| نویسنده |
پیغام |
گلابتون  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 14 تير 1385 مجموع ارسالها: 180 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 20 بهمن 1385، ساعت 22:28 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#166
|
| |
سندروم دون
Hello every thing ,good afternoon. Are you finde?
I is a book
You am a blackboard
Do she understand he?
Or
Can you speak England?
I.m agree with we.
Good morning at night anybody.
همین جمله های غلط غلوط ̗ خنده دار ، آنچنان شوقی درش به وجود آورده بود که هر لحظه ممکن بود از خوشالی انگلیسی حرف زدن پس بیافته .
هر چند می دونستم چیزایی رو که میگه از بیخ و بن اشتباس ولی به شور و شوقی که درش به وجود آمده بود غبطه خوردم و با خودم گفتم ای کاش سندروم دون داشتم ولی ......... |
|
_________________ حتي ديگه حال و حوصله ي نوشتنم ندارم
باورت ميشه ؟؟؟
|
|
|
|
|
 |
honey  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 982 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
شنبه 21 بهمن 1385، ساعت 10:19 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#167
|
| |
تلاش/ راحیل فرمهینی
پول هايش را خیلی خیلی با دقت جمع کرد . از تمامی چیزهایی که می توانست در طول یک سال خریداری بکند، چشم پوشی کرد. حتی یک کتاب هم نخرید. فقط وقتی کتابی را می دید با دقت انتشاراتش را یادداشت می کرد تا بعدا در نمایشگاه کتاب آن را خریداری بکند . واقعا کار سختی بود هرچی پول هفتگی گرفت جمع می کرد و سریعا به حساب بانکی اش می ریخت تا مبادا بیهوده خرج شود. کار و تلاش برای او سخت و دشوار نبود چرا که او یک هدف مهم داشت و آن هدف مهم خریدن کتاب و خواندن آن بود. آخر سر روز موعود برای او فرا رسید . روز رفتن به نمایشگاه بین المللی کتاب. خیلی هیجان زده بود. او می خواست تمامی لحظات یکساله اش را یک جا در آن جا خرج کند.
وقتی وارد نمایشگاه شد از ذوق نمی دانست چه کار بکند ، به همه غرفه ها و به همه انتشاراتی که نام آنها را یاداشت کرده و یا شنیده بود سر زد ولی در آخر هم پولش کم شد و مجبور شد به خیلی از انتشارات دیگر سر نزند. وقتی همه کتابهایش را در دست گرفت نزدیک بود بیفتند. آن قدر کتابها سنگین بود که وقتی به خانه رسید تمامی کتابها را از بالا روی زمین ریخت چرا که دستهایش از شدت وزن آنها خونی شده بود ولی باز هم برایش مهم نبود ، آخر او یک هدف مهم داشت و آن استفاده از کتابهایی بود که همگی در کنارش قرار داشتند. فرصت نکرد همه را بخواند چون خیلی زیاد بودند و روزهای امتحان هم کم کم شروع می شدند . پس همه کتابهایش را یکجا جمع کرده با خود قول داد تا بعد از خرداد، در تابستان همه آن ها را بخواند و نکات مهم را یاداشت کند. روزهای امتحان هم با همه اضطرابش تمام شد. یک معدل خوب نتیجه زحمات شبانه روزی اش شد ولی فقط یک نمره برای زحمات او اصلا کافی نبود. بعد از امتحانات متوجه شد که چشمش نسبت به دفعات قبلی خیلی ضعیف تر شده است.
خیلی خیلی ضعیف شده بود . دکتر ازعلت این امر از او پرسید- ولی او جوابی نداشت که بدهد فقط آرام گریه کرد. دکتر یکی از آن دلایل را خواندن کتاب به صورت افراطی و زیاد دانست و او را از خواندن کتاب به صورت زیاد باز داشت. او با خود فکری کرد که همه چیز را از دست داده است. حتی هدفش را نیز از دست داده بود. وقتی آن شب به خانه رسید با حسرت به کتابهایش در گوشه اتاق نگاه کرد و به تمامی امید های از بین رفته اش فکر کرد. او حتی دیگر نیم توانست گریه کند. |
|
_________________ چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فکر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
اين مطلب آخرين بار توسط honey در يکشنبه 22 بهمن 1385، ساعت 2:53 ، و در مجموع 3 بار ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
honey  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 982 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
شنبه 21 بهمن 1385، ساعت 10:21 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#168
|
| |
منتقل شد..اما دليلش رو نميدونم....؟؟؟؟
سين جيم مادرانه!!!!! |
|
_________________ چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فکر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
اين مطلب آخرين بار توسط honey در يکشنبه 22 بهمن 1385، ساعت 2:56 ، و در مجموع 4 بار ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3404 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
شنبه 21 بهمن 1385، ساعت 11:20 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#169
|
| |
| honey نوشته بود: |
سين جيم مادرانه! / نینا گلستانی
تا این موقع؟
... |
از شما يه سوال ميپرسم: آيا اين داستان جاش اينجا بود؟
و صرفنظر از جوابتون، حداکثر تا 12 ساعت ديگه حذفش ميکنم.
در ضمن يه تاپيک موازي ساختيد با عنوان "small story..!" سعي کنيد ارسالهاي اونجا رو هم به "داستانهاي کوتاه" انتقال بديد چون هر لحظه ممکنه حذف يا قفلش کنم.
متشکرم |
|
|
|
|
|
|
 |
گلابتون  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 14 تير 1385 مجموع ارسالها: 180 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 21 بهمن 1385، ساعت 13:23 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#170
|
| |
چارشنبه سوری
بیست و یکم اسفند بود و داشت فکر می کرد که امروز از صبح تا حالا چه کارا کرده تا بنویسدشون . تقویم پر بود از اتفاقات کوچیک و بزرگی که توی یه سال واسه اش پیش اومده بود .
358 روز رو پشت سر گذاشته بود و 6 روز دیگه بیشتر نمونده بود تا چار شنبه سوری .
خودکارو گذاشت کنار و رفت سراغ صفحه ی 1/1/85 و تصمیم گرفت که یه بار دیگه همه چیز رو از اول بخونه و مرور کنه .[/b] |
|
_________________ حتي ديگه حال و حوصله ي نوشتنم ندارم
باورت ميشه ؟؟؟
|
|
|
|
|
 |
گلابتون  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 14 تير 1385 مجموع ارسالها: 180 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 22 بهمن 1385، ساعت 10:29 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#171
|
| |
آرزو
داشت توی توالت مسواک می کرد که مثل همیشه احساس کرد ...
مسواکو در آورد و گرفت زیر شیر آب. قرمزی ̗رنگ خون ̗ لای برس مسواک با فشار آب کم کم محو شد . جلوی چشمش سیاهی رفت و بعد ، هاله ی اشکی که همه چیزو در نظرش تیره و تار کرده بود از کاسه ی چشمش سرریز شد .
پسرک ساکت و آروم همون جا ایستاده بود و شاید توی اون لحظات آرزو می کرد که ای کاش می تونست لوکمی رو هم با فشار آب بشوره . |
|
_________________ حتي ديگه حال و حوصله ي نوشتنم ندارم
باورت ميشه ؟؟؟
|
|
|
|
|
 |
گلابتون  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 14 تير 1385 مجموع ارسالها: 180 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 23 بهمن 1385، ساعت 21:28 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#172
|
| |
مورچه
سر راهش به هر کی می رسید خوش و بشی می کرد و آدرسو می پرسید و حرکت می کرد . دوباره نفر بعد و دوباره یه خوش و بش دیگه و دوباره پرسیدن آدرسو ...
خلاصه که پرسون پرسون رسید به مقصد .
یه بزم شاهونه با یه سفره ی شاهونه . قند تو دلش آب شد از خوشالی .
به هر سختی بود توی اون شلوغی خودشو به لبه ی سفره رسوند و شروع کرد به خوردن .
حالا بخور و کی نخور !!
اون قدر خورد که دیگه سفیدی غضروفاش زد بیرون . دقیقا دو برابر شده بود اما واقعا نمی تونست دست از خوردن بکشه . واقعا نمی تونست.
در حال ترکیدن بود که یه دفعه خودشو توی یه دریای آب تاید دید . مزه ی تند تاید در عرض چند صدم ثانیه از راه چشماش به ته مغزش نفوذ کرد و همه چیز رنگ خودشو از دست داد .
بعد از یه کم دست و پا زدن نفسش بند اومد . و همین طور که داشت به ته سطل میرسید آخرین تصویر زندگیش توی چشماش حک شد و بعدش هم مرد .
تصویر دختری که با افتخار کاغذ آب قندی رو که مورچه های شکم باره روش جمع می شدن ، توی آب تاید بر می گردوند !!! |
|
_________________ حتي ديگه حال و حوصله ي نوشتنم ندارم
باورت ميشه ؟؟؟
|
|
|
|
|
 |
TITAN  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 دي 1385 مجموع ارسالها: 1056 اعتبار کسب شده: 3091 محل سکونت: بين هيچ کجا و خداحافظ سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 24 بهمن 1385، ساعت 0:07 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#173
|
| |
قــــــــوت قـــلــــــــب
در بيمارستانی ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستری بودند. يكی از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روی تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكانی نخورد و هميشه پشت به هماتاقيش روی تخت بخوابد.
آنها ساعتها با يكديگر صحبت میكردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی يا تعطيلاتشان با هم حرف می زدند.
هر روز بعد از ظهر ، بيماری كه تختش كنار پنجره بود ، مینشست و تمام چيزهايی كه بيرون از پنجره میديد براي هماتاقيش توصيف میكرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هوای دنيای بيرون ، روحی تازه میگرفت.
اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايی داشت مرغابی ها و قوها در درياچه شنا میكردند و كودكان با قايقهای تفريحیشان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايی خاصی بخشيده بود و تصويری زيبا از شهر در افق دوردست ديده میشد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف میكرد ، هماتاقيش چشمانش را میبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم میكرد.
روزها و هفتهها سپری شد.
يك روز صبح ، پرستاری كه برای حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بیجان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتی مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامی و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنيای بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او میتوانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.
در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزی هماتاقيش را وادار میكرده چنين مناظر دلانگيزی را برای او توصيف كند !
پرستار پاسخ داد: شايد او میخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتی نمیتوانست ديوار را ببيند. |
|
|
|
|
|
|
 |
علي بابا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 14 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 1059 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: کهکشان راه شيري درب اول سمت راست !!! سن: 29 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 24 بهمن 1385، ساعت 10:13 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#174
|
| |
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3404 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 24 بهمن 1385، ساعت 10:17 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#175
|
| |
|
|
|
|
 |
علي بابا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 14 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 1059 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: کهکشان راه شيري درب اول سمت راست !!! سن: 29 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 24 بهمن 1385، ساعت 10:38 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#176
|
| |
|
|
|
|
 |
گلابتون  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 14 تير 1385 مجموع ارسالها: 180 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 24 بهمن 1385، ساعت 16:30 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#177
|
| |
شنبه ها
بهش گفته بودن که شنبه ها نباید سراغ گاز بری ، نباید سراغ بخاری بری ، نباید سراغ لامپ بری ، نباید سراغ کبریت بری ، نباید سراغ آتیش بری و نباید کلی کار دیگه هم بکنی .
اونم سراغ گاز نمی رفت ، سراغ بخاری نمی رفت ، سراغ لامپ نمی رفت ، سراغ کبریت نمی رفت ، سراغ آتیش نمی رفت و کلی کار دیگه هم نمی کرد
فقط به این خاطر که شنبه ها روزای منحوسی بودن . |
|
_________________ حتي ديگه حال و حوصله ي نوشتنم ندارم
باورت ميشه ؟؟؟
|
|
|
|
|
 |
s.m.s  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384 مجموع ارسالها: 895 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 22 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 24 بهمن 1385، ساعت 22:09 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#178
|
| |
اين هم قصه قفس از صادق چوبک.
يه فايل صوتي که آدم رو ياد قصه شب ميندازه.اميدوارم بتونيد گوش کنيد. |
|
_________________
من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها
|
|
|
|
|
 |
TITAN  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 دي 1385 مجموع ارسالها: 1056 اعتبار کسب شده: 3091 محل سکونت: بين هيچ کجا و خداحافظ سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 25 بهمن 1385، ساعت 18:33 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#179
|
| |
|
|
|
|
 |
Oranium  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 282 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 29 بهمن 1385، ساعت 12:57 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#180
|
| |
مادر به ارامي گفت دخترم امروز اين راديو را از خانم همسايه گرفتم تا کمي به آهنگهاي آن گوش کنيم
دختر لبخند زد ولي به ياد نامه اي افتاد که چند روز پيش اداره پست پس فرستاده بود و او بدون اجازه باز کرده و خوانده بود
"دخترم ماههاست که بيمار است ولي صبورانه گله اي نميکند مافقيريم و من نميتوانم هديه اي براي تولدش بخرم پس خواهش ميکنم روز دوشنبه در برنامه راديويي ويژه تبريکات. تولدش را تبريک بگوييد"
جواب اداره راديو هم بود
"با عرض پوزش متاسفانه اين بخش مدتي است که پخش نمي شود"
دخترک نگاهي به مادرش کرد و ديد که هنوز دستهايش از شستن رختهاي همسايه خيس است ولي به آرامي در خواب ميخندد. ناگهان فکري مثل برق از سرش گذشت:
با خوشحالي مادرش را بيدار کرد و گفت:
"مادر شنيدي راديو تولدم را تبريک گفت"
و اين بار مادر بود که لبخند ميزد. |
|
|
|
|
|
|
 |
|
|