کرده بيدار شوم. اما... نشدم
---------------------
توضيح: از اين به بعد داستانهاي خيلي کوتاه (يعني 200- کلمه اي) مخصوص تمام گروههاي سني - نه فقط الف و ب - را در اين تاپيک مينويسم. اميدوارم براي کساني که وقت کافي براي خوندن کتاب يا پستهاي طولاني رو ندارند مفيد باشه. عنوان تاپيک رو هم از "داستانهاي کوتاه" به "داستانهاي خيلي کوتاه" تغيير دادم چون يک تاپيک ديگه به اسم "داستان هاي کوتاه" داريم. |
|
|
|
|
|
|
 |
hadi  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 19 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 935 اعتبار کسب شده: 4537 محل سکونت: شهر ري سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 18 تير 1385، ساعت 7:11 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#14
|
| |
اين رايانه...
خيلي سالها پيش که به تدريج رايانه جاي همه کارها را مي گرفت شغلش را از دست داد . متخصص حروفچيني سربي بود و افتخارش اين که کتاب جنگ و صلح و رمان هاي معروفي را حروفچيني کرده است . براي امرار معاش دست به هر کاري مي زد و حالا با خودرويي فرسوده مسافر کشي مي کرد . صبح خيلي خوشحال به قصد فروش خودرو از خانه بيرون رفت تا بتواند هزينه ثبت نام تنها فرزندش را در مقطع کارشناسي ارشد رشته رايانه فراهم کند.
نوشته اکبر عليزاده اعتمادي |
|
|
|
|
|
|
 |
mammad  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 25 بهمن 1384 مجموع ارسالها: 312 اعتبار کسب شده: 831 محل سکونت: شيراز سن: 28 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 18 تير 1385، ساعت 8:02 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#15
|
| |
|
|
|
|
 |
|
|