صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
4
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
mhajiآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 3386
اعتبار کسب شده: 3779
محل سکونت: Montreal
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 18 تير 1385، ساعت 21:36
 1 سال و 12 ماه پيش
#16
 
عشق


کارن به اتاق خواب رفت و پيتر را که روي تخت دراز کشيده بود در آغوش کشيد و آرام در گوشش گفت: "دوستت دارم" Embarassed اما پيتر جواب نداد. اصلا هيچ عکس العملي نشان نداد. کارن شانه هاي پيتر را تکان داد و با نااميدي پرسید: "پيتر منو دوست داري؟" اما پيتر باز هم جواب نداد و فقط به کارن خيره شده بود...
کارن که ميدانست جوابي نخواهد شنيد بلند شد و خرس کوچکش، پيتر، را کنار بقيه عروسکها در طاقچه گذاشت و خوابيد Neutral
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
armoaznآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 تير 1384
مجموع ارسالها: 1275
اعتبار کسب شده: 419
محل سکونت: قديم و شيراز
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 19 تير 1385، ساعت 18:21
 1 سال و 12 ماه پيش
#17
 
جیغ:

صدای جیغ شدیدی میامد ...تمام کوچه تاریک بود زمستان سردی بود و اخرین برگ هم افتاد و دوباره شروع شد او امد تمام محل را ترس فرا گرفت در تمام کوچه ها صدای جیغ مرگباری به گوش میرسید
کسی بیرون نمیامد و فقط یک چراغ در کوچه ی مرحوم سنگدل روشن بود وتمام کوچه ها خاموش بودند من عرق میریختم و میدویدم ناگهان صدای جیغ قطع شد .... بله مش مرتضی بقال سکته کرد و مرد و اسیه خانم راحت شد...
____________________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3959
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 19 تير 1385، ساعت 22:01
 1 سال و 12 ماه پيش
#18
 
بيداري شبانه


ساعت 3 شب بود که صداي تلفن پسري را از خواب بيدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانيت گفت: "چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار کردي؟" مادر گفت: "25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار کردي. فقط خواستم بگويم تولدت مبارک." پسر از اين که دل مادرش را شکسته بود تا صبح حوابش نبرد. صبح سراغ مادرش رفت. وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت؛ ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.


اصغر دردمندي از سلماس
روزنامه جام جم

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mammadآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 25 بهمن 1384
مجموع ارسالها: 311
اعتبار کسب شده: 831
محل سکونت: شيراز
سن: 28
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 19 تير 1385، ساعت 22:20
 1 سال و 12 ماه پيش
#19
 
غريب آشنا نوشته بود:
بيداري شبانه
ساعت 3 شب بود که صداي تلفن پسري را از خواب بيدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانيت گفت: "چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار کردي؟" مادر گفت: "25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار کردي. فقط خواستم بگويم تولدت مبارک." پسر از اين که دل مادرش را شکسته بود تا صبح حوابش نبرد. صبح سراغ مادرش رفت. وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت؛ ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.


... پليس يک نوار کاستِ شکسته و تکه هاي پاره شده اي از نوار آنرا و نيز تکه هاي خرد شده ي يک ليوان بلور را در سطل آشغال پيدا کرد. اثر انگشتهاي روي نوار با آثار روي ضبط صوت و گوش تلفن منطبق بود. پزشک قانوني هم گزارش مسموميت با مرگ موش را تاييد کرد ... دو هفته بعد، نامزد پسر در دادگاه اشک مي ريخت و گفت : باور کنيد من به خاطر عشقم به پسره اين کار رو کردم. مادرش هميشه با ازدواج ما مخالفت مي کرد. رو به پسر کرد و گفت : درسته که من صدام رو با کمک کامپيوتر تغيير دادم ولي مطمئن باش هرگز صداي عشقم رو تغيير نميدم...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mitraآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

تاريخ عضويت: پنجشنبه 15 تير 1385
مجموع ارسالها: 219
اعتبار کسب شده: 105
محل سکونت: تهران
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 21 تير 1385، ساعت 13:42
 1 سال و 11 ماه پيش
#20
 
ما چقدر فقیر هستیم

روزی یک مرد ثروتمند،پسر بچه ی کوچکش را به یک دِه برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند،چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند؛
در راه بازگشت و در پایان سفر ،مرد از پسرش پرسیدSad(نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟))؛
پسر پاسخ پاسخ دادSad(عالی بود پدر!))؛
پدر پرسیدSad(آیا به زندگی آنها توجه کردی ؟))؛
پسر پاسخ دادSad(بله پدر!))؛
و پدر پرسید Sad(چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟))؛
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفتSad(فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و
آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد
ما در حیاطمان، فانوسهای تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود،
اما باغ آنها بی انتهاست!))؛
با شنیدن حرفای پسر ،زبان مرد بند آمده بود.پسر بچه اضافه کرد: ((متشکرم پدر، تو به من نشان که ما چقدر فقیر هستیم!))... ؛
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mitraآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

تاريخ عضويت: پنجشنبه 15 تير 1385
مجموع ارسالها: 219
اعتبار کسب شده: 105
محل سکونت: تهران
جنسيت: نامشخص
ارسال شنبه 24 تير 1385، ساعت 9:35
 1 سال و 11 ماه پيش
#21
 
فرشته و شاعر
شاعر وفرشته ای باهم دوست شدند فرشته پری به شاعر دادو شاعرشعری به فرشته .
شاعر پر فرشته را لای دفترش گذاشت وشعرهایش بوی اسمان گرفت وفرشته شعر شاعر را زمزمه کردودهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت:دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هردوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی اسمان را بشنود
زمین برایش کوچک است وفرشته ای که مزه عشق را بچشد اسمان برایش تنگ.
پر فرشته دست شاعر را گرفت تا راههای اسمان را نشانش بدهد و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه ای زمین را نشانش بدهد شب که هر دو به خانه برگشتند
روی بال فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر

_________________
اگر ان ترک شيرازي بدست ارد دل مارا......
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رايکاآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385
مجموع ارسالها: 616
اعتبار کسب شده: 524
محل سکونت: دراعماق درياي عشق ....
سن: 21
جنسيت: زن
ارسال شنبه 24 تير 1385، ساعت 11:53
 1 سال و 11 ماه پيش
#22
 
mhaji نوشته بود:
عشق


کارن به اتاق خواب رفت و پيتر را که روي تخت دراز کشيده بود در آغوش کشيد و آرام در گوشش گفت: "دوستت دارم" Embarassed اما پيتر جواب نداد. اصلا هيچ عکس العملي نشان نداد. کارن شانه هاي پيتر را تکان داد و با نااميدي پرسید: "پيتر منو دوست داري؟" اما پيتر باز هم جواب نداد و فقط به کارن خيره شده بود...
کارن که ميدانست جوابي نخواهد شنيد بلند شد و خرس کوچکش، پيتر، را کنار بقيه عروسکها در طاقچه گذاشت و خوابيد Neutral

اين داستان منو ياد کتاب "داستان خرس هاي پاندا" مي اندازه,خيلي قشنگ بود...
Applause Applause Applause

_________________
هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mhajiآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 3386
اعتبار کسب شده: 3779
محل سکونت: Montreal
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 29 تير 1385، ساعت 15:40
 1 سال و 11 ماه پيش
#23
 
خيلي ممنون رايکا. اين هم داستان کوتاهي که قول داده بودم:


تاکسي

زير تابش بيرحمانه خورشيد از گرما بيحال شده بود اما احساس رضايت و غرور ميکرد و به سرنوشتي خوب مي انديشيد، به خانه اش، به پسر بچه اش که تا دو ماه ديگر به دبستان ميرفت و به همسرش که حتما مثل هر روز منتظرش بود تا ناهار را با هم بخورند. اسکناس دويست توماني در دستش عرق کرده بود. ساعت از يک گذشت... با کرايه اي که ميگفت کسي نميبردش. اما ميدانست اگر منتظر بماند نتيجه ميدهد. اين کار هر روزش بود. و سرانجام يک تاکسي خالي پيدا شد و به ناچار سوارش کرد. دويست توماني را همان اول به راننده داد چون نميخواست مرطوب تر شود و راننده يک صد توماني پسش داد. و بعد با خوشحالي دوباره در خيالاتش غوطه ور شد. راننده هم در افکار خودش بود. و حرفي رد و بدل نشد تا به مقصد رسيدند. مرد يادش نبود که يکبار کرايه داده است و وقتي پياده شد صد توماني را به راننده داد. همان صد توماني اي که از راننده گرفته بود. راننده هم که چيزي يادش نبود طبق عادت پول را گرفت و گاز داد و رفت. چند لحظه بعد، مرد وقتي داشت از پل رد ميشد متوجه اشتباهش شد... اشک در چشمانش حلقه زد. بغض گلويش را گرفت و معناي پوچ بودن زندگي را بيش از هر وقت ديگر فهميد و ديگر درنگ نکرد و خودش را در آغوش زاينده رود* انداخت...

------------
* هرچند که ايده اصلي اين داستان در شيراز شکل گرفت Very Happy
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
armoaznآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 تير 1384
مجموع ارسالها: 1275
اعتبار کسب شده: 419
محل سکونت: قديم و شيراز
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 30 تير 1385، ساعت 12:22
 1 سال و 11 ماه پيش
#24
 
یکباره صدایی به گوش رسید همه جا تاریک شد من دویدیم ولی کسی محکم ضربه ای به سر من زد دیگر جایی را نمیدیدم همهمه ای پیچیده بود صداهایی مبهم ... ایا اینجا اخر خط بود من مرده بودم چند دقیقه گذشت و دقیقه ها و ساعت ها روزها ..روزهایی که روز بود و شب هایی که تیره تر از شب
ناگاه من زنده شدم ...........دوباره برق امد Mr. Green
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mhajiآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 3386
اعتبار کسب شده: 3779
محل سکونت: Montreal
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 01 مرداد 1385، ساعت 0:09
 1 سال و 11 ماه پيش
#25
 
داستاني که برادرم ميگويد:
چوپان دروغگو - نسخه سورئال

صبحهاي زود، سحر، که هوا تاريک و روشن هست، صداي زنگوله بره ها در کوچه هاي ده، پشت سر چوپان...

يک شب به فکرش زد که مردم را سرکار بگذارد.
وقتي خوابيد، فرشته ها را ديد که آمدند و گفتند: "نه نبايد... Shame on you "
شبهاي بعد در خوابش ميشنيد: "حالا يه خورده اش اشکالي نداره!"

امروز مصمم است: "مردم را سرکار ميگذارم"
نزديک ظهر:
مردم هرکدام به سويي ميدوند. بي دليل. بعضي ها به صورت تصادفي به سمت تپه مي آيند. از جمعيت ده کم شده. چون خيلي ها فرار کرده اند. جالبه نه؟ Confused
چند ماه بعد، و پس از تجربه اي ديگر، از جمعيت ده باز هم کم ميشود.
مردم کم کم متوجه ميشوند و به بچه هايشان ميگويند حرف چوپان را گوش نکنيد. سالها ميگذرد و ده تبديل به شهري بزرگ ميشود و ديگر کسي گله اي ندارد...


اين پيغام تا به حال يک بار و توسط mhaji در تاريخ يکشنبه 01 مرداد 1385، ساعت 11:41 ويرايش شده است.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رايکاآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385
مجموع ارسالها: 616
اعتبار کسب شده: 524
محل سکونت: دراعماق درياي عشق ....
سن: 21
جنسيت: زن
ارسال يکشنبه 01 مرداد 1385، ساعت 11:26
 1 سال و 11 ماه پيش
#26
 
ترس

ريش تراش از شدت خشم
مي غريد,
روي صورت
پايين و بالا مي رفت.
دور خودش مي چرخيد.
و هر بار که از کنار سبيل
مي گذشت,
از ترس سيخ مي شد!....

_________________
هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
armoaznآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 تير 1384
مجموع ارسالها: 1275
اعتبار کسب شده: 419
محل سکونت: قديم و شيراز
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 08 مرداد 1385، ساعت 15:04
 1 سال و 11 ماه پيش
#27
 
شوهر

ها مش قلي خو اي چنه اي چه زندگيَ مو شو تو صو اشو داريم مو ديگه ازي زندگي خسه شودوم شوهر میخوم . ميخوم بروم شهر بشوم زن اق بابک ! Dancing مش قلي: اوي خفه خون پيشوني سفيد بابک ديگه کِنِه؟ بابک مرد زنديگيمو خو مو تو خو نميديدومش تو کوچه ديدومش ..
يَي اوتوري داره خيلي گُته ..جوي 10 تو گو توش ميشه ! مش قلي: خو حالو بايد صو بدي فک کونوم بينوم که چه... 10 ثانيه بعد ...خو دخوم تو ديگهَ وقت شوهر کردنته نميخوام ترشيده بشي برو تلگرا بزن بوگو بياد مراسم بيگيريم.........
_____________________________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mhajiآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 3386
اعتبار کسب شده: 3779
محل سکونت: Montreal
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 08 مرداد 1385، ساعت 18:21
 1 سال و 11 ماه پيش
#28
 
داستان خيلي قشنگي بود armoazn Applause Applause
مخصوصا جايي که احساسات ساده، پاک و صميمي اون دختر رو با لهجه غليظ دهاتي بيان کرده بودي. اوج ديالوگ جايي هست که دختر ميگه "خو مو تو خو نميديدومش" (خب من توي خواب هم نميديدمش) دو تا پيشنهاد هم براي بهتر شدن کارت دارم:
1. در ديالوگها از کلمه "ايسو" و "کُر" هم استفاده کن Mr. Green مثلا ميتونستي بگي: بابک کُر کازارعلي.
2. داستانهاي اين سبکي رو به فارسي هم ترجمه کن و در کنار متن اصلي قرار بده تا مخاطب بيشتري داشته باشه Anxious
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
harvardآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382
مجموع ارسالها: 1595
اعتبار کسب شده: 1347
محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!!
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 08 مرداد 1385، ساعت 19:00
 1 سال و 11 ماه پيش
#29
 
armoazn نوشته بود:
شوهر

ها مش قلي خو اي چنه اي چه زندگيَ مو شو تو صو اشو داريم مو ديگه ازي زندگي خسه شودوم شوهر میخوم . ميخوم بروم شهر بشوم زن اق بابک ! Dancing مش قلي: اوي خفه خون پيشوني سفيد بابک ديگه کِنِه؟ بابک مرد زنديگيمو خو مو تو خو نميديدومش تو کوچه ديدومش ..
يَي اوتوري داره خيلي گُته ..جوي 10 تو گو توش ميشه ! مش قلي: خو حالو بايد صو بدي فک کونوم بينوم که چه... 10 ثانيه بعد ...خو دخوم تو ديگهَ وقت شوهر کردنته نميخوام ترشيده بشي برو تلگرا بزن بوگو بياد مراسم بيگيريم.........
_____________________________________

ها ایی که گفتی یعنی چه ؟
ایی دیگه چه زبونی بید ؟ Brick wall

_________________
عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .

اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
armoaznآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 تير 1384
مجموع ارسالها: 1275
اعتبار کسب شده: 419
محل سکونت: قديم و شيراز
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 08 مرداد 1385، ساعت 19:01
 1 سال و 11 ماه پيش
#30
 
mhaji نوشته بود:
داستان خيلي قشنگي بود armoazn Applause Applause
مخصوصا جايي که احساسات ساده، پاک و صميمي اون دختر رو با لهجه غليظ دهاتي بيان کرده بودي. اوج ديالوگ جايي هست که دختر ميگه "خو مو تو خو نميديدومش" (خب من توي خواب هم نميديدمش) دو تا پيشنهاد هم براي بهتر شدن کارت دارم:
1. در ديالوگها از کلمه "ايسو" و "کُر" هم استفاده کن Mr. Green مثلا ميتونستي بگي: بابک کُر کازارعلي.
2. داستانهاي اين سبکي رو به فارسي هم ترجمه کن و در کنار متن اصلي قرار بده تا مخاطب بيشتري داشته باشه Anxious


راهنمایی خیلی سازنده ای بود ممنون Applause
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است مهم: جوکهاي مودبانه!
14
پاسخها: 2111 بیننده: 48905 نویسنده: احسان
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است داستان هاي کوتاه
9
پاسخها: 349 بیننده: 10029 نویسنده: اهورا
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است شهيد رجايي با آستين کوتاه
2
پاسخها: 0 بیننده: 226 نویسنده: 123
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است داستان کوتاه
1
پاسخها: 4 بیننده: 311 نویسنده: سيب

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان