صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
4
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2873
اعتبار کسب شده: 5904
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 26 مرداد 1386، ساعت 11:59
 1 سال پيش
#241
 
يک آفلاين سـرگــردان :

-- کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد.

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
armoaznآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 تير 1384
مجموع ارسالها: 1276
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: قديم و شيراز
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 29 مرداد 1386، ساعت 15:17
 1 سال پيش
#242
 
صبح دوشنبه پدرم اومد و توگوشم گفت بيدار شو دخترکم امروز مرخصي گرفتم تا ببرمت گردش اول فکر ميکردم خوابم ولي بعد ديدم که دارم بيدار ميشم و همه چيز واقعيت داره. بعد اماده شديم و سوار ماشين شديم وسط راه يه سري به قبر مامان زديم چون موقع زاييدن من مرده بود Sad
بعد حدود 1 ساعت حرکت کرديم که پدر ايستاد و گفت عزيزم من برم از اونور خيابون چاي بخرم و زود برگدم .ناگهان صداي ترمز شديدي اومد . ولي خب به خير گذشته بود چون هيچکس تو خيابون نبود Surprised خلاصه چند دقيقه اي داشتم اهنگ ميشل ژاژ گوش ميدادم و با عروسکام بازي ميکردم که صداي يه جيغ رو شنديم!
بعد که پياده شدم ديدم مردم دور يه چيزي جمع شدن که پر از خونه و داره ميلرزه بعد که داشتم به طرفش ميدويدم مردي مرا گرفت ....
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 938
اعتبار کسب شده: 3492
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 27 مهر 1386، ساعت 13:35
 10 ماه و 7 روز پيش
#243
 
روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت
فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت : مي آ يد، من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام که درد هايش را در خود نگه مي دارد
و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست
فرشتگان چشم به لب ها يش دوختند ، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود
با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست ". گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم ، آرامگاه خستگي هايم بود و سر پناه بي کسي ام ، تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم کجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر کلامش بست
سکوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند
خدا گفت : ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو از کمين مار پر گشودي
گنجشک خيره در خدايي خدا مانده بود
.خدا گفت : و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خواستي

. اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت
. هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
حيف!آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385
مجموع ارسالها: 654
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 09 آبان 1386، ساعت 20:50
 9 ماه و 25 روز پيش
#244
 
نسيم سردي که مي وزيد نوک بيني اش را بي حس ميکرد...هميشه اين حس را دوست داشت.. اين تنها زماني بود که مي توانست حس داشتن يک بيني کوتاه تر را تجربه کند...سرش پر بود از فکرهاي جور واجور... به سختي مي توانست بفهمد دارد به چه فکر مي کند..ذهنش آنقدر پريشان بود که رنگ موهاي مريم را با جنس کفشهاي مرضيه قاطي مي کرد...مي خواست چيزي بنويسد....که کمي آرام بگيرد....از جيب کيفش قلمي درآورد و شروع به نوشتن کرد:
هنوز نمي دانم چطور از من خواسته اي که تحمل کنم...کنار يک مسير طولاني...که همه کوچه ها را طي مي کند...مي رود از کنار خانه مهتاب تا جلوي در مدرسه نسرين...و اينکه همانجا مانده..از ديشب تا همين چند دقيقه پيش که من آنجا بودم....پيچيده در قامتي سياه...آشغالها را مي گويم...اين ساعتها چه بيهوده مي گذرند....

_________________
سر آن ندارد امشب ..که برآيد آفتابي....
 
3
-1
4
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
حيف!آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385
مجموع ارسالها: 654
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال پنجشنبه 10 آبان 1386، ساعت 0:16
 9 ماه و 25 روز پيش
#245
 
اين برخورد بي ادبانه و زشت منو ياد يه ماجراي کوتاه که احتمالا کم براتون اتفاق نميافته مي ندازه..
يکي بود يکي نبود...يه موجود ترسو بود که نه مي تونست درست حرف بزنه..نه ياد گرفته بود ياد بگيره بشينه وحرف بزنه..تنها کاري که خوب ياد گرفته بود اين بود که هر وقت چيزي با نظرش جور نبود يه سنگ بر مي داشت پرتاب ميکرد طرفش..بعد ميرفت يه جايي ..يه گوشه اي قايم مي شد و فکر ميکرد الان يه قهرمانه Laughing ...روزها ميگذشت و اون موجود نميشه گفته متجدد هيچ چيز جديدي انجام نمي داد ..دور خودش ميپيچيدو هيچ وقتم جرات نمي کرد ياد بگيره حرف بزنه...اين سرنوشت تاسف انگيز درست بشو نبود تا وقتي هنوز توي دستاش سنگ قايم کرده بود.....

_________________
سر آن ندارد امشب ..که برآيد آفتابي....
 
2
0
2
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
احسانآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 4988
اعتبار کسب شده: 10202
محل سکونت: شيراز
سن: 26
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 11 آبان 1386، ساعت 5:52
 9 ماه و 23 روز پيش
#246
 
ما چقدر زود باور هستيم...

دانشجويى که سال آخر دانشکده خود را مى‌گذراند به خاطر پروژه‌اى که انجام داده بود جايزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ٥٠ نفر خواسته بود تا دادخواستى مبنى بر کنترل سخت و يا حذف ماده شيميايى «دى‌هيدروژن مونوکسيد» توسط دولت را امضا کنند و براى اين خواست خود دلايل زير را عنوان کرده بود:

١- مقدار زياد آن باعث عرق کردن زياد و استفراغ مى‌شود.
٢- يک عنصر اصلى باران اسيدى است.
٣- وقتى به حالت گاز در مى‌آيد بسيار سوزاننده است.
٤- استنشاق تصادفى آن باعث مرگ فرد مى‌شود.
٥- باعث فرسايش اجسام مى‌شود.
٦- روى ترمز اتومبيل‌ها اثر منفى مى‌گذارد.
٧- حتى در تومورهاى سرطانى يافت شده است.

از پنجاه نفر فوق ٤٣ نفر دادخواست را امضا کردند. ٦ نفر به طور کلى علاقه‌اى نشان ندادند و اما فقط يک نفر مى‌دانست که ماده شيميايى «دى‌هيدروژن مونوکسيد» در واقع همان آب است!

عنوان پروژه دانشجويى فوق «ما چقدر زود باور هستيم» بود!

_________________
» تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفره‌اش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
 
4
4
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
احسانآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 4988
اعتبار کسب شده: 10202
محل سکونت: شيراز
سن: 26
جنسيت: مرد
ارسال شنبه 19 آبان 1386، ساعت 22:54
 9 ماه و 15 روز پيش
#247
 
قصّه‌ي قبل از خواب

مرد در حالي که وارد اتاق خواب مي شد گفت: "مواظب باش عزيزم، پره."
زن روي تخت نشسته بود و پشتش را به قسمت بالاي آن تکيه داده بود. گفت:" اين رو براي همسرت آماده کرده اي؟"
"نه بابا. خيلي خطرناکه. يه حرفه ايي استخدام مي کنم."
"من چطورم؟"
مرد پوزخند زد و گفت:" بد فکري نيست امّا کدوم احمقي آدم کش زن اجير مي کنه؟"
زن زبانش را روي لب هايش کشيد. لوله ي تفنگ را به طرف مرد نشانه رفت و گفت:"همسرت!"

نويسنده: جفري ويتمور

_________________
» تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفره‌اش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
 
3
3
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مارمولکآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386
مجموع ارسالها: 781
اعتبار کسب شده: 10057
محل سکونت: بين آدمها
جنسيت: نامشخص
ارسال يکشنبه 20 آبان 1386، ساعت 15:39
 9 ماه و 14 روز پيش
#248
 
احسان نوشته بود:

عنوان پروژه دانشجويى فوق «ما چقدر زود باور هستيم» بود!


بهتر بود عنوانش اين باشه: "ما چقدر بي سواديم" Cool Cool

_________________
خدا حافظ, همين حالا, همين حالا که من تنهام!
بعضيها که زبونشون درازه , عمرشون کوتاهه!! Eh?
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريب
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

مجموع ارسالها: 2298
اعتبار کسب شده: 3636
جنسيت: زن
ارسال چهارشنبه 12 دي 1386، ساعت 14:08
 7 ماه و 22 روز پيش
#249
 
سيرک

يادم مي آيد وقتي که نوجوان بودم، يک شب با
پدرم در صف خريد بليط سيرک
ايستاده بوديم. جلوي ما يک خانواده پرجمعيت
ايستاده بودند. به نظر مي
رسيد پول زيادي نداشتند.

شش بچه که همگي زير دوازده سال بودند، لباس
هاي کهنه ولي در عين حال
تميـز پوشيده بودنـد. بچه ها همگي با ادب
بودند. دوتا دوتا پشت پدر و
مادرشان، دست همديگر را گرفته بودند و با
هيجان در مورد برنامه ها و
شعبده بازي هايي که قرار بود ببينند، صحبت مي
کردند. مادر بازوي شوهرش را
گرفته بود و با عشق به او لبخند مي زد.

وقتي به باجه بليط فروشي رسيدند، متصدي باجه
از پدر خانواده پرسيد:« چند
عدد بليط مي خواهيد؟» پدر جواب داد: « لطفاً شش
بليط براي بچه ها و دو
بليط براي بزرگسالان.»

متصدي باجه، قيمت بليط ها را گفت. پدر به باجه
نزديکتر شد و به آرامي
پرسيد:« ببخشيد، گفتيد چه قدر؟» متصدي باجه
دوباره قيمت بليط ها را تکرار
کرد.

پدر و مادر بچه ها با ناراحتي زمزمه کردند.
معلوم بود که مرد پول کافي
نداشت. حتماً فکر مي کرد که به بچه هاي کوچکش
چه جوابي بدهد؟

ناگهان پدرم دست در جيبش برد و يک اسکناس بيست
دلاري بيرون آورد و روي
زمين انداخت. بعد خم شد، پول را از زمين
برداشت، به شانه مرد زد و گفت: «
ببخشيد آقا، اين پول از جيب شما افتاد!»

مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک
از چشمانش سرازير مي شد،
گفت:« متشکرم آقا.»

پدر خانواده مرد شريفي بود ولي درآن لحظه براي
اينکه پيش بچه ها شرمنده
نشود، کمک پدرم را قبول کرد.

بعد از اين که بچه ها داخل سيرک شدند، من و
پدرم از صف خارج شديم و به
طرف خانه حرکت کرديم

_________________
Smile
 
1
0
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريب
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

مجموع ارسالها: 2298
اعتبار کسب شده: 3636
جنسيت: زن
ارسال دوشنبه 01 بهمن 1386، ساعت 13:37
 7 ماه و 3 روز پيش
#250
 
عشق و زمان

روزي روزگاري، جزيره اي بود که تمام احساسات در آنجا زندگي مي کردند. شادي ، غم ، دانش و همچنين ساير احساسات مانند عشق. يک روز به احساسات اعلام شد که جزيره غرق خواهد شد. بنابراين همگي قايق هايي را ساختند و آنجا را ترک کردند. بجز عشق. عشق تنها حسي بود که باقي ماند. عشق خواست تا آخرين لحظه ممکن مقاومت کند. وقتي جزيزه تقريبا غرق شده بود، عشق تصميم گرفت تا کمک بخواهد.

ثروت در قايقي مجلل در حال عبور از کنار عشق بود.

عشق گفت: مي تواني من را هم با خود ببري؟

ثروت جواب داد: در قايقم طلا و نقره زيادي هست و جايي براي تو وجود ندارد.

عشق تصميم گرفت از غرور، که او هم سوار بر کشتي زيبايي از کنارش در حال عبور بود در خواست کمک کند.

-"غرور، لطفا کمکم کن"

غرور جواب داد:"عشق، من نمي توانم کمکت کنم . تو خيس هستي و ممکن است به قايقم آسيب برساني"

غم نزديک بود ، بنابراين عشق در خواست کمک کرد،" اجازه بده همراهت بيايم"

غم جواب داد:" اه...عشق من خيلي غمگينم و نياز دارم تنها باشم"

شادي هم از کنار عشق گذشت و بقدري شاد بود که حتي صداي در خواست عشق را نشنيد.

ناگهان صدايي به گوش رسيد،" بيا عشق، من تو را همراه خود خواهم برد" صدا، صداي پيري بود. عشق درود فرستاد و به حدي خوشحال شد که فراموش کرد مقصدشان را بپرسد. وقتي به خشکي رسيدند، پيري راه خودش را در پيش گرفت.عشق با علم به اينکه چه قدر مديون پيريست از دانش که مسني ديگر بود پرسيد: "چه کسي نجاتم داد؟ "

دانش جواب داد:" زمان بود"

عشق پرسيد:" زمان؟ اما چرا نجاتم داد؟ "

دانش با فرزانگي خاص و عميقي لبخند زد و جواب داد: " زيرا تنها زمان است که توانايي درک ارزش عشق را داراست"!
 
1
0
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مسافر کويرآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383
مجموع ارسالها: 1819
اعتبار کسب شده: 4898
محل سکونت: خودمم نميدونم!
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 10 بهمن 1386، ساعت 9:54
 6 ماه و 24 روز پيش
#251
 
- يه لحظه اون سيگارتو ول کن. پاشو بيا قزن اين رو براي من ببند.ديرم شد. بجنب.
- خوب تو که سايزت هفتادوپنجه مگه ديوانه اي که سايز 70 ميپوشي که نتوني ببنديش.
- آره !ديوونه ام! اگه ديوونه نبودم الان پيش تو کثافت نبودم......

_________________
نيست در شهر نگاري که دل از ما ببرد Speak to the hand
 
2
1
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
وحيدآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 13 شهريور 1386
مجموع ارسالها: 841
اعتبار کسب شده: 9308
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 10 بهمن 1386، ساعت 13:06
 6 ماه و 24 روز پيش
#252
 
مسافر کوير نوشته بود:
- يه لحظه اون سيگارتو ول کن. پاشو بيا قزن اين رو براي من ببند.ديرم شد. بجنب.

غزن قفلي . [ غ َ زَ ق ُ ] (اِ مرکب ) (يا غزن قلفي ) ۞ . در تداول عامه قلاّب فلزي که در حلقه اي داخل ميشود و براي پيوستن کناره هاي متقابل لباس به کار ميرود.


منبع: لغت نامه دهخدا
http://www.loghatnaameh.com


هدف بنده از اين ارسال نشان دادن توجه به داستان نوشته شده توسط دوست عزيز، مسافر کوير، پاسداري از زبان و ادبيات شيرين پارسي و معرفي شاهکار ماندگار زبان پارسي، لغت نامه استاد مرحوم علي اکبر دهخدا بود. Smile

_________________
ما به نرد هجـرانت همچـو مهـره در بنديم - - - - - دل ز غـيـر ببريديم، ديـده از جـهـان کنديم
ديــده ايــم رويــش را، بــاز آرزومــنــديــم - - - - - دين و دل به يک ديدن باختيم و خرسنديم
در قمار عشـق اي دل کي بود پشيماني
 
3
3
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
شازده کوچولوآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 17 دي 1385
مجموع ارسالها: 1017
اعتبار کسب شده: 6435
محل سکونت: هيدالو
سن: 26
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 10 بهمن 1386، ساعت 15:00
 6 ماه و 24 روز پيش
#253
 
وحيد نوشته بود:
مسافر کوير نوشته بود:
- يه لحظه اون سيگارتو ول کن. پاشو بيا قزن اين رو براي من ببند.ديرم شد. بجنب.

غزن قفلي . [ غ َ زَ ق ُ ] (اِ مرکب ) (يا غزن قلفي ) ۞ . در تداول عامه قلاّب فلزي که در حلقه اي داخل ميشود و براي پيوستن کناره هاي متقابل لباس به کار ميرود.


منبع: لغت نامه دهخدا
http://www.loghatnaameh.com


هدف بنده از اين ارسال نشان دادن توجه به داستان نوشته شده توسط دوست عزيز، مسافر کوير، پاسداري از زبان و ادبيات شيرين پارسي و معرفي شاهکار ماندگار زبان پارسي، لغت نامه استاد مرحوم علي اکبر دهخدا بود. Smile


بله، و فراموش کرديد که در داستان نويسي نقل قول از شخصيتهاي داستان عينا و به همان صورت عاميانه نوشته مي‌شود تا فضاي داستان و نوع شخصيت و منش و طبقه اجتماعي او مشخص شود.

پي نوشت: چرا دوباره توي پرانتز نوشته (يا غزن قفلي)؟
(توضيح برره‌اي: ايييي چرمنگ با اووو چرمنگ فرق داشته بيد.)

_________________
اگر آدم گذاشت اهليش کنند بفهمي‌نفهمي خودش را به اين خطر انداخته که کارش به گريه‌کردن بکشد.
شازده کوچولو (اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ري)
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مارمولکآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386
مجموع ارسالها: 781
اعتبار کسب شده: 10057
محل سکونت: بين آدمها
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 10 بهمن 1386، ساعت 15:34
 6 ماه و 24 روز پيش
#254
 
شازده کوچولو نوشته بود:

پي نوشت: چرا دوباره توي پرانتز نوشته (يا غزن قفلي)؟
(توضيح برره‌اي: ايييي چرمنگ با اووو چرمنگ فرق داشته بيد.)


دقتت کو؟

عبارت اول اينه: غزن قفلي
عبارت دوم اينه: غزن قلفي

و تاکيد کرده که بين عامه اين متداوله يعني عموما قفل رو قلف تلفظ ميکردن !!

افتاد؟

_________________
خدا حافظ, همين حالا, همين حالا که من تنهام!
بعضيها که زبونشون درازه , عمرشون کوتاهه!! Eh?


اين پيغام تا به حال يک بار و توسط مارمولک در تاريخ چهارشنبه 10 بهمن 1386، ساعت 15:42 ويرايش شده است.
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مارمولکآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 08 تير 1386
مجموع ارسالها: 781
اعتبار کسب شده: 10057
محل سکونت: بين آدمها
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 10 بهمن 1386، ساعت 15:39
 6 ماه و 24 روز پيش
#255
 
مسافر کوير نوشته بود:
- يه لحظه اون سيگارتو ول کن. پاشو بيا قزن اين رو براي من ببند.ديرم شد. بجنب.
- خوب تو که سايزت هفتادوپنجه مگه ديوانه اي که سايز 70 ميپوشي که نتوني ببنديش.
- آره !ديوونه ام! اگه ديوونه نبودم الان پيش تو کثافت نبودم......


چقدر اين داستان کوتاه Wink منو ياد اين فيلم فارسي ها ميندازه Rolling Eyes

هرچند بي ربط اما : نمي دونم چرا يهو ياد کتاب شازده احتجاب نوشته هوشنگ گلشيري افتادم !
ماهيگير ودريا اش هم خيلي قشنگه

_________________
خدا حافظ, همين حالا, همين حالا که من تنهام!
بعضيها که زبونشون درازه , عمرشون کوتاهه!! Eh?
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است مهم: جوکهاي مودبانه!
15
پاسخها: 2131 بیننده: 50293 نویسنده: احسان
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است داستان هاي کوتاه
9
پاسخها: 349 بیننده: 10258 نویسنده: اهورا
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است شهيد رجايي با آستين کوتاه
2
پاسخها: 0 بیننده: 233 نویسنده: 123
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است داستان کوتاه
1
پاسخها: 4 بیننده: 317 نویسنده: سيب

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و تاریخها بر حسب 4.5+ ساعت گرینویچ می‌باشند
</