| نویسنده |
پیغام |
اميرحسين  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 06 مهر 1384 مجموع ارسالها: 1616 اعتبار کسب شده: 5329 محل سکونت: ايران جنسيت: مرد |
 |
جمعه 06 بهمن 1385، ساعت 3:52 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#151
|
| |
زدمش.
فقط یک بار.
پخش زمین شد. نمیدونم اصلاً چی شد که این کار رو کردم.
جسدش بد جوری مثله شده بود. واقعاً نمیدونم که چی شده بود....
نباید...
نباید این اتفاق میافتاد.
مادرم که از در اتاق اومد تو چشماش باز موند. گفت:
«بچه، این چه طرز سوسک کشتنه، همهی دل و رودش رو پخش کردی کف اتاق. کثیفه خوب».
و از آن وقت، با نرمی دمپایی را بر سر سوسکها میکوبم... با ملایمت... |
|
|
|
|
|
|
 |
eastgirl  پرچونه!!
تاريخ عضويت: دوشنبه 25 دي 1385 مجموع ارسالها: 582 اعتبار کسب شده: 619 محل سکونت: همانجايي که ماهي ها زندگي مي کنند! جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 11 بهمن 1385، ساعت 18:13 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#152
|
| |
مادری بود که از دار دنیا فقط یه دختر داشت و حاضر نبود به هیچ قیمتی اون رو خسته و در مانده ببینه برای همین:
او رو به جایی برد که در اون هیچ صدایی نباشه مبادا گوشهای دخترش خسته بشه.
چشمان دخترش رو بست تا با تماشای مناظر اطراف خسته نشه.
از هیچ عطر و بویی استفاده نکرد مبادا که دخترش با بو کردن خسته بشه.
غذایی جز سوپ و آش به او نداد مبادا دندان های دختر خسته بشه.
به او چیزی یاد نداد مبادا ذهنش خسته بشه...
ولی دختر خسته شد از زندگی بدون خستگی... |
|
_________________ من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند
افسوس که قصه مادربزرگ درست بود
هميشه يکي بود و يکي نبود...
|
|
|
|
|
 |
گلابتون  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 14 تير 1385 مجموع ارسالها: 180 اعتبار کسب شده: 102 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 13 بهمن 1385، ساعت 13:35 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#153
|
| |
کلیه
لاکی جای خود ، دوتا سبز بزن ، یکی کم کن ، دو تا لاکی سه تا سبز جای خود ، سه تا رو خالی بذار ، سه تا سبز جای خود ، دو تا لاکی بزن ، .......
واسه بافتن هر گره ، اونم توی اون دخمه ی تاریک و نمناک ، ذره ذره های وجودشو به کار می گرفت .
به امید اینکه تا ماه دیگه تموم بشه و
عباس علی بیاد و
قالی رو از روی دار بکشه پایین و
ببره شهر بفروشه و
با پولش بتونه واسه ننه اش یه کلیه گیر بیاره ! |
|
_________________ حتي ديگه حال و حوصله ي نوشتنم ندارم
باورت ميشه ؟؟؟
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط گلابتون در تاريخ جمعه 13 بهمن 1385، ساعت 13:38 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
گلابتون  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 14 تير 1385 مجموع ارسالها: 180 اعتبار کسب شده: 102 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 13 بهمن 1385، ساعت 13:37 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#154
|
| |
خواب
فرداش امتحان داشت و هنوز یه عالمه مونده بود که بخونه .
از خستگی زیاد نمی تونست چشماشو وا نگه داره
با خودش گفت : تازه تا صبح که بکوب بخونم اگه بتونم تمومش کنم ، معجزه کردم .
دست و دلش به درس خوندن نمی رفت
رفت سراغ حافظ
چشماشو بست و دیوان رو باز کرد
چو پیر سالک عشقت به می حواله کند
بنوش و منتظر رحمت خدا می باش !
اینو خوند و دوباره چشماشو بست
و این بار با آرامش خیال ، تخت تا خود ̗̗̗̗̗̗ صبح خوابید ! |
|
_________________ حتي ديگه حال و حوصله ي نوشتنم ندارم
باورت ميشه ؟؟؟
|
|
|
|
|
 |
گلابتون  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 14 تير 1385 مجموع ارسالها: 180 اعتبار کسب شده: 102 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 14 بهمن 1385، ساعت 8:50 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#155
|
| |
دعوا
دیروز با دیوان حافظم دعوام شد
اون اعصاب منو خورد کرد با حرفاش ، منم برگای اونو پاره کردم با دستام .
یه معامله ی عادلانه
حالا من ناراحتم از اعصاب خورد شده و اونم ناراحته از برگای پاره شده
و هر دومون 1 – 1 مساوی |
|
_________________ حتي ديگه حال و حوصله ي نوشتنم ندارم
باورت ميشه ؟؟؟
|
|
|
|
|
 |
گلابتون  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 14 تير 1385 مجموع ارسالها: 180 اعتبار کسب شده: 102 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 14 بهمن 1385، ساعت 8:51 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#156
|
| |
خودکشی
داشت به هر دو تا نیمه ی خالی لیوان ̗توی دستش نگاه می کرد که یه دفعه یه چیزی به ذهنش خورد .
دست کرد تو جیبش و وصیت نامه رو در آورد و مچاله کرد و چپوند تو لیوان .
حالا دیگه هر دو تا نیمه ی خالی لیوان پر بود .
پس خودکشی بی خودکشی !! |
|
_________________ حتي ديگه حال و حوصله ي نوشتنم ندارم
باورت ميشه ؟؟؟
|
|
|
|
|
 |
armoazn  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 تير 1384 مجموع ارسالها: 1275 اعتبار کسب شده: 419 محل سکونت: قديم و شيراز جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 15 بهمن 1385، ساعت 9:16 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#157
|
| |
مرد مومن
پاشو مومن بسه ديگه پاشو دير شده بايد بري سر کار....وووي ايسو پوشيدم خو بعدش چه کونوم ؟ بروم سر کار سي چه ؟ ميخام نماز و روز بيگيروم تو شايد گره اي ز کار مو باز بشه!
کُرو ...کر خوبوم پشو ببو پشو. نيگاه افتو زده بيرون اَ تو پنجروو . پشو جونوم پشو گولوم برو تو باغو درخت گلابيو حرص بکو ...نه نمخام ميخوم بخسبم . مو بو چيزي کاري نداروم مو ميخوام بخسبم خاب مليحه رِ بينوم .....پوشو چيش سفيد اي حرفا سي چه ميزني نکنه مجنون هدي اي ؟
__________________
ممکنه ادامه داشته باشه |
|
|
|
|
|
|
 |
گلابتون  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 14 تير 1385 مجموع ارسالها: 180 اعتبار کسب شده: 102 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 15 بهمن 1385، ساعت 9:24 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#158
|
| |
مرده
گل ̗سر شور ، صدر ، حنا ، سفیدآب ، سنگ پا و ....
بش گفتم کوتاه بیا بابا ، یه مرده که این چیزا رو نمی خواد !! |
|
_________________ حتي ديگه حال و حوصله ي نوشتنم ندارم
باورت ميشه ؟؟؟
|
|
|
|
|
 |
گلابتون  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 14 تير 1385 مجموع ارسالها: 180 اعتبار کسب شده: 102 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 16 بهمن 1385، ساعت 3:30 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#159
|
| |
تقلب
تقلب هایی که با هزار ترس و لرز آورده بود سر جلسه
حالا دیگه تو جیبش نیست
می تونی حدس بزنی !
بالای برگه ی امتحان ، سمت راست ، یه منگنه هم روش ، توی اتاق کمیته ی انظباطی دانشکده ، روی میز
و البته یه دنیا امید و آرزو که کف سالن امتحان پخش شده و جا مونده !! |
|
_________________ حتي ديگه حال و حوصله ي نوشتنم ندارم
باورت ميشه ؟؟؟
|
|
|
|
|
 |
گلابتون  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 14 تير 1385 مجموع ارسالها: 180 اعتبار کسب شده: 102 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 17 بهمن 1385، ساعت 0:42 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#160
|
| |
نامه
داشت کتابای توی کتابخونه رو مرتب می کرد و هر از چند گاهی کتابی رو بر می داشتو ورقی می زد و دوباره می ذاشت سر جاش که یه دفعه یه چیزی نظرشو جلب کرد
یه پاکت نامه که گوشه اش از لای یه کتاب زده بود بیرون .
ورش داشت و بازش کرد و نامه رو آورد بیرون :
. . . . . . . . . . . . . . هو المحبوب
سارای عزیزم سلام
مدت ها بود که از حال و روزت خبری نداشتم و این باعث شد که دوباره دست به قلم بشم و بنویسم .
امیدوارم که حالت خوب باشه و .......
و شاید این آخرین حرفایی بود که از اون به یادگار نگه داشته بود
و حالا بعد از 27 سال ، دوباره می خوندش |
|
_________________ حتي ديگه حال و حوصله ي نوشتنم ندارم
باورت ميشه ؟؟؟
|
|
|
|
|
 |
گلابتون  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 14 تير 1385 مجموع ارسالها: 180 اعتبار کسب شده: 102 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 17 بهمن 1385، ساعت 16:10 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#161
|
| |
مرگ
سفیدی سقف ̗ بالای سرش چشماشو اذیت می کرد و فشار سنگین ̗ روی قفسه ی سینه اش هر لحظه بیشتر می شد تا جایی که دیگه نتونست نفس بکشه
چشماشو بست و سعی کرد تمام کارایی که از اول تا حالا انجام داده بود رو توی نظرش بیاره ...
بعد از اینکه فیلم زندگیش با دور تند از جلوی چشماش رد شد ، سعی کرد که دوباره به حالت اولش برگرده و چشماشو باز کرد سفیدی سقف دیگه اذیتش نمی کرد و به جای سقف خودشو می دید که روی تخت ساکت و آروم دراز کشیده !! |
|
_________________ حتي ديگه حال و حوصله ي نوشتنم ندارم
باورت ميشه ؟؟؟
|
|
|
|
|
 |
armoazn  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 تير 1384 مجموع ارسالها: 1275 اعتبار کسب شده: 419 محل سکونت: قديم و شيراز جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 17 بهمن 1385، ساعت 16:32 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#162
|
| |
بارون
ظهر فرداست و هوا باراني و خشک است , پسرک کفاش همچنان در ان هواي نامرد با بند کفشي کهنه بازي ميکند و يکي از دستانش را جلوي دهان گرفته و با نفس گرم خود ان را نوازش ميدهد ناگهان در خيابان صداي ترمز شديدي ميايد و مردي خوش پوش به هوا پرت ميشود و به زمين ميخورد و پسرک فقير کفاش بر ميخيزد و به طرف صحنه حادثه ميرود ...دوربين ديجيتال کانن 3 مگا پيکسلي خود را در مياورد و از مرد مرده عکس ميگيرد و سوار کاديلاک سياه رنگي که منتظر او بود شد و خواهد رفت! |
|
|
|
|
|
|
 |
نبي  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 06 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 1216 اعتبار کسب شده: 4142 محل سکونت: اوينور دنيا! سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 17 بهمن 1385، ساعت 21:19 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#163
|
| |
| armoazn نوشته بود: |
بارون
ظهر فرداست و هوا باراني و خشک است , پسرک کفاش همچنان در ان هواي نامرد با بند کفشي کهنه بازي ميکند و يکي از دستانش را جلوي دهان گرفته و با نفس گرم خود ان را نوازش ميدهد ناگهان در خيابان صداي ترمز شديدي ميايد و مردي خوش پوش به هوا پرت ميشود و به زمين ميخورد و پسرک فقير کفاش بر ميخيزد و به طرف صحنه حادثه ميرود ...دوربين ديجيتال کانن 3 مگا پيکسلي خود را در مياورد و از مرد مرده عکس ميگيرد و سوار کاديلاک سياه رنگي که منتظر او بود شد و خواهد رفت! |
بهتر بود بگی 30 مگا پیکسلی
الان 3 مگا دیگه شده VGA قدیم |
_________________ Every experience you have and how it makes you feel is a direct result of your perspective on life.
|
|
|
|
|
 |
armoazn  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 تير 1384 مجموع ارسالها: 1275 اعتبار کسب شده: 419 محل سکونت: قديم و شيراز جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 18 بهمن 1385، ساعت 16:02 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#164
|
| |
| نقل قول: |
| بهتر بود بگی 30 مگا پیکسلی الان 3 مگا دیگه شده VGA قدیم |
در اين داستان کوتاه سعي شده که بيشتر به واقعيت هاي جامعه پرداخته بشه و فقر رو به تصوير بکشيم |
|
|
|
|
|
|
 |
گلابتون  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 14 تير 1385 مجموع ارسالها: 180 اعتبار کسب شده: 102 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 19 بهمن 1385، ساعت 2:11 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#165
|
| |
خط پايان
500 متر دیگه بیشتر نمونده بود و همه داشتن تلاش خودشونو می کردن تا از هم جلو بزنن و زودتر از بقیه به خط پایان برسن
اما اون ساکت و آروم ، پشت خط شروع مسابقه روی زمین نشسته بود . عصا هاش کنار دستش و جشمش به مسیر مسابقه .
اولین نفر به ته خط رسید و نوار رو پاره کرد و از اون رد شد . صدای فلش دوربینا توی هیاهوی تماشاچی ها و تشویقاشون که لرزه به تن آدم مینداخت ، گم شد .
اما اون بازم ساکت و آروم پشت خط شروع مسابقه روی زمین نشسته بود . عصا هاش کنار دستش و چشمش به مسیر مسابقه . |
|
_________________ حتي ديگه حال و حوصله ي نوشتنم ندارم
باورت ميشه ؟؟؟
|
|
|
|
|
 |
|
|