| نویسنده |
پیغام |
سياسفيد  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 2873 اعتبار کسب شده: 5904 محل سکونت: شيراز سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 26 مرداد 1386، ساعت 11:59 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#241
|
| |
يک آفلاين سـرگــردان :
-- کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد. |
|
_________________
|
|
|
|
|
 |
armoazn  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 تير 1384 مجموع ارسالها: 1276 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: قديم و شيراز جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 29 مرداد 1386، ساعت 15:17 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#242
|
| |
صبح دوشنبه پدرم اومد و توگوشم گفت بيدار شو دخترکم امروز مرخصي گرفتم تا ببرمت گردش اول فکر ميکردم خوابم ولي بعد ديدم که دارم بيدار ميشم و همه چيز واقعيت داره. بعد اماده شديم و سوار ماشين شديم وسط راه يه سري به قبر مامان زديم چون موقع زاييدن من مرده بود
بعد حدود 1 ساعت حرکت کرديم که پدر ايستاد و گفت عزيزم من برم از اونور خيابون چاي بخرم و زود برگدم .ناگهان صداي ترمز شديدي اومد . ولي خب به خير گذشته بود چون هيچکس تو خيابون نبود خلاصه چند دقيقه اي داشتم اهنگ ميشل ژاژ گوش ميدادم و با عروسکام بازي ميکردم که صداي يه جيغ رو شنديم!
بعد که پياده شدم ديدم مردم دور يه چيزي جمع شدن که پر از خونه و داره ميلرزه بعد که داشتم به طرفش ميدويدم مردي مرا گرفت .... |
|
|
|
|
|
|
 |
hadi  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 19 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 938 اعتبار کسب شده: 3492 محل سکونت: شهر ري سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 27 مهر 1386، ساعت 13:35 |
|
 |
10 ماه و 7 روز پيش |
|
#243
|
| |
روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت
فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت : مي آ يد، من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام که درد هايش را در خود نگه مي دارد
و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست
فرشتگان چشم به لب ها يش دوختند ، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود
با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست ". گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم ، آرامگاه خستگي هايم بود و سر پناه بي کسي ام ، تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم کجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر کلامش بست
سکوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند
خدا گفت : ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو از کمين مار پر گشودي
گنجشک خيره در خدايي خدا مانده بود
.خدا گفت : و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خواستي
. اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت
. هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد |
|
|
|
|
|
|
 |
حيف!  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 654 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 09 آبان 1386، ساعت 20:50 |
|
 |
9 ماه و 25 روز پيش |
|
#244
|
| |
نسيم سردي که مي وزيد نوک بيني اش را بي حس ميکرد...هميشه اين حس را دوست داشت.. اين تنها زماني بود که مي توانست حس داشتن يک بيني کوتاه تر را تجربه کند...سرش پر بود از فکرهاي جور واجور... به سختي مي توانست بفهمد دارد به چه فکر مي کند..ذهنش آنقدر پريشان بود که رنگ موهاي مريم را با جنس کفشهاي مرضيه قاطي مي کرد...مي خواست چيزي بنويسد....که کمي آرام بگيرد....از جيب کيفش قلمي درآورد و شروع به نوشتن کرد:
هنوز نمي دانم چطور از من خواسته اي که تحمل کنم...کنار يک مسير طولاني...که همه کوچه ها را طي مي کند...مي رود از کنار خانه مهتاب تا جلوي در مدرسه نسرين...و اينکه همانجا مانده..از ديشب تا همين چند دقيقه پيش که من آنجا بودم....پيچيده در قامتي سياه...آشغالها را مي گويم...اين ساعتها چه بيهوده مي گذرند.... |
|
_________________ سر آن ندارد امشب ..که برآيد آفتابي....
|
|
|
|
|
 |
حيف!  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 654 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 10 آبان 1386، ساعت 0:16 |
|
 |
9 ماه و 25 روز پيش |
|
#245
|
| |
اين برخورد بي ادبانه و زشت منو ياد يه ماجراي کوتاه که احتمالا کم براتون اتفاق نميافته مي ندازه..
يکي بود يکي نبود...يه موجود ترسو بود که نه مي تونست درست حرف بزنه..نه ياد گرفته بود ياد بگيره بشينه وحرف بزنه..تنها کاري که خوب ياد گرفته بود اين بود که هر وقت چيزي با نظرش جور نبود يه سنگ بر مي داشت پرتاب ميکرد طرفش..بعد ميرفت يه جايي ..يه گوشه اي قايم مي شد و فکر ميکرد الان يه قهرمانه ...روزها ميگذشت و اون موجود نميشه گفته متجدد هيچ چيز جديدي انجام نمي داد ..دور خودش ميپيچيدو هيچ وقتم جرات نمي کرد ياد بگيره حرف بزنه...اين سرنوشت تاسف انگيز درست بشو نبود تا وقتي هنوز توي دستاش سنگ قايم کرده بود..... |
|
_________________ سر آن ندارد امشب ..که برآيد آفتابي....
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4988 اعتبار کسب شده: 10202 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 11 آبان 1386، ساعت 5:52 |
|
 |
9 ماه و 23 روز پيش |
|
#246
|
| |
ما چقدر زود باور هستيم...
دانشجويى که سال آخر دانشکده خود را مىگذراند به خاطر پروژهاى که انجام داده بود جايزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ٥٠ نفر خواسته بود تا دادخواستى مبنى بر کنترل سخت و يا حذف ماده شيميايى «دىهيدروژن مونوکسيد» توسط دولت را امضا کنند و براى اين خواست خود دلايل زير را عنوان کرده بود:
١- مقدار زياد آن باعث عرق کردن زياد و استفراغ مىشود.
٢- يک عنصر اصلى باران اسيدى است.
٣- وقتى به حالت گاز در مىآيد بسيار سوزاننده است.
٤- استنشاق تصادفى آن باعث مرگ فرد مىشود.
٥- باعث فرسايش اجسام مىشود.
٦- روى ترمز اتومبيلها اثر منفى مىگذارد.
٧- حتى در تومورهاى سرطانى يافت شده است.
از پنجاه نفر فوق ٤٣ نفر دادخواست را امضا کردند. ٦ نفر به طور کلى علاقهاى نشان ندادند و اما فقط يک نفر مىدانست که ماده شيميايى «دىهيدروژن مونوکسيد» در واقع همان آب است!
عنوان پروژه دانشجويى فوق «ما چقدر زود باور هستيم» بود! |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4988 اعتبار کسب شده: 10202 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 19 آبان 1386، ساعت 22:54 |
|
 |
9 ماه و 15 روز پيش |
|
#247
|
| |
قصّهي قبل از خواب
مرد در حالي که وارد اتاق خواب مي شد گفت: "مواظب باش عزيزم، پره."
زن روي تخت نشسته بود و پشتش را به قسمت بالاي آن تکيه داده بود. گفت:" اين رو براي همسرت آماده کرده اي؟"
"نه بابا. خيلي خطرناکه. يه حرفه ايي استخدام مي کنم."
"من چطورم؟"
مرد پوزخند زد و گفت:" بد فکري نيست امّا کدوم احمقي آدم کش زن اجير مي کنه؟"
زن زبانش را روي لب هايش کشيد. لوله ي تفنگ را به طرف مرد نشانه رفت و گفت:"همسرت!"
نويسنده: جفري ويتمور |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 781 اعتبار کسب شده: 10057 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 20 آبان 1386، ساعت 15:39 |
|
 |
9 ماه و 14 روز پيش |
|
#248
|
| |
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2298 اعتبار کسب شده: 3636 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 12 دي 1386، ساعت 14:08 |
|
 |
7 ماه و 22 روز پيش |
|
#249
|
| |
سيرک
يادم مي آيد وقتي که نوجوان بودم، يک شب با
پدرم در صف خريد بليط سيرک
ايستاده بوديم. جلوي ما يک خانواده پرجمعيت
ايستاده بودند. به نظر مي
رسيد پول زيادي نداشتند.
شش بچه که همگي زير دوازده سال بودند، لباس
هاي کهنه ولي در عين حال
تميـز پوشيده بودنـد. بچه ها همگي با ادب
بودند. دوتا دوتا پشت پدر و
مادرشان، دست همديگر را گرفته بودند و با
هيجان در مورد برنامه ها و
شعبده بازي هايي که قرار بود ببينند، صحبت مي
کردند. مادر بازوي شوهرش را
گرفته بود و با عشق به او لبخند مي زد.
وقتي به باجه بليط فروشي رسيدند، متصدي باجه
از پدر خانواده پرسيد:« چند
عدد بليط مي خواهيد؟» پدر جواب داد: « لطفاً شش
بليط براي بچه ها و دو
بليط براي بزرگسالان.»
متصدي باجه، قيمت بليط ها را گفت. پدر به باجه
نزديکتر شد و به آرامي
پرسيد:« ببخشيد، گفتيد چه قدر؟» متصدي باجه
دوباره قيمت بليط ها را تکرار
کرد.
پدر و مادر بچه ها با ناراحتي زمزمه کردند.
معلوم بود که مرد پول کافي
نداشت. حتماً فکر مي کرد که به بچه هاي کوچکش
چه جوابي بدهد؟
ناگهان پدرم دست در جيبش برد و يک اسکناس بيست
دلاري بيرون آورد و روي
زمين انداخت. بعد خم شد، پول را از زمين
برداشت، به شانه مرد زد و گفت: «
ببخشيد آقا، اين پول از جيب شما افتاد!»
مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک
از چشمانش سرازير مي شد،
گفت:« متشکرم آقا.»
پدر خانواده مرد شريفي بود ولي درآن لحظه براي
اينکه پيش بچه ها شرمنده
نشود، کمک پدرم را قبول کرد.
بعد از اين که بچه ها داخل سيرک شدند، من و
پدرم از صف خارج شديم و به
طرف خانه حرکت کرديم |
_________________ 
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2298 اعتبار کسب شده: 3636 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 01 بهمن 1386، ساعت 13:37 |
|
 |
7 ماه و 3 روز پيش |
|
#250
|
| |
عشق و زمان
روزي روزگاري، جزيره اي بود که تمام احساسات در آنجا زندگي مي کردند. شادي ، غم ، دانش و همچنين ساير احساسات مانند عشق. يک روز به احساسات اعلام شد که جزيره غرق خواهد شد. بنابراين همگي قايق هايي را ساختند و آنجا را ترک کردند. بجز عشق. عشق تنها حسي بود که باقي ماند. عشق خواست تا آخرين لحظه ممکن مقاومت کند. وقتي جزيزه تقريبا غرق شده بود، عشق تصميم گرفت تا کمک بخواهد.
ثروت در قايقي مجلل در حال عبور از کنار عشق بود.
عشق گفت: مي تواني من را هم با خود ببري؟
ثروت جواب داد: در قايقم طلا و نقره زيادي هست و جايي براي تو وجود ندارد.
عشق تصميم گرفت از غرور، که او هم سوار بر کشتي زيبايي از کنارش در حال عبور بود در خواست کمک کند.
-"غرور، لطفا کمکم کن"
غرور جواب داد:"عشق، من نمي توانم کمکت کنم . تو خيس هستي و ممکن است به قايقم آسيب برساني"
غم نزديک بود ، بنابراين عشق در خواست کمک کرد،" اجازه بده همراهت بيايم"
غم جواب داد:" اه...عشق من خيلي غمگينم و نياز دارم تنها باشم"
شادي هم از کنار عشق گذشت و بقدري شاد بود که حتي صداي در خواست عشق را نشنيد.
ناگهان صدايي به گوش رسيد،" بيا عشق، من تو را همراه خود خواهم برد" صدا، صداي پيري بود. عشق درود فرستاد و به حدي خوشحال شد که فراموش کرد مقصدشان را بپرسد. وقتي به خشکي رسيدند، پيري راه خودش را در پيش گرفت.عشق با علم به اينکه چه قدر مديون پيريست از دانش که مسني ديگر بود پرسيد: "چه کسي نجاتم داد؟ "
دانش جواب داد:" زمان بود"
عشق پرسيد:" زمان؟ اما چرا نجاتم داد؟ "
دانش با فرزانگي خاص و عميقي لبخند زد و جواب داد: " زيرا تنها زمان است که توانايي درک ارزش عشق را داراست"! |
|
|
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1819 اعتبار کسب شده: 4898 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 10 بهمن 1386، ساعت 9:54 |
|
 |
6 ماه و 24 روز پيش |
|
#251
|
| |
- يه لحظه اون سيگارتو ول کن. پاشو بيا قزن اين رو براي من ببند.ديرم شد. بجنب.
- خوب تو که سايزت هفتادوپنجه مگه ديوانه اي که سايز 70 ميپوشي که نتوني ببنديش.
- آره !ديوونه ام! اگه ديوونه نبودم الان پيش تو کثافت نبودم...... |
_________________ نيست در شهر نگاري که دل از ما ببرد 
|
|
|
|
|
 |
وحيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 13 شهريور 1386 مجموع ارسالها: 841 اعتبار کسب شده: 9308 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 10 بهمن 1386، ساعت 13:06 |
|
 |
6 ماه و 24 روز پيش |
|
#252
|
| |
| مسافر کوير نوشته بود: |
| - يه لحظه اون سيگارتو ول کن. پاشو بيا قزن اين رو براي من ببند.ديرم شد. بجنب. |
غزن قفلي . [ غ َ زَ ق ُ ] (اِ مرکب ) (يا غزن قلفي ) ۞ . در تداول عامه قلاّب فلزي که در حلقه اي داخل ميشود و براي پيوستن کناره هاي متقابل لباس به کار ميرود.
منبع: لغت نامه دهخدا
http://www.loghatnaameh.com
هدف بنده از اين ارسال نشان دادن توجه به داستان نوشته شده توسط دوست عزيز، مسافر کوير، پاسداري از زبان و ادبيات شيرين پارسي و معرفي شاهکار ماندگار زبان پارسي، لغت نامه استاد مرحوم علي اکبر دهخدا بود. |
|
_________________
ما به نرد هجـرانت همچـو مهـره در بنديم - - - - - دل ز غـيـر ببريديم، ديـده از جـهـان کنديم
ديــده ايــم رويــش را، بــاز آرزومــنــديــم - - - - - دين و دل به يک ديدن باختيم و خرسنديم
در قمار عشـق اي دل کي بود پشيماني
|
|
|
|
|
 |
شازده کوچولو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 17 دي 1385 مجموع ارسالها: 1017 اعتبار کسب شده: 6435 محل سکونت: هيدالو سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 10 بهمن 1386، ساعت 15:00 |
|
 |
6 ماه و 24 روز پيش |
|
#253
|
| |
| وحيد نوشته بود: |
| مسافر کوير نوشته بود: |
| - يه لحظه اون سيگارتو ول کن. پاشو بيا قزن اين رو براي من ببند.ديرم شد. بجنب. |
غزن قفلي . [ غ َ زَ ق ُ ] (اِ مرکب ) (يا غزن قلفي ) ۞ . در تداول عامه قلاّب فلزي که در حلقه اي داخل ميشود و براي پيوستن کناره هاي متقابل لباس به کار ميرود.
منبع: لغت نامه دهخدا
http://www.loghatnaameh.com
هدف بنده از اين ارسال نشان دادن توجه به داستان نوشته شده توسط دوست عزيز، مسافر کوير، پاسداري از زبان و ادبيات شيرين پارسي و معرفي شاهکار ماندگار زبان پارسي، لغت نامه استاد مرحوم علي اکبر دهخدا بود.  |
بله، و فراموش کرديد که در داستان نويسي نقل قول از شخصيتهاي داستان عينا و به همان صورت عاميانه نوشته ميشود تا فضاي داستان و نوع شخصيت و منش و طبقه اجتماعي او مشخص شود.
پي نوشت: چرا دوباره توي پرانتز نوشته (يا غزن قفلي)؟
(توضيح بررهاي: ايييي چرمنگ با اووو چرمنگ فرق داشته بيد.) |
|
_________________ اگر آدم گذاشت اهليش کنند بفهمينفهمي خودش را به اين خطر انداخته که کارش به گريهکردن بکشد.
شازده کوچولو (اثر آنتوان دو سنتگزوپهري)
|
|
|
|
|
 |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 781 اعتبار کسب شده: 10057 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 10 بهمن 1386، ساعت 15:34 |
|
 |
6 ماه و 24 روز پيش |
|
#254
|
| |
| شازده کوچولو نوشته بود: |
پي نوشت: چرا دوباره توي پرانتز نوشته (يا غزن قفلي)؟
(توضيح بررهاي: ايييي چرمنگ با اووو چرمنگ فرق داشته بيد.) |
دقتت کو؟
عبارت اول اينه: غزن قفلي
عبارت دوم اينه: غزن قلفي
و تاکيد کرده که بين عامه اين متداوله يعني عموما قفل رو قلف تلفظ ميکردن !!
افتاد؟ |
_________________ خدا حافظ, همين حالا, همين حالا که من تنهام!
بعضيها که زبونشون درازه , عمرشون کوتاهه!! 
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط مارمولک در تاريخ چهارشنبه 10 بهمن 1386، ساعت 15:42 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
مارمولک  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386 مجموع ارسالها: 781 اعتبار کسب شده: 10057 محل سکونت: بين آدمها جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 10 بهمن 1386، ساعت 15:39 |
|
 |
6 ماه و 24 روز پيش |
|
#255
|
| |
|
|
|
|
 |
|
|