| نویسنده |
پیغام |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
يکشنبه 17 دي 1385، ساعت 10:19 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#136
|
| |
- وقتیکه دکمههای پیراهنت رو از بالا تا پایین میبندی، ولی آخرسر یه سوراخ دکمه اضافه میاد!
- وقتی که پیراهنت رو عوض میکنی، یادت میره که عوضش کردی، دکمههاش رو باز میکنی ولی یه دفعه میفهمی که قبلا عوض کردهبودی! |
|
|
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1886 اعتبار کسب شده: 4939 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 17 دي 1385، ساعت 23:07 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#137
|
| |
|
ضربه ی اول رو که بهش زد ، خون پاشید روی صورتش. برای لحظه ای منصرف شد، ولی ضربه دوم رو که زد مطمئن شد که کار درست رو انجام داده.اونقدر به ضربه زدن ادامه داد که همه ي مغزش رو ميتونست کف اتاق ببينه. |
|
_________________ نه بسته ام به کس دل, نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج , رها, رها, رها من!
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 17 دي 1385، ساعت 23:28 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#138
|
| |
- مرگ چیه؟
- مرگ وقتی است که همه چیز تمام میشود.
- مثل زمستان؟ وقتی که برگهای درختان میریزند؟ ولی عمر یک درخت با زمستان تمام نمیشود، نه؟ وقتی بهار بیاید، درخت دوباره زنده میشود، نه؟
- ولی برای مردها اینطور نیست. زنها و بچهها هم همینطور. وقتی کسی مرد، برای همیشه مرده، دیگر دوباره زنده نمیشود.
- اینکه نمیشه، این درست نیست.
- چرا، الیزابتا. بخواب.
- من حرفهای تو را قبول ندارم. فکر میکنم وقتی کسی بمیرد، مثل درختها در بهار زنده میشود. ..
فردای آن روز به ویتنام رفتم. در ویتنام جنگ بود، آتش بود و خون بود. خبرنگاری بودم که دیر یا زود گذارش به آنجا میافتاد. شب شد و خوابیدم و ناگهان صدای جنگ گوشها را پر کرد. همه جا میلرزید. خرابیها به بار آمد. قلبها سوراخ شد و در یک آن ضجه کودکان بیسرپرست و مادرانی که کودکانشان از دست رفته بود، به گوش میرسید. و من خیلی زود فهمیدم که در بهار کسی دوباره زنده نمیشود.
«زندگی، جنگ و دیگر هیچ- اوریانا فالاچی» |
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3418 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 18 دي 1385، ساعت 10:38 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#139
|
| |
10
سرش را بريد و در کيسه گذاشت. کنار 9 سر ديگر. چون شب بود همانجا کنار جسد خوابيد. فردا به دادگاه رفت. کيسه را به آقاي قاضي داد و يک آدم مجاني گرفت. |
|
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
دوشنبه 18 دي 1385، ساعت 12:41 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#140
|
| |
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 18 دي 1385، ساعت 13:32 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#141
|
| |
شخصیت هیستریک من
روی جدول کنار خیابان راه می رود
(اسکارلت از دوردست به تارای از دست رفته نگاه می کند)
و ماشین های پشت سر:
بوق!!
(اوه بازم اومده دل داداشه ملانی رو ببره)
بی صدا و با نگاه!!
(رت پایین پله ها لبخند معروف خودش رو...)
و من
تجسم کودکانه های بلوغ یک دوشیزه م
(رت توی اتاق: شنیدم که گفتی تا آخر عمرت ازش متنفری؟!)
و اما 2007هستم
و با خود تو دارم حرف می زنم:شما یک نجیب زاده نیستید آقا!
و اون کفش های ZARA
واقعا مضحکت کرده عزیزم... |
|
|
|
|
|
|
 |
pantea  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 1265 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 25 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 18 دي 1385، ساعت 21:34 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#142
|
| |
خوب حالا فرض کن خدا هست. نامه بنویسم که چی؟
به خدا که بنویسی تحمل تنهایی برات آسون تر می شه.
کسی که خودش اصلا نیست رفع تنهایی می کنه؟
اصلا نیست یعنی چه؟ تو هستش کن.
سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت: هر قدر بش اعتقاد داشته باشی بیشتر برایت واقعی میشه. اگه خوب پافشاری کنی یه روزی می رسه که مثل چیزایی که می بینی و حس می کنی واقعی می شه.
اون وقت کمکت می کنه.
(گلهای معرفت / اریک امانوئل شمیت) |
|
_________________ مه اديان و بيشترِ آيينها به شيشهي پنجره ميمانند : راستي را از پسِ آنها ميبينيم، ولي ميان ما و راستي حائل ميشوند و ما را از آن دور ميدارند. جبرانخليلجبران
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 25 دي 1385، ساعت 13:57 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#143
|
| |
چشماشو آروم بست و سعي کرد که بخوابه،نمي خواست به نه ماه بعد فکر کنه که...
پسرک بهش گفته بود يه دکتر مطمئن سراغ داره که کارشو خوب بلده... |
|
|
|
|
|
|
 |
سراب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 22 مهر 1385 مجموع ارسالها: 2367 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 20 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 25 دي 1385، ساعت 19:27 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#144
|
| |
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3418 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
شنبه 30 دي 1385، ساعت 23:42 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#145
|
| |
پدر
غريبه پشت تلفن گفت: "آقاي ... دخترتان زمين خورده. نگران نباشيد. بله زنده است... لطفا خودتان را به بيمارستان برسانيد."
پدر چيزي نگفت. گوشي را آرام گذاشت. سيگاري روشن کرد. لباس سياه پوشيد. و ديگر ريشهايش را نزد.
...............
تقديم به باياس گل عزيز
البته امروز صبح هم به مناسبت تولدش بهش آهنگ دادم ولي هميشه دوست دارم چيزي که هديه ميدم - هرچند ناچيز و به درد نخور - از خودم باشه! اين شد که نوشتم |
|
|
|
|
|
|
 |
Bayas Gool  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 19 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 2169 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Tehran جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 01 بهمن 1385، ساعت 0:20 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#146
|
| |
|
|
|
|
 |
امتيس  سال صفري!
تاريخ عضويت: جمعه 15 دي 1385 مجموع ارسالها: 47 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: گچساران جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 01 بهمن 1385، ساعت 0:46 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#147
|
| |
| مسافر کوير نوشته بود: |
| ضربه ی اول رو که بهش زد ، خون پاشید روی صورتش. برای لحظه ای منصرف شد، ولی ضربه دوم رو که زد مطمئن شد که کار درست رو انجام داده.اونقدر به ضربه زدن ادامه داد که همه ي مغزش رو ميتونست کف اتاق ببينه. |
بايد خيلي دل سنگ باشي که همچين کاري رو بتوني بکني
شما که اين کا رو تائيد نميکنيد
مگه نه |
|
_________________ خدواندا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار
|
|
|
|
|
 |
سياسفيد  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 2877 اعتبار کسب شده: 4055 محل سکونت: شيراز سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 01 بهمن 1385، ساعت 2:33 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#148
|
| |
سرباز
بچه ها سر کوچه آتيش بازي مي کردند ، کيف لباسش را از خانه بيرون اورد وداخل آتش انداخت ،و گفت : دو سال تو من را سوزوندي!،حالا خودت بسوز . |
|
|
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1886 اعتبار کسب شده: 4939 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 02 بهمن 1385، ساعت 1:03 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#149
|
| |
|
مسیر حرکت سگ رو نگاه کردم. جقدر آروم و آهسته راه میرفت.خوش به حالش.چقدر بی تفاوت بود. اونقدر بی تفاوت بود که حتی ماشینی رو که زیر چرخهای اون له شد اصلا ندید. روده های سگ رو وسط خیابون نگاه میکنم. |
|
_________________ نه بسته ام به کس دل, نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج , رها, رها, رها من!
|
|
|
|
|
 |
سياسفيد  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 2877 اعتبار کسب شده: 4055 محل سکونت: شيراز سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 03 بهمن 1385، ساعت 22:49 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#150
|
| |
|
::مردي سر تا پا لخت ديدم ، لباس سفيدي پوشاندنش و راهيش کردند:: |
|
_________________
|
|
|
|
|
 |
|
|